yar786786 | Unsorted

Telegram-канал yar786786 - 📚 داستان های کوتاه و آموزنده

-

﷽ سلام این گروه تعلق به شما عزیزان دارد موضوعات داستان های کوتاه و آموزنده میباشد باانتقادات وپیشنهادات ونظرات خودتون مارو به ساختن کانال آموزنده یاری کنید برای ارتباط با من @yar786786

Subscribe to a channel

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

زحمت دارد !
آدم بودن را می‌گویم ...!

این را می‌شود ،
از مترسک‌ها آموخت ...

آنها تمام عمر می‌ایستند
تا آدم حسابشان کنند ...!

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

زجرآور است...
این تصور که،
کسی را که امروز حاضری
جانت را برایش بدهی،
چند ماه بعد برای ندیدنش
راهت را در خیابان کج کنی! 😔😔

آلن دوباتن

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﮕﺮ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ، ﮐﻔﺸﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﯿﺎﻣﺪ.

ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ‏(ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ، ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ‏) میکند.

ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﻓﻘﻂ ﺣﺞ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ.

ﮔﻔﺖ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺣﺞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﺰﻡ ﺣﺞ ﮐﺮﺩﻡ، ‏عیالم ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﯼ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﺮﺍ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺑﺴﺘﺎﻥ، ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﻔﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﺮﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﺪﻡ. ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﺎﺧﺘﻢ. ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ.

ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻡ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭهم ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻔﻘﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ.

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🎙واعظ: دکتر #حورایی

🔖 جدل بین زن و شوهر 🔖

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

علم فیزیک ثابت میکنه که چرا دوست داریم حرف بعضی از آدمارو بشنویم اما
حرف برخی دیگه رو نه...

📖 داستان های کوتاه و آموزنده


🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

به رسمِ "رفاقت" برایت دعاهای خوب می کنم؛
دعا می کنم لبخندهایت از تهِ دل باشد، و غصه هایت سطحی و زود گذر
دعا می کنم مسیرِ موفقیتت هموار باشد و انگیزه های صعود و پروازت، بسیار...
دعا می کنم هرگز در پیچ و تابِ زمانه، بی پناه نباشی،
هرگز دلت نگیرد،
و چشم های روشنت، هیچ زمانی خیس و اشک آلود نباشد!
دعا می کنم عاشقِ کسی باشی؛
که عاشقت باشد،
و کسانی کنارت باشند؛
که تو را می فهمند و هوای دلت را دارند...
من خوشبختی ات را، شادی ات را، آرامشت را؛
من آرزوهای زیبای تو را آرزو می کنم...
آرزو می کنم به معنای واقعی "زندگی کنی"...

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

می گویند سال ها پیش در جزیره ای،
آهو های زیادی زندگی می کردند.

خوراک فراوان و نبود هیچ خطری باعث شد که تحرک آهوها کم و به تدریج تنبل و بیمار شده و نسل آنها رو به نابودی گذارد.

برای حل این مساله تعدادی گرگ در جزیره رها شد. وجود گرگ ها باعث تحرک دوباره آهوان گردید و سلامتی به آنها باز گشت.

ناملایمات، مشکلات و سختی ها هم گرگهای زندگی ما هستند که ما را قوی تر می کنند و باعث می شوند پخته تر شویم.

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

 

َدل نوشته یکی از خواهران گروه که تقدیم به کانال داستان های کوتاه و آموزنده کردند 👇
============================
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺴﺘﻢ "
ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ...
ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺳﻬﺮﻭﺩﯼ ﺷﻤﺎﻟﯽ ...
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻭﻡ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻧﺎﻥ ...
ﻧﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻧﻪ ﻟﺒﺎسى كه جلب توجه كند .... ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻡ ﻫﻢ ﺑﺮﻕ ﻣﯿﺰﻧﺪ ...
ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻤﻴﻦ اتو مبیلی ﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﺎﯾﻢ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ....
ﺁﺧﺮﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻨو ﺳﯿﺮ ﮐﻦ، ﻫﺮﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪ
ﭘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ ...
ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﻭ ﻧﻴﻢ به نانوائى مى رسم ....
ﻧﺎﻧﻮﺍ ﻣﻮﻗﻊ دادن نان و گرفتن پول ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﺴﺎﯾﺪ ....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻬﺮﺍﻥ ...
ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻣﻮﺗﻮﺭﺳﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﺪ و مى گويد ﺷﺒى چند ؟
بالاخره ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ ...
ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ... ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺵ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ... ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﻮﺑﻦ ... ؟ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻠﺘﻮﻥ ﺧﻮﺑﻦ؟
بَه ﺑَﻪ ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺑﯽ؟ ﺧﻮﺷﯽ؟ ﮐﻢ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ؟ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ ... ﺍﮔﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﯿﺎ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻦ ...
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ يادت نره
ﻭ ﻣﻦ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿن ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﻫﺎ ست...
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺍﺳﻼم ﺟﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺟﻨﺴﯽ ﺗﺨﻢﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻥ ...
اينجا ﻧﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ از تو محافظت مى كند
و نه شرع ﻭ ﻧﻪ ﻋﺮﻑ
بله ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ است !!!
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢ
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﭼﻬﺎﺭ ﺯﻥ ﻋﻘﺪﯼ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﻬﻞ ﺯﻥ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯼ؟
ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﻭ ﻋﻄﺮ ﺗﻨﻢ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ
ﺑﺎﺯمى دﺍﺭﺩ ..
ﻫﯿﭻ ﺩﺍﺩﮔﺎﻫﯽ شهادت ﻣﺮﺍ نمى پذﯾﺮﺩ
ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺮﺍ ﻃﻼﻕ ﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻏﯿﺮﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪه ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻃﻼﻕ
ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : ﺯﯾﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻦ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﻟﺰﺍﻣﯿﺴﺖ ...
ﻫﺮ ﺩﻭ ﮐﺎﺭ مى ﮑﻨﯿﻢ، ﺍﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ....
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢ
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ من ﺍﮔﺮ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ هم ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻫﺮﺯه ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺘﻬﺎ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺎﺕ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ؟ ﯾﺎ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ؟
روياهايم ، آرزوهايم ، فكرم و آينده من حتى جسم من را يك مرد
با ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ عمامه
ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻛﻠﻤﻪ ﻋﺮﺑﻲ مشخص مى كند ....
ﮐﺘﺎﺑﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﺭﺍ ...
ﯾﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺣﺒﺲ ﺷﻮﻡ ...
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻣﻦ ﺟﺎى بدى ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ
ﯾﺎ زمان بدى ......
حق حضانت بر ای تو
درد زایمان برای من
زحمت خانواده برای من
سند خانه برای تو
بیگاری خانه برای من
چهار عقدى برای تو
حسرت عشق برای من
هزارصیغه برای تو
حکم سنگسار برای من
هوس برای تو
عفاف برای من
این مفهوم ازادی و برابری حقوق زن و مرد است در اينجا
ارام بمير بانو كه حتي عكست را پس از مردن
بر روي اگهي ترحيمت نميزنند!!!!
ﻧﺎﻣــــــــــﻢ ﺯﻥ ﺍﺳــــــــــــــــــــﺖ
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕـــــﺴﺎﺭ
ﮔﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ
ﮔﺎﻩ ﻟﭽﮏ ﺑﻪ ﺳﺮ
ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ " ﻣﺮﺩی" ﮐﻪ ﺗﻮﯾﯽ
ﻣﺮﺩ ﺗــــــــــﺮﻡ
ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ
ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐـــــﺸﻢ
ﺗﻮ ﭘﺪﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ …
ﻭ ﺑﺮﺍﯾـــــــﺶ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
من ﺩﺭﺩ مى ﮑﺸم …
ﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺑﭽﻪ ﺩﺧـــــﺘﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ … !
من بیخوابی ﻣﯽ ﮐﺸم
ﻭ ﺗﻮ خواب حوریان بهشتی میبینی !
با تمام اين رنجها و دردها من مادر میشوم
اما همه جا میپرسـند : نام پدر؟
اگر مرد بودن افتخارست خود مى دانم كه از تو مردترم
آرى اینجا سرزمینی ست بنام جمهوری
اسلامی ایران !!

 📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

شما وقتی حالتون بده چیکار میکنین؟!

سر بر شانه خدا بگذار تا
قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه
از بهشت به رقص آیی
قصه عشق ، انسان بودن ماست 
اگر کسی احساست را نفهمید
مهم نیست .
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن .
فهمیدن احساس کار هر آدمی نیست...

"احمدشاملو"

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

روزی ملانصرالدین مرتکب خطایی میشود و او را نزد حاکم می برند تا مجازات را تعیین کند.
حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم!
ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند. عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟
ملانصرالدین می گوید : ان شاءالله در این سه سال یا حاکم میمیرد یا خرم

همیشه امیدوار باشید
شاید چیزی به نفع شما تغییر کند!

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

#شکسپیر گفت:

من همیشه خوشحالم،
می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس،
برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..

زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن ...!

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

❣عشق چیست؟
بزرگترین خودکشی در دنیا.
عاشق شدن یعنی ارتکاب به خود کشی،
کشتن نفس. عشق یعنی دور انداختن نفس.
برای همین است که مردم این قدر
از عشق ورزیدن می‌ترسند.
آنان دربارهٔ عشق دادِ سخن می‌دهند
و به عاشق بودن تظاهر هم می‌کنند.
آنان ترتیبی می‌دهند تا خودشان
و دیگران را بفریبند که عاشقند.
ولی، آنان از عشق پرهیز می‌کنند.
زیرا عشق در نخست از تو می‌خواهد بمیری؛
و تنها آن گاه است که دوباره زاده می‌شوی.🍃🍃

#اشو

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

شخصی از خدا دو چیز خواست ...
یک گل و یک پروانه !
اما چیزی که به دست آورد
یک کاکتوس و یک کرم بود !
غمگین شد ...
با خود اندیشید
شاید خداوند من را دوست ندارد
و به من توجهی ندارد !

چند روز گذشت ...
از آن کاکتوس پر از خار
گلی زیبا روییده شد
و آن کرم تبدیل به پروانه ای زیبا شد !
اگر چیزی از خدا خواستید
و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید ...☝️🌺

خارهای امروز گل های فردایند ...

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

موقع خرید میوه حواست باشه ... میوه رسیده رو اینجوری تشخیص بده👌🏻

‌📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🔴 700 سال پیش در اصفهان مسجدی می‌ساختند ...



کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری‌های پایانی بودند، پیرزنی از آنجا رد میشد، ناگهان پیرزن ایستاد و گفت بنظرم مناره مسجد کج است !

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت ! چوب بیاورید ، کارگر بیاورید ، چوب را به مناره تکیه دهید ، حالا همه باهم ، فشار دهید ، فشااااااااااار !!!
و مرتب از پیرزن می‌پرسید مادر درست شد ؟
بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد . کارگران گفتند مگر می‌شود مناره را با فشار صاف کرد ؟

معمار گفت : نه ! ولی می‌توان جلوی شایعه را گرفت ! اگر پیرزن می‌رفت و به اشتباه به مردم میگفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می‌گرفت ، دیگر هرگز نمیشد مناره را در نظر مردم صاف کرد !
ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم !!!

از شایعه بترسید !
در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید ! اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد ...

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

یک نوستالژی خاطره‌انگیز و داستان ضرب المثل دوزاریش افتاد و دوزاریش کجه

‍ کیوسک‌های زردرنگ تلفن عمومی در کنار بوق آزادی که داشتند برای تعدادی از شهروندان اشتغال‌آفرینی هم می‌کرد. اطراف این اتاقک‌ها مردانی نشسته بودند که سکه‌های دو ریالی و پنج ریالی می‌فروختند و یک لقمه نان حلال به خانه‌هایشان می‌بردند. آنها سکه‌ها را به چند برابر قیمت می‌فروختند و مردمی که دربه‌در دنبال سکه می‌گشتند با رضایت کامل محصولشان را خریداری می‌کردند.

لحظه‌ای که سکه دو ریالی داخل صندوق تلفن می‌افتاد و صدای بوق آزاد به گوش می‌رسید لبخند رضایت بر لبان فرد داخل کیوسک نقش می‌بست. اصطلاح «دوزاریش افتاد» در آن زمان خیلی کاربرد داشت. افتادن دوزاری به معنای فهمیدن و ارتباط برقرار کردن بود. ضرب‌المثل «طرف دوزاریش کجه» هم دقیقا به معنای کندذهن بودن فرد به کار می‌رفت. یادمان باشد خیلی وقت‌ها دوزاری دستگاه نمی‌افتاد و دست ما از بوق آزاد تلفن کوتاه می‌ماند. در عوض تلفن‌های عمومی مهربان و بخشنده بود و وقتی تماس را برقرار نمی‌کرد سکه انداخته‌شده را پس می‌داد. بعضی وقت‌ها هم سخاوت را به حد اعلا می‌رساند و سکه نفرات قبلی را هم می‌ریخت پایین! این تلفن‌ها با مشت و لگد رابطه خوبی نداشت. ریزش سکه‌ها معمولا پس از آن اتفاق می‌افتاد که چند مشت جانانه نثار بدنه تلفن می‌کردی. بعضی از خرده کلاهبرداران هم سکه‌ها را سوراخ می‌کردند و نخی را به آن می‌بستند. پس از آن که تماسشان تمام می‌شد نخ را می‌کشیدند و لذت یک تماس رایگان را تجربه می‌کردند.😊😊

#دوزاریش_افتاد

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🔹 اهمیت غربالگری ماموگرافی در خانم‌ها

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

مرد جوانی با دختر جوان
کم سن و سالی ازدواج کرد.دریکی ازروزها جمعی از دوستانش برای دیدنش به خانه آنها آمدند

مرد از دیدن دوستانش بسیار خوشحال شد و به رسم عادتشان در میهمان نوازی و بخشش ، لاشه ای گوشت تهیه و از همسرش خواست آن را بعنوان غذایی برای مهمانانش آماده کند.

اما در كمال تعجب همسرش گفت: كه نمیداند چطور آن را بپزد وآن را در خانه پدرش یاد نگرفته است.

مرد بسیار ناراحت و آزرده خاطر شد و بر همسرش خشم گرفت و از او خواست خودش را آماده کند تا او را به خانه پدرش باز گرداند ، چرا که او بلد نبود گوشت را بپزد و به او گفت: كه شايستگی اين را نداردکه همسرش باشد.

زمانیکه به خانه خانواده همسرش رسیدند ، مرد به پدر زنش گفت: این کالایتان است که به شما بازگردانده شده است دخترتان بلد نیست چگونه گوشت بپزد من نیازی به او ندارم مگر اینکه اصول آشپزی و پخت و پز را به او یاد دهید.

پدر حکیمانه و عاقلانه جواب داد و گفت : تا دوماه او را نزد ما بگذار در این فرصت، آنچه نمیداند به او یاد خواهیم دادوبعدازآن میتوانی همسرت را برگردانی.

زن به مدت دو ماه در خانه پدرش ماند.در موعد مقرر مرد آمد تا مجددا همسرش را برگرداند چونکه اموزش پخت و پز را به اتمام رسانده بود و بعد از اینکه پدر زنش به او گفت الان دخترش در هنر آشپزی بخصوص در پختن گوشت بسیارماهر شده است

گفت: پس در این صورت اجازه دهید ما به خانه مان بر گردیم.
اما پدر زنش مانع رفتنشان شد واصرار كردكه شوهر دخترش بايد قبل از رفتنشان ببيند كه همسرش پخت گوشت را بخوبی ياد گرفته

پس بلند شد و گوسفند زنده ای را آورد و به شوهر دخترش گفت : این را سر ببُرتا حقیقتا ببینیم دخترمان پختن گوشت را  یاد گرفته است.

مرد گفت : اما من که بلد نیستم گوسفند سر ببرم پدر زنش به او گفت : بسیار خوب!! پس نزد خانواده ات برو تا مردانگی را به تو یاد دهند ، هر وقت یاد گرفتی بیا و همسرت را ببر.

هیچوقت تحت هیچ شرایطی از همسرت عیب نگیر و اگر خواستی عیبی از همسرت بگیری ، اول به خودت نگاه کن.

از یکی از صالحان پرسیده شد: ندیده ایم هیچوقت از کسی عیب بگیری ، گفت: کامل نیستم که بخواهم از کسی عیب بگیرم.

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🔸اگر می‌خواهید سلامت باشید این نکات را رعایت کنید

🔹برنج را آبکش نکنید
🔹قندهای قندان را ریزتر کنید
🔹هیچ وعده غذایی را حذف نکنید
🔹به خوردن سبزیجات عادت کنید
🔹با سیر و پیاز به شدت دوست باشید
🔹آب به موقع بنوشید
🔹چیپس را دشمن خود بدانید
🔹غذا را به خوبی بجوید
🔹ماست کم چرب و شیر را فراموش نکنید
🔹گوجه فرنگی را دوست خوب خود بدانید
🔹چای را داغ ننوشید تا سرطان مری نگیرید
🔹با سوسیس و کالباس سرسنگین باشید
🔹با نوشابه قهر کنید
🔹نان سبوس دار میل کنید
‌🔹دیر شام نخورید
🔹مصرف ماهی را جدی بگیرید
🔹هر روز نیم ساعت پیاده روی کنید
🔹میوه فراوان بخورید

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

با استفاده از این گیاهان از دیابت پیشگیری کن

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

اگر خوشبختی را
براي يک ساعت می خواهيد،
چرت بزنيد.

اگر خوشبختی را
براي يک روز می خواهيد،
به پيک نيک برويد.

اگر خوشبختی را
براي يک هفته مي خواهيد،
به تعطيلات برويد.

اگر خوشبختی را
براي يک ماه می خواهيد،
ازدواج کنيد.

اگر خوشبختی را
براي يک سال می خواهيد،
ثروت به ارث ببريد.

اگر خوشبختی را
براي يک عمر می خواهيد،
ياد بگيريد کاری را که انجام مي دهيد دوست داشته باشيد ...!

''استیو جابز''

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🍂هفت درس عالی در زندگی

🍂درس اول
عشق را بی معرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن

🍂درس دوم
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها، زشت یا زیبا نکن

🍂درس سوم
پیرو خورشید یا آیینه باش
هر چه عریان دیده ای افشا مکن

🍂درس چهارم
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

🍂درس پنجم
دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای، حاشا مکن

🍂درس ششم
زر بدست طفل دادن ابلهی ست
اشک ر ا نذر غم دنیا مکن

🍂درس هفتم
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

از خدا پرسیدم :
خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟!

خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر
با اعتماد زمان حال‌ات را بگذران
بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگه‌دار و ترس را به گوشه‌ای انداز
شک‌هایت را باور نکن و هیچ‌گاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که
چطور زندگی کنید✨

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

آقایی نقل می‌کرد، یکی از دوستانم مدتی سردرد عجیبی گرفت و مشکوک به بیماری خطرناک مغزی بود.
دکتر برای او آزمایش‌هایی نوشت.

بعد از تحمل استرس طولانی و صرف هزینه زیاد برای گرفتن نتیجه آزمایش‌ به بیمارستان رفتیم؛
چشمان و قلبش می‌لرزید.

متصدی آزمایشگاه جواب آزمایش را به ما داد و خودش به ما گفت: شکر خدا چیزی نیست.

دوستم از خوشحالی از جا پرید؛ انگار تازه متولد شده؛ رفت بسته شکلاتی خرید و با شادی در بیمارستان پخش کرد.

متصدی آزمایشگاه به من هم کاغذ سفیدی داد و گفت: این هم نتیجه آزمایش تو! چیزی نیست شکر خدا تو هم سالم هستی!!!
از این کار او تعجب کردم!
متصدی که مرد عارفی بود گفت: دیدی دوستت الان که فهمید سالم است، چقدر خوشحال شد و اصلا به خاطر هزینه‌ها و وقتی که برای این موضوع گذاشته ناراحت نشد.

پس من و تو هم قدر سلامتیمان را بدانیم و با صرف هزینه‌ای کم در راه خدا، با زبان و‌ در عمل شکرگزار باشیم که شکر نعمت باعث دوام و‌ ازدیاد نعمت است.

«و نعمتهای پروردگارت را بازگو کن…»
(ضحی آیه ۱۱).
«اگر شکرگزار باشید قطعا برای شما زیاد میگردانیم…»
(ابراهیم آیه ۷).

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

در زمانهای قدیم یک روستائی جل و پلاسش را برداشت و به ده همسایه رفت و مهمان دوستش شد. نه یک روز نه دو روز نه سه روز بلکه چند هفته ای آنجا ماند.

یک روز زن صاحبخانه که از پذیرائی او خسته شده بود به شوهرش گفت:بیا یک فکری کنیم شاید بتوانیم این مهمان سمج ر ا از اینجا بیرون کنیم. با همدیگر مشورت کردند دست آخر زن گفت امروز تو که از بیرون آمدی بنا کن به کتک زدن من و بگو چرا به کارهای خانه نمی رسی و هرچه میگویم گوش نمیکنیو من با گریه و زاری میروم پیش مهمان میگویم شما که چند هفته است منزل ما هستی و امروز هم میخواهی بروی آیا در این مدت از من بدی دیدی؟

شاید به این وسیله خجالت بکشد و برود.
مرد قبول کرد و روز بعد که از سرکار به خانه آمد بنا کرد با زنش اوقات تلخی کردن و دست به چوب برد و بنا کرد به کتک زدن زن. زن گفت چرا مرا میزنی؟

شوهر گفت نافرمانی میکنی. زن گریه کنان به مهمان پناه برد و گفت ای برادر تو که چند هفته است منزل ما هستی و امروز دیگر میخواهی بروی آیا از من نافرمانی دیده ای؟

مهمان با خونسردی گفت: من چند هفته است اینجا هستم و چند هفته دیگه هم خواهم ماند، اما از چشمم بدی دیدم از شما ندیدم

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد  کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در مقابل حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد .

نتیجه اینکه ؛
مشکلات مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند
و ما همواره دو انتخاب داریم:
اول اینکه:
اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند،
و دوم اینکه:
از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

همیشه به داشته هات شکرگزار باش🤍

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا و قشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید.

ثروتمند شگفت زده شد و گفت:
چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟

فقیر گفت: هرکس آنچه در دل دارد می بخشد ...!

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

🚮 عرفان طهماسبی 🔈 تو

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…

📚 داستان های کوتاه و آموزنده

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد!
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است

📖 داستان های کوتاه و آموزنده

🆔 @yar786786

Читать полностью…
Subscribe to a channel