9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#کتابخوانی
سه شنبهها با موری
(مردپیر...مرد جوان و بزرگترین درس زندگی) میچ البوم، ترجمه: ماندانا قهرمانلو، نشر قطره، چاپ بیست و هفتم1397
موضوع کتاب، داستانِ نویسندهی کتاب«میچ»(میچل) با استادِ خودش است که به بیماری کُشندهای دچار شدهاست و چندماه بیشتر فرصت زندگی ندارد. بیماری او سایش و فرسایش استخوان(MSL) است که هر روز نحیفتر و بیدست و پا تَرش میسازد. راوی، در چند جلسه با او دربارهی مسائل مهم زندگی به گفت و گو میپردازد. در ضمن، با نوعی بازگشت به گذشته، خاطرهها و ماجراهای دیگری نیز باز گفته میشود. سرانجام، استاد که«موری» نام دارد میمیرد.
گزیدههایی از کتاب:
فرهنگ و سُنّتِ حاکم بر ما این دید را به مردم القا میکند که احساسِ خوبی نسبت به خودشان داشته باشند و تو باید خیلی قوی باشی که بتوانی بگویی: اگر سُنّت برایت کاربُرد ندارد، ولش کن!
(ص75)
خیلیها با زندگی عاری از مفهوم، به این طرف و آن طرف میروند. انگار در عالَمِ بین خواب و بیداری سیر میکنند، حتی زمانهایی که به زَعمِ خود، مشغولِ انجامِ کارهای بزرگی هستند. این به آن دلیل است که آنها راهشان را اشتباه انتخاب کردهاند.
آنچه که میتواند به زندگی تو معنی و مفهوم بدهد، وَقفِ خودت در راهِ دوست داشتن و عشق به دیگران است. وقفِ خودت به جمعیتِ اطراف، و وقفِ خودت به خَلقِ پدیدههایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد.
(ص76)
مهمترین چیز در زندگی این است که یاد بگیریم:
یک، چگونه امواج ِعشق را بیرون بفرستیم؛
و دو، چگونه امواج عشق را پذیرا باشیم.
پذیرای امواجِ عشق باشیم. ما فکر میکنیم استحقاق و ظرفیتِ عشق را نداریم. فکر میکنم اگر اجازه دهیم عشق در ما نفوذ کند، خیلی حسّاس و مهربان خواهیم شد. اما خردمندی به نام«لِوین» چه خوب این مطلب را گفته که:
عشق، تنها عملِ عقلانی(منطقی) است.
(ص86)
من هر روز از این پنجره به بیرون نگاه میکنم. متوجه تغییراتِ درختان میشوم و قدرتِ وَزشِ باد. درست مانند این است که من گذرِ زمان را از میان شیشههای پنجره میبینم. از آنجا که میدانم دیگر تقریباً زمانِ من سپری شده، به سَمتِ طبیعت کشیده شدهام، طوری که برای اولین بار دارم آن را میبینم.
(صص123-124)
یا عاشقِ یکدیگر باشید یا بمیرید! قشنگ است ،نه؟ و حقیقتِ مَحض است. بدونِ عشق، ما پرندههای شکسته بالیم.
(ص133)
وقتی سِنِّ تو بالا میرود چیزهای بیشتری یاد میگیری. اگر تو همیشه در سِنِّ بیست و دوسالگی بمانی، همیشه به همان خامی و جهالتِ بیست و دوسالگی هستی.
پیری، صرفاً فرسودگی نیست؛ پیری، رشد و بزرگی است. مثبتهای آن، حتی از مثبتهای مقولهی مرگ نیز بیشتر است، زیرا تو به این ادراک میرسی که میخواهی بمیری، درنتیجه، زندگی بهتری را زندگی خواهی کرد. اگر تو معنا و مفهومی در زندگیات پیدا کنی، هرگز نمیخواهی به گذشته برگردی. دلت میخواهد پیش بروی. دلت میخواهد بیشتر ببینی، کارهای بیشتری انجام دهی.
(صص166-167)
نوعی شُست و شوی مغزی در کشور ما وجود داشته و دارد. یک چیز را بارها تکرار میکنند؛ کاری که مدام در اینکشور انجام میدهیم.
(ص174)
اگر تو داری تلاش میکنی قابلیتهایت را به رخِ بالادستی های خودت بکشی، این کار را کُلّا کنار بگذار؛ چون به هرحال، آنها تو را از بالا نگاه خواهند کرد.
اگر هم داری تلاش میکنی قابلیتهایت را به رخِ پاییندستیهای خودت بکشی، این کار را هم کُلّا کنار بگذار؛ چون آنها فقط به تو حسادت خواهند ورزید.
موقعیتِ اجتماعی، جایی برای تو باز نخواهد کرد. فقط قلبِ گشودهی تو میتواند این امکان را برایت فراهم بیاورد که درمیانِ تک تکِ افراد غوطهور شوی و میانِ آن، جایی برای خودت باز کنی.
(ص189)
اینکه چگونه فکر کنیم، ارزشگذاریهایمان در زندگی چیست؟ باید خودت انتخاب کنی. نمیتوانی به هرکسی یا به هرجامعهای اجازه بدهی که ارزشها و افکار تو را تعیین کنند.
(ص213)
هرجامعهای مشکلات خاص خودش را دارد، فکر میکنم فرار راهش نیست. تو باید آن قدر کار کنی که فرهنگِ خودت را خَلق کنی.
(ص214)
روی خانوادهی بشری سرمایهگذاری معنو ی کن. جامعهی کوچکی تشکیل بده از آنهایی که دوستشان داری و آنها هم تو را دوست دارند.
(ص215)
پیش از مرگ، خودت را ببخش، سپس دیگران را هم.
(ص225)
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۷:
با انتشارات سایهسخن از دور تا نزدیک
به اقتضای کارم بهعنوان مسئول انتخاب کتاب در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، چند دهه آشنایی کموزیادی با بیشتر کتابهای منتشرشده در کشور داشتم(و هنوز هم علیرغم بازنشستگی سعی در تداوم این روند را دارم).
از نظر شخصی نیز دامنه مطالعاتام تقریبن همه رشتههای علوم انسانی و اجتماعی بهجز روانشناسی را شامل میشد(در دانشکدههای اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کردهام)،.
علت عدمعلاقهام به روانشناسی آنکه بود که در ابتدا _ به غلط _ فکر میکردم روانشناسی یک رشته جدی درباره رفتار درونی است که چندان به درد من نمیخورد، و در ادامه نیز _ از اواخر دهه ۶۰ به بعد _ انبوهی از کتابهای روانشناسی زرد منتشر شد که بیشتر شبهعلم بود تا علم. چون بهندرت ویژگیهای یک کتاب پژوهشی را داشتند.
