2253
نوشته ها و مطالب تخصصیِ جامعه شناسیِ یک معلم ، دکترای جامعهشناسی (گرایش مسائل اجتماعی ایران) ، بررسی کتب درسی جامعه شناسی متوسطه دوم به همراه درسنامه ها و دل نوشته هایش @zahran404
من سوختهام…
دیگر دوزخ برایم معنایی ندارد.
عطار در تذکرةالاولیا چه زیبا میگوید:
اگر دوزخ را به من بخشند، هرگز هیچ عاشقی را نسوزم،
چرا که عشق، خود او را صد بار سوزانده است.
@sociology_1
ای آبشار دالهلون، ای صدای پاک کوهستان،
تو از دل صخره میجوشی و به دشت، زندگی میبخشی.
هر قطرهات قصهای از ایستادگی سنگ است و هر خروشت،
آواز عاشقانهای که دلفان را جاودانه میکند.
✍زهرا نجاتی
@sedaye_delfan
میخواهم چیزی را به خودم یادآوری کنم، دلتنگی، مدرک زندهبودن قلب من است. اگر دلم تنگ نمیشد، یعنی چیزی در من مرده بود. این سنگینی، نشانهی این است که من دوست داشتهام، که عمیقاً حس کردهام، که به آدمها و لحظهها اجازه دادهام در من خانه کنند. و این، با همهی دردش، یک نوع ثروت است. ثروتی که خیلیها ندارند.
پس امروز، به جای جنگیدن با این دلتنگی، میخواهم کنارش بنشینم. میخواهم به او اجازه بدهم باشد، بدون اینکه بخواهم فوراً از شرش خلاص شوم. چون میدانم که این حال هم میگذرد؛ مثل همهی چیزهای دیگر. میدانم که فردا خورشید طلوع میکند و من دوباره بلند میشوم و چای میگذارم و به کارهایم میرسم. اما امروز، حق دارم کمی غمگین باشم. حق دارم به آدمها فکر کنم، به خاطرهها، به آنهایی که نیستند.
به خودم قول میدهم که به خاطر دلتنگی، سختگیرتر نشوم. قول میدهم قلبم را قفل نکنم تا مبادا دوباره دلتنگ شوم. چون دلتنگ شدن، بهای دوست داشتن است و من هنوز آمادهام که این بها را بپردازم.
و تو، ای خود دلتنگم، بدان که همین که نشستهای و اینها را میخوانی، یعنی داری تلاش میکنی. یعنی هنوز برای خودت اهمیت قائلی. و این، خودش یک شروع است.
حالا نفس عمیقی بکش. یک فنجان چای بریز. پنجره را باز کن. بگذار هوای تازه بیاید. و بدان که هر دلتنگی، یک پایان نیست، گاهی فقط یک ایستگاه است برای اینکه بفهمی چقدر راه رفتهای و چقدر هنوز راه داری.
با تمام دلتنگیهایم،
همان که هنوز امیدوار است.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
مادرم بهم گفته آدما بعضی وقتا باید گریه کنن و اشکاشونو خالی کنن
تا یه اتاق برای یک قلب پر از لبخند بسازن.
@sociology_1
امروز یک نفر به من گفت از خودت بنویس،
ولی من از مردی نوشتم که هر صبح، پیش از آنکه شهر بیدار شود، از خواب بلند میشد و به خیابان میرفت تا جایی برای زنده ماندن پیدا کند. نه کسی منتظرش بود، نه پنجرهای به روی بازگشتنش روشن میشد. تمام عمرش را کار کرده بود تا روزی سقفی بالای سرش داشته باشد، اما هرچه بیشتر دویده بود، فاصلهاش با خانه بیشتر شده بود.
شبها، وقتی چراغ آپارتمانها یکییکی روشن میشدند، کنار دیواری میایستاد و از پشت شیشهها به زندگی دیگران نگاه میکرد، به سفرههایی که دورشان آدمها میخندیدند، به دستهایی که بیدغدغه برای هم چای میریختند، به کودکانی که هنوز نمیدانستند داشتن یک جای امن برای خوابیدن، در این دنیا گاهی از تمام آرزوهای آدم بزرگتر است.
در جیبش چند سکه داشت و در سینهاش انبوهی از حرفهای نگفته.
