vir486 | Unsorted

Telegram-канал vir486 - شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

13382

تبلیغ و تبادل: @Rodin66 کانال‌های ادبی: @vir486 @ShearZii

Subscribe to a channel

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بخون وقتی که خوندن معصیت داره...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای محلت برابری

گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند
نوبت به دیگری بگذاری و بگذری



سعدی




@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

تو
یکی نه‌ای
هزاری،
تو چراغِ خود برافروز....

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

مژده ای دل
که مسیحا نفسی
می‌آید..

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

لطفا و لطفا بلاگرهای بی‌درد رو بلاک کنید.
این یک وظیفه‌ست.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

مادورو
پَر
.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

خیابان
غرقِ
خون...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

اگرچه عشق وطن می‌کشد مرا اما

خوشم به مرگ که این دوست خیرخواه من است



#عارف‌قزوینی

@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

خوانش قیام کاوه‌ی آهنگر و دادخواهی او
بخش سوم



گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی

مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین!

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن به روز نبرد

چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی
به سان همالان کند سرخ روی

همه محضر ما و پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو

کیِ نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود

که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید

میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوه آهن برست


ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بَرو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همان‌گه ز بازار برخاست گَرد

خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدان‌پرست!

کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند


بپویید کاین مهتر آهرمن است
جهان آفرین را به دل دشمن است



شاهنامه فردوسی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

یکی از بزرگترین روزها در تاریخ ایران (اگر بزرگترین روز نباشد) روزی‌است که يعقوبِ لیث به محمّد ‌بن ‌وصیف می‌گوید:
«چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»
و از این روز زبان فارسیِ دَری زاییده می‌شود و به همراه آن ایرانِ فرهنگیِ بعد از اسلام.
ایران هرچه کُشته می‌داد، هرچه مغزِ خود را می‌کاوید و دودِ چراغ می‌خورد، بدون زبان چه می‌توانست باشد؟ و زبان با آثاری که در آن پدید می‌آید، چون سربازانی می‌شود که در مرزهای دور دست پاس دهند و استقلالِ روحیِ او را حفظ کنند. از این پس، ولو ایران در دوره‌هایی قطعه قطعه شود، و مغول و... بر آن فرمان برانند، از لحاظ معنوی پهناور و تسخیرناپذیر خواهد ماند.


شهرزاد قصه‌گو
محمدعلی اسلامی‌نُدوشن


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم



حافظ



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

📌 با انتخاب گزینه موردنظر‌، به جامعه
علاقه‌مندان دانش، هنر‌ و فلسفه بپیوندید.

🎬 سینما    🥢  📄 فلسفه

🎧 موسیقی🥢 📖 ادبیات

📝 نقاشی  🥢 💡 علمی

این پست تبلیغاتی نیست، برای پیشرفت و رشد شماست...
🔴لینک ورود به پوشه

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

کنار ایران باشیم.

ما حق‌مان از زیست و زندگی این نبود و نیست و نخواهد بود.
ما ایرانی هستیم، بازخوانی تاریخ این تعریف را دوباره در ذهن‌مان قوی‌تر می‌کند.
ما کم‌نبودیم و چیزی هم کم نداشتیم جز در دهه‌هایی که بواسطه‌ی بی‌خردی خودمان مسیر رو اشتباه رفتیم و عنان به دست نااهلان سپردیم.
حق‌مان هم از انتخاب‌های گذشته‌مان همین فلاکت بود که بر سرمان آمد، اکنون انتخابی دیگر در راه هست.
شایسته انتخاب کنیم.

شکوه گذشته رو دوباره به یاد بیاوریم، حال را نقد ‌کنیم و با روشنی و خردمندی آینده را رقم بزنیم.

ما ایرانی هستیم، از تبار جمشید و فریدون و رستم و کی‌خسرو‌...
از تبار یعقوب لیث، بابک، آریوبرزن....
امیرکبیر و فروغی‌ها...

ما بارگه داد بودیم.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

خوانش قیام کاوه و دادخواهی او
بخش اول

چنان بُد که ضحاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب

بر آن برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب

چنان بُد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست

از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر باگهر بخردان!

مرا در نهانی یکی دشمن‌ست
که بر بخردان این سخن روشن است

به سال اندکی و به دانش بزرگ
گوی بدنژادی دلیر و سترگ

اگر چه به سال اندک ای راستان
درین کار موبد زدش داستان

که دشمن اگر چه بود خوار و خُرد
نبایدت او را به پی بر سپرد

ندارم همی دشمن خُرد خوار
بترسم همی از بد روزگار

همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری

یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن

بباید بدین بود هم‌داستان
که من ناشکیبم بدین داستان

یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی

ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند هم‌داستان

بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر


محضر: استشهاد‌نامه

شاهنامه فردوسی



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

حافظ تلفیقی از سعدی و خاقانی

همانطور که اعجاز گفتار سعدی در شیوه‌ی سهل و ممتنع اوست، یعنی بزبان جاری مردم کوچه و بازار می‌ماند ولی حُسن تعبير و انسجام تلفيق و ذوق انتخاب کلمه، انشاء او را پاک و منسجم و در سطحی برتر از سخن متداول مردم قرار می‌دهد و از اینرو غیر قابل تقلید مانده، اعجاز حافظ نیز در ترکیب دو شیوه متخالف خاقانی و سعدی است.

