1971
پارگفتارهایی از جامعه، تاریخ و ادبیات رضا نساجی: دانش آموخته فیزیک و علوم اجتماعی داستان نویس (سال سی ام: آرما،1396) پژوهشگر انسان شناسی فرهنگی و تاریخ شفاهی علوم انسانی ایران مطالب کانال صرفاً برای شبکه های اجتماعی است ارتباط: Reza.Nassaji@gmail.com
چالش با ذهن دینخوی موعودگرا
با مشاهدهی روندهای سیاسی اپوزیسیون موعودگرا و رویکردهای کنشگری آنان در فضای مجازی، ناگفته پیداست که با باورمندان به تقدس ذاتی نظام یا نجاتبخشی خاندان پهلوی استدلال منطقی و چالش کارکردی نمیتوان کرد و شاید تنها جدل ممکن باشد. پس، چارهای نمیماند جز اینکه پرسش ایجابی از ذهن دگم و دینخو در مسائل سیاسی را با پرسش سلبی جایگزین کنیم. بدین معنا که بهجای پرسش «چرا از فلان شخصیت یا عقیده طرفداری میکنی»، باید بپرسیم «حد طرفداری یا باور به آن چیست؟» «تا کجا حاضری به این وضع ادامه دهی؟»
بدیهی است که استمرار بر یک عقیده یا عمل، فارغ از تغییرات شرایط و پیامدهای کارکردی آن، از سادهترین نشانههای باور جزمی است.
اگر پرسش معقول از طرفدار نظام این باشد: «چه اتفاقی باید بیفتد تا دست از حمایت از نظام بردارید؟»؛ «کشتار صدهزار نفری مردم یا کشتار میلیونی؟ یا کشته شدن یکی از عزیزان خودتان؟»؛ «افزون بر این 46 سال، چند سال دیگر عقبگرد و فلاکت باید بر مردم تحمیل شود تا از منافع شخصی یا عقاید جزمی خود صرفنظر کنید؟»، پرسش از موعودگرایان طرفدار پهلوی هم میتواند چنین تعریف شود: «چه اتفاقی باید بیفتد تا مطمئن شوید که رضا پهلوی حاضر نیست کاری برای تغییر وضع موجود بکند و هزینهای بدهد؟»؛ «افزون بر این 46 سال انفعال سیاسی و راحتطلبی شخصی، چند سال باید بگذرد تا از او ناامید شوید و فکر دیگری بکنید؟»
اما با توجه به رشد حبابوار رضا پهلوی نزد عوام منتظر ظهور منجیای که هرگز قصد آمدن ندارد، این خطر وجود دارد که ترکیدن حباب این توهم نه زایندهی آگاهی، که مخرب هر نوع امیدی به دگرگونی نیز باشد. چه رشد حبابوار محبوبیت این موعود به بهای سرکوب هر نوع تخیل بدیل، از جمله بدیلهای جنبش ژینا، حاصل شده است که «مرد، میهن، آبادی» را جایگزین «زن، زندگی، آزادی» کرد و چپ را در کنار مجاهد و ملا بهعنوان مقصران وضع موجود نشاند.
با این همه، هر بار که تب پهلویخواهی بالا میگیرد، شواهد موجود از نگرانی حاکمیت از پهلوی و پهلویخواهان حکایت نمیکند، چرا که این اطمینان وجود دارد که مثل هر بار، پهلوی قادر به و حتی خواهان کاری جدی برای ایران نیست؛ در نتیجه، انرژی یک نسل تخلیه میشود و به افسردگی میافتد. زیرا این نخستین بار نیست که رضا پهلوی موج سیاسی تحت لوای مشروطهخواهی و سلطنتطلبی را ناکام و عقیم میگذارد. از زمان ادای سوگند پادشاهی در آبان 1359 تاکنون، هر بار صدایی در ایران بلند شده، پهلوی را هم از خواب خوش پرانده تا زنبیل خود را در صف رهبری بگذارد. این سرخوردگی بار هم تکرار خواهد شد، مگر همچنان که گفته شد، قدرتی خارجی روی این عنصر ناکارامد ریسک سرمایهگذاری رهبری کند.
@RezaNassaji
موعودگرایی راست: سلطنتخواهی در عصر حیرت
در تاریخ سدههای آغازین شیعهی امامیه، تعویق پیدرپی وعدهی ظهور (که ادعا میشد در مقابله با تهدید دستگاه خلافت عباسی بوده، حال آنکه خلفای اخیر در امور داخلی شیعیان دخالت نمیکردند و چند سال پس از آغاز غیبت کبری هم بغداد به دست شیعیان زیدی ایرانی آلبویه افتاد که خلیفه را منقاد ساختند، اما از ظهور خبری نبود و نیست) چالشهای نظری روزافزون در پی داشت که به تفرقهی شیعیان دامن زد؛ چیزی که در اصطلاح مرسوم «عصر حیرت» نامیده میشود.
این کلیدواژه که در متن کتاب «مکتب در فرایند تکامل» بیش از پیش مطرح شد ، یک دهه قبل توسط شخصیتی مستمسک قرار گرفت تا در بازگشت از حوزهی علمیه و خروج از مسئولیتهای حکومتی، دگردیسی تازهی خود و تحولات جامعهی بهزعم او شیعهی ایران را تعبیر کند. این شخصیت هر چه بود و هر چقدر که از سوابق سردبیری روزنامهی کیهان در دههی شصت فاصله گرفته باشد، بهعنوان طلبهای فرزند طلبه، همچنان شیعهی دوازدهامامی و منتظر ظهور امام عصر است و موعودگرایی هستهی سخت افکار او را تشکیل میدهند که همچون جریان حجتیه گرایشهای ضدچپ و ضدبهایی ماحصل آن خواهد بود.
طبیعی است که شیعهی دوازدهامامی هرگز با امام زمانش چالش نمیکند که کی خواهد آمد (تنها برای ظهورش دعا میکند) تا چه برسد به اینکه چرا رفته است؟ (یا اینکه اصلاً رفته است؟) بدین ترتیب، شیعهی دوازدهامامی منتظر ظهور منفعل میماند. انتظارگرایی برای ظهور موعود دنیوی را در اشکال دیگر نیز بازتولید میکند و منجیانی برای خود میسازد که شاید هیچ تمایلی برای چنین مسئولیت عملی نداشته باشند، حتی اگر بخواهند مقام را به شکل انحصاری برای خود حفظ کنند. منجیان فاقد فرزند پسری که بتواند جانشینی را تضمین کند و امت را عقیم نگذارد. منجیای که از جزیرهی خضرا، برمودا یا تعطیلات جزایر هاوایی به ایران بیاید و ما را نجات دهد.
موعودگرایی برای توده و حتی مدعیان نخبگی با ذهنیت مطلقگرا سازوکار رفع مسئولیت است: کسانی خشمگین از سرنوشتشان هستند، اما شجاعت انتقاد از خود را ندارند؛ بنابراین، برای رفع تکلیف و فرافکنی مسئولیت شخصی، همهچیز را به گردن رهبران سیاسی میاندازند و از آنان اسطورههای دینی دیو، طاغوت و باطل میسازند تا مشارکت خود در شرارت - یا بهترین بگوییم، سهم خود در تحقق سرنوشت تاریخی - را فرافکنی کنند. و به همین ترتیب، شجاعت، شعور و آمادگی مبارزه برای تغییر سرنوشت را هم ندارند و باز هم جهت رفع تکلیف و مسئولیت شخصی، همهچیز را روی دوش مدعیان اپوزیسیون و دولتهای خارجی میاندازند و از آنها فرشتههای اسطورهای و منجیان در حال ظهور میسازند.
مهدی نصیری یکی از همان منتظران ظهور است که شجاعت روبهرو شدن با دگم موعودگرایی را ندارد، اما برای کسانی که شجاعت کمتری از او دارند، منجیان کوچکتر را بازتولید میکند. ولی همچنان که شیعیان چنین برای خلفای بنیعباس پسامتوکل بیخطر بودند (هرچند خود را خطرناک میپنداشتند)، سلطنتطلب داخل و خارج نیز اپوزیسیون بیخطری برای خلفای شیعی هستند. پیداست که پیوستن او به جریان پهلویگرا هم در چارچوب همان ذهنیت موعودگرایانهی شیعی است و ربطی به مطابات دموکراتیک و ایدههای مدرنی چون آزادی و برابری ندارد.
@RezaNassaji
موعودگرایی چپ: در انتظار ولادیمیر
نیکوس پولانزاس، نظریهپرداز مارکسیست یونانی-فرانسوی گفته بود: «اگر تنها "سیاست صبر و انتظار" را در پیش گیریم، هرگز آن "روز بزرگ" را نخواهیم دید، بلکه تنها شاهد رژهی تانکها در ساعات نخستین صبح خواهیم بود.» این جمله زمانی برای ما کنشگران چپ ایرانی معنا یافت که در کوران اعتراضات فرودستان در آبان 98، شاهد انفعال بخشهایی از نیروهای چپ ایران بودیم. انفعالی که در مواجهه با قیام عطشان در خرداد 1400 هم تکرار شد و این پرسش را پیش روی ما قرار داد که اگر امروز نه، پس زمان برخاستن چپ کی فراخواهد رسید؟
این پرسش را میتوان یک بار از درون جنبش مبارزه با استبداد و استثمار پرسید و یک بار بیرون از آن دایره.
در شکل برونماندگار پرسش، کسانی که همدلی چندانی با جنبش ندارند یا جسارت همبستگی با آن را در خود نمیبینند، عمل متمایز و ممتاز افرادی با آگاهی و جسارت بیشتر را تخطئه و تحقیر میکنند تا انفعال خود را توجیه کرده باشند. مصداق چنین موضعی را میتوان در واکنشهایی به جنبشهای اخیر ایران یافت که گروههای فرودست زنان، کارگران، اقلیتهای قومی و حتی جنسی-جنسیتی که در خط مقدم مبارزه قرار گرفتهاند. در مواجهه با آگاهی و جسارت آنان، گروههای فرادست همچون مردان، مرکزگرایان و اقشار برخوردار بهجای اقتدا به پیشگامان، ایشان را با تعابیری چون «ماجراجویی» (یا تعبیر مصطلحتر سیاسی «آوانتوریسم» در ادبیات چپ)، «رادیکالیسم کور» و «قهرمانبازی» تخریب کردهاند که «جنبش را به بیراهه میکشاند و نتیجهی عکس میدهد» که «تشدید سرکوب» از آن جمله است.
بدیهی است که چنین واکنشی، غفلت یا فرافکنی از این واقعیت است که تفاوتی چنان در سطح عمل - چه در مورد افراد و چه در مورد اقشار و گروههای پیشتاز مبارزه - ناشی از درجازدگی و عقبماندگی دیگران است که گروهی را در خطی با فاصلهی بیشتر مینمایاند یا به خطر پیشروی فردی و گروهی، فارغ از انفعال دیگران، سوق میدهد. طبیعتاً، پاسخ مقتضی به چنین مغالطههای منفعلانهای این خواهد بود که آیا تضمینی وجود دارد که عمل منفعلانه و اصلاحطلبانه پاسخ مشابهی از دستگاه سرکوب دریافت نکند؟ ماشین سرکوبی که الگوریتم آن برای هر نوع ورودی، خروجیای جز زندان، شکنجه و قتل ندارد؟
در مقابل، در مجموعه پرسشها و پاسخهای درونماندگار به عمل رادیکال موسوم به «کنش قهرمانانه» نیز میتوان نظر کرد.
یک پاسخ متعارف درونماندگار به درستی و نادرستی چنین کنشهایی را میتوان در دستگاه نظری لنینیستی یافت که از یکسو در زمان فعالیت بر قدرت، از ضرورت تشکیل «حزب پیشتاز» میگوید که افزون بر تأکید مارکسی بر وجود طبقهی انقلابی (پرولتاریا)، هم شامل تأکید بر ضرورت حزب آوانگارد از جانب آن طبقه است و هم هستهای از نیروهای آوانگاردتر درون آن حزب. آنچنان که لنین در «نامه به رفقا» در اکتبر 1917 نوشت: «جنبش را باید گروه انقلابیون حرفهای کارآزموده و باتجربه، تا حد ممکن کمشمار و تا حد ممکن همگون، رهبری کنند.» اما همین دیدگاه، در دوران فعالیت در قدرت، اقدامات رادیکالتر را به تعبیر مصطلح در ایران، «بیماری کودکانهی چپروی»، مینامد. چنانکه لنین در متن «کمونیسم چپ: اختلال نوباوگی» در 1920 منتقدان بیرون از حلقهی بلشویکها را چنین خطاب کرد.
این عبارات میتواند مستمسکی را در اختیار مدعیان چپی قرار دهد که در پی توجیه انفعال خویش هستند؛ کسانی که در حد رتوریک و پلمیک چپ بسنده میکنند و شاید در بهترین حالت، نویسندهای چپ در یکی از کنجهای دنج آکادمی غربی بیابند که نظراتی جالب ارائه داده که هیچ نسبتی با مسائل جامعهی ایران ندارد، اما جدید است و میتوان آن را چون کالایی نو عرضه کرد و شاید مد تازهای از چپاندیشی ساخت. از این نظر، آگامبن و مانند آن بیگناهاند؛ چه وقتی مترجم در ایران است و ترجمه میکند که کاری نکرده باشد، چه وقتی با همان رزومهی ترجمه از ایران میرود و دیگر حتی همان ترجمه را هم نمیکند.
