در ۹ اسلاید. تجربههایی درون آدم هست که شاید دلش نخواد دربارهشون با کسی حرف بزنه. امیدوارم بخونید اگر جان و حوصلهای هست.
لینک پیج
تابستان ۱۴۰۵ هم گذشت و کمرِ سال شکست. برخلاف هر سال که از پاییز بدم میومد، امسال راحتتر پذیرفتمش. نمیدونم چه چیزی در من تغییر کرده. در دل دیگران چی میگذره؟ برای خیلیها همهی فصلها زمستون شد. هربار زمستون میره و زمستون میاد: من از یادت نمیکاهم.
#معین_دهاز
@nabayad_m
اون گریهها، عزاداریها، دیدن یک ویدئو و به درد اومدن دل، وقتی یک گوشهی خونهت نشستی، هیچکدوم رو هیچ تاریخنگاری نمینویسه و در هیچ اخباری هم پخش نخواهد شد. اینها جزئیترین لحظههای انساناند و شاید ادبیات "بتواند"!
#معین_دهاز
دوستانی که به رمان و رماننویسی علاقه دارند، این کتاب رو حتماً در نظر داشته باشند. دربارهی تکنیکهای داستاننویسی نیست بلکه درباره چیستی و چرایی «رمانه». درواقع بهنوعی، فلسفهی رمانه. مدرسانی رو میشناسم که توی کلاسهای داستاننویسی این کتاب رو تدریس میکنند.
هنر رمان، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور
#کتاب
ادب خوبه. اما اون ادب و نزاکتی که منافعت رو قربانی کنه و تو رو در برابر دیگران بیدفاع و بیحفاظ کنه، بریز دور. ادبی که مرزهات رو با دیگران مجهول و مخدوش نگه داره و فضایی برای تعرض ایجاد کنه، بذار کنار.
#معین_دهاز
برگرفته از سخنان شوپنهاور
@Nabayad_m
بازخوانی پوران
هر چه از زیباییش بنویسم، کافی نیست
@nabayad_m
خيلیها نوشتن که از دی ماه دیگه کتاب نخوندن. انگار زندگیشون بُریده شده. فریز شدن. نه فقط کتاب، خيلی کارها رو نمیکنند. من نمیدونم چی میشه گفت. نمیشه زندگی نکرد. تازه اگر به این نیمچهبودن بتونیم بگیم زندگی. همین "بودن" و مراقبت از خود خوبه. ما فرسودگی داریم اما زندهایم و یک فصل دیگر از زندگی رو باید بگذرونیم. تا چه شود!
من دلم نمیخواد کسانی که دلمردگی من رو میخوان، به مطلوبشون برسن!
@Nabayad_m
این صندوق رأی و رفراندوم، کار یک پیج اینستاگرام تو کف تهرانه. سوای نتایجش که مهم نیست، ذکر نکتهای بسیار مهمه:
چنین رفراندومی اساسا نامشروع و ناحقه. چرا؟ چون موضوعش مرتبط با "مالکیتهای فردی" است. فرزنداوری ذیل "مالکیت فرد بر بدن خویش" که مهمترین و اساسیترین حق مالکیت انسانه، قرار داره. بنابراین اصلا معنی نداره به رأی گذاشته بشه. چون اگر خروجیش نقض مالکیت فرد بر بدنش باشه (که در این رفراندوم کوچک همینطور هم شد) عملا یک فاجعه بزرگ رخ داده. قبلا هم نوشتم که قدم در جادهای میگذاریم که انتهاش شیطان با حلقهی گل منتظرمونه.
همونطور که مالکیت ما بر ماشین و گوشی و لباسمون رو به رأی نباید بگذارند چون نظر دیگران در این مورد تعیینکننده نیست.
برای همین باید هزار بار تکرار کنیم که آزادی فردی، و احترام به مالکیتهای فرد (که بانیِ آزادی است)، مقدم بر دموکراسیِ صندوق رأیی است.
اصل "حقوق مالکیت فردی" رو در مرکز و هستهی دستگاه فکری و اخلاقیتون نگه دارید، که "آزادی" راستین فقط با احترام گذاشتن به این حق به دست میاد. بارها دربارهش نوشتم و همیشه خواهم نوشت
@nabayad_m
پست الان، اینستاگرام
در هشت اسلاید، که امیدوارم ببینید
لینک پیج
شغلهای نیمهوقت (روزی ۴ ساعت) میشناسم که کل پرداختی ماهانه از جانب "کارفرما!" ۴ میلیون تومانه. ۲۰ دلار. حالا اگر جوانان میلی به اين کارها نداشته باشند متهم میشن به متوقع بودن و تنپروری.
مگر ممکن است؟ زخمِ من، احمقانه اما محکم. آنچه در خیال بالا رفته، بالا گرفته، همه را بلعیده، واقعیت نداشته، رخ نداده. ساختگی بود و دروغ نبود. افسانهی شخصی: من جاعلِ یادها هستم. از غیبت تو تغذیه شدهام. در غیبت تو و با غیبت تو پرسه میزنم، چیزهایی میسازم. میخواهم با یک مشت خاک و برگ آدمبرفی بسازم. گاهی میتوانم. شعر همین است. من زائرِ فقدان تو هستم. غمدار و پایینماندهام.
حالا من با شخصی تازه همنشینم. با تو برابر نیست اما توست. تو نیست، اما توست. مطلوب خود را بنا کردهام. صنمی ساختهام، با مجموعی از صفات که دوست دارم. گاهی نمیدانم چقدر واقعیت دارد، چقدر نه. مسئلهی من نیست. احساساتم را نمیفهمم. محبوسِ تصاویرم. بتی ساختهام تا روی طاقچه بگذارم، تا به آن نفرت بورزم. میبینم که دوستش دارم و بعد، تنفری هم هست. بگذریم.
کسی که در یاد من هست، تو نیستی، اسطورهی توست. نقشی که روی دیواره نشسته. یک سایه است. من گیر افتادهام. چاه را بزک کردهام. اینجا را میخواهم. نجاتم نده. من خوبم، خوب.
#معین_دهاز
عکاس: حسین زیارانی
@moein_dehaz
این درست نیست که ما انتظار داشته باشیم که جهان خودش رو با اختلالات روانی و ضعفهای فکر و منطقمون هماهنگ کنه. ممکنه بپرسید کیا اینجوریان؟! خب هستن بههرحال.
@nabayad_m
من زنستیزم، درست است.
مردستیز هم هستم.
فرقی نمیکند، چه مرد ببینم چه زن
شرمنده میشوم و غمگين که یکی از آنها هستم
مايکل لونیگ، ترجمهی سینا کمالآبادیЧитать полностью…
در پیج اینستاگرام، دربارهی این "شتاب در صمیمیت" نوشتم و فکر میکنم مطلبیه که بد نيست ببینید. توی تلگرام نمیشه بذارم:
لینک پیج
لطفا اینو با لحن آروم بخونید،
در ارتباط با رابطههای انسانی:
به تولیدکنندههای محتوا چه مؤلفین و چه سایرین، در اینستاگرام دوستانه پیشنهاد میکنم اینقدر "خودمحوریِ" مخاطب رو باد نکنید! اینقدر انواع حقبهجانبی رو در روان مخاطب متورم نکنید. طوری که در هر تعارضی، انگار هیچ سهمی نداره. منشأ مشکلات آدما یه بخشیش حتما بیرونه و یه بخشی هم درونه! آدم مسئولیت خود رو در ارتباط با تصمیمها، کنشها و حتی خطاهای خود باید بپذیره. اصلا یکی از ستونهای آزادی در هر جامعه "زیست مسئولانهی فرد"ه. طوری حرف نزنید که انگار هر انسان در روابطش، در مرکز عالمه و فقط دیگران مسئول وضعیتش هستند و خودش هیچ مسئولیتی در ارتباط با دیگران یا خود نداشته. اینقدر به "ذهنیت قربانی" و "مظلوم ابدی" و انفعال در روابط بینفردی دامن نزنید و بخاطر یک لحظه که جگر مخاطب خنک میشه (چون از اکسش بدگویی کردید!) و لایک میکنه، سخنان مسموم رو وارد دستگاه فکریش نکنید. چون زندگی برای این آدم بعد پستِ لایکبگیر شما همچنان ادامه داره. شاید پست شما یادش بره اما تاثیرش روی این آدم و روابط آیندهش باقی میمونه.
#معین_دهاز
@Nabayad_m
با این قیمتها
آدم دیگه چجور میتونه وجود داشته باشه؟
نوشتن درباره این سوال سخت بود. در هشت اسلاید تا جایی که "میشد" سعی کردم توضیحی بدم. امیدوارم بخونید.
لینک پیج
از متن کتاب
"تاریخنگاری، تاریخ جامعه را مینویسد، نه تاریخ انسان."
درواقع این ادبیات و رمانه که به ما نشون میده انسان واقعا چی کشید و در دلش چهخبر بود. مثلا چیزی که از انسان روس دو قرن پیش در آثار بزرگان ادبیات میخونیم، در کتابهای تاریخ روسیه نمیشه پیدا کرد.
آیندگان از مطالعهی کدوم منابع ادبی و هنری، قراره بفهمند که مردم ایران در این سالها چی کشیدن و در دلشون چی میگذشت؟ خیلی دردها هست که تاریخنویس نمینویسه.
@Nabayad_m
اولین نارنگیِ هر سال، حرمت و منزلت خاصی داره که توضیحدادنی نیست. اولین نارنگی پارسال رو خشک کردم و نگه داشتم. این یکی رو خواهم خورد. اما با صبر و متانت و توجه به همهی گوشه و کنار مزه و عطرش. یک جور مناسک شخصی. وضعیت روانم هم پیداست که چیه!
Читать полностью…
این پست یک درددل است و درواقع هیچ چیز نیست که ندونید.
لینک پیج
یه قاعده کلی: هميشه یه آهنگ قشنگ از ویگن هست که هنوز نشنیدم.
ترانه: پرویز وکیلی، آهنگ: پرویز مقصدی
کسی که موافق چنین مداخلهای از جانب دولتهاست (کامنتهای اون پست)، یک لحظه با خودش فکر کنه که "خب حالا چگونه قراره مانع بشیم؟". با اختهسازی زوری آدمها؟ تخلیه بیضه یا بازداشت فقرا (به علت فقیر بودن) و بیهوشسازی زوری و سپردن به قصاب؟ خب دو دقیقه فکر کردن هم بد نیست. چون بههرحال بدون تعرض به تن، چنین "ممانعتی" ممکن نیست. این تجاوز به بدنِ افراد، دیگه کجاها مجازه؟
Читать полностью…
شعرِ یانیس ریتسوس که تو این پست بهش اشاره شد:
پسرم، فرزندم، رودم، پسرکم، پسرکمЧитать полностью…
پسرم، ماه من، ماه من،
پسرکم،
پیرزنی، پیرزنی سیاه که بر سینه میکوبد
در وسط راه، پسرم،
مادر تو هستم من پسرکم،
ضَجّه میزنم، موهایم را میکنم، سنگها را پاره میکنم،
من مادر تو هستم پسرکم، پیرزنی سیاه
با پیراهن سیاه
چارقد سیاه
ناخنهای سیاه،
پیرزنی سیاه، سیاهِ سیاه،
درخت سوختهی سیاه،
شب سیاهِ سرتاپا سیاه با دندانهای سیاه
حنجرهی سیاهش نعرهی درد میکشد، جَزَع میکند،
مادری سیاه، پسرم،
مادری — مادران — چشم و چراغم،
پسرک دلبندم، پسرک دلبندم، پسرک دلبندم.
چه بلایی به سر جگرگوشهام آوردند؟ ها، شب عجوزهی بیدندان،
کجاست فرزندم
فرزند از سنگ و بادم،
سنگ من، عصای من، فرزند من،
— کجا خودت تنها به آن بالا میروی؟ کجا میروی؟
پاهایم تحملم را ندارند،
چه دارند ستارگان که سنگسارم میکنند، مرا به خود واگذاریدم، پیرزنی دیوانه را
پیرزنی که باد او را با خود برد، پیرزنی: بیبیِ باران،
چین و چروک دور چشمها و دهانش
پوست افتادهی تنهی چنار، چهرهاش
گچِ ریختهی دیوار، پستانهایش
...
آخ مادر تو، مادر متروک تو، پسر دلبندم،
باد مرا با خود برد، پسرک شیرینم،
درونِ تورهای باران مرا با خود برد، سَروَر من،
اختاپوت به گلویم چسبید
شرمنده و پارهپوره، خیس،
کجا میروی؟ کجا میروم؟
در گیسوان باد گرفتار؟
...