نگاه شخصی من به این رشته سالهای طولانی چنین بود. ولی در هرحال چون میباید کتابهای روانشناسی را برای انتخاب در کتابخانه مرکزی با همان دقتی ببینم که کتابهای سایر رشتهها را، و نویسندگان، مترجمین، ناشرین، موضوعات اصلی و فرعی، و دیگر جنبههای موثر در انتخاب یا عدم انتخاب کتابها را بررسی کرده و آگاهانه درباره آنها و تعداد نسخههای و...تصمیم بگیرم، بهناچار بایستی نظر شخصی را کنار گذاشته و نکاه مسئولیتپذیر به کارم و وظیفهام داشته باشم.
همین روند بود تا اینکه در اواسط دهه ۹۰، کتابهایی یک شکل از یک ناشر با زمینه طرح روی جلد سفید، لببرگردان، صحافی خوب، و حروفچینی زیبا و حرفهای در زمینه روانشناسی نظرم را جلب کرد. تا آن زمان در زمینه روانشناسی با انتشارات ا. و چند ناشر دیگر آشنا شده بودم، ولی در ظاهر یا فرم و محتوا جذابیت خاصی برایام نداشتند.
اوایل پیگیر تمام کتابهای این ناشر جدید نبوده و تنها برخی آثار آن برایام مهم بود، چون فکر میکردم جرقهای در تاریکی است، بهزودی خاموش میشود، و چندان امیدی به تداوم کمی و کیفی آن نیست.
اما هنگامی که کتابهای چاپ اول این انتشارات فزونی گرفت، آثار قبلی آن به دفعات و در تیراژهای بالا تجدیدچاپ شد، در ویترینها و قفسههای کتابفروشیها زیاد به چشمم آمد، و کتابخانه مرکزی با پیشنهاد افزایش نسخههای عناوین آن روبرو شدیم، متوجه شدم یک اتفاق مهم در حوزه نشر کتابهای روانشناسی رخ داده و ناشری متولد شده است که به زودی بیشتر از آن خواهیم شنید. پیشبینی که تحقق یافت و واقعیتی خوشایند که در سالهای بعد این نهال زیبا را به درختی تنومند تبدیل کرد که بسیاری چون من در سایهاش و سکوتش* بسیار آموختند و در زندگیشان به کار بستند.
اسم این انتشارات سایهسخن بود.
*"سایهسکوت" نام دیگر ناشر وابسته به همین مجموعه است.
✍ محمد دهدشتی
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
هلاک شدگانِ تاریخ و جغرافیایِ تفکّر
🔹بارها گفتهام و باز هم تأکید میکنم کم نیستند افرادی که هلاکشده و ضربهخوردۀ جغرافیایِ افکارند؛ یعنی فکر میکنند که اگر فکری از شرق است، باید گرفت یا اگر از غرب است، باید وازد.
🔹 به همین نحو کم نیستند کسانی که هلاکشده یا ضربهخوردۀ تاریخِ فکرند. به این صورت که میگویند اگر فکری نو است، باید قبول کرد یا اگر کهنه است، باید رد کرد.
🔹ما نباید برای فکر، تاریخ و زمان قائل باشیم و نو و کهنه اش بکنیم. نباید جغرافیا و مکان قائل باشیم.
#مصطفی_ملکیان
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۶:
به نام آنکه جان را خرد داد و خرد را چراغ راه جان کرد.
دوستان عزیزم در انتشارات وزین «سایه سخن»
سلامی به وسعت مهر و درودی به حرمت قلم، نثار جان ارجمندتان باد.
غرض از تحریر این کلمات، نه ادای تکلیفِ تعارف است و نه گزاردنِ حقِ سپاس با چند سطر مرکّب و کاغذ، که بعضی عطایا را زبان درخور نیست و بعضی بزرگواریها را قلم، یارای وصف نه.
کتاب مستطاب «گردونه خودباوری»، نگاشتهی جناب بصیر مقدسیان، به لطف آن انتشارات دست این کمترین رسید و چه رسیدنی که گویی مسافری تشنه، ناگاه بر چشمهای گوارا رسیده باشد.
برگبرگ این دفتر را با دیدهی دل خواندم، از پیشگفتار و مقدمهی عالیجناب مصطفی ملکیان گرفته، تا فصلهایی که هر یک چون چراغی در راه تاریک آدمی روشن است.
نویسنده در این دفتر، سخن از خودباوری میگوید؛ اما نه از آن خودباوریِ بازاری که این روزها بر سر هر کوی و برزن حراجش کردهاند.
سخن از بازشناختنِ خویشتن است، از آن گوهری که در هیاهوی حادثه و غبارِ شکست، زیر پای آدمی پنهان میماند و گاه سالها باید بگذرد تا صاحبش بداند چه گوهری را در مشت داشته است.
این کتاب را که خواندم، دیدم «گردونه خودباوری» تنها کتاب نیست، آینهایست در برابر آدمی.
آدمی را مینشاند روبهروی خویش و میپرسد:
👌اگر همهچیز از تو گرفته شود، از آنچه باقی میماند چه داری؟
و پاسخ، اگر از سر صدق باشد، شاید همان چیزی باشد که نویسنده در جستوجوی آن است:
اعتماد به خویش، امید به فردا، و توانِ دوباره برخاستن.
باری، در روزگاری که بسیاری از ما از خویشتن خویش دور افتادهایم و هر حادثهای دستیاست که چراغ امید را از پنجرهی جانمان میگیرد، این کتاب مرهمی بود بر زخمهای خاموش و ناهمواریهای بسیار.
نویسنده، چرخ خودباوری را چنان در جان آدمی به گردش درمیآورد که خستهدلان را از منزل ناامیدی به آستانهی توانمندی میرساند و این، کم هنری نیست.
اما حکایت تنها به نویسنده ختم نمیشود.
که اگر اندیشه گوهر باشد، دستی باید تا آن را از معدن بیرون آورد؛ و اگر سخن سزاوار ماندن باشد، همتی باید تا آن را به گوش آیندگان برساند.
از این رو، بر طبع بلند و نگاه ژرف نشر سایهسخن در گزینش و نشر چنین آثار گرانبهایی، درود و سپاس دارم. که انتشارات، تنها چاپخانهی کلمات نیست. گاه خانهایست برای اندیشههایی که اگر پناهی نیابند، در هیاهوی روزگار گم میشوند.
و در کنار آن، سپاس این کمترین نثار قلم توانای جناب بصیر مقدسیان باد که از رنج اندیشه، اثری آفریدند و از تجربهی آدمی، چراغی برای آدمیان.
خداوندِ دادار، سایهی مهر و دانش شما را بر سر اهل فرهنگ و اندیشه مستدام بدارد
و چراغ «سایه سخن» را روشنتر،
راه قلمتان را هموارتر،
و توفیقتان را روزافزون فرماید.
