547
دنیای بدون شعر و موسیقی تنها یک جهنم تاریک است....... استفاده از مطالب کانال فقط با ذکرِ منبع بلامانع است 🚫 کپی بدون ذکر منبع ممنوع است 🚫
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
اگر زندگی تو را فریفت،
اندوه مخور،
برنیفروز...
در روز اندوه
بر خود چیره شو:
چرا که روزی شادی و ایمان فرا میرسد.
دل به سوی آینده پر میکشد؛
امروز اندوه است:
لحظهها کوتاهند
همه چیز گذراست؛
همه چیز گذراست
همه چیز گذراست
زیبایی در انتظار است...
✍ الکساندر پوشکین
🔃 فرزانه شفیعی
«شب و روزگار خوش»
🌺@SELMULY چکامـه
📝
راز مدرسه
شاید راز مدرسه در توانایی زنده نگه داشتن پرسش باشد، نه در پاسخ. مدرسه آنجا زنده است که هنوز کسی شهامت داشته باشد بپرسد.
و شاید آموزش چیزی نباشد جز هنر دشوارِ زیستن در روشنای پرسشهای بیپاسخ. شاید آموزش، نه هنر جواب دادن، بلکه هنر سؤال زیستن باشد.
و شاید مدرسه، در عمیقترین معنای خود، نهادِ فهمیدن باشد؛ جایی برای مکث در روزگار شتاب، جایی برای آهستگی در جهان عجله، جایی برای یادگیری ژرف، و جایی برای شدن. زیرا انسان، نه با آنچه میداند، بلکه با آنچه هنوز میپرسد، زنده است.
در انتهای سخنرانی دوم مهر گفتم که برای فهم مدرسه، برای پیدا کردن گمشده مدرسه ایرانی، صلح، شاید بتوانیم به یکی از بزرگترین استعارههای فرهنگ ایرانی پناه ببریم؛ استعاره سیمرغ در شاهکار جاودانه عطار، منطقالطیر.
گاه روایتی شاعرانه بیش از صدها نظریه آموزشی به ما میآموزد که یادگیری چیست و انسان چگونه به خویشتن میرسد. عطار داستان پرندگانی را روایت میکند که هُدهُد آنان را به سفری دشوار و طولانی فرامیخواند؛ سفری به سوی پادشاه خود، سیمرغ، در قله قاف. هُدهُد در این روایت تنها یک راهنما نیست؛ او آموزگار است، معلم است، همراه است. نه پرندگان را به جای خود مینشاند و نه به جای آنان پرواز میکند. تنها راه را نشان میدهد، امید میبخشد، تردیدها را میشنود و آنان را به ادامه مسیر فرا میخواند.
پرندگان نیز همچون دانشآموزاناند. هر یک ویژگی، سرشت، ترس، آرزو و توانایی خود را دارند. هیچیک شبیه دیگری نیست. تفاوت دارند، اما همین تفاوتها مانع همراهی آنان نمیشود. آنان بدون آنکه از فردیت خویش دست بکشند، در مسیری مشترک گام برمیدارند و از هفت شهر عشق عبور می کنند.
راز سفرشان در این نیست که همانند شوند؛ راز سفرشان در آن است که با همه تفاوتهایشان بتوانند با هم حرکت کنند. راه یادگیری نیز چنین است. آموزش واقعی از میان همشکل کردن انسانها نمیگذرد؛ از میان به رسمیت شناختن تفاوتها و تبدیل آنها به امکان همزیستی عبور میکند.
در پایان سفر، تنها سی پرنده به قاف میرسند. آنجا بزرگترین حقیقت را کشف میکنند. درمییابند که سیمرغ چیزی بیرون از آنان نبوده است. سیمرغ، خود آناناند؛ «سی مرغ». آنچه در جستجویش بودند، در ژرفای وجود خودشان نهفته بود. آنان به خویش رسیده بودند. شکوفا شده بودند. آموخته بودند. شده بودند. مقصد حقیقی سفر، رسیدن به خود بود. زیرا بزرگترین کشف انسان نه کشف جهان، بلکه کشف خویشتن است.
اگر این استعاره را مبنای فهم مدرسه قرار دهیم، آنگاه نقش معلم نیز معنایی تازه پیدا میکند. معلم هُدهُد است. وظیفه او ساختن قفس نیست، گشودن راه است. مأموریت او واداشتن دانشآموزان به اطاعت از این و آن نیست، بلکه یاری رساندن به آنان برای یافتن سیمرغ وجودشان است.
