547
دنیای بدون شعر و موسیقی تنها یک جهنم تاریک است....... استفاده از مطالب کانال فقط با ذکرِ منبع بلامانع است 🚫 کپی بدون ذکر منبع ممنوع است 🚫
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
کاش در پایان این
بغضها، خستگیها، اندوهها
چیزی باشد که
ارزش این همه دوام آوردن را
داشته باشد...
و شببخیر...
🌺@SELMULY چـکامــه
National Art Museum, Tehran, IRAN
موزه ملی هنر. تهران، ایران
🌺@SELMULY چـکامــه
آه از آن #نگاه
واژه میشوم، مرا مرور میکند
سنگ میشوم، مرا بلور میکند،
شیشه میشوم، ز من عبور میکند...
شعر #عبدالجبار_کاکایی
اجرا #امین_تارخ
🌺@SELMULY چـکامــه
ترانه: «نمیخوام»
خواننده: #هایده
آهنگساز: #انوشیروان_روحانی
ترانهسرا: #بیژن_سمندر
سال اجرا: ۱۳۶۵ (1986)
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام...
.
تنها محبت است که کهنه نمیشود. همه چیز طراوت خودش را از دست میدهد. تازگی همهچیز، به کهنگی و پوسیدگی میگراید. زیباترین چهرهها، زیر چروکهای پیری دفن میشود. گَرد تیرۀ پیری، درخشندهترین چشمها را از لَوَندی و فطانت می اندازد. ولی محبت... نه!
بیهودگی، احمد محمود
آلبوم "پیام در بطری" اثری زیبا و دلنشین از "گابریل یارد" با نام "ترزا" سال ۱۹۹۹.
#بیکلام
🌺@SELMULY چـکامــه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
من شاعر شعر محض نیستم.
شاعر شعر برای شعر.
من شعر بلندی میخواهم؛
که چون کاغذی مچاله
در باد
میان دو شهر جنگزده
از آمدن صلح میگوید.
شعری
شبیه شیارهای صورت مردی
که هر خط و نشان روزگار را
زیسته است؛
نه فقط دیده،
نه فقط شنیده،
بلکه
با گوشت و استخوانش
از میان آنها گذشته است.
شعری میخواهم
که شیر را
از پستان گاو نوشیده باشد
و هنوز
بوی علفهای خیس
در دهانش مانده باشد،
اما اگر روزگار
او را به بیابانی دوری برد،
از گرسنگی نهراسد؛
در دل آن کویر
از تناول مارها، سهم خود را
از زندگی
از دهان مرگ بیرون بکشد.
شعری
که از روستا آمده باشد
و کوچهپسکوچههای شهر را بلد باشد،
که خاکی باشد و اما
و از آسمان
غافل نباشد.
شعری
که از جام الست حافظ
لبریز است.
و خیال خام خیام
در آن
تلوتلو بخورد
و مستیاش
از مرزهای زمان بگذرد؛
که ابروهای درهمتنیدهی فردوسی
هنگام دیدن آن
اندکی باز شود،
و امضای دلنشین سعدی
در حاشیهی آن بماند؛
چنان که گویی
پیرمردی از شیراز
از کنار کاغذ گذشته
و پیش از رفتن
لبخندی بر آن گذاشته است.
شعری میخواهم
که فقط شعر نباشد.
که اگر به دست گرسنهای افتاد،
نان را به یادش بیاورد؛
اگر به دست تنهایی رسید،
پنجرهای برایش باز کند؛
اگر بر شانهی مردی نشست
که تمام شب
به سقف خیره مانده،
صبح را
در گوشش زمزمه کند.
شعری
که کودک
در آن
بوی آغوش مادرش را پیدا کند،
و پیرمرد
صدای پای جوانیاش را.
شعری
که عاشق
در آن
چهرهی معشوقش را ببیند،
و شکستخورده
دلیلی کوچک
برای دوباره برخاستن.
من همهی عمر
تا همین امروز
در پی نوشتن چنین شعری بودهام؛
شعری
که وقتی به سرچشمههای کهنسال میرسد،
آب را
تا به تشنهای نرساندهاست آرام نگیرد.
میخواهم
تشنگان از شعرم بنوشند
و هر سیرابی
که از کنار آن گذشت،
ناگهان
تشنگان را به یاد بیاورد.
میخواهم شعر
محضِ نوشتن نباشد.
