18745
شعر نو و شعر کهن همین siminsagh.net
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد
#شمس_تبریزی
خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد
#حسین_منزوی
ای اجل ، مِنّت ناآمدن خویش مَنه
که کسی نیست در این عالم فانی مشتاق
#میلی_مشهدی
«دوست کسی است که همهچیز را در مورد تو میداند و همچنان دوستت دارد.»
-#آلبرت_هوبارد 🌿
ممنونم از کسی که نپرسد ز حالِ من...
#مسیح_کاشانی
نه دین دارد نه آئین دارد این دل
مرا همواره غمگین دارد این دل
ز من پرسد که چونی، چونم ای مرگ
جگر پر درد و دل پر خونم ای مرگ
شنیدم طالبان را مینوازی
مگر من زان میان بیرونم ای مرگ
#محسن_هشترودی
۲۲ دی ۱۲۸۶ – ۱۳ شهریور ۱۳۵۵
اندیشمند، شاعرو ریاضیدان
شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
#حافظ
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
#مولانا
افسانهست، افسانهست
اما افسانهای که مرا کشت
#نیما_یوشیج
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
#سعدی
دستی که به دست من بپیوندد، نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست
زنجیر فراوانِ فراوان، اما
چیزی که مرا به زندگی بندد، نیست!
#حسین_منزوی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
#سعدی
در شب سرد زمستانی، تنها بودن غمگینم.
#نیما_یوشیج
هر دشمنیی که بختِ بد کرد
عشق تو هم آمد و مدد کرد!
#میلی_مشهدی
ابـر میبـارد و من میشوم از یــار جدا
چون كنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار، سِتاده به وداع
من جدا گریه كنان, ابر جدا, یار جدا
امیرخسرو دهلوی
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا
تو با اَغیار، پیشِ چشمِ من، مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت، گریه پنهان در گلو کردم
کنون که میدمد از بوستان، نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و ،یارِ حورسِرِشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت ،امروز
که خیمه سایه ابر است وبزمگه،لبِ کِشت
چمن ،حکایت اردیبهشت میگوید
نه عاقل است ،که نسیه خرید و نقدبهشت
به مِی عمارتِ دل کن ،که این جهان خراب
برآن سر است،که از خاک ما بسازد خشت
مکن به نامه سیاهی، ملامتِ منِ مست
کِه آگه است،که تقدیر بر سرش،چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ
که گرچه غرق گناه است،میرود به بهشت
#حافظ
که مفت باختهای موسمِ جوانی را…
#سلیم_طهرانی
هر که از عشق تو پرسيد به او گفتم شكر
پیش مردم، گله از یار؟همینم ماندهست
#امید_منزوی
دستهای تاریکت
شست
آخرین نور تابستان را
#احمد_شاملو
دگر نه ناز نگاری کشم نه رنج بهاری
نه دست عشق به یاری دهم نه دل به نگاری
چه سود از آنهمه محنت که پای کس بسرآید
نشسته بینمش آخر چو گل به دامن خاری؟
توئی که در سرت از وصل من نبود شکیبی
توئی که در دلت از عشق من نبود قراری
توئی که بر سر پیمان بسته بوسه شکستی
به زیر چشم شباهنگی از فراز چناری
هنوز از لب من بوی بوسههای تو خیزد
کنم چو از برِ میعادگاه رفته گذاری
هنوز نامهٔ سربستهات چو بازگشایم
از آن چو آتش سوزان جهد ز عشق، شراری
بر آن سرم که حدیث تو پیش خلق بگویم
زمانه گر بگذارد برآرم از تو دماری
من آنچه از تو بدیدم کسی ندیده به عمری
ز شوخ بادهپرستی ز مست بادهگساری
چو نامههای تو خوانم چو گفتههای تو بینم
به گرد خویش به چشم آیدم شگفت حصاری
ترا چنانکه توئی بر جهانیان بنمایم
که کس وفا نکند بر سرشک سیمعذاری
گه از خیال تو پرسم چو پیش چشم من آید
شوی ز کرده پشیمان؟ به گریه گوید: آری!
#مهدی_حمیدی
هیچکس به ما کمک نمیکند.
باید بسوزیم و بسازیم و حرف نزنیم.
ما مثل قورباغه هستیم. اگر دم نزنیم گلویمان باد میکند و از غصه میترکیم.
اگر دهن باز کنیم آب توی دهانمان میرود و خفه میشویم...
علی اشرف درویشیان
هر که را اسرار عشق از روزگار آموختی
مهر کس ننشاند و غمخواریش کس نشناخت
#سعدی
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
#مولانا
به دست، کیسهٔ غم را گرفتهام بروم
دلم گرفته، دلم را گرفتهام بروم...
#محمد_سلمانی
بنی آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند.
#سعدی
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
#فردوسی
ای خدا
در این شب سرد و غریب
من به دنبال چه میگردم؟
#فروغ_فرخزاد