@RezaNassaji
اپوزیسیون موعودگرای ایران
چهگونه انتظار ظهور منجی جای کنشگری فعالان را گرفت؟
«هموطنان عزیز! قلب من با شماست...» این عبارت از دهان یکی از مدعیان اپوزیسیون راست ایران در مواجهه با رخدادهای متعدد در تحولات سالهای اخیر بارها شنیده شده، بیآنکه برنامهای یا نتیجهای عملی در پی داشته باشد یا مخاطبان آن بابت ناکامی دست به انتقاد جدی و بازاندیشی آن زده باشند. به نظر میرسد این انفعال سیاسی همراه با فوران گرایشهای فاشیستی، چیزی بیش از ماحصل پایگاه طبقاتی مدعیان اپوزیسیون سلطنتطلبی در خارج باشد، زیرا تهنشستهای موعودگرایی را میتوان در ذهنیت دینی و اسطورهای - یا بهتر بگوییم، «دینخو» در فرهنگ ایرانی - مدعیان و منتظران ظهور سیاسی یافت.
از آنجا که نشانگان فاشیسم در اپوزیسیون سلطنتطلب ایران بیش از پیش آشکار میشود، واکاوی پیوند ایدئولوژیهای مدرن راست همچون فاشیسم با ایدههای مذهبی موعودگرایانه اهمیت دوچندان دارد. در این باب، میتوان به نمونهی هزارهگرا ی آلمان نازی اشاره کرد؛ بهویژه ایدهی حکومت هزارسالهی «رایش سوم» (پس از امپراتوری هزار سالهی رم و امپراتوری سابق آلمان) و تبدیل پیشوا به مسیح، چنانکه نولته، فاشیسم را نارواداری «موعودگرایی ملی» میدانست. به همین ترتیب، فراتر از تجلیات ایدئولوژی موعودگرایی صهیونیستی در دولت اسرائیل، میتوان از گرایشهای موعودگرایانهی اوانجلیستی در بطن نظم امپریالیستی آمریکایی سخن گفت که آخرین شکل محقق آن، به تعبیر نائومی کلاین و آسترا تیلور، «فاشیسم آخرالزمانی» است.
اما اینکه چنین ایدههای موعودگرایانهای چه نسبتی با فرهنگ دینی یا دینخوی توده و نخبگان ایرانی در دوران کنونی دارد و در چه اشکال متنوعی بازتولید شده است، موضوع این یادداشت است.
منتشر شده در نقد اقتصاد سیاسی
@RezaNassaji
در مقابل امواج فاشیسم شجاع باشیم
رضا نساجی - اگر نخبگان آلمان پس از پایان جنگ دوم جهانی به انتقاد از خود و ملتشان، فراتر از حزب و حکومت نازی، تحت عنوان «پرسش از گناه آلمانی» روی آوردند، ما همین امروز باید در مقابل تمام اشکال مختلف فاشیسم بایستیم.
/channel/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/859629/&rhash=0ceb6994783a68
https://www.radiozamaneh.com/859629/
@RadioZamaneh | رادیو زمانه
موضوع حق مسکن هم مهم است. چون غضنفریان و غارزاده معتقدند افغانستانیها بازار مسکن را اشباع کرده و باعث افزایش قیمت مسکن شدهاند.
پاسخ این است: در بسیاری استانهای کشور ورود اتباع ممنوع بوده و هست. آیا نرخ تورم مسکن در آن استانها (مثلاً آذربایجان شرقی و شهر تبریز) با استانها و شهرهایی که افغانها اجازۀ کار دارند، توفیر میکند؟
افغانستانی در پایین شهر، حاشیۀ شهر، روستا و و کارگاههای خارج از شهر و روستا زندگی میکند. (بسیاری نگهبان و سرایدار شبانهروزی یا کارگر مقیم محیط کارگاه هستند؛ کارگاههایی گاه در جاهایی پرت که با هیچ خانواده یا فرد دیگری در تماس نیستند.) آیا افزایش قیمت مسکن در مرکز شهر و بالای شهر هم به افغانستانی ربط دارد؟
اگر شما هم قصد ندارید با سادهسازی مسائل اقتصادی و اجتماعی تا حد "آب و نان ما را میخورند"، خود را احمق کنید و در دام تبلیغات فاشیستی حکومت بیفتید، از آقایان غضنفریان و خانم غارزاده بخواهید کمتر مهمل بگویند.
@RezaNassaji
(ادامه)👇
⬇️
نقدهای زیادی بر طیف چپ و جریانهای گوناگون و متنوع آن وارد است اما اتهام گریز چپ از نقد دین مضحکترین نقدی است که تا به حال به گوش رسیده است. چراکه موضع چپ(سوسیالیست مارکسیست و آنارشیست) درباره دین رادیکالترین موضع و نقد ممکن است و توسط کسانی چون مارکس و متفکران پس از او، تا به امروز، به صراحت بیان شده است. روشن است که چنین موضع رادیکالی حتی از آدرس غلط و ناموجه دینستیزی هم فراتر و بنیانافکنتر است. به یقین این منتقد و دیدگاهای نزدیک به آن هیچگاه تاب مواجهه منطقی با چنین نقد رادیکالی را نخواهند داشت. از همین روست که ایشان در توضیح نقد مورد نظر خود نقد فقه(یا فقهی) را مثال زده است. در این باره باید گفت که چنین نقدهایی فرسنگها از نظرگاه رادیکال نقد فاصله دارد. البته شخصاً معتقدم که جامعه ما، همچنان، به نگاههای نقادانه میانجی وصل دینداران به زیستجهان مدرن نیاز دارد اما چنین نقدی را باید از باورمندان آن انتظار داشت. از همین رو فکر میکنم که، با وجود اختلاف نظر با روشنفکری دینی، نواندیشان دینی و دینپژوهان تجدیدنظرطلب باید قدردان تلاشهای آنان باشیم.
سخن آخر: شدت یافتن فاشیسم در شکل مهاجرستیزی و اخراج پناهندگان و مهاجران افغانستانی، خصوصاً زنان و کودکانی که بسیاری در اینجا به دنیا آمده و یا اینجا پرورش یافتهاند، و فرستادن آنها به جهنم طالبان، دردی از دردهای ما و وطن ما درمان نخواهد کرد بلکه مسیر حرکت جامعه به سوی رهایی و برابری را، از همیشه، دشوارتر خواهد کرد.
جامعهشناسی اکادمیک ما هم اگر میخواهد جامعه و مسائل آن را بشناسد، ضرورتاً، باید با مشاهده میدانی، نزدیک و مشارکتی مسائل را فهم کند. اگرچه فرصت حضور ما در کنار خواهران و برادران مهاجرمان، به گونهای غمبار و شرماور، رو به اتمام است اما هنوز هم اگر کسی جویای فهم مسئله باشد میتواند و باید، دستکم، خود را به اردوگاههای اخراج و محل تجمع آوارگان در مرزها برساند و انگارههای ذهنی خود را محک بزند.
⬆️2.2
@khiyabannevis
روشنفکر در عصر فاشیسم کیست؟
کاربرد عمومی اصطلاح «روشنفکر» (intellectual) به نامۀ مشهور امیل زولا با عنوان «من متهم میکنم!» (J'Accuse…) خطاب به رئیسجمهور وقت فرانسه در ژانویۀ ۱۸۹۸ بازمیگردد، در واکنش به محاکمۀ غیرمنصفانۀ افسری یهودی به نام دریفوس که به اتهام خیانت قربانی امواج دیگریستیزی فرانسویها شده بود.
در مقابل، موریس باره در ستونی با عنوان «مانیفست روشنفکران» (Le manifeste des intellectuels) در روزنامۀ لو ژورنال، با لحنی تحقیرآمیز علیه «دادخواهانی» نوشت که بهزعم او، ناگهان وارد عرصۀ عمومی شدند تا علیه این بیعدالتی موضعگیری کنند: «هیچچیز بدتر از این گروههای نیمهروشنفکر نیست ... همه این اشرافزادگان فکری اصرار دارند که مانند تودۀ عوام فکر نمیکنند... . این بهاصطلاح روشنفکران، زبالههای مهلکی در تلاش جامعه برای ایجاد طبقهای نخبه هستند ... .»
باره فراتر از زولا به گروه وسیعی از منتقدان این حرکت فاشیستی حمله کرد: یهودیان و پروتستانها، بهاصطلاح روشنفکران که اکثراً سادهلوحها و خارجیها هستند و در نهایت، چند فرانسوی خوب مانند آناتول فرانس و برخی سوسیالیستهای جوان آزرده از رژیم پارلمانی و مترصد کوتاهترین مسیر انقلابی.
طبیعی است که زولا بهعنوان نویسندۀ مشهور سوسیالیست یا آناتول فرانس و دیگر چپگرایان فرانسوی هدف این حملات فاشیستی باشند، زیرا دفاع آنان از اقلیتهای جامعه که هدف حملات نژادپرستانۀ حکومتی و تودهای قرار گرفته بودند، فراتر از سطح حساسیت اخلاقی جامعه به شمار میآمد.
چپگرایانی که «برابری» میان تمام نژادها را میخواستند، امروز هم در ایران بابت این حساسیت اخلاقی - به قول مخالفان، بهاصطلاح «انسانگرایی قلابی» - هدف حملات راستگرایانی هستند که مهاجران افغان را به جاسوسی متهم میکنند.
راستگرایانی که احکام کلی و تعمیمهای ناروا علیه کل مردم افغانستان بهعنولان «ملت طالبانپرور» و مولد افکار «سنتی» صادر میکنند و نه تنها به شکافهای قومی، زبانی و مذهبی میان طالبان - مبتنی بر روایتی بنیادگرایانه از اسلام سنی که با فرهنگ قبیلهای و مردسالار قوم پشتون و منافع مادی آنان همخوانی دارد - و مردم دیگر توجه ندارند، که شکاف نسلی میان نسل جوان و شکاف جنسیتی میان زنان با این گروه حاکم را نادیده میگیرد.
اما تفاوت اینجاست که برخی راستگرایان در فرار رو به جلو، عنوان «روشنفکر» را هم برای خود غصب کرده و چپگرایان را بابت انتقادهایشان به «حمله به روشنفکران» متهم میسازند. طبیعی است که چنین مدعیان خودخواندهای را باید «روشنفکران قلابی» و «فاشیست خجالتی» نامید که متوجه کژکارکردهای پنهان مدعاهای خود نیستند. چرا که چنین اتهاماتی بهسرعت دامن اقوام ایرانی را هم خواهد گرفت؛ گرایش برخی بلوچهای سنی به وهابیت و کردهای سنتی به اخوانیسم بهانۀ طرد تمام آنان خواهد شد و اقوام مختلف مانند کرد و عرب که آمارهای بالای زنکشی گواه بقایای سنتهای قبیلهای و دینی است، مستحق طرد تلقی میشوند.
به همین ترتیب، هر نوع باشنده با خاستگاه قومی، روستایی، اقلیت مذهبی و... در معرض امواج بعدی فاشیسم تودهای و سرکوبهای حکومتی خواهد بود. اما جامعهشناس چپستیز ایرانی که شجاعت اعتراف به گرایشات فاشیستی خود علیه مهاجران را ندارد، به ابعاد آتی طرز فکری که بدان دامن میزند، توجه نکرده است. هرچند خود پیشتر از خاستگاه روستایی و زبان مادریاش در مقابل فاشیستهای مرکزگرا دفاع کرده بود، اما اکنون در دام فاشیسمی افتاده که قربانی بعدیش خود او و همانندهای او خواهند بود.
اما بیایید تعریفمان از روشنفکر را کمی دقیقتر کنیم. کسی که:
- نسبت به جامعه احساس مسئولیت میکند و آن را بر منفعت شخصی مقدم میدارد؛
- در تشخیص مسئله و تبدیل آن به مسئلهمندی از تودۀ عامه و نیز نهادهای قدرت پیشتر است؛
- مسائل را نه جزءنگرانه و سطحی و نه کلیگویی و کلیشهپردازانه بررسی میکند. بدینمعنا که مسائل هر جامعه در هر زمان ممتاز هستند، اما روشنفکر باید همچنین چشماندازی تاریخی و وسیع داشته باشد تا خطاهای دیگر ادوار و جوامع تکرار نشود؛
- روی موج احساسات و عقاید تودۀ عامه یا تمایلات قدرت سوار نمیشود، بلکه در مقابل کجاندیشی و کجرویها میایستد؛
- تابع توده نیست، اما بسته به انتخاب مخاطبش - اعم از نخبگان حکومتی، نخبگان علمی یا توده - مسائل را با زبانی قابل فهم اما دقیق شرح میدهد و از لفاظی فضلفروشانه یا سادهسازی عوامفریبانه میپرهیزد؛
- مسئولانه میاندیشد، میگوید و عمل میکند؛
- مسئولیت مواضع خود را پیشاپیش میپذیرد و از تبعات آن (کارکردها و کژکارکردهای آشکار و پنهان) طفره نمیرود (برای مثال، مسئولیت مرگ انسانها در پی توجیه یا تبلیغ فاشیسم)؛
و...
اکنون باید دید مدعیان روشنفکری ایران در باب امواج فاشیسم حکومتی و همراهی تودهای با آن چه موضعی اتخاذ کردهاند.
@RezaNassaji
چند سال پیش جوانی کرمانشاهی در ایام اربعین بازداشت و در بازداشتگاه کشته شد؛ تنها به این دلیل که صدای موسیقی از خانهاش شنیده میشد. دو سال قبل، گروهی از طبیعتگردان در ییلاق اپرت مورد حملۀ نیروهای مسلح قرار گرفتند و بهشدت مضروب شدند، چون در دهۀ محرم به سفر طبیعت رفته بودند. امسال هم دو جوان در گنجنامۀ همدان مورد حمله قرار گرفتند و کشته شدند، چون از نظر اینان در دهۀ محرم نباید به طبیعت سر زد.
