vir486 | Unsorted

Telegram-канал vir486 - شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

13382

تبلیغ و تبادل: @Rodin66 کانال‌های ادبی: @vir486 @ShearZii

Subscribe to a channel

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

گر جمع «مادران به خطا»، نامتان نهیم
هرگز نکرده‌ایم خطا در خطابتان

نی اصلتان به‌قاعده، نی نسلتان درست
دانسته نیست سلسلۀ انتسابتان


شفیعی‌کدکنی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.

همدم‌ این روزام مصرع بالاست امیدی در دلم شعله می‌کشد.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

به که بسپارمت ای خاک به بادت ندهند؟
به که بسپارمت ای خاک که ویران نشوی؟


حسین جنتی



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

فرهنگ ایرانی در کلام دکتر زرین‌کوب..

با احترام به شجاعت ستارپورقنبری که پناهش وطن است.( همکار و دوست عزیزم که بعد از دیماه اخراج شد).

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر
صد نوحه برآرد سر، هر موی همی موید

مولانا


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

ما با ادبیّات «ارتباط» برقرار نمی‌کنیم. اصولاً «فرم» یک پدیده‌ی ضدِ «ارتباط» هست! اینکه فروغ می‌گوید:

«چراغ‌های رابطه تاریکند
چراغ‌های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
».

ناظر به همین قطع شدنِ تمام خطوطِ ارتباطیِ زبان در کاربردِ معمولیِ آن است. ما در جهانِ ادبیّات «پرتاب می‌شویم» بقول هایدگر. در «پرتاب‌شدگی»، اراده‌ی معطوف به انسان سلب می‌شود. جهانِ «ناآشنا»ی شعرِ حافظ، هیچ‌گاه برای ما دست‌یافتنی نمی‌گردد، از آنکه به مجرد اینکه شعری «ارتباط‌پذیر» شد، به زودی می‌پلاسد و از جنس زندگی عادی ما می‌شود. در ادبیّات، انسان «دیگریِ» خودش می‌شود! «تماماً دیگری» بقول لویناس. خودِ «آشنا»ی ما به گفته‌ی فرمالیست‌ها، «گُم» می‌شود و از خویشتنِ خویش، «بیگانه» می‌گردیم. انسان با «فرم» است که صاحبِ «فرم» می‌شود! اینکه در ادامه فروغ می‌گوید:

«پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی است».


همین بیانِ «مرگْ» از جهانِ ارتباطات است! در تاریکی غلیظی که دنیای هنر را فراگرفته، همه چیز بوی «فاصله» و کَنده‌شدگی می‌دهد! قرن‌ها پیش حافظ گوشزد کرده بود که:

«تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوشِ نامحرم نباشد جای پیغامِ سروش».


به طریقِ پارادوکس، اینجا «آشنایی با امرِ غریب» است! جهانِ «رمز»هاست نه «پیام»های «روشن» و «معنی‌دار»! «سروش» هم «سروشِ عالمِ غیب» است:

«‌چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست».


که «مستی و خرابی»، قطعِ «ارتباط» با «هشیاری» است. پس «نامحرم» کسی است که هنوز «پرتاب» نشده است و پایش بر زمین سِفتِ جهانِ ارتباطات و اطلاعات است.

دکتر اسد آبشیرینی
استاد دانشگاه چمران اهواز


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

تا جهان باقی‌ست باقی باد ایرانِ بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامُراد

-ملک‌الشعرای بهار


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

سیری در سلوک معنوی اخوان


اخوان شاعر درد و دردمندی ست. درد او اگرچه به یک اعتبار، درد خاص او نیست درد یک نسل است اما در زبان او بیان خاص خود را می یابد. شعر او بیان احوال نسلی‌ست که زبانِ حال خود را در شعر یک دهه، و به ویژه شعر اخوان یافت.