میخواهم
کلمه
نان باشد،
آب باشد،
چراغ باشد،
دست باشد
در شانهی انسانی
که دارد فرو میریزد.
میخواهم شعر
وقتی به انسانی میرسد
نخست
به عمیقترین نیاز وجودش
دست بگذارد.
و اگر هیچچیز
برای بخشیدن ندارد،
دستکم
به او یادآوری کند
که هنوز
انسان است.
من چنین شعری میخواهم؛
شعری
که اگر روزی
تمام شهرها ویران شدند
و باد
از میان خانههای بیسقف گذشت،
تکهای از آن
بر کاغذی مچاله
باقی بماند؛
تا کودکی
در میان دو شهر جنگزده
آن را از خاک بردارد،
بازش کند،
و بخواند:
"هنوز
چیزی در این خاک
ارزش زیستن دارد."
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
شب صحبت
رامش و عارف
🌺@SELMULY چـکامــه
°
علاقه عارف به موسیقی و خوانندگی از آنجا شروع شد که تنها دلخوشی خانوادهاش یک رادیو لامپی بود که همیشه روی موج رادیو باکو "بادکوبه" میخواند.
از این رادیو، موسیقی مشهورترین خوانندگان آذری از جمله رشید بهبودوف، بُلبل، گلآقا، شوکت و فاطمه پخش میشد، اینها استادانی بودند که صدایشان آموزشدیده بود و هیچگاه خارج نمیخواندند. همین باعث شد تا عارف مخفیانه از آنان تقلید کند و میزان خواندن و کوک خواندن را فرابگیرد.
وی اجراهای زندهاش را از جشنهای مدرسه آغاز کرد و در ۹ سالگی اولین کنسرتش را برای سازمان حمایت مادران و کودکان با همراهی ویلون و ضرب انجام داد. او در نوجوانی هم مدتی در گروه کر ملی مشغول تجربهاندوزی بود که پس از مدتی این گروه به دلایل سیاسی منحل شد، بزرگترین اجرای وی در جشن پایان سال تحصیلی با حضور مردم و شمس پهلوی خواهر محمدرضاشاه انجام شد که مورد تحسین همگان قرار گرفت.
او پس از گرفتن دیپلم درودگری از هنرستان صنعتی، مدتی بههمراه دوستانش که نقاش بودند به طراحی بیلبوردهای تبلیعات پرداخت. پس از مدتی در آزمون استخدامی شرکت کرد که در بین ۸۰۰ نفر جزو ۱۰ نفر ممتاز انتخاب شد و بهعنوان معلم راهی تدریس در هنرستان صنعتی قزوین شد.
در سال ۱۳۴۰ آشناییاش با اسد منصور، پایش را به تلویزیون ملی باز کرد که در آن با نارملا خواننده زن ایرانی در برنامه رنگینکمان هفتهای ۲ -۳ بار ترانههای دوصدایی را بهصورت زنده اجرا میکردند.
اولین ترانه عارف که بر روی صفحه گرامافون ضبط شد، ترانهای دوصدایی همراه پوران بود که هفت آسمون نام داشت، این صفحه در سال ۱۳۴۱ منتشر شد و باعث شهرت و محبوبیت او بود.
او برای خواندن این ترانه یک چک به مبلغ ۱۰۰۰ تومان را از مدیریت کمپانی رویال بهعنوان دستمزد دریافت کرد همان زمانی که قبل از تعلیق شغل معلمی ماهی ۹۰۰ تومان میگرفت.
عارف در اوایل دهه ۵۰ اقدام به تأسیس دفتری بهنام بهکده کرد و از دیگر خوانندگان خواست تا بهطور متناوب به بیمارستانها و تیمارستان ها سرکشی کنند و برای بیماران بهصورت رایگان برنامه اجرا کنند، خوانندگانی چون آغاسی، سوسن و پوران از جمله کسانی بودند که دعوت عارف را پذیرفته بودند.
پس از انقلاب، عارف ۷ ماه در ایران بود و چند آهنگ انقلابی نیز خواند، اما در نهایت مجبور بهترک میهن شد و در سال ۱۳۵۸ به انگلیس رفت و تصمیم داشت پس از مدت کوتاهی راهی آمریکا شود که بهدلیل تسخیر سفارت آمریکا و باطل شدن پاسپورت ایرانیها مجبور شد در لندن ساکن شود.