که هنوز، در این روزگارِ پرغبار،
به کتاب نیازمندیم،
به اندیشه محتاجیم،
و بیش از همه، به کسانی که چراغی در دست دارند و در تاریکی، راه را نشان میدهند.
با ارادت و سپاس
✍ محمدحسین فرقانی
کارشناس ارشد معماری
موسس و مدیرعامل موسسه مردم نهاد فرهنگستان ماندگار ایرانشهر- یزد
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۵:
سلام و عرض ادب
گاهی آنقدر درگیر دوام آوردن و از سر گذراندن روزها میشویم که یادمان میرود زندگی کردن چیزی فراتر از این است که فقط روزها را پشت سر بگذاریم..
شاید بخشی از زندگی کردن، پذیرفتن همین واقعیت باشد که همهچیز در اختیار ما نیست، اینکه زندگی همیشه مطابق میل و خواستهی ما پیش نمیرود. قرار نیست تمام اتفاقات، احساسات و شرایط را آنطور که میخواهیم تغییر دهیم. گاهی باید بپذیریم که بعضی چیزها هستند که نمیتوانیم کنترلشان کنیم باید یاد بگیریم با وجود آنها همچنان زندگی کنیم..
کتاب ارزشمند «تله شادمانی» عمیقا به من یاد داد که برای داشتن حال خوب و زندگی رضایتبخش، نباید همیشه منتظر فرصتهای مناسب و شرایط ایدهآل بمانم.
نباید درگیر تلاش برای کنترل همهچیز و فرار از احساسات ناخوشایند باشم، نباید آنقدر درگیر ترس از شروع نکردن و دست به کار نشدن باشم که زندگی از یادم برود..
ما قرار نیست همیشه احساس خوبی داشته باشیم یا ترس، اضطراب و افکار ناخوشایند را از خودمان دور کنیم. گاهی باید اجازه دهیم این احساسات حضور داشته باشند و در عین حال، مسیرمان را به سمت چیزهایی که واقعاً برایمان ارزشمند هستند پیش ببریم.
قسمتی از کتاب میگوید:
«افکار چه حقیقت داشته باشند چه نداشته باشند، چیزی بیش از الفاظ و واژهها نیستند. اگر واژههایی سودمند باشند، در این صورت توجه به آنها ارزشمند است؛ در غیر این صورت، چرا باید با حضور آنها خود را آزار دهیم؟»
این جمله به من یادآوری میکند هر فکری که از ذهنم میگذرد، لزوما ارزش باور کردن و دنبال کردن را ندارد! گاهی فقط باید اجازه داد فکرها باشند، بدون اینکه با هر کدامشان وارد جنگ شویم و در عین حال، مسیر خودمان را ادامه دهیم.
بینهایت قدردان نشر سایهسخن و مجموعهی افراد آن هستم. که با وسواس و دقت بسیار در مسیر انتخاب و انتشار آثار ارزشمند روانشناسی قدم برمیدارند.
این افتخار رو داشتم که بیش از سه سال از نزدیک شاهد این تلاشهای بیوقفه در جهت ارتقای آگاهی و سلامت روان جامعه باشم.🌱
با عشق و احترام
✍ فاطمه قنبری _ کارشناس معماری
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
امروز شنبه است...
✍ و شاید بد نباشد هفته را با یک سؤال شروع کنیم:
📌آخرین بار کی واقعاً زندگی را لمس کردید؟
نه از پشت صفحهی گوشی، نه از میان صدای اعلانها، نه از پشت فرمان، نه در عجلهی بین یک کار و کار دیگر...
👌آخرین بار کی صدای جارو کشیدن در حیاط را شنیدید؟
👌 کی بوی خاکِ آبخورده را حس کردید و بو کشیدید؟
👌 کی چای را با حوصله دم کردید و چند دقیقه فقط به عطرش فکر کردید و سرمست شدید؟
👌کی دستتان را روی تنهی یک درخت گذاشتید و واقعاً زبری پوستش را احساس کردید یا آن را در آغوش گرفتید؟
ما کمکم بسیاری از کارهای سادهی زندگی را به ماشینها سپردهایم؛ و شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم:
📌آیا در قبال این راحتتر شدن، چیزی را هم از دست دادهایم؟
تکنولوژی که قرار بود زندگی را آسانتر کند؛ اما گاهی آنقدر همهچیز را سریع و بیزحمت کردهایم که فرصت تجربه کردن خودِ زندگی را از دست دادهایم.
لباسها با ماشین شسته میشوند، غذا با دستگاه آماده میشود، قهوه با یک دکمه، خانه با جارو برقیهای پیشرفته، پیامها با چند لمس، و حتی لحظههای تنهاییمان هم با یک صفحهی کوچک پر میشوند.
خوب که نگاه کنیم هر کداممان چندین نوکر در منزلمان به استخدام گرفتهایم!
اما زندگی فقط نتیجهی کارها نیست؛ خودِ مسیر هم بخشی از زندگی است.
گاهی شستن یک ظرف با دست، خرد کردن سبزی، آب و جارو کردن حیاط، پاک کردن شیشهی پنجره، درست کردن یک چای در قوری، یا حتی قدم زدن بدون هدف، میتواند ما را دوباره به چیزی برگرداند که در هیاهوی زندگی فراموشش کردهایم:
🈺 لحظهی اکنون.
وقتی دستمان در آب است، وقتی بوی چای را حس میکنیم، وقتی صدای خشخش جارو را میشنویم، وقتی نور خورشید روی صورتمان میافتد، وقتی دستمان را روی تنهی درخت میگذاریم...
برای چند لحظه، دیگر فقط «فکر نمیکنیم»؛ زندگی میکنیم.
شاید یکی از دلایل خستگی ذهنی امروز ما این باشد که تقریباً همیشه جایی غیر از همینجایی هستیم که حضور داریم. یا در گذشته و یا در آینده سیر میکنیم!
هنگام غذا خوردن، ذهنمان جای دیگری است. هنگام صحبت با عزیزمان، گوشی کنار دستمان است. هنگام قدم زدن، درگیر فکرهای فرداست. و گاهی حتی وقتی کنار کسانی هستیم که دوستشان داریم، واقعاً کنارشان نیستیم.
🌱 پس شاید این هفته قرار نیست کار بزرگی انجام دهیم.
فقط یک کار ساده:
هر روز یکی از کارهای معمولی زندگی را آهستهتر انجام دهیم.
یک چای را با حوصله دم کنیم. یک وعده غذا را بدون گوشی بخوریم. چند دقیقه در حیاط یا کوچه قدم بزنیم. دستمان را به درختی بکشیم یا با آن همانند یک موجود زنده رفتار کنیم. پنجره را باز کنیم و چند نفس عمیق بکشیم. به چهرهی همسر، فرزند یا دوستی که دوستش داریم نگاه کنیم؛ نه برای اینکه چیزی بگوییم... فقط برای اینکه واقعاً ببینیمش.