معلم باید امکان سفر را فراهم کند، نه اینکه مقصد را از پیش به جای شاگردان تعیین کند. آموزش زمانی اصیل است که انسان را به سوی کشف خویشتن رهنمون شود.
در چنین نگاهی، مدرسه جایی برای یکسانسازی نیست؛ جایی برای شکوفا شدن تفاوتهاست. مدرسه زمانی به نهاد صلح تبدیل میشود که بر پذیرش تنوع کودکان و نوجوانان استوار باشد و هدف خود را تحقق سیمرغ هر یک از آنان قرار دهد. صلح از آنجا آغاز میشود که انسان حق متفاوت بودن را برای دیگری به رسمیت بشناسد.
هُدهُد به پرندگان آموخت که با هم بودن شرط رسیدن به سیمرغ است، اما برای با هم بودن لازم نیست شبیه هم شویم. وحدت، همسانی نیست؛ همدلی است. همراهی است. همافقی است.
شاید مدرسه نیز در عمیقترین معنای خود همین باشد؛ سفری جمعی برای رسیدن هر انسان به امکانهای نهفته وجود خویش. سفری که در آن هیچکس قرار نیست نسخه دیگری شود. هر کس قرار است خودِ خویش را بیابد.
صلح از همینجا آغاز میشود و فهم نیز از همینجا رخ میدهد؛ از لحظهای که میآموزیم تفاوت، مانعِ با هم بودن نیست، بلکه شرطِ غنیتر شدنِ با هم بودن است. و شاید سیمرغِ مدرسه چیزی جز همین نباشد؛ انسانی که در کنار دیگران، بیآنکه خود را از دست بدهد، به خویشتن رسیده است.
و یادمان باشد عطار برای بیماری مدرسه نسخه و راهحل نمیدهد، ما را صرفاً به فهمیدن، فهمیدن و فهمیدن ژرفتر فرا میخواند. و میخواهد ما بپرسیم. همین.
نعمت الله فاضلی، ۴ مهر ۱۴۰۵
🌺@SELMULY چکامـه
Antonio Vivaldi Techno. Mix. 🍂🍁 Autumn.
وه
چه زیبا بود؛ اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...
فروغ_فرخزاد 🍁🍂
🌺@SELMULY چکامـه
•
🔥 ۷ مهر؛ روز آتشنشان
آتشنشانها، انسانهایی هستند که در سختترین لحظهها، راهِ رفتن به سوی خطر را انتخاب میکنند؛
وقتی آتش زبانه میکشد، خانهای فرو میریزد، زلزلهای زندگیها را زیر آوار میبرد یا حادثهای جان انسانی را تهدید میکند، آنان به یاری میشتابند.
شجاعت آتشنشان فقط در مهار آتش نیست؛
در دلِ خطر ایستادن برای نجات جان انسانهاست؛ حتی زمانی که خودشان میدانند ممکن است بازنگردند.
امروز، یاد همهٔ آتشنشانان فداکار ایران را گرامی میداریم؛
و یاد جاویدنامان:
حمید مهدوی، محمد گلی، محمد بیات، یوحنا میرپادیاب، میثم کاظمی، ناصر شیرازی کرامه، جواد طالبی، میلاد عطایی و حسین رادی
که نام و یادشان در خاطر ما خواهد ماند. 🕯️❤️
به احترام همهٔ آتشنشانانی که برای نجات جان دیگران، جان خود را به خطر میاندازند.
🌺@SELMULY چکامـه
تصنیف آرامِ جان"
آواز: #محمدرضا_شجریان
کلام: #عارفقزوینی
گفتن جان کندن است
و
شنیدن جان پروردن...؟!
#شمس_تبریزی
📖 مقالات شمس تبریزی
"به بهانهی هفتم مهرماه
بزرگداشت شمس تبریزی"
🌺@SELMULY چکامـه
°
گاهی آنچه میبینیم، تمامِ واقعیت نیست...
چشم، تصویر را میبیند؛
اما ذهن است که به آن معنا میدهد.