مدعیان دینداری و روشنفکران دینی بهجای هشتگبازی علیه مارکسیسم و مهاجران بد نیست بابت آزار و حتی کشتار مردم در ایام محرم سوزنی به این حکومت دینی بزنند. تکلیف چپ که با این حکومت دینی و با اصل دین مشخص است؛ و فاشیسم شیعی برای ما عین فاشیسم سلطنتطلب و پرواسرائیل است. دستکم از زمانی که بیژن جزنی نوشت: «ما بارها شاهد همکاری و اتحاد صمیمانه ارتجاع سیاسی و مذهبی بودهایم» و «هیچگاه به سندیت و اعتبار دستگاهی، که دیر یا زود در مقابل انقلاب قرار خواهد گرفت، ولو بعنوان تاکتیک، کمک نخواهیم کرد...»
@RezaNassaji
🔴 مقابل رد مرز کودکان مهاجر و بیپناه سکوت نکنیم
✍🏼 جعفر ابراهیمی
درباره جنگ و پیامدهایش موضعگیریهای متعددی صورت گرفته است. شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران نیز که تشکلی مستقل در داخل است، موضعی گرفت بر مبنای اصول صنفی، آموزشی و رویکرد اجتماعی. بیانیه شورا را میشود در ادامه مسیر چندساله تشکلهای صنفی عضو در راستای اجتماعی شدن بیشتر تحلیل و بررسی کرد.
با اینکه شورای هماهنگی قبلا بارها درباره پیامدهای جنگ هشدار داده بود، اکنون که جنگ رخ داده و کشور نه در حالت آتشبس، که در تعلیق است و برخی پیامدها سریعا آشکار شدهاند، شاهد موضع و نظر بخش متشکل جنبش معلمان در این زمینه نیستیم.
امنیتی شدن فضای عمومی کشور، نتیجه بلافصل جنگ بود که جامعه در آن نقشی نداشت. از نمودهای اصلی این وضعیت، فشار بر فعالان سیاسی و اجتماعی، گسترش اعدامها، سرکوب و بازداشتهای گسترده بود.
جلوه برجسته اجتماعیِ این فضای جدید، اجرای سیاست اخراج مهاجران به بهانه مقابله با اتباع غیرقانونی است. این سیاست ضد انسانی و نژادپرستانه، چنان ضربتی و شتابزده اجرا شد که طبق اخبار بیش از ۶هزار کودک بدون والد رد مرز شدهاند. چه سرنوشت تلخی در انتظار این کودکان است!
در اقدام اخیر حکومت برای اخراج اتباع به اصطلاح غیرقانونی، مواد کنوانسیون حقوق کودک نقض شدهاست.
مهمترین مواد کنوانسیون که مستقیماً به حقوق کودکان مهاجر مرتبطند:
ماده ۲ – کشورها باید تمام حقوق مندرج در این کنوانسیون را بدون تبعیض از جمله بر اساس نژاد، ملیت، وضعیت مهاجرتی، یا وضعیت والدین برای تمام کودکان تضمین کنند.
ماده ۳ – در تمام اقداماتی که بر کودک تأثیر میگذارد، منافع عالیه کودک باید در اولویت باشد.
ماده ۶ – همه کودکان حق دارند زنده بمانند و رشد کنند.
ماده ۷ – کودک حق دارد از بدو تولد دارای نام، تابعیت و در صورت امکان، والدین خود را بشناسد و تحت سرپرستی آنان باشد.
ماده ۹ – کودک نباید از والدین خود جدا شود، مگر به حکم دادگاه و فقط به دلیل منافع کودک
ماده ۲۲ – کشورها باید اقداماتی انجام دهند تا از کودکان پناهنده یا کودکانی که بهتنهایی به کشور وارد شدهاند حمایت و مراقبت شود و سازمانهای بینالمللی مسئول نیز در این روند مشارکت داشته باشند.
ماده ۲۸ – همه کودکان حق آموزش دارند و کشورها باید آموزش ابتدایی رایگان و اجباری را برای همه فراهم کنند.
ماده ۳۷ – کودک نباید تحت شکنجه، مجازات یا رفتار ظالمانه قرار گیرد. بازداشت فقط در شرایط استثنایی وبرای کوتاهترین زمان ممکن باید انجام شود.
حکومت با سوار شدن بر موج ملیگرایی احساسی ناشی از جنگ و مقصر جلوه دادن مهاجران، نهتنها مسئولیت ناکامی خود در جنگ را نمیپذیرد، بلکه با کمک جریانات راست افراطی (حتی در میان برخی نیروهای اپوزیسیون) میکوشد مهاجران افغانستانی را عامل اصلی تمام مشکلات معرفی کند.
صحنههای زشت و نفرتآلودی که علیه مهاجران در نقاط مختلف کشور در جریان است، گواهی است بر موفقیت نسبی این رویکرد فاشیستی. پیش از اخراج از آموزش و پرورش، بیست سال در مناطق حاشیهای تهران تدریس کردهام. در این مدت، دانشآموزان افغانستانی بین ۵ تا۱۰ درصد از کلاسها را تشکیل میدادند. با اینکه در مناطقی فقیر، حاشیهنشین و پرآسیب تدریس میکردم که نزاعهای فردی و جمعی در آن رایج بود، هرگز شاهد صفبندی «افغانستانی/ایرانی» میان کودکان نبودم. اختلافات در همان سطحی بود که بچههای تُرک با کُرد یا لُر با دیگران داشتند. نه کینهای بود و نه نفرتی.
این حاکمیت، رسانهها، نظام آموزشی و برخی بزرگترها هستند که کودکان و نوجوانان را به گرایشهای فاشیستی سوق میدهند.
امروز شاهد ویدئوهایی هستیم که در آن نوجوانان ایرانی، نوجوان افغانستانی را کتک میزنند، تحقیر و تهدید میکنند و دیگران فقط تماشا میکنند.
منکر رشد گرایشهای نژادپرستانه نیستم اما باور دارم که این تصویر کل جامعه نیست. این چهرهای است که با کمک حکومت و حامیان ناسیونالیسم افراطی برجسته میشود تا بر ناتوانیهای حاکمیتی سرپوش بگذارد.
انگار در این وضعیت تعلیق، قرار است در سایه ترسی که برای عموم ایجاد شده مناسبات انسانی نیز به محاق برود. ما چگونه میتوانیم خود را «معلم» بنامیم، اما در برابر این وضعیت سکوت کنیم؟
چگونه میتوانیم تحقق حقوق کودکان را آرمان خود بدانیم، اما در برابر چنین فجایعی خاموش بمانیم؟
کودک، کودک است و منافع عالیه کودکان را هیچ مصلحت یا قانونی نمیتواند نادیده بگیرد. از همین رو، انتظار میرود فعالان صنفی، تشکلهای مستقل معلمان و در رأس آن، شورای هماهنگی، نسبت خود را با وضعیت فاجعهبار کنونی روشن کنند:آیا با سکوت، در کنار نژادپرستان و فاشیستهای در قدرت و بیرون از قدرت ایستادهایم؟ یا در سمت درست تاریخ؟ آیا دفاع از حقوق کودکان فقط شعار است؟ یا بخشی اساسی از باور ما به احقاق حقوق همه کودکان؟
@kashowranews
در نقد افاضات تدینی!
«آنها که انسان را سیل مینامند: در نقد تحلیلهای مرزمحور»
جنابِ تدینی!
نوشتهات را باید نه بهمثابه تحلیل اجتماعی، بلکه بهعنوان تابلویی از «راستگراییِ عاطفی» خواند؛ تابلویی که در آن ترس، نادانی و خودفریبی در قاب واژگان رسمی، خود را بهجای منطق جا زدهاند. تو نه تحلیل کردهای، نه شکافتهای، بلکه فقط به عادتی همیشگی، با زبانی مزورانه صورت مسئله را در آبلیمو فرو بردهای و چاشنی امنیتیسازی زدهای.
گفتهای مردم در اخراج مهاجران نقش ندارند؟ نه، اینطور نیست که مردم را در مقام «ملت نژادپرست» بنشانیم ــ اما واقعیت این است که ایدئولوژی حاکم بر ذهن شما و امثال شما، یعنی این نگاه متورمِ مرز-محورِ توأم با تحقیر مهاجر، دقیقاً همان بنیانی است که فضا را برای نژادپرستی ساختاری آماده کرده است. شما نه تنها هیچگاه مسئله مهاجرت را بهمثابه یک چالش اجتماعی-اقتصادی مورد واکاوی قرار ندادید، بلکه از ابتدا آن را به مسئلهای صرفاً امنیتی، فرهنگی و هویتی تقلیل دادید. درست از همان جنس تفکری که به جای دیدنِ «دستهای خالی»، «چشمهای مشکوک» میبیند.
شما به جای آنکه در بطن واقعیتهای اقتصاد رانتی، بازار کارِ غیررسمی، شبکههای بهرهکشی از نیروی کار مهاجر، و سیاستگذاریهای شکستخورده بگردید، کل مسئله را به «سیل» تعبیر کردهاید. بله، واژهی محبوبتان: سیل. چون همیشه با هر چیزی که در آن انسان هست و اندیشه، مشکل دارید، و راحتترین کار، جان دادن به استعارههاییست که مسئولیت را از دوشتان برمیدارد.
نکته اینجاست که اتفاقاً این شما و همفکرانتان هستید که هیچگاه نخواستید با نگاه سیاسی – نه سیاستزده، بلکه عمیقاً سیاسی و ساختاری – به این موضوع بنگرید. در قاموس شما، مسئله فقط باید چفتِ «نظم» بخورد و در فهرست دغدغههایتان فقط وقتی معنا دارد که «نظم بومی» را به خطر بیندازد. اما آیا پرسیدهاید چرا کارگر افغان در بازار غیررسمی ایران، چهل سال است که جان میکند، بیآنکه سهمی از حمایت داشته باشد؟ آیا یک بار نگاهی اقتصادی انداختهاید که سهم مهاجر در تولید ناخالص ملی چه بوده؟ یا حتی بهعنوان یک انسانگرای موقر (!) به بحران اجتماعیِ پنهانشده در پس چهرهی یک نوجوان مهاجر بیهویت فکر کردهاید؟
میفرمایید مردم نقشی نداشتند، ولی نگفتید این فضای بیگانههراسی، این زبانی که مهاجر را «هجوم»، «سپاه سایهها»، «بینام و نشان» میخواند، چطور در ذهن همین مردم جا خوش کرد؟ آیا نه از دل رسانهها، منبرها، تربیونهای رسمی و البته همین تحلیلهای شبهروشنفکریِ شما؟
نوشتهاید که «افغانستیزی سنت اجتماعی ما نیست»؛ شاید نبوده، اما آنچه امروز میبینیم محصول سنت نیست، محصول نظامِ نوپای نفرتسازی مدرن است. سنت اگر چیزی داشت، حیا بود. آنچه شما ترویج میکنید، در لفافهی عقلانیت، برهنگی مطلق وجدان است.
و در پایان، آنجا که برادران و خواهران افغانستانی را به ماندن در وطن و اصلاح امور دعوت میکنید، چه زیبا از بالای صخرههای راحتی فریاد میزنید. شما که خود همواره در حال گریز از اصلاح همین وطن بودهاید، چگونه چنین نسخهای میپیچید؟ اگر رنجْ گریز ندارد، بگذارید هر کسی خودش مسیر تحملش را انتخاب کند، نه با اشارهی قلمی از بالا.
نه آقا، اینجا مسئله «نژادپرستی عام» نیست، بلکه «نژادپرستی ساختاری» و آغشته به نگاه ناسیونالیستی است که شما تئوریزهاش میکنید. دقیقاً چون از تحلیلهای جدی اقتصادی و جامعهشناختی تهی هستید، ناچار میشوید با هویتگرایی افراطی صورت مسئله را پاک کنید.
@PhilosophyHistoryPolitics
نژادپرستی یواشکی
«نژادپرستی یواشکی» این روزها فقط به طرفداران حکومت و سایبریهای فضای مجازی محدود نمیشود، دیگرانی هم که موضع منفعل خود را توجیه نمیتوانند، به تاکتیک فرار رو به جلو و تخریب حامیان حقوق بشر روی آوردهاند. برای مثال، به نظر من این گزارۀ دکتر محدثی در مورد خود او هم صادق است: «اما از نظر من این انسانگرایی قلابی است زیرا به جای اینکه گریبان حکومت را بگیرند به روشنفکران و اهل فرهنگ ناسزا میگویند.»
در مورد ادعاهای کلی - تعمیمهای ناروا و استقرای ناقص - که در پستهای تلگرامی او بسیار دیده میشود، در فرصت دیگری باید سخن بگویم. چون این روزها درگیر یاریگری به دانشآموزان سابقم هستم که در معرض اخراج هستند. خانوادههایی که هیچ ربطی به طالبان نداشتند و قربانی آن بودند.
خانوادههایی که نه «طالبانپرور» هستند، نه ما را بهعنوان «ایرانیان آخوندپرور» تحقیر میکنند. آخوندهایی که در جنگ با حکومت سکولار و چپگرای افغانستان در کنار اسلامگرایان مورد حمایت پاکستان، آمریکا و بریتانیا مشارکت داشتند و چند دهه بعد هم ملاهای طالبان و حتی سران القاعده (منجمله خانوادۀ بنلادن که چند سال پیش توسط موساد در خیابان پاسداران ترور شدند) را در تهران و مشهد پذیرایی کردند و به طالبان یاری رساندند تا به قدرت بازگردد.
میبینید که من و دوستانم چپگرایم (اعم از فمینیست، مارکسیست و آنارشیست) که خودمان را درگیر کنشگری - آموزشی و مددکاری - به خانوادههای مهاجر افغانستانی کرده و همواره در معرض تهدیدهای امنیتی بودیم (تعطیلی جمعیت امام علی، احضارهای مکرر و پلمب چندبارۀ مدرسهمان)، با صراحت از حکومت ایران انتقاد میکنیم و چنین دانشآموزانی را پرورش دادیم که دشمن آگاه آخوند و طالب هستند.
زندانهای جمهوری اسلامی پر است از فعالان آموزش و مددکاران داوطلب به کودکان کار و مهاجر؛ که آخرین آنها امیرحسین میربهاری دبیر و بنیانگذار «جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان» است که چند روز پیش بازداشت شد.
دوست و همکار مترجم من در متون فمینیستی، سروناز احمدی، هم یکی از همان مددکاران و چپهای هوادار کودکان مهاجر است که بابت همین فعالیتها بازجویی شده و زندان رفته، اما استادان علوم اجتماعی ایران که ترجمههایش از سیلویا فدریچی را خواندهاند، یک کلمه در دفاع از او ننوشتهاند.
آتنا فرقدانی، آتنا دائمی، آمنه زمانی، سمانه اصغری و... هم از همین زندانیان سیاسی چپاند که کاری جز یاریگری و دفاع از حقوق کودکان مهاجر و خیابان نداشتهاند.
زندهیاد کامران محمدخانی (کارگر کتابفروش) هم یکی از همین انسانهای باورمند به حمایت از کودکان مهاجر و خیابان بود که در جمعیت خیریۀ دانشجویی امام علی و جمعیت دفاع از کودکان فعالیت داشت. همین دو ماه پیش، برنامۀ شعرخوانی به یاد او در جمعیت دفاع برگزار شد و من خودم را در میان جمع وسیع همان «انسانگرایان»ی یافتم که محدثی «قلابی» مینامد، اما آنان بیتوجه به این کینتوزیها تلاش میکنند از رنجهای «واقعی» زندگی کودکان بکاهند.
اما آیا دکتر محدثی هم بهجای حملات هیستریک به چپ و هر نوع کنش انسانگرایانه در باب حقوق بشر، جسارت چنین انتقادها به حکومت دینی (بنگرید مواضع فعالان حقوق کودکان و مهاجرین در مورد سوءاستفاده از کودکان در سرکوب جنبش ژینا یا انحلال جمعیت امام علی را)، یا تحمل هزینه مانند آنان، به سبک چپها، دارد؟
فراتر از دعوای تلگرامی (که اخیراً ترجمان نژادپرستی یواشکی و آب به آسیاب موج افغانستیزی حکومتی ریختن است)، حاضر است برای «انسانگرایی واقعی» وقت بگذارد و هفتهای یک یا دو روز به دختران و پسران فراری از طالبان درس بدهد تا در مقابل تفکر طالبانی و آخوندی آگاه و آمادۀ مبارز باشند؟ (مثل من که از هفتۀ بعد از دفاع از پایاننامۀ ارشدم دربارۀ مهاجرت سیاسی، بهجای آنکه برای آزمون دکترا وقت بگذارم، به تدریس داوطلبانه به کودکان مهاجر و کار در حاشیههای فقیر تهران مشغول شدم.)
روشنفکران قلابی مشغول ترویج نژادپرستی یواشکی به نفع فاشیسم حکومتی و نژادپرستی سیستماتیک جمهوری اسلامی هستند، اما ما آهسته آهسته کودکان و نوجوانان - به ویژه دختران - ی را آموزش دادیم که بذر مبارزه با طالبان در ذهنشان کاشته شده.
@RezaNassaji
فردا پسفرداست که امام سوم شیعیان که پنج ماه پیش از مدینه خارج شده بود تا به مکه برود، در حوالی کوفه با خلیفۀ جدید اعراب درگیر بشود. من اما چند سال است که نه بهعنوان شیعۀ سیاسی نه بهعنوان چپ سکولار، هیچ مزاحمتی برای امام شیعیان ندارم و تفسیر و توصیه هم نمیکنم که بیعت بکند یا نکند. به کوفه برود یا نرود. در کربلا تغییر مسیر بدهد یا بماند. حرکتش به کوفه برای تشکیل حکومت باشد، یا جهاد، امر به معروف، یا صرفاً برای حفظ خود و خانواده. واقعاً به ما چه مربوط است و چرا برای حل مسائل امروزمان از امام توقع داریم تا جان خود و خانوادهاش را به خاطر بیندازد؟
بنابراین، چند سالی هست که بهجای افتادن در دام زمانپریشی و قصههای صدر اسلام، مسائل خودم و جامعهام را به نحو دیگری توصیف، تبیین و تجویز میکنم. شیعیان هم مختارند که بر سر خودشان بزنند یا استبداد یا دشمن متجاوز؛ بر اساس آموزههای دینی یا دستورات حکومت دینیشان مهاجران افغان را به حسینیه راه بدهند یا ندهند؛ در مسیر اخراج تا مرز افغانستان مثل سپاه یزید با لشکر اسرا عمل کنند یا مثل داستان حسین با لشکر حر؛ و... . اما بیرون از حلقۀ دیوانگان حسینیه و هر کجا که خواستند با مهاجر افغان، کرد و بلوچ، بهایی و چپ، زن و ترنس و... بدرفتاری کنند، از کسی مثل من سکوت نخواهند دید. یک سیلی حداقل چیزی است که از آنارشیست و آنتیفاشیست نوش جان خواهند کرد.
@RezaNassaji
میخواهیم زنده بمانیم و برای آزادی بجنگیم!
یک.
تودۀ انقلابی ۵۷ بر این ایده بود که «ما میمیریم تا دیگران به آزادی برسند» البته مارکسیست، بهایی، کلیمی، سنی و... جزو این تعریف از دیگران، بهمعنای دیگرانِ مسلمان و شیعۀ ولایی، نبودند. برانداز اما میگوید: «دیگران بمیرند تا من به آزادی برسم» و این دیگران همۀ آنهاست که در ایراناند؛ یا آخوندپرست است یا لیاقت بیش از آن نداشته.
تفاوت بزرگ امیال دیستوپیایی جنگ-براندازی ۱۴۰۴ با تصورات اتوپیایی انقلاب ۵۷ اینست که برخلاف آن انقلابیون که سودای آزادی و عدالت برای اکثریت داشتند، این براندازان همه میخواهند عقدهها و کینههاشان را خالی کنند: از انقلاب، جمهوری اسلامی، مذهب، مردم و حتی ایران.
برای این کینۀ شخصی حاضرند همهچیز ویران شود؛ درحالیکه شعار وطن، مردم، آزادی، آبادی و... میدهند.
دو.
«زن، زندگی، آزادی» مقابل انقلاب مردسالار، مرگسالار و مذهبسالار ۵۷ و «مرد، میهن، آبادی» حکومت (با شمایل قاسم سلیمانی) و سلطنت (با شمایل رضا پهلوی) بود. پیداست که سایبریهای اسرائیل با عکس و نام قربانیان ژینا نمیتوانند قربانیان غیرنظامی تهاجم اسرائیل به ایران را عادیسازی کنند. زیرا برای دادخواهان قیام ژینا، آبان و عطشان مرگ پاسخ مرگ نیست!
محمد مرادی، دانشجوی کرمانشاهی در فرانسه، را به یاد بیاورید که خود را در رودخانه انداخت تا مرگ نمادینش توجه جهان را به سرکوب جنبش ژینا و کشتار مردم ما جلب کند. ژینا جنبشی برای زندگی بود نه مرگ؛ اما براندازان داخل و خارج میگویند دیگران بمیرند تا ما به آزادی (در واقع، انتقام و قدرت) برسیم!
سه.
فاندبگیری در فرانسه را بنگرید که گزارش مستند الهه محمدی در روزنامۀ هممیهن دربارۀ انفجار کوچۀ مسجد محلۀ سیدخندان را که به ویرانی خانهها و مرگ چند دختر در پانسیون دخترانه انجامید، تمسخر میکند: «یک روایت دراماتیک دیگر برای اشک گرفتن از مردم. رژیمی که در دوران صلح دختران را کتک زده و به گروگان می گیرد و حتی در دوران جنگ هم براشون پیامک حجاب می فرسته، حالا ناگهان نگران جان دختران شده؟ دروغسازی و مظلومنمایی، سلاح قدیمی نظامیست که در جبهه شکست خورده، اما تلاش میکنه با پروپاگاندا خودش رو سرپا نگه داره.»
اما کوچۀ مسجد (محل پایگاه بسیج مسجد امام جعفر صادق) که در این انفجار ویران شد، بین مردم محلۀ سیدخندان به «کوچۀ طاغوتیها» مشهور بود، چون برخی اهالی سلطنتدوستان افراطی بودند که حال مزد طرفداری پهلوی را از اسرائیل گرفتند.
چاپلوسان دیگر استبداد و استعمار هم مزدشان را با نقطهزنی اسرائیل خواهند گرفت؛ به بهای مرگ بیگناهان.
اما معنای سخن خانم بازرگان این است: مردم ایران! شما وظیفه دارید خیلیها را نان بدهید. جز خانوادۀ پهلوی، دیگرانی در خارج هستند که اگه شما کتک بخورید، زندان بروید و کشته شوید، به نان و نوای فاندبازی میرسند. شما که استبدادزده و تحریمزده بودید، جنگزده هم باشید. چهار تا موشک چیست که مینالید؟ فوقش میمیرید. حق ندارید دکان فاندبگیران و تجارت بازرگانان حقوق بشر را تعطیل کنید.
چهار.
سایبریهای ناشناس و سلطنتطلبان نادان در فضای مجازی به هر کس که به قبح تجاوز بیگانه و شدت تلفات جنگ اشاره میکند، اتهام «آخوندپرستی» میزنند. ظاهراً شما مردم برای اینکه به قول طرفداران سلطنت و اسرائیل، در «بغل آخوند» نیفتید، باید حتماً در «بغل عزرائیل» بیفتید. نباید به مردن اعتراض کنید؛ یا به اینکه این جماعت نادان برانداز در «بغل اسرائیل» افتادهاند و از شدت کینهجویی یا نفعطلبی شخصی، مرگ دستهجمعی مردم ایران و ویران شدن کشور را میخواهند.
پیشتر باید از رنج روزمرهمان دلیل میآوردیم که تحریمها ما مردم عادی را فقیرتر میکند و اقتصاد زیرزمینی و فاسد حکومت را فربهتر. اکنون باید به مشتی احمق و رذل ثابت کنیم که واقعاً کشته شده یا کشته دادهایم؛ که این جنگ ما مردم را میکشد. مرگ ما مردم تفریح آنهاست.
پنج.
جمهوری اسلامی را میتوان ناپدری معتاد و قلدر برای مردم ایران دانست، اما اینجور که برخی در خارج از زنده ماندن ما مردم در این جنگ ناراحتاند و ویران شدن ایران را کتمان میکنند، به نظر فرزندان ناخلف منتظر مرگ مادرند برای کسب سهمالارث. براندازی عقدهگشایی و نفعطلبی فردی است، نه انقلاب مردمی.
بهزعم براندازان بیگانهپرست، حق این مردم یا مردن تدریجی به دست آخوند است یا مردن دفعی با بمباران آمریکا و اسرائیل؛ لیاقت زندگی ندارند. وقتی هم اپوزیسیون خارجنشین همراه ارتش خارجی برگردد، حق این مردم بیلیاقت را کف دستشان میگذارد.
شش.
از جنگ دوازدهروزه با دو قدرت اتمی جهان جان سالم به در بردیم، اما هنوز باید به این جماعت رذل بابت زنده ماندنمان پاسخ بدهیم!
پاسخ به اینها، به سیاق دیالوگ پایانی فیلم «پاپیون»، این است: حرامزادهها! ما میخواهیم زنده بمانیم و خودمان برای آزادی بجنگیم!
@RezaNassaji
استعمار وعدۀ آزادی میدهد
رضا نساجی - میتوان گفت از زمان رقابتهای استعماری تا انقلابهای رنگین در قرن بیستویکم، حوادث بسیاری در رقابت فراسرزمینی قدرتهای جهانی رخ داده که مواعید یا حمایتهای آزادیخواهانه به دیگر ملتها از آن جمله بودهاند. اما تاریخ نشان داده است که منافع حکومت هر کشور بر مدعای آزادیخواهانۀ آن برای دیگر کشورها میچربد.
/channel/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/858827/&rhash=0ceb6994783a68
https://www.radiozamaneh.com/858827/
@RadioZamaneh | رادیو زمانه
از ولیعصر تا ولیعهد: نجاتدهنده در رختخواب خفته است
این سکولاریزاسیون (بهمعنای دنیویسازی) ولیعصر شیعی در قالب ولیعهد خاندان پهلوی یا سلطنتخواهی در عصر حیرت، اما در عمل پروژهی حکومتی عقیمسازی اپوزیسیون تحت لوای پهلویخواهی است که به جرأت میتوان گفت کسانی مثل نصیری در بهترین حالت، «ناخواسته» آن را تبلیغ و تمام سرمایههای اجتماعی اپوزیسیون (از عکس با خانوادهی ژینا امینی گرفته تا نام منتقدان رادیکالتر داخلی مثل تاجزاده) را در راستای آن مصرف میکنند. انتظار منفعلانه و موعودگرایی کور برای نجاتدهندهای که ابلوموفوار در کنج خانه خفته است و در توییتر غر میزند که به مجامع جهانی دعوت نمیشود یا چرا نتانیاهو و ترامپ از ایدهی براندازی عقب نشستهاند.