شاید آشتی با زندگی، همیشه با تغییرهای بزرگ شروع نشود.
گاهی از همین چیزهای کوچک شروع میشود؛ از چند دقیقهای که تصمیم میگیریم هیچجا جز همینجا نباشیم.
به قول تیک نات هان:
«به گونهای بر زمین گام برداریم که گویی زمین را با پاهایمان میبوسیم.»
شنبهتان آرام، حواستان حاضر، دلتان گرم، و هفتهتان پر از لحظههایی که فقط از کنارشان عبور نکنید؛ بلکه واقعاً زندگیشان کنید. 🌿
📌با سپاس و الهام از نوشتهی ارزشمند سرکار خانم فهیمه احمدی
🆔 @Sayehsokhan
#ایرج
به یاد ایرج(1311-1405)
یادم هست که سال1350بود و دَه ساله بودم. رادیوی کوچکی داشتم. پدرم روضه خوان بود و مخالف سرسختِ رادیو و موسیقی. اگر پی میبُرد رادیو دارم آن را میشکست.
شبی ساعت10 داستان زاینده رود آغاز شد. صدای زیبا و بیمانند ایرج در آغاز داستان، در فضای اتاق پیچید. پدرم شنید. گفت: چه صدایی! بلندتر کُن!
سپس چشمش رابست و سرش را این سو و آن سو میبُرد. آواز که تمام شد، گفتم: دادا جان! چطور بود؟ به جای پاسخ، لبخندی زد.
از آن شب، رادیو در خانهی ما به آزادی دست یافت.
زندگی کاشکی به من امون میداد!
گوشهی چشمی به من نشون میداد؛
یه کتاب حرف تو دلم داشتم اگر،
خدا یک ذرِه به من زبون میداد.
نمیدونم نمیدونم چی بگم؟
چی بگم؟ از چی بگم؟ با کی بگم؟
زندگی خاطرههای ما رو از ما میگیره پس نمیده
کلید خونهی خوشبختی رو برداشته به هیچکس نمیده
میدونم لبهای من همیشه بسته میمونه؛
خستگیها برای پاهای خسته میمونه؛
میدونم تو سینهها تا دلا سنگر میگیرن،
چهرهی عشق همه جا پیر و شکسته میمونه.
نمیدونم، نمیدونم، چی بگم؟
چی بگم؟ از چی بگم؟ با کی بگم؟
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
شماره:۴
سلام و عرض ادب
من، یکی از هزاران آدمی هستم که این کتاب واقعیتدرمانی گلسر با ترجمه دکتر صاحبی رو دستش گرفته و خونده. راستش، من انگار وسط یه تاریکیِ ممتد، ناگهان دستم خورد به کلید برق و کل اتاق روشن شد. اونقدر این تجربه برام عمیق و تکاندهنده بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این چند سطر رو براتون ننویسم. ما آدما عجیبیم.
سالها استادِ فرار از خودمونیم. سالها عادت کردیم تقصیرِ بنبستهای زندگیمون رو بندازیم به در و دیوارِ روزگار، بندازیم گردن شانس، بقیه، یا گذشتهای که دیگه وجود نداره. منم دقیقاً همینطوری بودم.
سالها فکر میکردم جهان یه جوری طراحی شده که من توش قربانی باشم، فکر میکردم رنجهام، دردهام و درجا زدنهام، همهشون بازیهای سرنوشته. اما نشر وزین سایه سخن منو با کتاب های ویلیام گلسر آشنا کرد. حرفهای گلسر تو این کتاب مثل یه سیلیِ بیدارکننده نشست رو صورتم.
بهم یادآوری کرد که واقعیت منتظر شِکوهها و گلههای من نمیمونه. واقعیت: سخت، محکم و بیرحمه و تهِ همه این داستانها، این منم که دارم انتخاب میکنم چطور زندگی کنم.
گلسر بهم فهموند که وقتی مسئولیتِ تمام و کمالِ رفتارهام و ارضای نیازهای بنیادینَم رو به عهده نگیرم، رسماً دارم کلیدِ خانه وجودم رو میسپرم دستِ باد. این کتاب زندگی شخصی من رو دو قسمت کرد: قبل از واقعیتدرمانی و بعد از اون.
قبلاً فکر میکردم آزادی یعنی اینکه هر کاری دلم خواست بکنم، اما حالا فهمیدم آزادی واقعی، یعنی مسئولیتپذیری. یعنی وقتی شجاعتِ این رو داشته باشی که با واقعیتِ لخت و بیپرده مواجه بشی، تازه اونجاست که معمارِ واقعیِ سرنوشت خودت میشی.
فهمیدم رنجهای من، حاصلِ نجنگیدن با واقعیت نبود، حاصلِ انکارش بود. توی این کتاب عبارتهایی بود که هر کدومشون مثل یه تازیانهی محکم میخورد تو برجکِ من و رو تن بیجان و خستهام فرود میاومد. اصلاً شبیه همون شوک الکتریکی پزشک به بیمارِ در حالِ مرگ بود، شاید لحظهی اول دردناک و جانکاه باشه، اما تهش دقیقاً همون چیزیه که حیات رو برمیگردونه.
مثلاً همین نقلقول:
«واقعیت صلب است، انکار آن، نه واقعیت را تغییر میدهد و نه رنج شما را کم میکند، بلکه فقط زمان را از شما میگیرد.»
فقط خودم میدونم این نوشته با من چه کرد، فهمیدم چرا سالهاست دارم درجا میزنم. من داشتم با چیزی که باید میبود میجنگیدم، نه با چیزی که واقعاً هست.
وقتی این جمله رو هضم کردم، دست از انکار وضعیت موجود برداشتم. تازه فهمیدم مواجههی لخت و بیپرده با شرایط فعلی، تنها نقطهی امنی هست که میشه ازش حرکت کرد و تغییر واقعی رو ساخت. میخواستم از سایه سخن تشکر کنم. از مجموعه نشرتون که دست گذاشتید روی آثاری که آگاهی و بیداری رو تکثیر میکنه.
ممنونم که این اثر حیاتی و نجاتبخش رو به دست امثال من رسوندید. من کمی غمگینم که مردم عزیز این سرزمین اونقدر گرفتار بقا و درگیر بازیهای شبکههای اجتماعی شدن که اصلاً با کتابخوندن و لذتش بیگانه هستند.
من اگه قدرتی داشتم، دلم میخواست کاری کنم که همه این کتاب رو بخونن، کتابی که بدون مبالغه، هر خانوادهای بهش نیاز حیاتی داره.
ارادتمند و دوستدار شما
✍ فرشید بهرامی
مدیر اجرایی انجمن جهانی تجارت با اتحادیه عرب
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
متن کامل نامه دیومانده به خوهرش
(قسمت دوم و پایانی)
بالاخره جواب داد.