حافظ ظرافت فکری و لفظی خاقانی را با سلاست و روانی سعدی بهم آمیخته و شیوه‌ای آفریده که در ادبیات توانگر ما بی‌مانند بوده و بی‌مانند مانده است. واژه‌های متروك يا نامأنوس، ترکیبات غریب وزننده، تشبیهات دور از ذهن و استعاره‌های تاریک خاقانی را، حتی یک بار در سراسر دیوان حافظ نمی‌یابید. زاویه‌ها و سکته‌های مجاز که در خاقانی بحد و فور دیده می‌شود در زبان حافظ جای خود را بخط منحنی و جریان جویبارسان سعدی داده است و بالنتيجه پیوسته موسیقی ساحرانه‌ای در غزل‌های وی به ترنم آمده‌است که با غریو کوس‌مانند قصاید خاقانی مباینت دارد. با وجود این گاهی در خاقانی غزل‌هائی می‌خوانیم و ابیات بسیاری می‌یابیم که شیوه‌ی حافظ را بخاطر می‌آورد و آن وقتی است که خاقانی هم از وزن‌های سنگین صرف نظر کرده و هم از تعبیرات غریب و تشبیهات دور از ذهن اجتناب ورزیده است.

خاقانی شاعری
علی دشتی
ص۱۱۴و۱۱۵



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

لرستان میز رو حساب کرد.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

اندوه را پایانی است
مردمان باز می‌گردند،
ویرانه‌ها ساخته می‌شود
و ساخته‌ها از مردمان پُر
بمان و نیکبخت شو...


مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی
یادِ یارِ مهربان آیَد هَمی

ریگِ آموی و دُرشتی‌های او
زیر پایم پَرنیان آیَد هَمی

آبِ جیحون از نشاطِ روی دوست
خِنگِ ما را تا میان آیَد هَمی

ای بخارا! شاد‌‌‌ باش و دیر زی
میر زیْ تو شادمان آیَد هَمی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سویِ آسمان آیَد هَمی

میر سَرو است و بخارا بوستان
سَرو سوی بوستان آیَد هَمی

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

کس به میدان در نمی‌آید؟
سوار‌ان
را
چه
شد
!!

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بعضی دوستان معتقدن که مادورو بدون نوبت رد شد و نوبت‌ها رو خراب کرد.

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بزن
شیپورِ
صبحِ
روشنایی...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

بویِ
بهبود
ز
اوضاع
جهان
می‌شنوم...

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

این گردِ سُمِ خرانِ شما نیز بگذرد..( می‌گذرد)


سیف‌فرغانی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

پیران: در جهان چیست بهتر؟
سیاوش: دوستی
پیران: از آن بهتر چیست؟
سیاوش: مهربانی
پیران: از آن بهتر؟
سیاوش: چیزی نیست مگر راستی با خود!


سیاوش‌خوانی
بهرام بیضایی


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

اتحاد اتحاد
رمز پیروزی‌ست..

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

🌟 به زودی این پست حذف خواهد شد لطفاً
زودتر وارد شوید .
💎
از فرصت پیش آمده استفاده کنید... 🍎

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

خوانش قیام کاوه‌ی‌آهنگر و دادخواهی او
بخش دوم



هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدنِ دادخواه

ستم‌دیده را پیش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند

بِدو گفت مهتر به روی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم؟

خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم


تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟


شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن

سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کآن سخن‌ها شنید

بِدو باز دادند فرزند او
به خوبی بجستند پیوند او

بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا

چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش

خروشید کای پای‌مردانِ دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای

یکایک: ناگهان


شاهنامه فردوسی
داستان ضحاک



@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

گل‌و گیاه در شعر نیما
بهرام گرامی


خیزران: خیزران ساقه‌ای راست، بندبند و میان‌تهی دارد که از آن نیِ‌قلم یا قلم نی یا کلک می‌سازند. نیما شعر «ققنوس» را در ۱۳۱۶ سرود که در آن فرد نشستن بر سر شاخ خیزران توصیف یکّه و تنها بودن او در شعر نو است. نیما با رنج می‌سوزد، با این امید که پویندگان راهش ققنوس‌وار در آینده سر برآورند و به کار او حیات جاوید بخشند. با دو بند از آغاز و پایان این شعر:

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه‌ی جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد.
بر گِرد او به هر سر شاخی پرندگان.

باد شدید می‌دمد و سوخته‌ست مرغ
خاکستر تنش را اندوخته‌ست مرغ
پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش بدر.


حزین لاهیجی نیز با نیِ کِلک راز دل می‌گوید:

ای گل بشنو راز نی کلک حزین را
این بلبل مستیکست کزین شاخ نوا کرد



مجله‌ی فرهنگی و هنری بخارا
علی دهباشی
شماره ۱۷۱
آذر و دی ۱۴۰۴


@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

کردند بر تو ناخلفان ظلم‌ها وطن
بی‌کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن


نسیم شمال

@vir486

Читать полностью…

شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر

دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم

غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه‌ی اين دام شود تنگ‌تر و من
دست و پایی نزنم خود ز كمندت نرهانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست؟
آری آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم

مرغكان چمنی راست بهاری و خزانی
من كه در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
شده‌ام مست كه تا قطره‌ی اشکی بفشانم

ترسم اندر بر اغيار، برم نام عزيزت
چه كنم بی‌تو چه سازم شده‌ای ورد زبانم



عمادخراسانی


@vir486

Читать полностью…
Subscribe to a channel