مشابه آن ادبیات سادهانگارانه و منجیگرایانهی شبهمذهبی که با ادبیات عوام و تصور دیدن عکس امام در ماه، تفاوت ناچیزی تنها در فرم داشت، امروز از فعالان سیاسی به نفع پهلوی برمیآید که در ادعای مادر یکی از قربانیان جنبش ژینا بهصورت رؤیای شاهزاده ظاهر میشود و برای تودهی تحت تأثیر رسانههایی چون منوتو و ایراناینترنشنال، عکس شاه آینده در ماهواره است که وعدهی دوباره ساختن ایران را میدهد. شاه منحصراً آنلاین که وعدههای خیالیاش دربارهی ساختهشدن ایران بهصورت فیلمی بهشتگونه ساختهی هوش مصنوعی منتشر میشود، و طرفدارانش ویران شدن ایران و جهنم واقعی کشتار مردم را ساختهی هوش مصنوعی میپندارند.
در این تصویر، منتظران ظهور بهجای تکیه به ارزشهای اخلاقی آرمانگرایانهی فردی و کنشهای شجاعانه با همبستگی جمعی خود، در پی یافتن منجی دیگری هستند. غافل از اینکه منجی در کنج عافیت خفته است و اگر هم روزی دستانی او را بیاورند، ید بیضایشان از آستین بیگانه است. منجیای که قرارست «رهبر دوران گذار» آنان باشد و داوطلبانه کنار برود؛ دوران گذاری که مانند تونلی تاریک هرگز انتهایی نخواهد داشت و به تعبیر ژیژک، نور ناچیز در عمق آن، نه نشان نجات، که قطاری است که شتابان از مقابل میآید تا همهچیز را در هم بکوبد. همچنانکه دوران گذاری که بنیانگذار انقلاب اسلامی و روحانیون طرفدارش وعده داده بودند، هنوز به پایان نرسیده و خلاف وعدههاشان کنار نرفتهاند.
اما این خطر همچنان وجود دارد که در صورت تبانی قدرتهای خارجی برای برگماردن حکومتی دستنشانده، شاهد لحظهی تکرار نوفللوشاتو باشیم که عمدهی مدعیان برای بیعت با منجی نشانشده به صف بایستند. در این چشمانداز تاریک، ابتدا نیروهای اصلاحطلب، لیبرال و حقوق بشری را خواهیم دید که بهآسانی سلطنتطلب میشوند؛ همچون ملیگرایانی که نمیتوانستند بر سر نامهای با بیش از سه امضا با هم به توافق دموکراتیک برسند، اما یکییکی مقهور کاریزمای رهبر روحانی در فرانسه شدند. و نیروهای رادیکال سکولار جنبش زنان و برخی دادخواهان جنبش ژینا که با موعود مذکور بیعت خواهند کرد، شبیه چپهای طرفدار شوروی و چین هستند که پس از پیروزی انقلاب به سمت اسلامگرایان رفتند. اگر چپ این بار هم هشیار نباشد، در بیتوجهی محض نخبگان به هشدارهای اندک نیروهای دموکرات سکولار و چپ مستقل مانند دکتر مصطفی رحیمی، تاریخ در ایران آسان تکرار میشود.
@RezaNassaji
چنین چپی که نه در انتظار «گودو»، که منتظر ظهور «ولادیمیر»ی با کاریزمای لنین است، در مواجهه با هر بحران و امکان اعتراض، چیزی نمیگوید جز «هیچکاری نمیشود کرد.» اولین دیالوگ شاهکار بکت، آنهم وقتی «استراگون» که مثل ولادیمیر از کتاب مقدس نقل قول میکند، خود را گودو پنداشته، درحالیکه حتی نمیتواند پوتینش را از پا درآورد. یا میتواند مثل شخصیت «لاکی» هم باشد و خطابهی مهمل و مزین به آخرین تعابیر پرطمطراق فلسفی و روانکاوی بخواند، بیآنکه ذرهای به جامعهی خود اندیشیده یا قصد کاری کرده باشد: «آنچه که بیشتر به تبع کوششهای ناتمام دانشکدهی مردمشناسی اساتید و فضلا قوام یافته است فارغ از هر گونه شک و شبههای از نقطهنظر تلاشهای استاد مستاد که ناتمام مانده به دلایل ناشناختهای که اساتید و فضلا که انسان در دانشکدهای که انسان بهطور خلاصه انسان باری بهرغم پیشرفت علمالتغذیه و حذف مدفوعات ...»
این موعودگرایی تنزهطلبانه در برخی نیروهای چپ، هر نوع خلأ سیاسی را بدل به بهانهی طفره رفتن از عمل میکند، بیآنکه بپذیرد هر خلأی نهادی و نظری (و نه خلأ شخصیت که بیمعناست) وظیفهای است برای فعالیت جدیتر.
البته تمام اینها چیزی جز موضع منفعل و توجیهگر کسانی است که از موضع محور مقاومت و آنتیامپریالیسم، هر نوع اعتراض سالهای اخیر - حتی اعتراضات فرودستان در آبان 98 و خرداد 1400 - را بازی در زمین امپریالیسم میپندارند.
موعودگرایی مذهبی: از انشای اتوپیایی تا منبرهای منجیگرا
در جستوجوی نشانگان موعودگرایی در فرهنگ سیاسی ایران، میبایست به انقلاب 57 بازگردیم و متون مهم و تأثیرگذار لحظات پایانی آن را برخوانیم.
نخست، یادداشت علیاصغر حاج سیدجوادی با عنوان «امام میآید» در ۷ بهمن ۱۳۵۷ را به یاد بیاوریم که به مناسبت بازگشت آیتالله خمینی به کشور، با ادبیاتی موعودگرا-آرمانشهر مذهبی و تلفیقی از شعر «کسی که مثل هیچکس نیست» فروغ فرخزاد (منتشر شده در سال ۱۳۴۵) و «امت و امت» (سخنرانی در سال ۱۳۴۸) و «حسین وارث آدم» (سخنرانی در سالهای ۱۳۴۹-۱۳۵۰) علی شریعتی نوشت: «امام میآید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشهی ابراهیم، با عصای موسی، با هیأت صمیمی عیسی و با کتاب محمد و دشتهای سرخ شقایق را میپیماید و خطبهی رهایی انسان را فریاد میکند. وقتی امام بیاید دیگر کسی دروغ نمیگوید. دیگر کسی به در خانهی خود قفل نمیزند، دیگر کسی به باجگزاران باجی نمیدهد، مردم برادر هم میشوند و نان شادیشان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسیم میکنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صفهای نان و گوشت، صفهای نفت و بنزین، صفهای مالیات، صفهای نامنویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند میزند. باید امام بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند.»
اما چیزی نگذشت که تیشهی ابراهیم، عصای موسی، روح عیسی و کتاب محمد همه چون آوار بر سر مردم خراب شد؛ آواری که اول از همه کسانی که گمان میکردند بر لب آن دیوار نشستهاند، بر زمین زد. البته این تنها متنهای سادهانگارانه و منجیگرایانه نزد ادیبان و روشنفکران نبود؛ «اشکی در گذرگاه تاریخ» فریدون مشیری هم مشحون از این تمثیلها و استعارههای دینی است: «قرن ما / روزگار مرگ انسانیت است / سینهی دنیا ز خوبیها تهی است / صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است / صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست / قرن "موسی چمبه"هاست»
چنانکه دکتر هما ناطق در نوار دوم مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد (اول آوریل ۱۹۸۴) در مصاحبه با ضیا صدقی دربارهی برخی متنهای شبهای گوته - از میان متنهای ده شب شعر و سخنرانی در باغ سفارت آلمان که کانون نویسندگان ایران با همکاری انستیتو گوته، در پاییز ۱۳۵۶ - توضیح میدهد: «حالا نگاه کنید در این شبهای شعر، من کتابش را دارم، آقای سیاوش کسرائی از حزب توده «والا پیامدار محمد با آن عبای نازنینت» آن دیگری میگوید، «آقا ظهور میکند از بطن دستها» این هم که مال جعفر کوشآبادی. سیدجوادی و اسلام کاظمیه و شمس آلاحمد همه خلاصه به قرآن و اسلام اشاره میکنند.»
از انشای اتوپیایی حاجسیدجوادی برای بازگشت آیتالله خمینی تا منبرهای منجیگرای چهرههای رادیکال مذهبی در دفاع از پهلوی فاصلهی چندانی نیست؛ اگر روشنفکران به این موج تابوشکنی برای تجدید بیعت با ارتجاع واکنش جدی نشان ندهند، عمر چند نسل دیگر بابت بازگشت ارتجاع هدر خواهد شد.
@RezaNassaji
تهنشستهای مذهبی موعودگرایی
در نوار اول از گفتوگوی دکتر هما ناطق با پروژهی تاریخ شفاهی هاروارد، مصاحبهکننده (ضیاء صدقی) در یکی از معدود موارد چالش تئوریک با مصاحبهشونده (ناطق)، در پاسخ به برداشتهای عدالتخواهانه و کمونیستی از قیام علیمحمد باب، با اشاره به اثری از انگلس به نام «در باب تاریخ مسیحیت آغازین» میگوید: «در مقدمهای که در "تاریخ آغاز مسیحیت" هست، در آنجا یک پاورقی هست که انگلس اشاره میکند راجع به کشورهای مسلمان و همچنین اسم ایران را میآورد، البته او کلمهی Persia را به کار میبرد و از مسلمانها بهنام «محمدیها» صحبت میکند و میگوید در این جوامع همیشه قضیه از این قرار است که یک اکثریت محرومی هستند و یک گروه کوچک اقلیت و مرفه و اینها از نظر فرهنگی آدمهای "مهدیگرا" هستند و این اکثریت محروم دنبال یک مهدی میگردد و وقتی که مهدی پیدا میشود، تنها چیزی که میشود، این اکثریت محروم میآید و آن اقلیت کوچک را کنار میزند و جای او را میگیرد و بعد از مدتی دوباره قضیه میشود همان قضیهی اول؛ و این تکرار میشود و بههیچوجه تغییر زیربنایی در جامعه صورت نمیگیرد. آیا فکر نمیکنید که این حرفهایی که سیدعلیمحمد باب میزد و آن صحبتها را میکرد و خودش هم ادعای مهدیگری داشت که آن چیزی باشد که انگلس در جوامع ما دیده بود و اصلاً ربطی به مارکسیسم و کمونیسم نداشته باشد.»
به نظر میرسد این تلنگر صدقی و این ارجاع به انگلس، همچنان در فهم تهنشستهای موعودگرایانه در جامعهی ایران مهم باشد. هرچند منکر ماهیت اصلاحگرایانهی جنبش بابی (و تداوم آن در گرایش ازلی و پیش از آن، برخی گرایشهای اصلاحی جنبش موعودگرای شیخی) در دین و اجتماع نمیتوان شد (که موضوع نوشتهی دیگری حول تز «قرابت انتخابی» وبر خواهد بود)، اما میان جنبشهای مدرن کمونیستی و جنبشهای دینی موعودگرا فاصلهی بسیاری است؛ همچنان که میان طرفداران منجی زمینی اما منفعل برای بازتولید ظرفی کهنه و ارتجاعی جهت ساختن ایدههای نوین برای ایران امروز، تا جنبشی اجتماعی برای تحول بنیادین و دموکراتیک فاصلهی عمیقی است.
فرقی نمیکند تودهی مذهبی باشد که مدینهی فاضلهی پسا 1400 را مدینهالنبی در جزیرهالعرب 1400 سال پیش میبیند، یا تودهی غیرمذهبی که برای نجات از حاکمیت مذهب دست به دامن دیکتاتور 80 سال پیش میشود و در خیابانی که باید جای جانبازی برای دموکراسی و آزادی همچون صحنههای انقلاب مشروطه و انقلاب 57 باشد، «رضاشاه روحت شاد» را فریاد میزند.
این بازگشت به گذشته، که یادآور صحنههای سریال علمی-تخیلی بریتانیایی «دوران کهن» است - جایی که موجودات ماقبل تاریخ به علت کنجکاوی «دانشمندان» و فرصتطلبی دیگران از درون «ناهنجاری»ها میگریزند و از عصر دایناسورها به زمان حال میآیند - و حاصل آن بیرون آمدن غولهایی از چراغ جادوست که هیچیک از آرزوهای این مردم را برآورده نکرده، اما بدل به دوالپایی بر گردن ملت ایران شدهاند - خاصه روحانیونی که نه خود و نه دانش مدعاییشان هیچ نسبتی با واقعیت اجتماعی ندارند و مصداق وارون «زمانپریشی» اند؛ یعنی فهم گذشته را به وضع امروز اطلاق میکنند - چگونه قابل فهم است؟
از این منظر تاریخ ایران نه سیر خطی تاریخ مسیحی و تاریخ پیشرفت، که سیر دَوَرانی در ذهنیت یونانی است. بازگشت مکرر به گذشته، با هدف یافتن قهرمانانی تاریخ مصرف گذشته برای نجات امروز - فرشتگانی که پیشتر دیوسیرت نامیده شده بودند - هر چه باشد، درس آموختن از تاریخ نیست. حتی در مقام تفکر هم این خوانش ناآموخته از گذشته، تاریخ نمیتواند باشد.
اما در بازگشت به مقام عمل، و در مواجهه با تودهای که ناتوان از ساختن قهرمانان حال و آینده، هر بار به گذشته برمیگردد تا از میان قهرمانان تاریخمصرفگذشته که حتی برای زمان خود نیز منقضی بودهاند، ابرقهرمان بیابد، استقرایی تمثیلی گویا خواهد بود که این ملت چون در مقام اندیشه ناتوان از زایش است، هر بار که در معرض نوزایش تاریخی قرار میگیرد، یا مردهزایی خواهد کرد یا تودهای سرطانی خواهد ساخت. این تمثیل پزشکی، مجموعهای از بیماریها است که جنین در رحم زن آبستن به تودهای سرطانی بدل میشود.
برای نمونه، انقلاب 1357 قرار بود زایمان از استبداد و ارتجاع سلطنت مطلقه به نظام جمهوری و دموکراسی باشد، اما تبدیل به حکومت مطلقهی مذهبی شد. چیزی که تنها اندک اصحاب فرهنگ و اندیشه آن را در همان زمان تشخیص داده بودند؛ از هرمز شهدادی که با فراستِ یک ذهن آموختهی علوم انسانی در رمان شب هول در آستانهی انقلاب، ردپای استبداد مذهب و ارتجاع روشنفکران در تاریخ معاصر ایران را نشان داده و ظهور دیکتاتوری مذهبی را پیشگویی کرده بود تا شاهرخ مسکوب در یادداشتهای جلد اول روزها در راه که حدس میزد دستکم بیست سال دیکتاتوری مذهبی به وجود خواهد آمد.
@RezaNassaji
انفعال سیاسی همراه با فوران گرایشهای فاشیستی، چیزی بیش از ماحصل پایگاه طبقاتی مدعیان اپوزیسیون سلطنتطلبی در خارج است، زیرا تهنشستهای موعودگرایی را میتوان در ذهنیت دینی و اسطورهای مدعیان و منتظران ظهور سیاسی یافت. موضوع این یادداشت نسبت چنین ایدههای موعودگرایانهای با فرهنگ دینی توده و نخبگان ایرانی در دوران کنونی و اشکال متنوع بازتولید آن است.
_________
👈متن کامل
🔴درباره بخشی از کلیشههایی فاشیستی افغانستانیستیز که ایرانیان حتی در آکادمی هم تکرار میکنند بدون آنکه کمی تحقیق کرده باشند.
@GoftandNO
#افغانستانیستیزی
پاسخ به آقای غضنفریان و خانم غارزاده در باب مهاجران افغانستانی
آقای غضنفریان، لیسانسه از دانشگاه تورقوزآباد و روزنامهنگار توییتری، و خانم غارزاده، همسر یکی از مقامات که کارشناس توییتری مهاجرت هستند، معتقدند ما هفده میلیون مهاجر افغانستانی در ایران داریم که دارند آب و نان ما را میبلعند.
واقعیت این است که کشور ما بحران کمآبی دارد و بالتبع، بحران تولید برق و نان هم خواهد داشت. مثلاً فرض کنید نه ۱۷ میلیون ادعایی غضنفریان و غارزاده و نه ۶ میلیون آمارهای رسمی، که ۱۰ میلیون مهاجر در ایران داریم؛ با اینها چه باید کرد؟
ماجرا بزرگتر از اینهاست. مهاجران افغانستانی که فقط آب و نان خالی نمیخورند. (نان و نوشابه هم) صبحانه، ناهار و شام هم هست. مثلا بهفرض هر روز، یک قالب پنیر را ده نفر افغانستانی با هم میخورند: یعنی روزانه یک میلیون پنیر تولید ایران. با آنها چه کنیم؟
حال فرض کنید تمامشان را تا پایان تیر اخراج کردیم. یعنی یکمیلیون قالب از تقاضای پنیر روزانه کشور کم میشود. طبیعتاً کارخانههای پنیرسازی باید از تولید خود به همین اندازه بکاهند که بیش از ۱۰ درصد تولید و مصرف پنیر کشور است. و تبعاً کارخانههای تولید پنیر باید حدود ۱۰ درصد نیروی خود را هم تعدیل کنند.
اکنون معادلۀ پنیر را به سایر مواد غذایی هم بسط دهید. پوشاک هم هست؛ چون هر افغانستانی سالی حداقل یک شلوار و یک پیرهن یا تیشرت را میخرید. پس صنعت پوشاک ما هم باید ضرر و اخراج بدهد.
بالاخره افغانستانی وقتی با خانواده زندگی میکند، درآمدش را هم همینجا صرف خواهد کرد؛ صرف خرید کالای ایرانی.
ممکن است بگویید که افغانستانیها بعد از ترک ایران، همین مواد غذایی و پوشاک را از ایران وارد خواهند کرد. زهی خیال باطل. اولاً که اقتصاد محلی در تولید لباس و پوشاک بر اقتصاد ملیشان غلبه دارد (مگر بهقول شما مشتی دهاتی و قبیلهای نیستند؟ خوب خودشان در روستا به اندازۀ خوراک خودشان تخممرغ و ماست تولید خواهند کرد.) ثانیاً، چرا از ایران وارد کنند، وقتی جنس ارزانتر افغانستانی و پاکستانی هست. ثالثاً، با کدام پول وارد کنند، وقتی ده میلیون نفر در حالی به کشورشان برگشتهاند که نه کاری برایشان هست و نه پولی فراتر از خرج روزمره در ایران گرفتهاند که پسانداز شود.
خب این کارگران اخراجی ایرانی کجا باید بروند؟ باید به همان مشاغلی جذب شوند که افغانها قبلاً بدان اشتغال داشتند. این هم برای کارگر ایرانی مصیبت است، هم برای کارفرمای ایرانی.
کارفرمای ایرانی میخواهد حقوق کمتر از حداقل حقوق مصوب وزارت کار بدهد؛ حق مسکن، تأهل و اولاد ندهد؛ عیدی و سنوات ندهد؛ قرارداد و بیمه نکند؛ زن و کودک را با حقوق پایینتر استخدام کند؛ بیش از ۴۴ ساعت در هفته کار بکشد و تعطیلات رسمی هم مجبور به کار کند؛ و...
هر وقت هم لازم شد کارگرش را تحقیر، مجازات و اخراج کند و مطالباتش را ندهد یا دیر بدهد. تسویهحساب هم که معنا ندارد.
از آزار جنسی کودکان و زنان در محیط کار بگذریم. از آسیبهای فیزیکی محیط کار که آمار جراحت و مرگ آن کم نیست، هم.
کارگر ایرانی البته مثل کارگر افغانستانی توسریخور نیست و نمیشود استثمارش کرد. ضمناً ایرانی حاضر نیست تن به هر کاری در هر محیط کارگاهی بدهد. در واقع، در جدول مشاغل مورد تأیید دولت برای اتباع، چهل نوع شغل دشوار و کمجاذبه تعریف شده (اگر نگوییم مشاغل پست) که کارگر ایرانی حتی با بیمه و مزایا کمتر به آن تن میدهد.
اما فرق مهمی اینجا هست. بازرس وزارت کار به فلان مرغداری و قالیشویی در بیست کیلومتری فلان روستا در هفتاد کیلومتری فلان شهر حاشیۀ جنوبشرقی و غربی تهران که کلاً یک تا ده کارگر دارد، کمتر سر میزند تا به کارخانههای معظم میهن، دامداران و کاله که صدها و هزارها کارگر دارند. بهعلاوه، محیط آن کارخانههای بزرگ کجا و محیط این کارگاهها کجا.
حتی در چند کیلومتری روستای صالحآباد قرچک در جنوبشرقی تهران که من دیروز برای خداحافظی با شاگردان سابقم رفتم، بازرس وزارت کار به کارخانۀ میهن سر خواهد زد تا مطمئن شود پایه حقوق مصوب وزارت کار که ۱۰.۳ میلیون تومان است (بدون احتساب ۵۰۰هزارتومان حقوق تأهل، ۱ میلیون تومان حق اولاد برای هر فرزند و...)، رعایت میشود؛ اما به کارگاه قالیشویی کنارش که حقوق ۷ میلیون تومنی به کارگر-سرایدار متأهل با چهار فرزند میدهد، خیر.
چرخ اقتصاد بیمار و فاسد کشور را کارگر ارزان و سختجان افغانستانی در مشاغل دشوار میچرخاند تا کارفرمای خرد و قانونگریز ایرانی بتواند تولید و انباشت کند. ایضاً کارگر ایرانی هم از قِبل آنها بتواند در مشاغل بهتر با حقوق بهتر مشغول به کار شود، درحالیکه میتواند کالاهای ارزان حاصل از کار ارزان کارگر افغانستانی بخرد.
کارگران افغانستانی که با خشونت حکومتی میروند، اما شما برای خودتان از آقای غضنفریان و خانم غارزاده بخواهید کمتر مهمل بگویند.
@RezaNassaji
🔻شرم ملی و جامعهشناسی
جامعهشناس و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد تهران مرکز، بعد از چند سال نوشتن در نقد ناسیونالیسم، انتخاب کرده است که به موج فاشیستی پناهندهستیزی، مهاجرستیزی و افغانستانیستیزی بپیوندد و در این راه ذرهای کوتاه نیاید. امروز باد همدستی شرورانه اپوزیسیون و پوزیسیون از این سو میوزد و حضور در این موج لایکهای پرشمار رضایتبخشی به همراه دارد.
هرکسی میتواند انتخاب کند، حتی اگر، مانند ایشان، چند سالی در نقد ناسیونالیسم نوشته باشد. درهای پذیرش فاشيسم برای همگان باز است. در کشور ما برای هرچه که آزادی بیان نباشد، برای فاشیسم پناهندهستیز و مهاجرستیز بیشترین حق آزادی بیان اعمال میشود. آنچه که نباید گفته شود: هر سخنی است که در راستای وطندوستی انتقادی و بیداری برای حرکت در مسیر رهایی و برابری باشد.
جالب توجه است که ایشان، که شخصاً از برخی از نوشتههای پیشین او بسیار آموختهام، هرآنچه علیه مهاجران افغانستانی مینویسد را با اشک و آه همدردانه همراه میکند. گویی، همچنان، تکلیفش با خودش مشخص نیست یا نخواسته است که مشخص باشد. نوشتههای او نشان میدهد که، در بسیاری از بزنگاههای متقابل سیاسی، از مرزبندی شفاف گریزان بوده است.
او در مواجهه با موج ستیز با مهاجر افغانستانی، همراه با کلی اظهار همدردی مشفقانه، راه حل نهایی و اساسی خود را اینگونه بیان کرده است: «چنانچه پذیرش بخشی از جمعیت افغانستانی در شرایط فاجعهبار ضروری باشد، لازم است در همان منطقهی مرزی آنهم بهطور موقت اردوگاههایی زده شود تا مردم آسیب دیده و در خطر افغانستانی در این اردوگاهها پذیرفته شوند و خدمات مناسب به آنها داده شود تا از خطر برهند و سپس وقتی شرایط عادی پدید آمد، به کشور خود برگردند.» این در حالی است که حتی بسیاری پرچمداران «اخراج افغانستانیها» هم ستیز خود را تا این مرحله پیش نبردهاند؛ پیشنهادی که منتهیالیه فاشیسم و پناهندهستیزی و مهاجرستیزی را به شفافیت تمام بیان میکند. او حتی در همینجا متوقف نشده است و در اتهام مضحک اما تراژیک جاسوسانگاری مهاجران افغانستانی هم، به عنوان موج مکمل دیگریهراسی، مشارکت کرده است.
زمانی هم که نویسندهای به صورت کاملاً مستدل و با بحث بر سر تک تک گزارههای القائی محدثی پرده از جهل فاشیستی این گزارهها برمیدارد، او به جای پاسخ به نقدها با حمله به چپ و چپها ناموجه بودن دعاوی خود را چارهجویی میکند. در راستای این فرافکنی با حمله به چپ مدعی میشود که چپها از نقد دین و نقد حکومت دینی شانه خالی میکنند.
این در حالی است بحث بر سر دعاوی مهاجرستیزانه و دلالتهای فاشیستی آن است و نه چیز دیگر. اصلاً گیریم آنچه که شما به عنوان چپ میشناسی بد مطلق باشد، فرض بد بودن یک جریان چگونه میتواند دعاوی پناهندهستیزانه و مهاجرستیزانه شما را موجه کند؛ گزاره «گروه الف بد است» چگونه میتواند موجه کننده گزاره «ب ج است» باشد؟!
از اینها گذشته، ایشان مدعی شدهاند که چپ یا نمیتواند یا نمیخواهد دین و حکومت دینی را نقد کند! او در حالی این نقد را وارد میکند که در موارد از مواجهه مستقیم با حکومت گریزان بوده است و به اموری پرداخته است که کمترین هزینه را دارند؛ اگر نگویم که سود ده هستند؛ برای نمونه پرداختن به «شوهرکشی» به جای «زنکشی» یکی از همین انتخابها است چراکه لازمه پرداختن به «زنکشی» مواجهه با مردسالاری است که حتی کشته شدن شوهران هم یکی از معلولهای این مردسالاری ساختاری است.
ذکر پیشینه مبارزه چپ با حکومت دینی و تحمیل شدن سرکوبهای بیرحمانه به آن، که از اعلام صریح مخالفت با جمهوری اسلامی و «رفراندوم» جمهوری اسلامی آغاز شده است و آخرین مواجهات شدید آنرا در دی 96، آبان 98 و جنبش زن-زندگی-آزادی در 1401 رخ داد و همچنان در جریان است، بیان جیزی است که او خود بهتر میداند.
(ادامه)👇
⬇️2.1
@khiyabannevis
افغانستانیستیزی و دریوریهایش
برایم جالب شده است بفهمم آنهایی که برای اخراج فلهای افغانستانیها هورا میکشند یا به هر طریقی با این روند همراهاند چگونه فکر میکنند یا ذهنشان چطور کار میکند. در واقع «منطق گزارهها»هاشان (یعنی اظهارات، ادعاها، توجیهات، استدلالها و جملهسازیهاشان) توجهام را جلب کرده است. برخی از این گزارهها را میشود با ارجاع به فکتها و واقعیتها ابطال یا دستکم تعدیل کرد. مثلاً اینکه افغانستانیها عامل اصلی بیکاریاند یا اکثر جرموجنایتها زیر سر آنهاست و ادعاهایی از این دست. برخی دیگر از این گزارهها اما نیازی به ارائهی واقعیتها و فکتها ندارند. مشکل این گزارهها درون خودشان است. به اصطلاحِ منطقیون «خود-متناقض»اند، یعنی خودشان با خودشان به مشکل میخورند یا، به تعبیر سادهتر، یک بخش جمله با بخش دیگر آن همخوانی ندارد یا مقدمهچینیها با نتیجهگیریها همساز نیست یا همزمان ادعاهای متضادی مطرح میشود، تا جایی که آدم نمیداند باید دُم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را...
@demos1402
در مقابل فاشیسم شجاع باشیم
جایی در مستند «مرثیۀ گمشده» اثر خسرو سینایی که داستان مهاجران لهستانی به ایران در جنگ جهانی دوم را روایت میکند، یکی از مهاجران تعریف میکند وقتی سوار کامیونهای ارتش شوروی وارد ایران شدهاند، روستاییان به طرفشان چیزهایی پرت کردهاند. در ابتدا گمان کردهاند که سنگ است، اما بعد که در دامنشان افتاده، متوجه شدهاند میوه و خوراکی است. برای راوی - و حتی برای من و شما - جای تعجب دارد که روستایی ایرانی چرا بهصرف دیدن زنان و کودکان عقب یک کامیون - آنهم کامیونهای ارتش اشغالگر، آنهم در شرایط قحطی و بیماری جنگ - بدون آنکه از ملیت و ماهیت آنها بپرسد که کیستاند و اینجا چه میکنند - یا نکند بیمار باشند - بنا به فطرت انسانی خود، پیش از هر چیز به نجات آنها از گرسنگی و مرگ اندیشیده.
این همان روستایی است که در جنگ جهانی اول و در اوج قحطی و بیماری هم میزبان آوارگان ارمنی و آشوری فراری از قتل عام عثمانی بود؛ و هرچند مداخلات روسها موجب تحریک نظامی برخی از ارمنیها و آشوریها و درگیریها در ایران شد، اما باز هم رسم مهماننوازی و انساندوستی را فراموش نکرد.
این تصاویر تاریخی را میتوان کنار تصاویر امروز مردم بلوچ قرار داد که با سازماندهی مردمی و یاریگری داوطلبانه به داد مهاجران افغانستانی و بلوچهای بیشناسنامهای رسیدند که در اردوگاه الغدیر زاهدان در شرایط غیرانسانی در معرض اخراج هستند. مهاجرانی که بسیاریشان متولد ایران یا حتی نسل سوم هستند؛ و ناشهروندان بلوچی که جرمشان نداشتن شناسنامه است.
مردم ایران را میتوان با این تصاویر تاریخی و امروزی به یاد آورد که نه تنها نژادپرست و مهاجرستیز نیستند که بنا به فطرت انسانی خود - ولو آنکه مبتنی بر آگاهی طبقاتی یا دانش محصلی نباشد - علیه رفتارهای غیرانسانی فاشیسم میایستند. و میتوان بهعنوان رعایا و بردگان حکومتی دینی قلمداد کرد که با مهاجران بهعنوان کارتهای بازی سیاست عمل میکند.
حکومتی که از یک سو بهعنوان کارگر ارزان چشمش را به حضور آنان میبندد، از میان آنان طلبههایی را جذب میکند (البته آن میلیاردها دلاری که خرج جامعهالمصطفی میشود تا طلاب کشورهای مختلف را جذب کنند، به طلبۀ افغانستانی نمیرسد؛ حوزههای علمیه هم طبقاتی است) و گاه آنان را بهعنوان مزدوران خارجی مسلح و چون گوشت دم توپ برای جنگ بسیج میکند.
از سوی دیگر، بهمحض سازش با حکومت دینی مشابه در افغانستان، آنان را دشمن ملت و عامل بیگانه جلوه میدهد و با برانگیختن احساسات تودۀ عامی - اعم از طرفدار و مخالف حکومت - دستهجمعی و باخشونت به افغانستان بازمیگرداند. (که شامل خشونت و تحقیر علیه کسانی هم که مدارک قانونی پاسپورت و ویزا دارند، میشود تا مثل همیشه سیاست اعمال وحشت را پیش برده باشد.)
سیاست جمهوری اسلامی ایران که خود در بازگشت طالبان به قدرت نقش مهمی داشت، هماره غیرانسانی بوده. اما مردم چه؟ روشنفکران چطور؟ دربارۀ انتساب نژادپرستی به مردم باید خویشتندار بود و بدون ارزیابیهای علمی، بهصرف مشاهدۀ رفتارهای گلهای سایبریها و ترولهای مجازی یا خشونت چند نانوا و پسر نوجوان در فضای عمومی نمیتوان قضاوت مبتنی بر تعمیم کرد.
اما تکلیف آن «روشنفکران قلابی» و «فاشیستهای یواشکی» - که گاه هم از فاشیسم مرکزگرایان مینالند و هم خود با موج فاشیسم حکومتی همراهی میکنند - را باید همین امروز روشن ساخت.
اگر نخبگان آلمان پس از پایان جنگ به انتقاد از خود تحت عنوان «پرسش از گناه آلمانی» (Schuldfrage) روی آوردند، ما همین امروز باید در مقابل فاشیسم مهاجرستیز، فاشیسم مرکزگرا، فاشیسم سلطنتطلب، فاشیسم پرواسرائیل و فاشیسم شیعی بایستیم. تمام این اشکال مختلف فاشیسم، فارغ از تفاوتهای نظری، امروز علیه مهاجران افغان بسیج شدهاند، و تمام اهتمام ما باید روشنگری علیه آنها باشد.
شعار کانت در «روشنگری چیست» این بود که «برای دانستن شجاع باش!» (Sapere aude) امروز باید گفت که شجاع باش و در مقابل نادانی و انسانستیزی بایست!
@RezaNassaji
به این هشتگها دقت کنید؛ خواهید دید مدرس دانشگاه مشغول پروپاگانداست.
بازنشر مطالب دیگران با هشتگهای چنین هم نشان نقدپذیری نیست، بلکه جدل برای جلب توجه و سوار شدن بر موج مهاجرستیزی است:
#چپ
#اهریمن
#مارکسیسم
#آرزواندیشی
#عوامفریبی
#رضا_نساجی
#جمهوری_اسلامی
#انسانگرایی_قلابی
#مهاجران_افغانستانی
#سیاست_مهاجرپذیری
ایران، القاعده و طالبان؛ نزدیکی بنیادگراهای شیعه و سنی، راهبردی یا مصلحتی؟
بعد از حادثه یازدهم سپتمبر ۲۰۰۱ و فروپاشی رژیم طالبان در نتیجه حمله آمریکا و متحدین این کشور به افغانستان، بیشتر طالبان از ولایات غربی و جنوبغربی افغانستان دوباره به اردوگاههای مهاجرین مقیم ایران رفتند و به خانوادههای خود پیوستند. بنابر گزارشها با استفاده از این پوشش بعضی از سران و اعضای القاعده نیز به ایران فرار کردند. سپس عدهای از آنها توسط ایران زندانی شدند و یا تحت نظارت قرار گرفتند.
در اوایل، جمهوری اسلامی ایران با وجود اختلافات با آمریکا، در قبال قضایای افغانستان نقش سازنده داشت و از تعیین بعضی از متحدان این کشور در مقامهای کلیدی کابینه موقت جمهوری اسلامی افغانستان احساس راحتی کرد. ایران همزمان به یکی از پایگاههای امن برای بعضی از اعضای طالبان و القاعده و خانواده های این دو گروه تبدیل شد.
ایران همزمان با گسترش فعالیتهای نظامی طالبان در ولایات همجوار با این کشور، به طالبان اجازه داد تا در وهله اول برای جلب و جذب جنگجویان از میان مهاجرین افغان دفاتر غیررسمی در زاهدان و مشهد باز کند و این فرصت بدست آمده را بهعنوان فرصت تاکتیکی برای ایجاد مزاحمت به نیروهای ائتلاف بینالمللی در حیاط خلوت امنیتیاش در داخل خاک افغانستان استفاده کند و حتی در بسا موارد جهت تسهیل حملات طالبان به تاسیسات نظامی همچون میدان نظامی شیندند و پروژه های عمرانی مثل سد سلما در هرات، سد بخشآباد در فراه و سد کمال خان در نیمروز و بعضی موارد دیگر کمک تسلیحاتی کند.
در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ روابط جمهوری اسلامی ایران و طالبان وارد مرحله جدیدی گردید. هیاتی از طالبان به ریاست سید طیب آغا، مسئول سیاسی این گروه در سفری به تهران خواستار گشایش دفتری برای طالبان در تهران شد.
در همین سال، معضل خشونتهای مسلحانه چندین ساله بین اقوام «طوری و بنگش» که پیرو مذهب شیعه هستند با طالبان و دیگر اقوام سنی مذهب در منطقه کرم و منطقه پارهچنار پاکستان با وساطت سازمان اطلاعاتی این کشور، آیاسآی، و سپاه پاسداران از طریق قونسلگری این کشور در پیشاور حل شد و در پی آن کوتاهترین راه عبور و مرور و تدارکات بین دو منطقه در پاکستان، وزیرستان و کرم اجنسی و چهار ولایت در افغانستان پکتیا، خوست، لوگر و ننگرهار باز شد. با باز شدن این مسیر کوتاه استراتژیک، طالبان و «شبکه حقانی» موفق شدند در این ولایات و همچنین کابل و میدان وردک حملاتشان را علیه نیروهای ائتلاف و نیروهای امنیتی افغانستان افزایش بدهند.
این سالها اوج تنش بین آمریکا و ایران بود. حمایتهای سپاه قدس از طالبان از حالت مخفی شکل آشکار را به خود گرفت. با آنکه حکومت وقت افغانستان تلاش میکرد تا توازن در سیاست خارجیاش را بین ایران منحیث همسایه و آمریکا منحیث متحد راهبردی حفظ کند، اما ایران هیچوقت به این موضعگیری افغانستان توجه نکرد. ریاست عمومی امنیت ملی آن وقت چند بار اسناد انکارناپذیر و مستند از تجهیز و تمویل طالبان و دیگر فعالیتها و مداخلات خصمانه سپاه قدس را به شورای امنیت ملی وقت افغانستان و ریاستجمهوری این کشور ارایه کرد. اما سیاست دولت افغانستان در آن زمان این بود که نباید با دو همسایه همزمان در تنش باشیم و ترجیح داده میشد موضوع مداخلات ایران رسانهای نشود و از مجراهای دیپلماتیک حل و فصل شود. ایران اما بدلیل اختلافات با امریکا تلاشهای افغانستان را نادیده میگرفت. حتی باری برخلاف عرف معمول دیپلماتیک، محمود احمدینژاد (رئیسجمهور وقت) با لحن هشدارآمیز به حامد کرزی رئیسجمهور وقت گفته بود «همشهریانتان که در اطراف پایگاههای نظامی آمریکا زندگی میکنند جهت مصون ماندن از حملات احتمالی ایران به این پایگاهها، باید خانههایشان را ترک کنند.»
براساس اطلاعات، زمینه برقراری اولین تماسها و ارتباط بین بعضی از سران طالبان و مسکو هم با وساطت جمهوری اسلامی ایران صورت گرفت و در نتیجه پبامهای حسننیت بین ملا اختر محمد منصور، رهبر وقت طالبان، و روسیه تبادل شد.
همزمان بر پایه اطلاعات دریافتی در آنزمان، سپاه قدس برای تمویل (کمک مالی) طالبان «دهلیز مصئونی را برای قاچاق مواد مخدر (هروئین) در مرزهای ایران و افغانستان ایجاد کرد» که بر بنای همان اطلاعات این سپاه از این طریق و منابع مالی مرتبط با آن، برای تمویل جنگهای نیابتی در منطقه و بعدا برای تشکیل گروه فاطمیون استفاده کرد. سهم دادن بعضی از سران طالبان در تجارت صادرات تیل (نفت) افغانستان از دیگر روشهایی بود که ایران برای تمویل طالبان از آن استفاده میکرد.
بعد از کشتهشدن اسامه بن لادن در ۲۰۱۱ و انتصاب ایمن الظواهری به رهبری القاعده که طرفدار وحدت میان شیعه و سنی در مقابل دشمن مشترک بود، روابط القاعده و سپاه قدس رونق گرفت.
متن کامل یادداشت رحمتالله نبیل، رئیس پیشین اداره امنیت ملی افغانستان
@RezaNassaji
پس از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه که تزار نیکلای دوم به حکومت مشروطه و تأسیس پارلمان دوما تن داد، رژیم استبدادی موجی از اقدامات ضدانقلابی به نام «صد تاییهای سیاه» (Schwarz-Hundertschaften) علیه مردم و انقلاب به راه انداخت که ناسیونالیسم، خارجیستیزی و اقلیتستیزی (کشتار اقلیتهای یهودی، اوکراینی، لهستانی و...) از رئوس آن بود.
امواج ملیگرایی افراطی، اقلیتستیزی و مهاجرستیزی در ایران پس از جنبش مهسا هم متأثر از اقدامات ضدانقلابی حکومت استبدادی در پاسخ به مطالبات مترقی جنبش «زن، زندگی، آزادی» هستند که البته با اشتباهات برخی مدعیان رهبری و نیز ناآگاهی تودههای مخالف تشدید میشود. افغانستیزی، فلسطینستیزی، کردستیزی و بلوچستیزی (یا دستکم بیتوجهی به رنج آنان) و... اشکال مختلف این امواج ضدانقلابیاند.
همچنانکه پیشتر نوشته بودم: «درست از لحظهای که مدعیان رهبری در داخل و خارج - کسانی که تنها تغییر بنیادین سیاسی را چشمداشت خود قرار داده بودهاند تا سهمی ببرند - احساس ناکامی میکنند، امواج ضدانقلابی را با شدت بیشتری تولید و صادر میکنند: آنها هستند که برای انتقام از توده و رهبران، با ضدانقلاب ائتلاف میکنند تا سهم تازهای بگیرند. فاشیسم در شکل ضدیت با تودۀ مردم مخالف - خاصه فرودستان و اقلیتهای جامعه - و ضدیت با بیگانه - خاصه ملتهای محروم پیرامون که نقشی در پیروزی یا شکست جنبش نداشتهاند - ظاهر میشود که حاصل فرسایش و انحراف در موج نخست جنبش است.»
@RezaNassaji
اولین مقام رسمی که ادبیات مهاجرستیز مستهجن را مرتکب شد، احمدینژاد بود در نشستی در سفر به نیویورک که بعدها «حماسه» نامیدندش. به خبرنگار زن افغانستانی که راجع به وضعیت مهاجرین پرسیده بود، جواب داد که «مهمان آنقدر ماند که صاحبخانه شد» کدام صاحبخانه بدون مجوز اقامت، کار، سفر و حتی گاهی تحصیل فرزندان؟
همو و طرفدارانش برای استقبال لبنانیها در سفر بیروت با شعار «السید الرئیس»، چنان ذوق کردند که ایرانی از چشمشان افتاد؛ ایرانیها تبدیل به اهل کوفه شدند که قدرناشناساند در مقابل لبنانیهای مقاوم و یمنیهای گرسنه اما بیتوقع.
خندۀ پیروزمندانه و ابلهانۀ احمدینژاد در تحقیر خبرنگار زن افغانستانی را فراموش نمیکنم. در همان سفر بود که مدعی شد «در ایران همجنسگرا نداریم». دربارۀ نقض حقوق بشر در زندانها جواب داد که «در ایران تفکیک قوا حاکم است و این امور در حوزۀ اختیارات قوه قضاییه است.» (بعدها برای بازداشت دوستان نزدیک خودش با قوۀ کذا درافتاد.)
کمی بعد مخالفان سیاسیاش را «خسوخاشاک» نامید و وزارت کشورش کانون سرکوب و کشتار بود. قاتل جوانان بازداشتی کهریزک را که رئیس جدید قوۀ قضائیه کنار گذاشته بود، رئیس سازمان تأمین اجتماعی کرد که بوی فسادش مملکت را برداشت.
گفتار خشن و دیگریساز احمدینژاد بازتولید عریانتر ایدئولوژی خشن جمهوری بود که در تحقیر مهاجر متوقف نماند. این موج افغانستیزی در فضای مجازی هم بخشی از برنامهای حکومتی است و به مهاجران افغان محدود نخواهد ماند.
اما شمایی که میخواستید با چند تا توییت حکومتی را براندازید که هنوز با هشتگ افغانستیزی بازیتان میدهد - همان حکومتی که بهزعم رهبرش برای جمعیت ۱۵۰میلیونی ظرفیت داشت و حال میگوید برای افغانها نان نیست - عظمتی که میخواستید با کمک ترامپ به ایران برگردانید، حکومت با اخراج افغان وعده داده. اما جز وعدۀ پوچی برای فرار از بحران نیست که شما در آن آلت دست شدید.
@RezaNassaji
خطاب به خائنان
در شب درگذشت استاد شجریان که تجمع گروه کوچکی از مردم در مقابل با شعارهای سیاسی به دست پلیس سرکوب شد، علیرضا افتخاری ویدئوی کوتاهی منتشر کرد که از آن جملۀ «عجیبه، واقعاً عجیبه» در خاطر مردم ماند. من اما جملۀ مهمتری را به خاطر دارم که خطاب به نیروی انتظامی میگفت این حقوق ناچیز کارمندی که چند سال دیگر با آن بازنشسته خواهی شد، ارزش آن را ندارد که روی مردم خودت، مردمی که عزادار استاد محبوب آواز ایران هستند، دست بلند کنی.
از آن زمان بارها به این فکر کردهام که کسانی که برای چند قران حقوق کارمندی حاضر به کتک زدن و شکنجه کردن، بازجویی خشن و اعتراف دروغین، کشتن و اعدام کردن هموطنان بیسلاح خودشان – خاصه کودکان و زنان – هستند، چرا برای چند میلیون بیشتر حاضر به همان کارها برای دشمن بیگانه نباشند؟
بعدها شواهدی که از زندانیان امنیتی و متهم به جاسوسی با سوابق نظامی و امنیتی در بندهای زندانیان سیاسی دیدم، این گزاره را تقویت کرد که قاتل هموطنان در لباس نظامی، انتظامی، امنیتی و قضایی بهسادگی و ارزانی میتواند جاسوس و وطنفروش هم باشد. خائنانی که جان مردم غیرنظامی و سرمایههای ملی برایشان ارزشی ندارد و فقط به منفعت خود و تولههایشان در خارج و داخل فکر میکنند.
اینهمه پهپادی که روز و شب را بر ما حرام کردهاند و آنهمه موشکی که یازده روز است بر سر ما میبارند (از جمله بر سر زندانیان اوین و خانوادههای ملاقاتیشان و نیز بر سر هزاران سربازان وظیفه در پادگانها و نیز بر خانوادههایی که خبر ندارند خانهشان همسایۀ فلان مقام کشوری و لشکری یا متخصص فیزیک و هوش مصنوعی است)، حاصل کار همینهاست که در پوشش مسئولیت رسمی و بی هیچ هراسی خیانت میکنند، نه آن مهاجر افغان که در حالت عادی هم تنش در تمام کوی و برزنها میلرزد که مبادا بهخاطر چهرۀ متمایز و نداشتن مدارک هویتی و اقامتی بازداشت و دیپورت شود. و نه آنهمه فرودستان حاشیهنشین و پاییننشینی که روزبهروز فقیرتر میشوند، اما شرافت خود را حفظ کردهاند. بله، بسیاری فقیر میشوند، اما دزدی نمیکنند، چه برسد به آدمکشی و وطنفروشی.
اگر دنبال خائن و جاسوس میگردید، به خودتان نگاه کنید! به همانهایی که آبان ۹۸ و خرداد ۱۴۰۰ مردم را کشتند و گردن نگرفتند. به هواپیمای مسافری شلیک کردند و گردن نمرفتند. آبان ۹۸ بانکها را آتش زدند و گردن فرودستان معترض انداختند. در اعتراضات ۸۸ و ۸۹ به دستگاه عزای عاشورا سوءنظر کردند و گردن معترضان انداختند. در اعتراضات ۸۸ و ۷۸ نداها و سعیدها را کشتند و گردن نگرفتند و... .
به همانهایی که اپوزیسیون ساختهاند و به خارج فرستادهاند (امثال مهدی نصیری، آخوند بیسواد و کیهانی بیشرفی که در اینستاگرامش گمان میکند اگر از شاهزادۀ انگل بخواهد و آن انگل از نتانیاهوی آدمکش بخواهد، به زیرساختهایی مثل پارسی جنوبی حمله نخواهد شد!) تا اگر روزی احساس خطر کردند، به مانند فردوست در سال ۵۷ سیستم را تحویل آنها بدهند و برای خودشان و دوستانشان در دستگاه امنیتی اماننامه بگیرند.
لابد بابت همین دلالی امثال نصیری برای اتصال حوزهها به براندازان است که حوزههای علمیه، مرکز ارتجاع، از پهپاد و موشک اسرائیلی، در امان است و ما مردم عادی نه.
شما تا خرخره فاسدید، اما خیال نکنید ما نادانایم. ما پای امنیت، استقلال، آزادی، برابری و رفاه این مردم ایستادهایم و شما را چه در این حکومت و چه در هر حکومت دیگری که خیال میکنید در امان خواهید بود، نخواهیم بخشید. بخت اگر با شما یار باشد، روزی در دادگاهی مردمی محاکمهتان خواهیم کرد؛ و اگر نباشد، اولین روزی که به دارو و دستۀ وطنفروش شما و اپوزیسیون دستساختهتان دست یابیم، گلوله در جمجمهتان خواهد نشست.
این را نخست به مهدی نصیری، آخوند چپستیز و راسپوتین وطنفروش، میگویم که اگر جرأت دارد به اتکای پهلوی، اسرائیل یا رفقای امنیتیاش به ایران بیاید: آنارشیستها به شاهکشی در تاریخ مشهورند، اما در آخوندکشی هم تخصص دارند!
[این مطلب را در اوج جنگ نوشته بودم. اکنون که نعره و عربدۀ مستانهشان علیه مهاجر و منتقد بلند شده، بیشتر بر انتشار آن مصر شدهام.]
@RezaNassaji
اینک تروریسم راست!
برای سالها اصلاحطلبان و اعتدالگرایان با حمله به چپ و هر نوع ایدۀ انقلاب برای توجیه محافظهکاری خود، چپ را عین تروریسم جلوه دادند و مردم را از عوارض انقلاب ترساندند. برای این کار، لازم بود تشکیلات مجاهدین خلق را هم چپ بنمایانند، حال آنکه آن هم همچون جناح حاکم بر جمهوری اسلامی گرایش مذهبی بنیادگرا داشت. (که به فراخور مد روز شعار چپ میداد و حالا هم به فراخور مد روز هیچ نمود چپی ندارد.) البته آنها به چپ سیاسی بسنده نکردند و در ادامه مصدق و جریان ملی را هم مورد حمله قرار دادند تا قوامالسلطنه را بهعنوان نماد سیاستمدار محافظهکار ایرانی برجسته کنند؛ و به تبع مقایسۀ مضحک سعید لیلاز، هاشمی رفسنجانی - که خود را پیشتر با امیرکبیر مقایسه کرده بود - را بازتولید قوام بنمایانند.
آن باد سیاسی که مطبوعات اصلاحات، بهویژه نشریات قوچانی، در جامعه کاشتند، خیلی زود تبدیل به توفان تلویزیون منوتویی شد که مخاطبانش هزاران برابر مطبوعات رانتی قوچانی بود؛ تلویزیونی که نه فقط از انقلاب ۵۷ و چپ، مصدق و جریان ملی شدن نفت، بد میگفت که خود اصلاحطلبان را هم تحقیر و تخطئه کرد. و درحالیکه نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی روی تلویزیونهای ماهوارهای سرگرمکننده و عامهپسند مثل جمتیوی سرمایهگذاری مستقیم کرده بودند، منوتو همراه با ایراناینترنشنال زمینه را برای براندازی به وجود آورد.
تلاش اصلاحطلبان محافظهکار برای خشکاندن تخیل سیاسی مردم بهمعنای طرد هر نوع امکان بدیل پساانقلابی و نفی تغییرات بنیادین جهت نیل به جامعهای بهتر بود. بدین ترتیب، خلأ سیاسی برای پیگیری خواست رادیکال جامعه که جناح راست اصلاحطلب در ایران دامن زد، نمیتوانست بیپاسخ بماند و خیلی زود اپوزیسیون راست خارجنشین میوۀ آن را چید: براندازی متکی به بیگانه و تروریسم راست.
اکنون تروریستهایی را در خیابانها و کوچهها بنگرید که هیچ نسبتی با مردم و میهن نداشته و از ترور و خرابکاری ابایی ندارند؛ چه تروریستهایی با آموزش حرفهای و چه عوامل خرد و میدانی که با وانت در سطح شهر و در پوشش زبالهگرد پهپاد هدایت میکنند و با لیزر سبز و گوشی موبایل به موشکهای اسرائیل گرا میدهند.
مبارک نهادهای امنیتی و اصلاحطلبانی باشد که از امثال ادارۀ چپ نوی وزارت اطلاعات به روزنامهنگاری روی آوردند و ترجیعبند سرمقالههایشان در «مهرنامه» این بود که «مارکسیسم یعنی اشتراک زنان». همچنان که برخیشان کتابهای زرد دربارۀ زندگینامۀ دیکتاتورها چاپ کردند و حتی راسپوتین (واعظ ارتدوکس و پیشگوی شارلاتانی در دربار تزار که اگر اطرافیان تزار نمیکشتندش، اولین اعدامی انقلاب اکتبر به دست لنین میبود) را هم چپ نامیدند.
ما اما با تمام این تهمتهای اصلاحطلبان و براندازان و تمام آن سرکوبهای امنیتی، پای ایدۀ «انقلاب» ایستادهایم.
@RezaNassaji