سالها پیش به او گفته بودند اگر بیشتر تلاش کند، روزگار بالاخره به او هم لبخند میزند. تلاش کرده بود، آنقدر که دیگر چیزی از جوانیاش باقی نمانده بود، جز زانوانی دردناک و چشمانی که از تماشای درهای بسته خسته بودند.
آن شب، باد سردی میوزید. گنجشکی را دید که زیر لبهی شیروانی خانهای پناه گرفته بود. مدتی نگاهش کرد و بعد لبخند تلخی زد. با خودش گفت: چه خوشبخت است این پرنده،
دستکم جایی دارد که از سرما بلرزد، بیآنکه کسی از او اجاره بخواهد.
صبح روز بعد، مرد را روی نیمکتی پیدا کردند. مردم از کنارش گذشتند، ساعتهایشان را نگاه کردند و برای نرسیدن به کارهایشان عجله داشتند. کسی نپرسید شب را کجا گذرانده بود، آخرین غذایش چه بود، یا آیا کسی در این شهر نامش را به یاد داشت.
چند روز بعد، نیمکت را رنگ کردند و او را فراموش کردند.
شهر به زندگیاش ادامه داد، مغازهها باز شدند، قیمتها بالا رفتند، خانهها گرانتر شدند و آدمها برای داشتن سهمی کوچکتر از آسایش، بیشتر کار کردند.
و من در آخرین سطر نوشتم:
گاهی فقر این نیست که چیزی برای خوردن نداشته باشی،فقر آنجاست که حتی حق خسته شدن هم نداشته باشی، چون اگر لحظهای بایستی، تمام زندگیات از حرکت میافتد.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
افراد حقیر،از تحقیر دیگران،لذت می برند.
(شارلوت برونته)
@sociology_1
پنجشنبهها دیگر فقط یک روز از هفته نیستند، زخمیاند که در سکوت خانهها سر باز میکند. روزی که هزاران نفر، در هزاران خانه، دلتنگاند و هیچکس از اندوه دیگری خبر ندارد.
جامعهای که آدمهایش کنار هم زندگی میکنند، اما هرکدام تنهایی عزادارند. آدم ها با قدم هایی سنگین از کنار یکدیگر می گذرند. و زندگی با بی رحمی همیشگی اش،به راه خود ادامه می دهد.اما زیر پوست این زندگی عادی،چیزی فرو ریخته است.
فاصله ی آدم ها از رنج یکدیگر بیشتر میشود،دیوارها نزدیک و پنجره ها روی به روی هم اند،صداها از خانه ای به خانه دیگر می رسند،اما اندوهها پشت درهای بسته حبس میشود انگار هر کس موظف است، فاجعه زندگی خودش را به تنهایی تاب بیاورد.
این همان تنهایی جمعی است.
غم در میان ما کم نیست ،آنچه کم است،امکان آشکار کردن غم است.در صف نانوا زنی لبخند زد اما لبخندش پیش از رسیدن به چشم هایش مرد. هیچ کس نمی داند پشت این لبخند چه ویرانه ای پنهان شده است. این سوگ از خود فقدان تلخ تر است.
تلختر از مرگ، فراموش شدن است، اینکه جهان به زندگیاش ادامه دهد، وقتی دنیای کسی برای همیشه ویران شده. اینکه نامها کمرنگ شوند، خاطرهها در سکوت بمانند و دلتنگی، پشت درهای بسته پیر شود.
نگذاریم اندوه آدمها پشت درهای بسته، بیصدا پیر شود. نگذاریم هیچکس تصور کند که در سوگ خودش، تنها بازماندهی جهان است.
چون تلخترین اتفاق، فقط این نیست که کسی از میان ما برود؛ تلختر آن است که پس از رفتنش، ما چنان به نبودنش عادت کنیم که دیگر حتی از او حرف نزنیم.
و شاید معنای پنجشنبه همین باشد،روزی که به ما یادآوری میکند بعضی آدمها دیگر در این جهان نیستند، اما هنوز در جهان ما حضور دارند و جامعهای که برای مردگانش جایی در حافظه ندارد، دیر یا زود زندگانش را هم در تنهایی به فراموشی خواهد سپرد.
شاید تلخترین شکل تنهایی این باشد که همه داغدار باشیم، اما هیچکس نداند دیگری چقدر شکسته است.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
کتابخانهی من، جای تنهایی قشنگ من است.