دربارهی پسرم از تو نمیپرسم
درختانِ به دستش را گرفتند
دربارهی پیراهنش به من بگو
یک دکمهاش افتاده بود — نرسیدم آن را برایش بدوزم
به من بگو روزی که رفت آیا لقمهی نانش شیرین بود
کدام ستاره آیا آنچه را که نیمهکاره نهاد، پایان میدهد
هرآنچه که از زحمت و نانش زیاد آمد، چه شد؟
به هنگامیکه در ملافههای هوای تازه از خواب برخاست
و خورشید از سوراخ کلید او را مینگریست
— در آن دم صبح زیبا بود
ظهر در سایهی درختان زیبا بود،
— یعنی در آن صبح چه پیش آمد؟
...
بر صخرهها سیصد کشته میپوسند
و پسر من ماه من در جهان پدیدار نیست.
پرچم سیاه برافراشتند، ناله کنید.
یانیس ریتسوس
زمان سنگی، پسرِ من، ماهِ من (بخشهایی از شعر)
ترجمهی فریدون فریاد
صاحبمنصبی عاشق یک فاحشهی اشرافی شد. زن به مرد گفت: «من وقتی مال تو میشوم که در حیاط خانهام روی چارپایهای زیر پنجره بنشینی و صد شب انتظار بکشی.»
شب نودونهم، مرد خسته شد، چارپایه را زیر بغل زد، و رفت.
رولان بارت، سخن عاشق، ترجمهی پیام یزدانجوЧитать полностью…
گاهی میبینم که جوونا رو سرزنش میکنند که "اهل کارکردن" نیستن وگرنه کار هست. منظورشون از کار هم پرداخت ماهانه ۸۰ دلار برای شغلی تماموقته. حتی گاهی کمتر و اگر به شهرهای دور از تهران برید اعداد پایینتری هم میبینید. چندتا جوون توی اروپا یا امریکای کاپیتالیستِ جهانخوار میشناسید که حاضر باشه برای ماهی ۸۰ دلار کار کنه؟ اصلا بگو ۲۰۰ دلار. انگارنهانگار دربارهی انسان حرف میزنند.
البته دمشگرم هر کس که کار میکنه حتی برای ماهی ۵۰ دلار. امیدوارم همه بتونند حتی برای خود، کار کنند و هر یک هزار تومانی که در میاد، خوبه. اما اگر از بیمیلی جوانان به "کار" حرف میزنیم، حتما بگیم که منظورمون از این "کار" چیه.
@Nabayad_m
خیلی روزها یاد این حرف فرناندو پسوا میافتم:
"همهچیز مرا به بند میکشد، ولی هیچچیز مرا محکم نگه نمیدارد."
@Nabayad_m
یه سری از ویدئوهای طنز سیاسی و اقتصادی اینستاگرام که مردم میسازند، با وجود همهی سادگیش به جرأت مینویسم که از بیست سال سینمای کمدی ایران جلوتره و بهروزتر و دقیقتره و حرفهای صریحی دارند که درد واقعیِ جامعه است. گاهی حیرت میکنم از این میزان دقت، خلاقیت و البته جسارت. سینمای کمدی ما خیلی باید دوندگی کنه تا به این کلیپها برسه. دم تکتک این بچهها که با وجود محدودیت فنی و محدودیت آزادی دارند کار میکنند، در هر جای ایران که هستند گرم.
@Nabayad_m
از متن این پست:
اعتراف میکنم که
جهان خیلی سریع شده و
این سرعت داره آزارم میده.
و انگار خودم رو باید با چیزی هماهنگ کنم که گِلِش رو ندارم. همهچیز سریعِ سریعِ سریع. اما من میخواستم آهستهتر طی کنم. مثل یک پیادهگرد، خوب ببینم، بچشم، حس کنم، خوب دقت کنم و آرام جلو برم. آرام حاضر باشم و آهسته بسازم.
#معین_دهاز
همونطور که "حذف آدمها" خیلی آسان و سریع شده، "صمیمیت" هم شتاب گرفته. دیگه چیزی که بشه بهش گفت "فرآیند صمیمیشدن" نداریم. رابطهها شده مثل مترو. زود بیا و زود برو. مدتی توی این تونل و اون تونل کنار همیم و بعد هم خداحافظ شما.
#معین_دهاز
چرا آدما از چنین حرفی خوششون میاد؟ چون اين متن ساخته شده تا باهاش از کسانی که به ما رنجی دادن، انتقام بگیریم. با بازنشر و تکرارش. مقداری دوپامین ترشح میشه و جیگرت حال میاد. اما این متن علیه خودت هم هست. تو لایق چیزهایی که نداری نیستی؟ چرا داری زندگی میکنی؟