شاید بد نباشد گاهی
پیش از آنکه به چشمهایمان اعتماد کنیم،
کمی بیشتر نگاه کنیم؛
زیرا واقعیت همیشه آن چیزی نیست که در نخستین نگاه میبینیم.
🌺@SELMULY چکامـه
🔅
#باران
باران بر خاک پاکت، زرینهی تاکت
جان میبخشد
باران، گل خنده زند شاد
جان میشود آزاد
ای وطنم
گل همیشه بهارم
بهجز غم تو چه دارم
باران تو ببار...
مگر مگر تو بشویی،
سیاهی از همه جا را
باران تو ببار...
جاودان به نسیم سحر سوگند
شادمان به تو پیوسته هستم
تا تو شوی آباد، ای ایران
تو بخندی شاد، ای ایران
چون نسیم سحرگه
آزاد ای ایران.
#فریدون_مشیری
گلپر و پونه...
همین و دیگر هیچ؛
هوای خوش،
خندههای قشنگ،
و حالِ خوبِ دل...
وقتتان بخیر و صبحتان روشن. 🌿☀️
با آرزوی شادی، عشق و امید،
آزادی، افزونی و آگاهی،
و آبادی برای ایران و ایرانی. 🇮🇷🌱🙏
🌺@SELMULY چکامـه
نوستالژی
– سرنوشت، #ویگن
– ترانهسرا: پرویز وکیلی
– آهنگساز: ویگن
«شب و روزگار خوش» 💫✨
🌺@SELMULY چکامـه
°
نظر کارشناس محیط زیست #محمد_درویش در مورد بمباران آمریکا در زمان بارش باران در تهران:
این عمل جنایت محیط زیستی است.
#جنگ_و_محیطزیست
🌺@SELMULY چکامـه
•
بر زندگی نشستهام
مثل سوارکاری ناشی بر اسب!
این را که همین حالا
پایین نمیافتم
فقط به نجابت اسب مدیونم.
لودویگ ویتگنشتاین (۱۹۵۱-۱۸۸۹)
🌺@SELMULY چکامـه
🍂🍁
پرسید:
چرا پاییز اینجوریه؟
گفتم:
انگار طبیعت هر سال یه سوال فلسفی از درختا میپرسه!
«اگه میدونستین فرو میریزین، باز شکوفا میشدین؟!»
و درختا خوب میدونن هیچچیز واسه موندن آفریده نشده!
ثبات معنا نداره، دوام تهی و پوکه!
و برگهایی که تمام تابستون دلبستهی شاخهها بودن، در عمق آوندهاشون، به خزان ایمان داشتن!
و پاییز اومده به ما آدما یادآوری کنه، بعضی رفتنها با اینکه زیباست اما بغض میشه تو گلو، غم میشه وسط چالهی قلب!
پنداری فقط پاییز بلده در گذر بودنِ زندگی رو یادآوری کنه که ایهاالانسان! غره مشو، هر اومدنی یه رفتنی داره!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🌺@SELMULY چکامـه
°
۶ مهر؛ سالروز درگذشت وحشی بافقی
کمالالدین محمد وحشی بافقی، از شاعران نامدار سدهٔ دهم هجری و از چهرههای برجستهٔ شعر دورهٔ صفوی بود. او در سال ۹۳۹ هجری قمری در بافق زاده شد. در جوانی به یزد رفت و پس از مدتی اقامت در کاشان، سرانجام به یزد بازگشت و تا پایان عمر در آنجا ماند.
شعر وحشی با بیان صمیمی و سوزناکِ عشق، هجران، تنهایی و رنج انسانی شناخته میشود. از آثار برجستهٔ او میتوان به دیوان اشعار، فرهاد و شیرین، ناظر و منظور و خلد برین اشاره کرد.
وحشی بافقی در سال ۹۹۱ هجری قمری، در ۵۲سالگی، بر اثر بیماری در یزد درگذشت و در محلهٔ پیر برج این شهر به خاک سپرده شد.
از غزلهای زیبای او:
آه، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت؛ کجایی؟ بازآ
شده نزدیک که هجران تو ما را بکشد
گر همان بر سر خونریزی مایی، بازآ
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آن است که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بیتو به جان
جان من، اینهمه بیرحم چرایی؟ بازآ
— وحشی بافقی
🌺@SELMULY چکامـه
🔅
در اندوه جهان، شادمانه سهیم باشید؛
ما نمیتوانیم همهٔ رنجهای جهان را درمان کنیم،
اما میتوانیم رنج را ببینیم،
از کنار اندوه دیگران بیتفاوت نگذریم،
و با این همه،
زندگی را با شادی و امید ادامه دهیم.