اینجا کسی از من نمیپرسد چرا ساکتم. فقط یک صندلی خالی هست، یک کتاب، و نوری که آرام روی صفحه میافتد. من میآیم، مینشینم، و دنیا را بیرون جا میگذارم.
اینجا تنهایی، ترسناک نیست، آشناست.
مثل دوستی که سالهاست میشناسمش. کتابها حرف نمیزنند، اما میفهمند. و من در سکوت این قفسهها، خودم را پیدا میکنم، بیعجله، بیبهانه.
کتابخانهی من، خانهی کوچک تنهایی من است. و من این خانه را، با همهی سکوتش، دوست دارم.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
پشت هر آدم موفق،
کوهستانی سرد و تاریک
از اهمیت ندادن به دیگران و
نظراتشان است.
ویندایر
به نظر من وین دایر
نصفش را گفته و نصف مهمترش را جا انداخته.
خیلیها به قله رسیدند بدون اینکه کوهستانشان سرد و تاریک باشد.
بعضیها اسم سردی و بیاعتناییشان را میگذارند موفقیت و قدرت، در حالی که فقط زخم خودشان را روی دیگران خالی میکنند. آنها به قله نرسیدهاند، فقط از پایین، بلندتر فریاد زدهاند.
برخی آدمها هم ریشهی آدمها را در میآورند.
یارو به فردی که داره کارش را خوب انجام میده
.
رو به رو و چهره به چهره و پر از عقده میگه
به من گفتند جای تو باشم
و یا قرار بود فلان فرد جای تو باشه
با وجود چنین افرادی انرژی کاملا گرفته میشود و انگیزه از بین میرود.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
روش های تحقیق در علوم اجتماعی
ارل ببی
ترجمه دکتر رضا فاضل
@sociology_1
اندیشههای بنیادی در جامعهشناسی
نوشته: پیتر کیویستو
ترجمه: منوچهر صبوری
@sociology_1
📖 چیزهایی که به کار نمیآیند
🔍 جستاری دربارهٔ «نگهبان آثار باستانی» و «دانشکدهٔ چیزهای بیمصرف» از یوری دومبروفسکی
🖊 ChatGPT(OpenAI)
📍این مطلب سعی میکند باب آشنای شما با نویسندهای باشد که تا حالا در ایران شناخته شده نبود. تمام این جستار طولانی توسط ChatGPT و بدون دخالت انسان نوشته شده است. دو رمان در قالب یک کتاب تا ساعتی دیگر منتشر میشود، این مطلب در فایل اصلی کتاب هم گنجانده میشود. امیدواریم باب خوبی برای آشنایی باشد.
❗️تأکید میکنیم: تحقیق، نگارش، ویرایش و پاورقیها از خودِ هوش مصنوعی است.
لینک مستقیم مطلب:
📎 vrgl.ir/XMBHb
برای صداهایی دلتنگ شدم، که دیگر نمیشنوم. برای خندهای که در گوشم ماند و رفت. برای حالت خوبه هایی که انتظارش را نداشتم و یکدفعه دنیایم را روشن کرد. دلم برای آدمهایی تنگ شده که هنوز هستند، اما آنقدر دور شدهاند که انگار نیستند. و عجیبتر از همه، دلم برای خود قدیمم تنگ شده،
برای آن نسخهای از من که راحتتر میخندید و کمتر فکر میکرد.
این دلتنگی، مثل باران نمنم است.
یکدفعه نمیآید که خیس خیس شوی،
آرامآرام مینشیند روی دلت، روی شیشهی پنجرهی اتاقت، روی همهچیز.