اگر این سخن درست باشد که پذیرش شکست در سرشت زندگی شاعرانه نهفته است و به قول ژان‌پل‌سارتر: "شاعران شکست را پذیرا می‌شوند تا شکست زندگی را گواه باشند؛ این سخن دست کم در مورد شعر یک نسل از شاعران کنونی درست است. آنها همه از یک درد رنج برده‌اند. اما هر یک به زبانی دیگر از آن سخن گفته‌اند. شاملو، اخوان رحمانی، آزاد و فرخزاد همه از درد سخن می‌گویند، اما چنانکه ویژگی هنر است زبان دردمندی آنان جداست.


شعر و اندیشه
داریوش آشوری
ص۱۹۱


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

دشمن باشکوه

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مرده‌خوار
به خاک و به خون بر تپیده به زار
فروبرد چنگال و خون برگرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار
نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر
بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفشی به بالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد


جنگ دوازده‌رخان، رویارویی پهلوان در برابر پهلوان، وزیر در برابر وزیر، شاه در برابر شاه. در این جنگ‌ها که به کین‌خواهی سیاووش انجام شد علاوه‌بر جنگ و خونریزی تصویرهایی انسانی و پهلوانی از جنگجویان در برابر دشمن می‌بینیم که گاه موجب شگفتی‌ست.
(داستان گم شدن تازیانه‌ی بهرام را بخاطر بیاوریم.)
اما در این میانه برخورد شجاعانه و شکوهمند گودرز با پیران سکانسی‌ست پرشگفت. گودرز رقیب شکست‌خورده‌ی خود را پیدا می‌کند و از خون او می‌خورد و بر صورت می‌زند، یک‌دم به ذهنش می‌گذرد که سر مرده را از تن جدا کند اما این قسی‌القلبی را در خود نمی‌بیند. سپس پیران را با احترام به سایه‌گاهی می‌برد و درفشی نیز پهن می‌کند و او را بر درفش قرار می‌دهد.
مفهوم انسانی رفتار کردن با دشمن بارها و بارها در ادبیات فارسی تکرار شده‌است و یکی دیگر از مصادیق آن داستان حسنک‌وزیر است:
و بدان سبب مردمان زبان بر بو‌سهل دراز کردند( که زده و افتاده را توان زد، مرد آن مرد است که گفته‌اند: العفو عند القدرة بکار تواند آورد.)


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بعد از گذشت چندماه از دی خونین، نتونستم خودم رو قانع کنم اونی‌که شلیک کرده ایرانی بوده.
اصلا...
هرگز...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

باور که می‌کند که درین بحر چون حباب
سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم

صائب

@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

جهاندار هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بر سر نهاد

بگشت از برش چرخ سالی چهل
پر از هوش مغز و پر از رای دل

چو بنشست بر جایگاه مهی
چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که بر هفت کشور منم پادشا
جهاندار پیروز و فرمانروا

به فرمان یزدان پیروزگر
به داد و دهش تنگ بستم کمر

و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد
همه روی گیتی پر از داد کرد


اولین و ابتدایی‌ترین شرط پادشاهی و حکمرانی داشتن رای و عدالت بود، پادشاه یا حکمرانی که رای و خرد نداشت به دست بیگانگان برافتاد و پادشاهی که داد و دادگستری نداشت به دست مردم خود سقوط می‌کرد.
سعدی سه قرن بعد از فردوسی به حکمران زمان خود چنین نهیب می‌زنه این مُلک و حکومت نوبتی هستند و اکنون که نوبت تُست عادل باش.

به نوبتند ملوک درین سپنج‌سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

و همگی باید این روزها آرش شویم.
یک ایران آرش شود تا وطن جانی دوباره گیرد.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:

«صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی»


حافظ




@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

شاهنامه نبرد داد و بیداد...
دکتر قیامتی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

امیرمبارزالدین آدم‌ سفاک و خون‌ریزی بود، به بهانه‌ی دین و دیانت کشتارهای وحشتناکی کرد. شاه‌شجاع میگه یه روز رفتم‌ پیش پدر گفتم پدر تا الان ۱۰۰۰ نفر کشتی؟
امیر میگه دقیقا ۸۰۰ نفر.
تو کتاب تاریخ عصر حافظ دکتر غنی اومده که امیر آدم متزلزل و سست‌عهدی بوده، چندین و چند بار توبه می‌کنه و توبه می‌شکنه.
روایت دیگری هست که امیر برای به رخ‌کشیدن دیانت خود به مردم هر روز موقع نماز سجاده روی‌ دوش می‌انداخت و پا پتی به مسجد می‌رفت. حافظ درباره‌ی این سجاده به دوش کشیدن با حالتی از طنز میگه.
ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
امام خواجه که سجاده می‌کشید به دوش

ناگفته نماند که شاه‌شجاع چشمان پدر خود را کور کرد و سربازان امیر را روی دوش از کاخ به زندان بردند.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

سرزمینی که شاهنامه موضوعِ خود را در آن متمرکز کرده است «ایران» است. بارها نامِ «ایران» در این کتاب تکرار می‌شود، همه چیز بر گِرد این نام و این خاک می‌گردد. جنگِ بزرگ هم بر سر این کشور در می‌گیرد. ایران کشورِ میانه است، میانِ خاور و باختر، آبادتر و آراسته‌تر از جاهای دیگر، و به زعم شاهنامه دارای مردمی متمدّن‌تر. در مقدّمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری آمده است: «و ایرانشهر از رودِ آموی است تا رود مصر(جیحون تا نیل)، و این کشورهای دیگر پیرامونِ اویند، و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری»(ص۴۹).

امّا ایران اگر ارجحیّت یا حتّی «تقدّسی» برایش قائل هستند، برای مردمش است نه خاک، و مردم هم به سبب کردارها و اندیشه‌هایشان چنین‌اَند. به هر حال، باید ایران را از تعرّض مصون داشت. نباید گذارد که بیگانگان به آن راه یابند.


      ایران‌ و جهان از نگاه شاهنامه
دکتر اسلامی‌ندوشن


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

نوبتِ کهنه‌فروشان درگذشت
نوفروشانیم‌ و این بازارِ ماست
مولانا

این‌ها دیگه تموم شدن، نوبت نوبت ماست.
نوبت وطن‌دوستی، ایران‌خواهی.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

دیدی که می‌زند نار؟ بر شط دامن یار
حجله نشسته داماد، در آستانه‌ی دار


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

از جگرهای پُر درد
از جگرهای خسته
از آه‌های نیمه‌شب
از اشک‌های یواشکی
از جاهای خالی
بترسید.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند
لیک چون وانگری متّفقِ یک کارند

مولوی


بیژن مرتضوی‌: باش تا آه مادران از تو چه سازد.


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

یکی از زیباترین صحنه‌ها و پلان‌های شاهنامه گُزین کردن تیر توسط رستم و بردریدن سینه‌ی اشکبوس هست:

تهمتن به بند کمر برد چنگ
گزین کرد یک چوبه تیرِ خَدنگ

یکی تیرِ الماس، پیکان چو آب
نهاده بَر او چار پرّ عقاب

کمان را بمالید رستم به چنگ
به شست اندر آورد تیر خَدَنگ

برو راستْ خم کرد و چپ کرد راست
خروش از خَم چرخِ چاچی بخاست

چو سوفارَش آمد به پهنای گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکانْ سرانگشتِ اوی
گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی

بزد بَر بَر و سینهٔ اشکبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قَدَر گفت ده
فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه

کُشانی هم اندر زمان جان بداد
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد


خاقان چین سواری می‌فرستد تا تیر را از بدن اشکبوس بیرون کشد اما هیبت و اندازه‌ی تیر همه را شگفت‌زده می‌کند که این تیر هست یا نیزه. خاقان چین امیدش ناامید می‌شود و ترس بر دلش می‌نشیند:


چو برگشت رستم هم اندر زمان
سواری فرستاد خاقان، دَمان

کزان ناموَر تیر بیرون کشید
همه تیر تا پَر، پُر از خون کشید

همه لشکر آن تیر برداشتند
سراسر همه نیزه پنداشتند

چو خاقان بدان پَرّ و پیکانِ تیر
نگه کرد بُرنا‌ دلش گشت پیر

به پیران چنین گفت کین مرد کیست؟
ز گُردان ایران ورا نام چیست؟

تو گفتی که لختی فرومایه‌اند
ز گردنکشان، کمترین پایه‌اند

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست
دل شیر در جنگشان اندکیست


همی خوار کردی سراسر سُخُن
جز آن بُد که گفتی ز سر تا به بُن

بدو گفت پیران کز ایران سپاه
ندانم کسی را بدین پایگاه

کجا تیر او بگذرد بر درخت
ندانم چه دارد به دلْ شوربخت

از ایرانیان گیو و طوس‌اند مَرد
که با فَرّ و بُرزند روز نبرد

برادرْم هومان بسی پیش طوس
جهان کرد بر گونهٔ آبنوس

به ایران ندانم که این مرد کیست
بدین لشکر او را هم‌آورد کیست

شوم بازپرسم ز پرده‌سرای
بیارند ناکام نامش به جای

بیامد پر اندیشه و رویْ زرد
بپرسید زان نامدارانِ مرد

به پیران چنین گفت هومانِ گُرد
که دشمن ندارد خردمند خُرد

بزرگان ایران گشاده‌دلند
تو گویی که آهن همی بگسلند



برای خانواده‌ی جاویدنام محسن عباسی که زخم‌شان زخم یک ایران است.


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا...


حافظ


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

تفنگ حرمت داره.
یادمان دادند که سینه‌ی نامرد نشانه بگیریم نه پشت مرد.

دیالوگ فیلم شیر سنگی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

ایرانی بودن با همه‌ی مصیبت‌هایش به زبان فارسی‌اش می‌ارزد.

شاهرخ مسکوب
شکاریم یکسر همه پیش مرگ


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

و من منتظرم که این مصراع حافظ بار دیگر کار خودش بکنه.


خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

«۵ اوت ۱۹۸۳
امروز جمعه چهارده مرداد، سالگرد مشروطیت است. کاغذی به تهران فرستادم. تقویم را نگاه کردم که ببینم چندم مرداد است و تاریخ خودمان را بگذارم: تقویم جیبی پارس. سال‌نمای خورشیدی ۱۳۶۲. دربارهٔ امروز نوشته: "رحلت حضرت امام جعفر صادق (ع)".
مشروطه بی‌مشروطه!»

(مسکوب، ۱۳۷۹)، جلد اول، صفحهٔ ۱۶۱.



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند: آرش باز خواهد گشت!

بیشتر ایرانیان گمان می‌کنند هرآنچه از پهلوانان و اسطوره‌هایمان به یاد داریم، برگرفته از شاهنامهٔ فردوسی است. اما باید گفت، در تاریخ اساطیری ما، گاه شخصیتی چون «آرش» یافت می‌شود که تنها بر روایت خود در قلب‌ها و ذهن‌ها استوار است. با آنکه برخی متن‌های باستانی و فارسی  به آن پرداخته‌اند، بیشتر ماندگاری و جاودانگی‌اش به واسطهٔ سینه‌هایی‌ست که عشق او را نسل به نسل انتقال داده‌اند.

فردوسی که بی‌گمان اثر گرانمایه‌اش از عناصر جاودانگی تاریخ اساطیری‌ ماست، به دلیل منابع در دسترس‌اش، داستان آرش را بازگو نمی‌کند. اما آرش جاودانه باقی می‌ماند. با آن گزارهٔ مشهورش که می‌گوید «اینک! بدن من عاری از هر گونه زخم یا بیماری‌ست. اما بعد از این تیراندازی من نابود خواهم شد».