شاید هنرِ زیستن همین باشد:
پذیرفتن اندوه جهان،
بیآنکه شادیِ زیستن را به دست فراموشی بسپاریم.
— جوزف کمبل
“Participate joyfully in the sorrows of the world. We cannot cure the world of sorrows, but we can choose to live in joy.”
— Joseph Campbell
✨💫
شب بخیر به تو که
این روزها بیشتر از آنکه زندگی کنی،
داری خودت را از زیرِ آوارِ زندگی بیرون میکشی...
به تو که خیلی چیزها را
بیصدا از سر گذراندی
و خیلی شبها را
با همان لبخندی به صبح رساندی
که هیچکس نفهمید پشتش چه خبر بود.
شب بخیر به تو و سکوت قلبت...
"شب شیشهای"
#گوگوش
آهنگ و تنظیم واروژان
شعر ایرج جنتی
اجرا 1353
کیفیت 320
شب شیشهای و کمکم کن را واروژان در سال 1353 برای فیلم ممل امریکایی ساخته شاپور غریب با بازی گوگوش و بهروز وثوقی ساخت. غم عظیمی در این آهنگ عمیقاـ نوستالژیک هست و شنونده را در خود غرق میکند.
«روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرفِ ما و تو چه محتاجِ زبان است امروز»
#وحشی_بافقی
🌺@SELMULY چکامـه
•
سربازخانه قجری و عمارت امروزی
#کرمان، روستای قناقستان
🌺@SELMULY چکامـه
«ژاله شادی طلب»
✨ زاده 16 آذر 1324
✨ ژاله شادی طلب کسی است که حتی در دهه هفتم زندگی هم برای خود آرمان دارد و برای آن مبارزه می کند . روزی برای ایشان جمله ای نقل کردم که" انسانها با از دست دان آرمانهایشان پیر می شوند" و او گفت " پیر نمی شوند می میمرند".
✨ ژاله شادی طلب مصداق بارز انسانهایی است که به قول ماکسیم گورکی" کسانی هستند که در وطن خود غریبند، اما بهترین فرزندان آن وطند". ژاله شادی طلب در زمره بهترین فرزندان این وطن است.
🌺@SELMULY چکامـه
ویدیویی جالب و کاربردی
🌺@SELMULY چکامـه
•
حقیقت اغلب عمیق، گسترده و پیچیده است. انسان عاقل به دنبال این است که واقعیت را از تمامی دیدگاههای ممکن درک کند. اما انسان نادان خودش را تنها محدود به یک دیدگاه میکند و مدعی میشود که آن دیدگاه حقیقت محض است و سپس به بقیه میگوید که آنها اشتباه فکر میکنند.
🌺@SELMULY چکامـه
°
«لاشک، با هر چه نشینی و با هر چه باشی، خویِ او گیری.
در کوه نگری، در تو پَخسیدگی درآید؛
در سبزه و گل نگری، تازگی درآید.
زیرا همنشین، تو را در عالم خویشتن کشد.»
✨ شمس تبریزی ✨
..................
«پیشِ ما کسی یکبار مسلمان نتواند شدن؛
مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود
و هر بار از او چیزی بیرون میآید،
تا آن وقت که کامل شود.»
✨ شمس تبریزی ✨
📖 مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد
🌿 ۷ مهر؛ روز بزرگداشت شمستبریزی گرامی باد.
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
انسان، گاه از آزادیِ خویش میترسد؛
چرا که آزادی، بارِ انتخاب و مسئولیت را نیز بر دوش او میگذارد.
او نان میخواهد،
اما چیزی فراتر از نان نیز میخواهد:
کسی که بارِ انتخاب را از دوشش بردارد،
وجدانش را آرام کند
و به جای او تصمیم بگیرد.
در «مفتش اعظم»، داستایفسکی از سه نیرویی سخن میگوید که میتوانند وجدان انسان را به بند بکشند:
معجزه، راز و اقتدار.