و تو فقط یک روز به خودت میآیی و میبینی که چقدر خیس شدهای و چقدر سردت است و چقدر دلت یک فنجان چای گرم و یک بغل بیبهانه میخواهد.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
واکاوی طبقاتی بوردیو
مبارزهی طبقاتی یا طبقهبندی مبارزهها
هوشنگ رادیان
طرح نظریِ بوردیو در رابطه با طبقات اجتماعی، مبتنی بر فهم او از جامعه بهمثابهی «فضای اجتماعی» است که در آن کنشگران مختلف بنا به امکانات خود دست به عمل میزنند، عملی که بوردیو در پی آن است قاعدهمندیهای آن را ذیل «منطق عملی کنش» در «فضای اجتماعی» مطالعه کند. به بیان دیگر، بوردیو طرحی نظری را پایه میریزد که بر اساس آن، از دوگانهانگاریهای مرسوم علوم اجتماعی (مهمترین آنها: عاملیت و ساختار) فراتر میرود تا در تبیین به نقطهای دست یابد که در عینِ رعایتِ قواعد علمیِ تبیین (برقراری روابط علی بین متغیرها)، بیشترین شباهت را نیز به منطق عملی روزمره حفظ کرده باشد. درواقع، آگاهیِ انسانِ اجتماعی را به سطحی فراتر از فرد ارتقا دهد. این «فضای اجتماعی» نزد بوردیو، کماکان برساختهای نظری تلقی میشود و با «فضای عملی زندگی» تفاوت دارد، اما برسازهای است که «همهی موقعیتهایی را یکجا و در آنِ واحد گرد هم میآورد و با یک نگاه قابلمشاهده میکند ــ ارزش اکتشافی آن در همین است ــ که عاملان هرگز نمیتوانند کلیتِ آن را با همهی روابط و مناسبات چندگانهاش درک کنند»
بوردیو طبقات و گروههای اجتماعی را نه واجد جوهری ازپیشمشخص، جوهری که در چارچوب نظریات مختلف ازجمله مارکسیسم (بر مبنای جایگاه هر فرد در شیوهی تولید) تعریف شده باشد، بلکه دارای خصلتی رابطهای میداند. به اینمعنا که طبقات و گروههای اجتماعی، از مسیر «مبارزهی نمادین» در نسبت با یکدیگر شکل میگیرند، مبارزهای که نظریاتی همچون مارکسیسم نسبت به آن بیاعتنا هستند. صرف قرار گرفتن در جایگاه مشخصی در شیوهی تولید تعیین نمیکند که طبقات و گروهها حامل چه نوعی از «آگاهی طبقاتی» باشند، آگاهی طبقاتی (که بهنظر میرسد نزد بوردیو معادل با ظرفیتِ بسیجِ گروهها و طبقات باشد) در نتیجهی مبارزهی نمادینی حاصل میشود که با هدفِ تفسیر جهان برای عاملان آن صورت میگیرد. بهعبارتدیگر، هر نوع مفهومپردازی طبقاتی چیزی نیست مگر برساختهایی نظری که بیانگر امری اساسی دربارهی زندگی انسانی یعنی جنبهی نمادین آن است.
نسبت دادن «وهم روشنفکرگرایانه» و غیرتاریخی بودن به مارکسیسم، نشان از درک سطحی و نگاه دلبخواهانهی بوردیو به عناصر مارکسیسم دارد. پیشازهر چیز باید گفت نسبت واکاویِ طبقاتی مارکسیستی با طبقاتِ واقعی و بیرونی، نه به میانجی وهمی روشنفکرگرایانه، که به میانجیِ کلیت دستگاه مفهومی مارکسی برقرار میشود، کلیتی که نقد اقتصاد سیاسی، نقد بتوارهگی و نقد ایدئولوژی را توامان در خود دارد... برخلاف تلقی بوردیو، تبیین طبقاتی مارکس با تکیه بر نظریهی ارزش دلالت بر وجود طبقات بهعنوان «چیز»ها ندارد بلکه طبقه را در مقام رابطهی اجتماعی عاملان ذیل شیوهی تولید سرمایهداری بررسی میکند. از این نظر طبقات اجتماعی پدیدههایی تاریخیاند که از رهگذر خصلت رابطهای که میان طبقات در یک شیوهی تولید مشخص وجود دارد معنادار میشوند، در غیراینصورت این طبقات نه میتوانند تاریخی باشند و نه درنتیجه پویا و درحرکت. مبنا قرار دادن یک شیوهی تولید (در اینجا یعنی وجود طبقات) است که چنین رابطهای را ایجاب میکند؛ بدون وجود عاشق و معشوق نمیتوان عشقورزی داشت! در دل این فعلوانفعالات است که تجربهی طبقاتی دیگر نه محصول صُلب و ازپیش توصیفشدهی جایگاه عاملان اجتماعی در فرایند تولید بلکه جایگاهی است در بطن مناسبات تولید که عاملان در آن متولد یا بیاختیار وارد شدهاند؛ بهعلاوه آگاهی طبقاتی صرفاً راهی است که به بیان ادوارد تامپسون این تجربهها از رهگذر آن به «زبان فرهنگی در میآیند، متبلور در سنتها و نظامهای ارزش و ایدهها و شکلهای نهادی» ازاینرو هرچند تجربهی طبقاتی امری مقدر است، آگاهی طبقاتی مقدر نیست.
متن کاملِ این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
https://wp.me/p9vUft-Xo
سنتها را پاس بداریم، اما با نگاهی مهربان به نیازهای امروز
سنتهای محلی تنها مجموعهای از آداب و رسوم نیستند؛ آنها حافظه جمعی، هویت فرهنگی و پیوند عاطفی نسلها با یکدیگرند. احترام به این سنتها، احترام به ریشههایی است که ما را به گذشتهمان پیوند میدهند. با این حال، فرهنگ زمانی زنده و ماندگار میماند که بتواند در کنار حفظ اصالت خود، نیازها و شرایط زندگی نسلهای جدید را نیز درک کند.
در روزهای سوگواری، خانوادههای داغدیده بیش از هر زمان دیگری به همدلی، همراهی و احترام اطرافیان نیاز دارند. در چنین شرایطی، شایسته است توجه ما بیش از آنکه معطوف به شکل و ظاهر اجرای یک رسم باشد، به معنای انسانی آن، یعنی همدردی با خانواده مصیبتدیده، باشد.
برخی از بانوان جوان و میانسال یادآور شدهاند که بستن چادر به دور گردن، بهویژه برای کسانی که زیر آن مانتو میپوشند، ممکن است از نظر حرکتی و راحتی مشکلاتی ایجاد کند. این درخواست نه لزوماً به معنای مخالفت با سنتهای محلی است و نه نشانه بیاحترامی به خانوادههای عزادار، بلکه تلاشی است برای یافتن راهی که هم حرمت رسمهای دیرینه حفظ شود و هم شرایط و نیازهای امروز بانوان مورد توجه قرار گیرد.
زمانی که بانوان میانسال و جوان پیرامون حضور در مراسم عزاداری اموات صحبت میکنند، نگران گلایه بستگانند،مثلاً اینکه چرا فلان خانم میانسال یا جوان که از خویشاوند سببی یا نسبی است، در بین زنان با مانتو ظاهر شده یا چادر را به گردن نبسته است. بر شیرزنان فهیم است که در این خصوص، افرادی را که دنبال حاشیهسازی در این گونه مواردند منع نمایند و زمینههای رنجش و کدورت را در این مراسم کاهش دهند.
هیچ سنتی صرفاً با اصرار بر شکل ظاهری خود ماندگار نمیشود، آنچه به یک رسم زندگی میبخشد، معنا، همبستگی و احترامی است که در دل آن نهفته است. اگر بتوانیم درباره شیوه اجرای برخی آداب، با گفتوگو و تفاهم به راهحلی مشترک برسیم، نهتنها از ارزش سنتها کم نمیشود، بلکه زمینه انتقال آگاهانهتر آنها به نسلهای آینده فراهم خواهد شد.
پیشنهاد میشود بزرگان، خانوادههای صاحب عزا و بانوان هر منطقه با گفتوگویی محترمانه، درباره شیوهای منعطف و پذیرفتنی برای رعایت این رسم به توافق برسند، شیوهای که در آن، پوشش متناسب با عرف و شرایط افراد، همراه با حفظ حرمت مجلس و احترام به خانواده داغدیده، امکانپذیر باشد. میتوان بهجای الزام همگانی به یک شکل مشخص از بستن چادر، بر رعایت پوشش متعارف، وقار مجلس و نیت صادقانه همدردی تأکید کرد.
فراموش نکنیم که سنت برای پیوند دادن دلهاست، نه دشوار کردن حضور آدمها، و احترام واقعی زمانی شکل میگیرد که هم حرمت گذشته را نگه داریم و هم صدای محترمانه نسل امروز را بشنویم.
هدف، کنار گذاشتن سنتها نیست؛ هدف، یافتن راهی است که سنت و زندگی امروز در کنار هم قرار بگیرند، با احترام، تفاهم و مهربانی.
فرهنگ زمانی زنده میماند که در کنار پاسداشت ریشهها، کرامت و نیازهای انسان امروز را نیز به رسمیت بشناسد؛ زیرا سنتی که با مهر همراه باشد، نسلها را پیوند میدهد، نه اینکه میانشان فاصله بیندازد.
✍ زهرا نجاتی
آنتونی گیدنز در نظریهپردازیهای خود به پدیده دولت_ملت توجه خاصی نشان میدهد. او معتقد است که زندگی حقوقی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی امروز بدون دولت-ملت معنا ندارد. دولت_ملت سیاستهای مالی و راهبردهای آموزشی و قوانین امروزی و بسیاری از تحولات را ایجاد کردهاست. دولت ملتها بیش از دو سده عمر ندارند و همه دولت ملتها دچار تناقض ومعارضهاند وتوسط اقلیتهای قومی ونژادی تهدید میشوند. سه جنبه دولت ملت قابل توجه ویژهاست :
نخست : دولت-ملتها واحدهای اصلی تشکیل دهنده دنیای امروزند
دوم : اکثریت آنها درشرایط جنگ به وجود آمده و همه آنها از طریق آمادگی دفاعی به هستی خود ادامه میدهند.
سوم : جنگ/ دفاع مدرن به صورت قاطعانه تر با درگیری سطوح گستردهتری از جامعه در جنگ ملازمه دارد.
گیدنز این امر را در الزام جامعه شناسان به توجه هرچه بیشتر به نقش دولت مدرن در شکل دهی به دنیای امروز مهم دانسته و خطرات افزایش نظارتهای دولتی را برمیشمارد. گیدنز همچنین درانتقاد از معتقدین به جامعه اطلاعاتی میگوید: جوامع مدرن از آغاز تشکیلشان جامعه اطلاعاتی بودهاند. تنها تفاوت این است که ما امروز درعصر مدرنیته عالی (متعالی) به سر می بریم و تزهای نیروی محرکه سرمایه داری مارکس، صنعتگرایی دورکیم و خردگرایی وبر نمیتوانند به لحاظ نظری شرایط امروزی ما را توضیح دهند. گیدنز نظارت و خشونت، جنگ و دولت – ملت را کلید توسعه دنیای معاصر میداند. اطلاعات درمرکز همه این توسعه هاست. از نظر گیدنز سازمان و مراقبت دوقلوهای به هم چسبیدهای هستند که تحولات امروز ما را بهتر شرح میدهند. گسترش فوقالعاده سازمانهای اجتماعی نوین به اتکای اطلاعات که تحول در سیستم بهداشت، فروشگاهها، تنوع غذایی، میوههای چهارفصل، پوشاک و... حمل ونقل، آب و برق و برنامهریزی درسراسر زندگی، آموزش وپروش و سازمانهای دولتی و غیردولتی بسیاری را درپی داشتهاست همراه با تلاشهای وسیع در کسب آمادگی دفاعی که کشتار جمعی سیستماتیک محصول آن است، وضعیت کنونی را به وجود آوردهاند. از نظر گیدنز استقرار و حفظ دموکراسی و حقوق شهروندی و حفظ امنیت شهروندان نیازمند گردآوری اطلاعات کامل از آنان است. برقراری حقوق اجتماعی؛ حق رأی، گذرنامه، پوششهای بهداشتی و آموزش و پرورش و... بدون کسب اطلاعات میسر نیست. درعین حال تأمین این حقوق با گردآوری بدون حد ومرز اطلاعات از شهروندان توسط دولت و سپس گردانندگان سپهر اقتصادی همراه است. در اینجا میتوان با اشاره به کار فرانک وبستر و تفکیکی که او میان تفرد افراد و فردیت افراد قائل میشوددل مشغولی گیدنز را توضیح داد. تفرد به وضعیتی برمی گردد که در آن افراد از یکدیگر تمیز داده میشوند. شناسایی افراد ازطریق پیشینه فردی، نام، تاریخ تولد، محل سکونت، سوابق شغلی، مدارک تحصیلی و... فردیت به آزادیهای فردی، حقوق شهروندی و اختیار انسان در تعیین سرنوشت و سبک زندگی خود و برخورداری از حقوق و امتیازات اجتماعی سیاسی و فرهنگی و... مربوط است. پارادوکس این است که هرچه درباره افراد بیشتربدانیم آزادی آنها بیشتر در معرض تهدید است. این اطلاعات میتواند توسط دولتیها و کسانی که قدرت دارند مورد سوء استفاده قرار گیرد. کارتهای اعتباری و بیمه دارای اطلاعات ذیقیمت هستند. دولت، پلیس و تولیدکنندگان کالاها به این اطلاعات نیاز شدید دارند و در عین حال میتوانند از طریق کسب این اطلاعات آزادیهای فردی (حق حفظ حریم شخصی) اورا به خطر بیندازند.
@sociology_1
چشم خود بستم که دیگر، چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد :دیوانه! من میبینمش..
- شهریار
@sociology_1
وقتی روابطت بر پایه سود و زیان باشه،
هیچ دوستی نداری، عزیزی نداری. بقیه برات فقط مثبت و منفیان؛ کاملاً تنهایی...
@sociology_1
آهنگ لری به رنگ دلتنگی
@sociology_1
مرگ اسفندیار و اندوه رستم
✍️ابوالقاسم فردوسی
نبرد آغاز شد. دو پهلوان با تمام توان به یکدیگر حمله کردند. سرانجام رستم لحظهای مناسب یافت، کمان را کشید و تیر گز را به سوی اسفندیار رها کرد. تیر به چشم اسفندیار نشست.
پهلوان رویینتن که سالها هیچ سلاحی بر بدنش اثر نکرده بود، ناگهان از اسب بر زمین افتاد. رستم به سوی او شتافت و از دیدن این صحنه سخت اندوهگین شد.
اسفندیار در واپسین لحظات زندگی دریافت که مرگش نه از دشمنی رستم، بلکه از زنجیرهای از فرمانها و سرنوشتی تلخ سرچشمه گرفته است. او به رستم گفت از او کینهای به دل نگیرد و از پسرش بهمن مراقبت کند.
رستم سوگند خورد که بهمن را همچون فرزند خود گرامی بدارد و هرگز او را تنها نگذارد.
رستم نیز با چشمانی اشکبار بر بالین او نشست. او از پیروزی خود خوشحال نبود؛ زیرا میدانست پهلوانی بزرگ و بیهمتا را از میان برده است.
مرگ اسفندیار، شادی را از اردوی ایران گرفت. سپاهیان به احترام او سکوت کردند و پیکر پهلوان را با شکوه فراوان به سوی ایران بردند.
هنگامی که خبر مرگ اسفندیار به گشتاسپ رسید، اندوهگین شد؛ اما در پس این اندوه، سرنوشت دیگری نیز در انتظار خاندان او بود. او اکنون باید با حقیقت تلخی روبهرو میشد: پسرش را به جنگی فرستاده بود که پایانش مرگ او شد.
کتایون، مادر اسفندیار، از شنیدن خبر مرگ پسرش بسیار سوگوار شد. او گشتاسپ را سرزنش کرد و گفت طمع به تاج و تخت و ترس از قدرت اسفندیار، او را به سوی چنین تصمیمی کشاند.
بهمن نیز در سوگ پدر نشست. او هنوز جوان بود، اما مرگ اسفندیار آینده او را دگرگون کرد.
از آن پس، داستان اسفندیار به یکی از تلخترین بخشهای شاهنامه تبدیل شد؛ پهلوانی که رویینتن بود، از هفتخوان گذشت، دشمنان فراوانی را شکست داد، اما سرانجام در جنگی با بزرگترین پهلوان ایران، به دست رستم کشته شد.
رستم نیز با وجود پیروزی، آرامش پیدا نکرد. او میدانست که اسفندیار دشمن واقعی او نبود؛ هر دو قربانی فرمانی شده بودند که میتوانست با تدبیر و گذشت، سرنوشت دیگری پیدا کند.
و اینگونه، یکی از بزرگترین تراژدیهای شاهنامه رقم خورد؛ جایی که دو پهلوان ایرانی، به جای آنکه در کنار یکدیگر از ایران دفاع کنند، به سبب فرمان شاه و سرنوشت، ناچار شدند با هم بجنگند.
#شاهنامه
قسمت هجدهم
@sociology_1
در بریتانیا شخصی که شهردار میشد را هنگام شروع دوره کاری او وزن میکردند و پس از پایان دوره نیز وزن میکردند،اگر وزنش زیاد شده بود به عنوان کسی که از مقامش سوء استفاده کرده مجازات میشد.
@sociology_1
گر قیامت قصه باشد من کجا بینم تورا؟
Читать полностью…
روش تحقیق کیفی در مکاتب تفسیری
دکتر علیرضا محسنی تبریزی
@sociology_1
مقدمات جامعهشناسی
نویسنده: مارتین البرو
مترجم: منوچهر صبوری
@sociology_1
شاید باور نکنید ولی فراموشکاری، شب بیداری، زود از کوره در رفتن میتوانند از علایم بالا بودن IQ و هوش شما باشند.
@sociology_1
سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند
شمس لنگرودی
@sociology_1
علت بتوارگی، باید در اقتصاد سرمایهداری، به مثابهی اقتصاد کالایی، جستوجو شود. شیوارگی الزاماً وجهجدایی ناپذیر سرمایهداری است، کار انضمامی نابیگانه که تجلی خلاق شخصیت فرد است در قالب فرایند تولید جامعهی سرمایهداری نمیتواند بروز کند.
کاری که کالاها را تولید میکند، برای بازار تولید تولید میکند، کار انضمامی نیست، کار مجرد است. کار مجرد عام اجتماعی است که ناشی از بیگانگی کامل کار فردی است. کار خود فرد در اینجا کالا است، به این ترتیب کار در جامعهی سرمایه داری، کار شیئواره است، کاری است که به شیئ تبدیل شده است.
قدرت خلاق حاکی از مشارکت آگاهانه فرد در شکل دادن به محیط مادی است، از آنجا که قدرت تصمیمگیری جزو سرچشمههای خلاقیت است، برای کارگر اجیر شده در جامعهی سرمایهداری قدرت خلاق در واقع وجود ندارد .
به این ترتیب، از طریق نظریهی بتوارگی کالایی، مفهوم کار شیئواره تبدیل به حلقهی واسط نظریهی بیگانگی در دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی 1884 و نظریهی ارزش در سرمایه میشود. کار شیئواره، یعنی کار مجرد به شکل ارزش در میآید. در سرمایه مارکس اشاره میکند که روابط مردم به واسطهی اشیاء محقق میشود و این تنها راه تحقق آنها در اقتصاد کالایی است.@sociology_1
کتاب «چشم هایش» از بزرگ علوی یکی از جریان سازترین و تاثیر گذارترین رمانهای ایرانی است، که نه تنها بر ادبیات، بلکه برجامعه ایرانی و تحولات اجتماعی دهه پنجاه هم موثر بوده است. مرکز داستان، یک زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنیست.
داستان در مورد استاد "ماکان" نقاش بزرگی است که در دوران دیکتاتوری رضا شاه در تبعید درمیگذرد. یکی از آثار باقی مانده از او تابلویی است به اسم "چشم هایش" چشمهای زنی مرموز. راوی داستان که ناظم مدرسه آثار استاد ماکان است تلاش میکند تا راز این تابلو را کشف کند... .
مهمترین ویژگی کتاب در این است که در کنار یک داستان عشقی ناب، روایتی ملموس، قابل باور و تا حدی بیطرف از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران نیز به مخاطب ارائه میکند. شخصیت پردازی در داستان به بهترین شکل ممکن انجام گرفته و خیلی راحت میتوان با همه شخصیتها همذات پنداری کرد و از طرف دیگر، توانایی بزرگ علوی در به تصویر کشیدن احساسات یک زن سزاوار تحسین است.
بزرگ علوی در این رمان روش استعلام و استشهاد را به کار برده، بدینگونه که قطعات پراکندهٔ یک ماجرا را کنار هم گذاشته و از آن طرحی کلی آفریده است که برحدس و گمان تکیه دارد این شیوه بیشتر در ادبیات پلیسی معمول است. برخی معتقدند این رمان و شخصت استاد ماکان، با الهام از زندگانی کمالالملک نگاشته شده است و گروهی دیگر آن را شرح حالی از زندگی تقی ارانی میدانند. این کتاب از آثار معدود زبان فارسی است که در مرکز آن یک زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته است.
این رمان که در سال 1331 یعنی دوران خفقان پهلوی چاپ شده باعث میشود بزرگ علوی به مثابه یک مبارز سیاسی و حتی فراتر از آون جلوه کند. چشمهایش بیشتر از اینکه یک رمان باشد، تابلوی نقاشی است.
🎧نسخه صوتی این کتاب را میتوانید با اجرای آرمان سلطانزاده از طریق لینک زیر دانلود کنید.👇
⬇️ https://goo.gl/WQgP17