هیچ مقدمهای هم در کار نبود. خودت که میدانی آنجا چطور است؛ احساسات را بروز نمیدهند.
فقط گفتند:
«خواهرت رفت.»
گفتم:
«چی؟»
گفتند:
«فوت کرد.»
گفتم:
«داری از چی حرف میزنی؟»
گفتند:
«یکی در مهمانی چیزی داخل نوشیدنیاش ریخت. دیگر هیچوقت بیدار نشد. رفت.»
تو فقط پانزده سال داشتی.
پانزده سال...
هیچوقت نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد.
نمیدانم اصلاً دلم میخواهد حقیقت را بدانم یا نه.
شاید از روی حسادت بود.
شاید فقط یکی از آن اتفاقهایی است که در کشور ما میافتد.
شاید هم اگر کنار تو بودم، میتوانستم از تو محافظت کنم.
نمیدانم.
فقط سعی میکنم به نقشه خدا اعتماد کنم.
همین تنها کاری است که از دستم برمیآید.
تلاش نمیکنم فراموشت کنم، چون میدانم هرگز فراموشت نخواهم کرد.
تنها کاری که میتوانم بکنم این است که از این درد، نیروی بیشتری برای تلاش کردن بسازم و همه رؤیاهایی را که با هم داشتیم، به حقیقت تبدیل کنم.
این نامه را نوشتم چون نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم.
نوشتم تا بدانی نمیگذارم نامت از یادها برود.
کاری میکنم همه دنیا تو را بشناسند.
هر کاری که در زمین فوتبال انجام میدهم، برای توست.
از آخرین باری که دیدمت، اتفاقهای زیادی افتاده...
اگر بودی، شاید حتی خودت هم باور نمیکردی.
راستی، میدانی چه چیز عجیبی است؟
بعد از بازی با رئال مادرید، پیراهنم را با امباپه عوض کردم.
یادت هست وقتی بازیهایش را از تلویزیون میدیدیم، تو میگفتی:
«امباپه؟ آره، بازیکن خوبیه... ولی داداش من از اون هم بهتره.»
فقط در یک چیز اشتباه میکردم.
دیگر نمیخواهم ثروتمند باشم.
دیدهام پول با آدمها چه میکند؛ حتی با اعضای خانواده.
وقتی در لگانس بودم، هر چه درآمد داشتم برای خانه میفرستادم.
کار به جایی رسید که دیگر اصلاً پول نمیخواستم.
پول فقط باری روی دوشم شده بود.
درخواستها هیچوقت تمام نمیشد.
انگار همه فکر میکردند از قبل میلیونر شدهام.
در حالی که حتی خانهای نداشتم.
در کمپ تمرینی، داخل اتاقی بدون تلویزیون زندگی میکردم.
فقط فوتبال و خواب.
فوتبال و خواب.
نه خانهای بزرگ میخواستم، نه ماشینهای لوکس.
فقط میخواستم همه وجودم را وقف فوتبال کنم.
تا به دنیا ثابت کنم که خواهرم درست میگفت...
ها... این قسمت را حتماً خندهدار میدانی.
وقتی به لایپزیگ رفتم، همیشه دیر میرسیدم.
البته نه واقعاً دیر.
فقط سرِ وقت میرسیدم، و در آلمان «سرِ وقت» یعنی خیلی دیر!
پس خودت میدانی بعدش چه کردم.
شروع کردم به اینکه برای هر کاری نود دقیقه زودتر برسم.
آنقدر زود میرسیدم که بچههای تیم به من لقب «آلمانی» داده بودند.
من همیشه در همه چیز افراط میکنم.
اصلاً بلد نیستم معمولی باشم.
همیشه این را به من میگفتی.
زمین فوتبال تنها جایی است که هنوز احساس میکنم خانه من است.
تنها جایی که آرامش دارم.
تنها جایی که میتوانم با تو حرف بزنم.
فقط ای کاش هنوز اینجا بودی تا به تو بگویم...
ما موفق شدیم.
همه چیزهایی که گفته بودی، حقیقت پیدا کرد.
فردا راهی جام جهانی میشویم.
واقعاً.
برادرت قرار است برای ساحل عاج بازی کند؛ مثل دروگبا، مثل یحیی توره، مثل ژروینیو.
من دیگر فوتبال را فقط یک بازی نمیبینم.
برای من، این صحنهای است که باید روی آن به دنیا نشان بدهم تو چه چیزی در وجود من دیده بودی.
هر بار که گل بزنم، کاری میکنم همه نام تو را بشنوند.
اجازه نمیدهم کسی تو را فراموش کند.
تو همیشه میگفتی من حتی از کریستیانو هم بهتر خواهم شد.
اگر او را آنجا ببینم، سلام تو را هم به او میرسانم.
قسم میخورم همان کسی میشوم که تو پیشبینی کرده بودی.
حتی قبل از آنکه یک جفت کفش فوتبال واقعی داشته باشم، تو به همه میگفتی:
«برادر من بهترین بازیکن دنیا میشود.»
من ثابت میکنم که حق با تو بود...
یا در راه اثباتش جانم را میگذارم.
برادرت،
یان
🆔 @varzesh3_site
🆔 @Sayehsokhan
📢 کتاب "تفاوت مدیر عالی" به چاپ #سوم رسید📢
📚 کتاب : #تفاوت_مدیر_عالی
📘#نام_اصلی: #The_CEO_difference
✍️ اثر: #دبرا_ای_بنتون
👌 ترجمه: #ایرج_پاد
📖 چاپ: #سوم
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
سیندرلا 👠✨
بارها و بارها از این افسانهی قدیمی و دوستداشتنی، فیلم ساختهاند؛ اما هر بار میتوان از زاویهای تازه به داستان سیندرلا نگاه کرد.
یکی از تازهترین نسخهها، فیلم موزیکال Cinderella با بازی کامیلا کابیو در نقش سیندرلاست؛ فیلمی زیبا، پر از موسیقی و رنگ و البته با پیامهایی قابل تأمل.
در این روایت، سیندرلا فقط دختری نیست که منتظر یک شاهزاده باشد تا زندگیاش را تغییر دهد. او دختری است که میخواهد خودش برای آیندهاش تصمیم بگیرد، رؤیاهایش را دنبال کند و مسیر زندگیاش را بسازد.
یکی از نکات جالب این فیلم، نگاه متفاوت به شخصیت نامادری است. رفتار او انسانیتر و پیچیدهتر از روایتهای معمول است؛ انگار فیلم میخواهد به ما یادآوری کند که آدمها همیشه فقط «خوب» یا «بد» نیستند و پشت رفتار هر انسانی ممکن است داستانی وجود داشته باشد.