آدمی ممکن است آزادی را واگذارد
تا در برابرش امنیت و آرامش دریافت کند؛
ممکن است نان را انتخاب کند
و از مسئولیتِ انتخاب آزادانه بگریزد.
اما رازِ بزرگ زندگی شاید این باشد:
انسان تنها برای زنده ماندن زندگی نمیکند؛
میخواهد بداند برای چه زندگی میکند.
— برداشتی از «مفتش اعظم»
از کتاب پنجم، فصل پنجمِ
برادران کارامازوف
فئودور داستایفسکی
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
📝
«چیزی عجیب در خاطره داشتن هست که به کلمه در نمیآید»
خاطره، زمانپریشی میآورد. گذشته را در ذهنت و حتی در تنت زنده میکند و احساساتی را در تو دامن میزند که چندان ربطی به اکنون و اتفاقات اطرافت ندارند. خاطره، مکانپریشی میآورد. تو را از جهانت جدا میکند و به جایی غیر از اینجا میبرد؛ به مکانی دور یا نزدیک. خاطره کُنشپریشی میآورد. نگاه میکنی و میبینی دستانت در پیِ چیزی میگردد که دیگر نیست، از چیزی میترسی و پرهیز میکنی که دیگر خطری ندارد، به چیزی یا کسی رو میکنی که دیگر آن آدم یا شیئ سابق نیست. خاطره گاه حتی روانپریشی میآورد. مرزِ خیال و واقعیت را گم میکنی. دیگر نمیدانی چه چیزی واقعی است و چه چیزی خیالی.
خاطره، چیز عجیبی است. زیستنِ همزمانِ چند زمان و چند واقعیت است. خاطره خوب، خونِ همیشه تازه در رگِ روح است و خاطره بد، تلخیِ هردم تازهای کامِ دل. هرچه بیشتر به خاطره داشتن فکر میکنم برایم عجیبتر میشود. به کاری که خاطره با آدم میکند فکر کن. به اینکه چطور دلت را گیر میاندازد یا ذهنت را گرفتار میکند. به اینکه چطور وسط روز تو را به خودش میکشد و از همه چیز جدا میکند، به اینکه چطور وحشت یا شادی به دلت میآورد.
دارم حرفم را تکرار میکنم. چیزی در خاطره داشتن هست که هنوز نمیتوانم به کلمه درش بیاورم. تنها دارم با کلمات به آن اشاره میکنم. حس غریبی است این هردم بیشتر به هم آمیختن گذشته و اکنون. این زندگیِ آغشته به گذشته تلخ و شیرین و این یادآوری عجیبی که در باز میکند به دنیایی تصویر، احساس، بو، مزه، فکر و خیال.
– به قلمِ #محمود_مقدسی
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
خورشید به آسمان و زمین روشنی میبخشد و در سپیدهدمان زیباست. ابرها به نرمی میبارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست. آنَک البرز بلند است و سر به آسمان میساید، و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت؛ و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند، آرش بازخواهد گشت.
– آرش، #بهرام_بیضایی (۱۳۷۳)، انتشاراتِ نیلوفر
«قلبم مالِ تو»
محمد فتحی
🌺@SELMULY چکامـه
°
اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است.
همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد؛
اکنون که مینویسم دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد شاید به همین دلیل دارم برایت مینویسم ...
#آلخاندرا_پیسارنیک
📸 Victoria Manzoli
🌺@SELMULY چکامـه
🚲دوچرخهی تولستوی نماد چیست!؟
gharar.school
#ارزش این داستان، بیش از سن تولستوی، در همین «دوباره مبتدی شدن» است. هرچه بیشتر تجربه میکنیم، بیشتر به بلد بودن وابسته میشویم. دوست داریم بدانیم چه میکنیم، نتیجهاش چیست و قرار است به کجا برسیم.
همهی تجربهها قرار نیست نتیجهی بزرگی داشته باشند. یک دوچرخه میتواند با زبان بیزبانی بگوید که هنوز میشود چیزی را از صفر شروع کرد، هنوز میشود چیزی را بلد نبود، و هنوز میشود کاری را صرفاً چون دوستش داریم، تجربه کنیم.
مدرسه قرار: تمرینِ زندگی آگاهانه
🔗 gharar.net
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
🎶سیاوش قمیشی(پرنده مهاجر)🌟
سفرت سلامت اما...😔🥀
🌺@SELMULY چکامـه