بعد از ۲٫۵ سال فعالیت در کلابهای ایرانیها در لندن، در مهمانی با سفیر آمریکا آشنا شد که توسط وی به آمریکا مهاجرت کرد و در لسآنجلس ساکن شد و مدتی بههمراه همسرش شرکتی را تاسیس کرد که تکثیر آهنگهای خوانندگان مشهور ایرانی ساکن آمریکا را برعهده داشت.
عارف در دهه ۱۳۸۰ در دوبی ساکن شد.
🌺@SELMULY چـکامــه
°
من همیشه شگفتزده میشوم که چرا دنیا پر از کتابهایی نیست که با تحقیر، این زندگی ناچیز، این جهان بیمعنا، این نژاد انسان بیرحم و پست، و تمام این نمایش مضحک و خندهدار را به سخره بگیرند. عجیب است، زیرا هر سال میلیونها نفر با این احساس در قلبشان میمیرند. چرا من خودم این کتاب را نمینویسم؟ چون باید از خانوادهام مراقبت کنم. این تنها دلیل است. شاید بقیه هم همینطور فکر میکنند؟
#مارک_تواین
🌺@SELMULY چـکامــه
در رومانی، مردی سرعت اتومبیلش را کم کرد تا خرس از جاده عبور کند و خرس ضمن قدردانی به او سلام کرد.
🌺@SELMULY چـکامــه
با مرگ چگونه روبرو میشوید؟
گفتگوی مسعود بهنود و هوشنگ ابتهاج.
هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل میکردم
یادم آمد آنگاه
آخرین ماندهی آن جمع پریشانم، آه
چه کسی خوابِ تو را خواهد دید
چه کسی از تو سخن خواهد گفت
چشم خندانش برقی زد
سایهجان! ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار دل ما مژدهی آزادی انسان است.
امیر هوشنگ ابتهاج (۶ اسفندِ ۱۳۰۶ – ۱۹ مردادِ ۱۴۰۱)، متخلّص به ه. ا. سایه، شاعر و پژوهشگرِ ایرانی بود. به اعتقاد بسیاری از نویسندگان و شاعران او را بزرگترین غزلسرای معاصر مینامند. او نخستین کتابش به نام نخستین نغمهها را در سال ۱۳۲۵ منتشر کرد. از آثار دیگر او میتوان به تصنیف تو ای پری کجایی، سپیده، به یاد عارف و غزلهای در کوچهسار شب، حصار و ارغوان اشاره کرد. او در رادیو از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ سرپرست برنامهٔ گلها و نیز پایهگذار برنامهٔ موسیقایی گلچین هفته بود.
۱۹ امرداد سالروز کوچ استاد #هوشنگ_ابتهاج
نام و یادش جاودان باد
🌺@SELMULY چـکامــه
°
در مناسبتهای مختلف زندگی، بسیاری از عملکردهای ما، مطلقاً یک اشتباه هستند. مفهوم اشتباه در عبارت ذکر شده چیست؟ بدون شک خطا و اشتباه را در یک چهارچوب قابل مقایسه باید ارزیابی کرد. "اشتباه" زمانی مفهوم پیدا میکند که مخالفت و انحرافی از یک "درست" به وجود آید. معیار چنین درستی برای ما، همان تحلیلهای آگاهانه ماست.
دروغگویی اگر یک اشتباه است، در مقایسه با تحلیل آگاهانهایست که امر به راستگویی کرده بود. وگرنه یک دروغ میتواند عمل درستی تلقی شود؛ اگر تدبیر شعورآگاه آن را تأیید نماید. بنابراین خطا و اشتباهی که از شخصیت ما سر میزند، انحراف و تضادیست که با احکام صادر از آگاهی خویش داشتهایم. ما اشتباه میکنیم، زیرا به دلیلی برخلاف آگاهی خویش عمل میکنیم.
«مبانی روانکاوی فروید»
-حمید تقدسی
🌺@SELMULY چـکامــه
موسیقی زیبا و آرامش بخش "Relaxing Persian 3" اجرا قطعه "من به تنهایی نمیایستم" با هنرمندی "کیهان کلهر و علی بهرامی فرد".
...♡_4
🌺@SELMULY چـکامــه
📝
بنویس؛ تو مهم هستی
من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار میکنم؛ از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها، کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیشان برگردند.
هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صف من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»
گفتم: «حتماً.»
گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»
گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»
گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»
این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:
«امیدوارم شب خوبی داشته باشی!
مارکوس»
رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: «ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»
بعد رفت. نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتوگوی انسانی... چطور ممکن بود؟
شروع کردم بیشتر دقت کردن. زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.
همه اینجا هستیم؛ همان فروشگاه، همان ساعتها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:
«تو مهم هستی!»
«یک نفر تو را میبیند!»
«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»
این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچکس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم.
گفت: «اینها را تو مینویسی؟»
سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همانجا پشت صندوق.
گفت: «دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهشان را نگه داشتهام. چهاردهتا از آنها را روی یخچالم چسباندهام.»
عکس را در گوشیاش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهشان.
گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی. من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»
نمیدانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه میخرید، آن دختر نوجوان؛ آنها هم شروع کردند به حرف زدن؛ با من، با همدیگر.
فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدمها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند.
مدیرم متوجه شد. گفت: «چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟»
گفتم: «تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»
فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:
«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»
فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست. آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند؛ وقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند، حرف میزنند، کنار هم هستند.
همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.
من هنوز روی رسیدها مینویسم؛ تکتکشان را. چون هیچوقت نمیدانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمیدانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.
پس مینویسم؛ هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد.
منبع: آوای زنان، نخستین تارنمای زنان افغانستان با سابقه درخشان
🌺@SELMULY چـکامــه
.
شما که مقابر ما را میشکنید و مردههای ما را بیرون میکشید آیا از خون منید؟
شما که دشنام و نفرین میفرستید و بهترین زمین خدا را با سرگین و کینه میآلائید آیا از خون منید؟
شما که ویران میکنید و چون باز ساختیم باز ویران میکنید آیا از خون منید؟
شما که مردگان و زندگان از زخم زبانتان آسوده نیستند آیا از خون منید؟
#دیباچهی_نوین_شاهنامه 📚
#بهرام_بیضایی
🌺@SELMULY چـکامــه
کارنامه درخشان مردی که همه دوستش داشتند #امین_تارخ
@fatemehmehlaban
#فاطمه_مهلبان
«نمیخوام» به یاد بانو هایده❤️
🌺@SELMULY چـکامــه
خیاطخانه مادام روفیا، تهران دهه ۳۰
🌺@SELMULY چـکامــه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
آرزومندی را کنار گذاشتم
بچه که بودم، هر وقت با پدر و مادرم بیرون میرفتیم، چشمم به اسباببازیها میافتاد.
میگفتم: «این را برایم میخری؟»
میگفتند: «برویم، بعداً...»
گاهی آن «بعداً» هیچوقت از راه نمیرسید و گاهی هم میرسید.
اما امروز که به آن سالها فکر میکنم، نه اسباببازیهایی که برایم خریدند چیزی از آنها در خاطرم مانده است، نه آنهایی که هرگز نخریدند.
زندگی، آنقدر پرشتاب از روی آن خواستنها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند.
شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد میدهد.
اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنجهاست.
سالها خیال میکردم اگر دنیا مطابق خواستههایم پیش برود، آرام خواهم شد.
اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده است.
نه از من میپرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه.
نه برای بردن عزیزانم اجازه میگیرد.
نه تضمین میدهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد.
دنیا مسیر خودش را میرود.
و من تازه فهمیدهام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمیآید؛ از سبکتر گرفتن آنها به دست میآید.
این روزها، فتیله آرزومندیهایم را پایین کشیدهام.
نه چون دیگر چیزی نمیخواهم...
بلکه چون نمیخواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد.
اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بود.
و اگر رخ نداد، تلاش میکنم آنچه را زندگی برایم آورده، همانگونه که هست در آغوش بگیرم.
شاید بلوغ، همین باشد؛
اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده همسفر شدن با آن
«شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد؛ کم شدن آرزومندیها باشد.»
✍سهیل رضایی
🌺@SELMULY چکامـه
🔅
تنها کاری که برای توجیه تمام رنجها و مردگان از دست رفتهمان بر میآید این است که امیدهایشان را در دلهایمان حفظ کنیم و کاری نکنیم که آن رنجها بیثمر شوند و آن مردگان تنها.
گاهی ادامه دادن،
فقط ادامه دادن،
دستاوردی مافوق قدرت بشر است.
خواب تو را دیدم
#عارف
🌺@SELMULY چـکامــه
دوستت دارم
عارف و الهه
🌺@SELMULY چـکامــه
°
عارف عارفکیا (۱۹ مرداد ۱۳۱۹ – ۲۹ اسفند ۱۴۰۴) خوانندهٔ ایرانی بود. عارف یکی از تاثیرگذارترین خوانندههای موسیقی پاپ ایرانی بود که در طول شش دهه فعالیت، به گفتهٔ خودش بیش از ۷۰۰ ترانه اجرا کرد که افزون بر فارسی به زبانها و لهجههای مختلف نیز اجرا شدهاند.
🌺@SELMULY چـکامــه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
آیا انسان میتواند به حقیقت مطلق دست پیدا کند؟
آیا کسی که ادعا میکند حقیقت محض را در اختیار دارد برحق است؟
"کانت معتقد بود ابزار شناخت انسان حواس او است و حواس تنها قادر است بخشی از واقعیت موجود را دریافت کند و تجارب و تصاویر ناقصی از واقعیت را در ذهن ما ایجاد کند."
امانوئل کانت، یکی از مشهورترین فیلسوفان اروپا، معتقد بود کس یا کسانی که ادعا دارند حق کامل یا حقیقت مطلق در اختیار آنهاست کاملاً در اشتباه هستند چون انسان موجودی کاملاً محدود به حواس خود است و حواس نیز بشدت فریبنده است ...
کانت اعتقاد داشت:
اگر عینک صورتی به چشم بزنید، دنیا را صورتی میبینید. دریافت همهی انسانها از خلال چنین فیلتری صورت میگیرد. این فیلتر همان ذهن انسان است که تعیین کنندهی تجربهی انسان است و شکل خاصی به آنها میدهد. پس تجاربی که بدست میآوریم واقعیت محض نیستند، بلکه تصاویری از واقعیت هستند که در ذهن ما شکل میگیرند.
به سخن دیگر، ما نه دسترسی مستقیم به واقعیت دنیا داریم، و نه میتوانیم عینکها را برداریم و دنیا را همان طور که هست ببینیم. ما به این فیلترها وابستهایم و بدون آنها مطلقاً قادر به تجربه نخواهیم بود. تنها چیزی که باید بدانیم این است که آنها وجود دارند ...
#نایجل_واربرتون
#تاریخچه_کوتاهی_ازفلسفه
#امانوئل_کانت
#حقیقت
«در کوچهسار شب»
خواننده: محمدرضا شجریان
آهنگ: محمدرضا لطفی
تنظیم: فریدون شهبازیان
شعر: هوشنگ ابتهاج
در این سرای بیکسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملالِ ما پرنده پر نمیزند
یکی زِ شبِ گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچهسارِ شب، درِ سحر نمیزند
نشستهام در انتظارِ این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهیست پر خطر که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچههای بستهات
برو که هیچ کس ندا، به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر، کسی تبر نمی زند
🌺@SELMULY چکامـه
••
ناصر تقوایی بهترین و پر ثمرترین دوران حرفهایش را پیش از انقلاب سپری کرد. دورانی بسیار پرکار که توانست داستان بنویسد، فیلم و سریال بسازد و چند مستند ارزشمند تولید کند. از جمله همین اثر - “آرایشگاه آفتاب” - که در سال ۱۳۴۶ برای تلویزیون ملی ایران ساخت. اوایل دوران ریاست رضاقطبی، که تلویزیون فرصتی برای تولید آثاری ارزشمند توسط فیلمسازان صاحبنام فراهم آورده بود …
تقوایی در این مستند به کسب و کار عدهای آرایشگر خیابانی میپردازد که از فرط فقر به پایتخت مهاجرت کردهاند تا در این شهر، لقمه نانی برای خود دست و پا کنند … جالب اینکه این نوع از آثار در تلویزیون ملی تولید میشد. نشانهی نوعی استقلال مشی در این دستگاه، که چندان با رأی رییس ادارهی سوم دستگاه امنیت سازگار نبود …
••
کلیپ: آرایشگاه آفتاب - ۱۳۴۶ - ناصرتقوایی - تولیدشده در تلویزیون ملی ایران
••
#ناصرتقوایی #رضاقطبی #تلویزیون_ملی_ایران
🌺@SELMULY چـکامــه