حتی شاه هم در برابر مردم، وقتی متوجه اشتباه خود میشود، شجاعت اعتراف کردن پیدا میکند. و شاید این یکی از زیباترین پیامهای فیلم باشد:
اعتراف به اشتباه، نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی شجاعت و بزرگی است.
اما جملهای که برای ما از همه زیباتر است، حرف سیندرلاست:
👌«من خودم را انتخاب میکنم.»
چه جملهی ساده و در عین حال عمیقی!
گاهی تمام زندگی ما به همین انتخاب وابسته است؛ اینکه خودمان را باور کنیم، برای خواستههایمان ارزش قائل شویم و منتظر نباشیم دیگران بیایند و ما را نجات دهند.
سیندرلا در این روایت، بیش از آنکه منتظر یک شاهزاده باشد، منتظر فرصتی است تا خودش باشد.
شاید پیام واقعی این افسانه همین باشد:
گاهی لازم نیست کسی ما را انتخاب کند؛
کافی است خودمان، خودمان را انتخاب کنیم. ❤️
🆔 @Sayehsokhan
💌 متن کامل نامه دیومانده به خواهرش
رکسان عزیز،
یادت هست وقتی یکی برایم یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد خرید و من با ماژیک مشکی پشتش نوشتم «رونالدو ۷»؟
آن روزها نه معنای ثروتمند بودن را میدانستیم و نه فقیر بودن را. فقط خوشبختی را میشناختیم.
یادت هست در آبیجان، ۲۵ نفر در یک خانه میخوابیدیم؟ مامان میخواست سریالهایش را ببیند و بقیه فیلم تماشا کنند. یادت هست من همیشه وانمود میکردم خوابم برده و بعد از نیمهشب یواشکی به اتاق تلویزیون میرفتم؟ صدای تلویزیون را تا آخر کم میکردم، فقط دو خط صدا. در تاریکی فوتبال میدیدم و رؤیا میبافتم.
یادت هست وقتی بزرگترها مرا دیدند که در زمین خاکی فوتبال بازی میکنم و به خاطر شوتهای محکمم لقب «روبرتو کارلوس» را روی من گذاشتند؟ و یادت هست که در دلم چقدر از این لقب ناراحت بودم، چون قهرمان واقعیام کریستیانو رونالدو بود؟
یادت هست وقتی برای فوتبال بازی کردن، آنقدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم. به باشگاه اینتر فوت سود کوموئه، نزدیک مرز غنا رفتم. پسربچهای تنها، دور از خانواده.
نمیدانم تا به حال این ماجرا را برایت تعریف کرده بودم یا نه، اما من و بقیه بچهها آنقدر گرسنه بودیم که گاهی به روستا میرفتیم و سیبزمینی میدزدیدیم. انگار داشتیم سرقت از بانک انجام میدادیم؛ دو نفر حواس مغازهدار را پرت میکردند و هجده نفر دیگر با دو تا سیبزمینی فرار میکردند. حتی سیبزمینیهای خوبی هم نبودند، اما برای ما خوشمزهترین غذای دنیا بودند. هنوز هم سیبزمینی آبپز با کمی روغن، غذای محبوب من است، چون مرا به همان روزها برمیگرداند.
یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعیام را گرفتم و شبها با همان کفشها میخوابیدم؟ قبل از آن همیشه با دمپاییهای پلاستیکی سفید فوتبال بازی میکردم. حتی حالا هم که به خانه برمیگردم، باز با همان دمپاییها بازی میکنم. این رسم ماست.
یادت هست هر وقت به خانه میآمدم، به بچههای محله میگفتی:
«چرا تمرین را رها کردهاید؟ یان قرار نیست برایتان ماشین بخرد. باید خودتان تلاش کنید.»
آن موقع فقط ده سالت بود، اما انگار مدیر برنامههای من بودی.
یادت هست چطور مینشستیم و درباره رفتن به فرانسه رؤیاپردازی میکردیم؟ درباره اینکه خرید میکنیم، خانه خودمان را میگیریم و من فوتبالیستی ثروتمند میشوم؛ با ماشینهای لوکس و خانهای بزرگ، تا دیگر هیچ نگرانی نداشته باشی.
تو تنها کسی بودی که باور داشتی میتوانم کریستیانوی بعدی باشم، وقتی همه دیگر به این رؤیا میخندیدند.
یادت هست وقتی در پانزدهسالگی برای دبیرستان به آمریکا رفتم و آنقدر دلتنگ خانه بودم؟ ماهها حتی حرفهای مردم را نمیفهمیدم. مرا کنار پسری فرانسوی نشاندند تا حرفهای معلم را برایم ترجمه کند.
یادت هست یک روز به تو زنگ زدم و گفتم:
«باورت نمیشود، اینجا بچهها با معلمهایشان بحث میکنند!»
آخر ما در کشور خودمان حتی جرئت نمیکردیم جلوی بزرگترها چشم در چشمشان شویم.
یادت هست چقدر تعجب کرده بودم که بچهها بعد از مدرسه سیگار میکشند؟
تو همیشه میگفتی انگار در یک سریال آمریکایی زندگی میکنم.
یادت هست وقتی برای تست به بورنموث، چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس رفتم؟ حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرینها پیشم آمدند و گفتند:
«پسر، واقعاً بازیکن فوقالعادهای هستی.»
اما باز هم هیچکدام با من قرارداد نبستند.
حتی تیمهای دوم لیگ MLS هم مرا نمیخواستند. هیچوقت نفهمیدم چرا. هیچکس دلیلی به من نگفت. بزرگترها همه کارها را انجام میدادند. فقط مرا از این کشور به آن کشور، از این باشگاه به آن باشگاه میبردند و همه فقط یک جواب داشتند: «نه.»
اعتبار ویزایم تمام شد. رؤیایم به پایان رسید. مرا به آفریقا برگرداندند و با هم گریه کردیم.
اما تو هیچوقت امیدت را از دست ندادی.
چند هفته بعد با لگانس قرارداد بستم و این بار اشکهایمان از جنس دیگری بود.
آن روزها هنوز احساس داشتم.
حالا دیگر هیچ احساسی ندارم.
انگار اصلاً انسان نیستم.
از وقتی تو رفتی، همه چیز درونم خالی شده است.
حتی فکر نمیکنم روزی که خبر مرگت را به من دادند، اشکی ریخته باشم. فقط در شوک بودم.
چند هفته از اولین بازیام برای لگانس گذشته بود. چه کسی در هجدهسالگی اولین بازی رسمیاش را مقابل رئال مادرید انجام میدهد؟ همه چیز شبیه رؤیا بود.
و بعد، همان رؤیا به کابوس تبدیل شد.
یکی مدام از خانه به من زنگ میزد. کلافه شده بودم. نمیفهمیدم چرا اینقدر تماس میگیرند.