آرش در همهٔ این هزاره‌ها چنین باوری را به دوش می‌کشد که سرزمین، مردمان و کودکانش باید از هر گزند و سختی به دور باشند حتی اگر بهای‌اش جان شیرین آدمی باشد.

و چنین خاطره‌ای از آرش است که اجازه می‌دهد در اوج ناامیدی مردمان ایرانی، بهرام بیضایی بگوید: «و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم؛ و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخندِ زشت. و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند: آرش بازخواهد گشت». و یا آنچنان که سیاوش کسرایی می‌سراید:
«شام‌گاهان 
راه‌جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله‌ها، پی‌گیر 
 باز گردیدند 
 بی‌نشان از پیکر آرش، 
 با کمان و ترکشی بی‌تیر 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش 
 کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش 
  
تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون 
به دیگر نیم‌روزی از پی آن روز 
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند 
و آنجا را، از آن پس 
مرز ایران‌شهر و توران باز نامیدند!»


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

وین جهان وان جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که من‌ام!

او اهل زهد و ریاضت است و با روزه‌دار‌‌‌ی‌های دراز و بی‌خوابی‌ها تن خود را بسیار می‌آزارد تا روح برای پرواز به «عالم خود» هرچه سبکبارتر شود.

تا چند ازین استور - تن، کو کاه و جو خواهد ز من!
بر چرخ راه کهکشان از بهر او پُر کاه شد!


مولوی با همه شوریده‌سری‌ها و رفتارهای شگفت‌اش پس از آشنایی با شمس تبریزی به هر حال شيخي‌ست و مرشدي پرهيزگار که جانب شرع و کمابیش عرف را در رفتار نگاه می‌دارد و هیچگاه دل به وسوسه‌هاي نفس یعنی کشش‌های جهان حس و لذّات حسى نمی‌سپارد، اگرچه هنگامی که روح شاعرانه در او به جوش می‌آید با چشمی شاعرانه به طبیعت می‌نگرد که در نگاهی یگانه انگار جلوه‌گه جمال یار ازلی‌ست و ‌یا هنگامی که آن شور برای شمس تبریزی به اوج می‌رسد خرقه‌ی صوفی را بر خود می‌دَرَد و یکپارچه شاعر می‌شود و غزل‌های پرشور زیبا با ایماژهای عالی شاعرانه می‌آفریند.

اما وجه زاهدانه‌ی وجود او آن جا که نظریه‌پردازی صوفیانه می‌کند و در مقام مرشد اخلاق می‌نشیند با نگاهی دوگانه انگار از خوار داشتن طبیعت و زندگی بازنمی‌ایستد. چرا که به هر حال، او نیز پرورش یافته‌ی مکتب زهد و پرهيز صوفیان خراسانی است و با مرگ پدر بر مسند ارشاد او نشسته و همواره در میان خیل مریدان و هواداران زیسته که ستاینده‌ی جایگاه بلند معنوی و پارسایی اویند. او پایه‌گذار خانقاهی‌ست که همچنان نام او را بر خود دارد و سلسله‌ای از مشایخ که تاکنون بر جای‌اند و کتابی به کلانی مثنوی در خوار شمردن مردارعالم جسمانی و سگ نفس و ستایش زهد و پرهیز که برای تبلیغ دیدگاه زاهدانه و هدایت دیگران به این راه سروده شده است. او قله‌ی عرفان پارسایانه‌ی ذوقی‌ای‌ست که در هرات و بلخ و نیشابور پرورش یافته و در قونیه جا افتاده‌است.


عرفان و رندی در شعر حافظ
داریوش آشوری
ص۱۷۶و۱۷۷


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام
می‌نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن


صائب‌تبریزی



@vir486

Читать полностью…
Subscribe to a channel