(ادامه دارد)
🆔 @Sayehsokhan
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال مـن تـویـی بـی تـو بـسـر نــمـیشـود
• #ویژه : اجرای خصوصی خسرو آواز ایران استاد شجریان به همراهی پیانو نوازی استاد اردشیر روحانی! + این اجرا به تازگی منتشر شده است.
✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦
کشمکش اضداد
زندگی پر از فراز و نشیبهاست
دلت میخواد کاری کنی اما مجبوری کار دیگری انجامدهی.
از چیزی ناراحتی، اما میدانی که نباید باشی.
چیزهایی را امر مسلم میپنداری و این در حالتی هست که میدانی هرگز نباید چیزی را امر مسلم بدانی.
همه ما جایی در این میانه زندگی میکنیم.
حالا چه کسی برنده میشود؟
عشق برنده میشود.
برنده همیشه عشق است.
⚜سهشنبهها با موری
⚜میچ آلبوم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
زندگی کوتاهتر از اینه که با کسی بمونی که نمیدونه میخواد باشه یا نه.
برای من انتخاب شدن مهمتر از بودن به عنوان گزینه پیشفرض است. اگر کسی کنارم بمونه، باید بخواد، نه اینکه از ترس یا عادت باشه. خوشبختی من به هیچ کسی وابسته نیست؛ من میتوانم به تنهایی خوشبخت باشم”
@eshgh_javdanegi_channel
🆔 @Sayehsokhan
📚نام کتاب: #گردونه_خودباوری
مدلی برای توسعۀ سرمایۀ مثبت روانشناختی
✍️نویسنده: #بصیر_مقدسیان
👩🏻🏫با مقدمه: استاد #مصطفی_ملکیان
📇ناشر: #سایه_سکوت با همکاری #سایه_سخن
📙قطع: رقعی، جلد: شومیز
🗞نوبت چاپ: #چاپ_اول ۱۴۰۳
🗃تعداد صفحات: ۳۲۰
➖➖➖➖➖➖➖➖
این کتاب سفری پرهیجان به دنیای درون است، با ارائه مدل گردونه خودباوری و گوی توفیق، بر این مهم تأکید میکند که باور معتبر انسان به قابلیتهایش نقشی اساسی در شکوفایی و شادکامی او دارد.
👈بخشی از مقدمه استاد ملکیان:
به گمان من اگر بخواهیم خودباوری را به دقیقترین، واضحترين، و کوتاه ترین صورت ممکن تعریف کنیم باید بگوییم که خودباوری عبارت است از تشخیص "من نمیخواهم" در زیر نقاب "من نمیتوانم".
شخصی که فاقد خودباوری است، در اعمّ اغلب موارد، آگاهانه یا ناآگاهانه، به جای "نمیخواهم فلان کار را بکنم" میگوید "نمیتوانم فلان کار را بکنم" و آهسته آهسته و کم کم به این گفته خوداش باور میآورد.
🎁اطلاعات بیشتر🎁
#زندگی
برخی رفتارها نخست خنده دار مینمایند؛ اما سپس با کمی اندیشیدن، در مییابیم که بسیار عبرت انگیزند. دراین کلیپ کوتاه، دخترکی طناز، میکوشد تا از نوشهای برای خود یک لیوان نوشیدنی بریزد و تا آخرین قطره را نیز برای خود بردارد. بسیار میکوشد. سرانجام، چیزی در دست ندارد.
آیا یادِ زندگی خود نمی افتیم؟ نوشهای از عمر به ما دادهاند تا آن را بنوشیم. به جای نوشیدنِ مستقیم از پیمانهی روزگارِ خود، آن را در نوشهای دیگر میریزیم. اینظرف، میتواند: مَقام، پس انداز، شهرت، موقعیتِ اجتماعی و علمی و هنری، دیگری و...باشد.
بیخبریم که سرانجام، همهی داراییِ هستی و زندگانی خود را از دست خواهیم داد بدون آنکه قطرهای از آن را به کامِ دل نوشیده باشیم. تنها چیزی که در دست ما مانده، پیمانهی تُهی عمرمان است.
برای نوشیدنِ شرابِ شادی و لذت، نیازی به نوشههای دیگر نیست. یک راست خود زندگی را بنوشیم. بنوشیم!
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
📢کتاب "تله شادمانی" به چاپ هفدهم رسید📢
📻 کتاب "#تله_شادمانی"
📇ناشر:سایه سخن
✍نویسنده: دکتر #راس_هریس
👨🏫مترجم: #دکتر_علی_صاحبی، #دکتر_مهدی_اسکندری
🗞چاپ: #هفدهم
🖇این کتاب بر پایۀ رویکرد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) نوشته شده است که روشهای بدیعی دربارۀ مساله شادمانی و رضایتمندی از زندگی بیان میکند.
این کتاب افقهایی روشن برای رهایی از این زندان و به دست آوردن زندگی شادمان به ما نشان میدهد.
کتاب خوبی در دست دارید؛ از این سفر لذت ببرید.
📚مطالعه کتاب📚
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
ردّپای عاشقان و مستان و سوختگان بر دریا
بر همه چیزی کتابت بُوَد [امکان نوشتن هست]
مگر بر آب
و اگر گذر کنی بر دریا،
از خونِ خویش
بر آب
کتابت کن [بنویس]
تا آن کز پیِ تو درآید
داند که
عاشقان و
مَستان و
سوختگان رفتهاند
#ابوالحسن_خرقانی
#نوشته_بر_دریا: 74
🔹 استاد شفیعیِکدکنی به این جملۀ خَرَقانی بسیار علاقه دارد و آن را «شعر ناب» نامیده و نوشته است:
«نمیدانم در ادبیاتِ بشری کسی میتوان یافت که در زمینههای الاهیّاتی شعرهایی آفریده باشد که ابوالحسن خَرَقانی آفریده است»؟
🆔 @Sayehsokhan
📢کتاب "واقعیتدرمانی" به چاپ نهم رسید📢
📚نام کتاب: #واقعیت_درمانی
✍️نویسنده: #دكتر_ويليام_گلسر
👨🏻🏫مترجم: #دكتر_علی_صاحبی
📇ناشر: #سايه_سخن
📖نوبت چاپ: #چاپ_نهم
➖➖➖➖➖➖➖
📚مطالعه کتاب📚
ایرج درگذشت؛
جناب سرهنگی که «پهلوان آواز» ایران بود
حسین خواجهامیری، خواننده نامدار موسیقی ایرانی که با نام هنری ایرج شناخته میشد، دیروز چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه در ۹۴ سالگی درگذشت.
درگذشت او موجی از خاطرات دوران طلایی موسیقی و سینمای قبل از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ را زنده کرده است، به ویژه در نزد شنوندگان برنامههای رادیویی و یا انبوه تماشاگرانی که آواز برخاسته از سینه ایرج را از لبان ستارگان فیلمهای آن موقع میدیدند و میشنیدند.
افسرآوازخوانی که حسن کسایی، اسطوره نی را واداشت «پهلوان آواز» خطابش کند و صدایش برای محمدرضا شجریان، خسرو آواز ایران، «متر و معیار سنجش کیفیت صدا در تاریخ آوازخوانی ما» باشد.
ایرج در دوران پیش از انقلاب بجز موسیقی سنتی و برنامه #گلها، در فیلمها هم ترانههایی خواند. زندهیاد پدر #احسان_خواجهامیری، خواننده و آهنگساز و #الیکا_خواجهامیری، نوازنده است.
#ایرج_خواجه_امیری
زادهی ۱۳۱۱
#درگذشتهی_۲۱_مرداد_۱۴۰۵
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۳:
با سلام و وقت بخیر
و اما از هرچه بگذریم " تفاوت مدیر عالی" خوشتر است.
یادم میاد وقتی به عنوان رئیس یکی از ادارات مجموعه تحت خدمتم انتخاب شدم هیچ از علم مدیریت نمیدانستم اگر چه همین حالا هم بعد از گذشت 8 سال باز هم نمیدانم و ادعایی ندارم.
ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود، اینکه من مدیریت بلد نیستم، چاره ای نبود نمیتوانستم شانه خالی کنم یا راه فراری نداشتم.
شروع کردم به مطالعه کتابها و کنکاش در فضای مجازی، سوای اینکه یکی دوتا از کانالهای تلگرامی مرتبط با مدیریت، کمک شایانی در بهبود وضعیتم داشتند ولی معجزه رخ داد ....
"نشر سایه سخن" و معجزهای بنام:
"تفاوت مدیر عالی"!
هر صفحه از کتاب را که میخواندم اشتیاقم به خواندن، بیشتر میشد. کتابی که با زبان ساده و شیوا و با استناد به خاطرات نویسنده خانم #دبرا_ای_بنتون گاهی در در قالب داستان، کتاب خاطره انگیزی برایم ساخت که در آن زمان طعم توت فرنگی میداد شاید هم گیلاس.
در صفحه 96 کتاب و در توصیف اعتماد و مفهوم آن، چند نکته یادداشت شده بود که بلافاصله آنها را در وایت برد دفتر کارم نوشتم طوریکه قابل دیدن برای همکاران و مراجعه کنندگانم باشد و تاکنون سعی کردهام آنها را بیش از پیش به کار بگیرم.
شبها کارم شده بود تفاوت مدیر عالی، در طول سه ماه، دوبار کتاب را خواندم و مرور کردم و هر بار که میخواندم نکته برداری میکردم.
و اما این کتاب آنقدر مرا سر ذوق آورده بود که تصمیم گرفتم از عصاره نکاتی که نوشته بودم پاورپوئینتی بسازم و نتیجه آن این شد که برای دو سال پیاپی دوره آموزشی بصورت آنلاین برای همکاران بازرس در سراسر استان و با نام "تفاوت بازرس عالی" برگزار نمودم.
روزهای خوبی بود ...
و در نهایت، چه خوب، که هستید
فرزاد صیادیفر
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۲:
سلام و عرض ادب
خوشبختانه مدتی است که کانال ارزشمند «سایه سخن» را دنبال میکنم؛ کانالی که معرفی کتابها و مطالب روانشناسی ارزشمندش برای من همیشه الهامبخش بوده است.
هر بار که به این کانال سر میزنم، با کتاب یا مطلبی روبهرو میشوم که میتواند دریچهای تازه به سوی شناخت خود و زندگی باز کند.
در یکی از همین مراجعهها، چشمم به کتاب «شادکامی جدید» افتاد. معرفی کتاب برایم جذاب بود و همین شد که آن را تهیه کردم و به مطالعهاش پرداختم.
مدتی بود در هیاهوی روزمره و مسئولیتهای زندگی، احساس میکردم یک جای کار میلنگد. انگار در میان اینهمه دویدن و تلاش، از «بودن» و «معنا» فاصله گرفته بودم.
خلأیی در درونم احساس میکردم که با فعالیتهای مختلف پر نمیشد.
مطالعه کتاب «شادکامی جدید» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود؛ آغاز یک دگرگونی بود. این کتاب کمک کرد متوجه شوم بخشی از آشفتگی و نارضایتی زندگیام، از تلاش مداوم برای فرار از دردها و نپذیرفتن واقعیتهای اجتنابناپذیر زندگی ناشی میشود.
این کتاب برخلاف تصور اولیهام، وعده یک زندگی بیدغدغه و خالی از رنج را نمیدهد؛ بلکه به ما میآموزد چگونه با دردها و دشواریهای زندگی روبهرو شویم و در عین حضور آنها، بر اساس ارزشهای درونیمان زندگی کنیم.
خواندن «شادکامی جدید» برای من مانند پیدا کردن یک قطبنمای درونی در میان طوفان بود.
ذهنآگاهی، مراقبه، شفقت به خود و دیگران و توجه به ارزشهای درونی، مفاهیمی بودند که در این کتاب برایم معنای تازهای پیدا کردند.
یاد گرفتم به جای جنگیدن همیشگی با آشفتگیها، لحظهای درنگ کنم، آنها را ببینم و در لحظههای مهم زندگی، انتخابی همسو با ارزشهایم داشته باشم.
تمرینهای این کتاب برای من فقط چند صفحه تمرین نبود؛ دریچهای بود به سوی بیداری و بازگشت به خود. حالا بهتر میفهمم که شادکامی، به معنای نبودن رنج نیست؛ بلکه توانایی زیستن آگاهانه و معنادار، حتی در کنار رنجهاست.
کتاب «شادکامی جدید» برای من نقطه عطفی در مسیر زندگیام شد و مطالعه آن را در گروه کتابخوانی «شور زندگی» نیز با حدود چهل نفر از اعضای گروه به اشتراک گذاشتم؛ چون احساس کردم این کتاب میتواند برای بسیاری از ما، فرصتی برای مکث، بازنگری و نگاهی تازه به زندگی باشد.
کانال «سایه سخن» برای من موهبتی ارزشمند است؛ چراکه از طریق آن با آثاری آشنا میشوم که گاهی فقط یک کتاب نیستند، بلکه میتوانند مسیر زندگی انسان را تغییر دهند. از انتشارات ارزشمند سایه سخن صمیمانه سپاسگزارم که با انتخاب و معرفی چنین آثاری، به ما کمک میکند خودمان، رنجهایمان و معنای زندگیمان را عمیقتر ببینیم.
در پایان این کتاب ارزشمند و کاربردی را پیشنهاد میکنم به مخاطبین محترم و عزیز سایه سخن.
با احترام و سپاس
✍ جواد محیط - کارشناس ارشد روانشناسی
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan