wahshi_bafghi | Unsorted

Telegram-канал wahshi_bafghi - وحشی بافقی

9308

﷽ ★. ★. ★. وحشی بافقی مَرد سوز و درد، عشق و تنهایی... شاعر شماره یک ترکیب بند پارسی و غزلسرای بزرگ غزلهای عاشقانه ★. دل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشد یکی جوهر نثار آید یکی گوهر فشان باشد #وحشی‌بافقی @P_A_R_Si

Subscribe to a channel

وحشی بافقی

گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت

آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت

برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت

از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت

وحشی نشد نصیبم از او تازیانه‌ای !
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

به طوفِ کعبه منِ خاکسار خواهم رفت
ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت

اگر به باغ روم بهرِ دیدن گل و سرو
به یاد قامت آن گلعُذار خواهم رفت

جدا ز یار چه باشم در این دیار مقیم؟
چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت

مرا به میکده ای محتسب رجوعی نیست
اگر روم پی دفع خمار خواهم رفت

به رهگذارش اگر خاک ره شود سر من
کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی‌_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

ای چشمِ تو دلفریب و جادو
در چشمِ تو خیره چشمِ آهو

در چشمِ منی و غایب از چشم
زان چشم همی‌کنم به هر سو

صد چشمه ز چشم من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو

چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بُردی به چشم جادو

هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو

این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو

مه گر چه به چشم خلق زیباست
تو خوبتری به چشم و ابرو

با این همه چشم زنگی شب
چشم سیه تو راست هندو

سعدی بدو چشم تو که دارد
چشمی و هزار دانه لولو

#سعدی‌شیرین‌سخن
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

🎁🎁🎁

💎برترین کانال‌های تلگرام:
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...!

@hharfe_del

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

وحشی بافقی

از عرض نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت؟
آن ناز نگه دزد که پاس نظرش داشت؟

فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم
صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت

بلبل گله می‌کرد ز گل دوش به سد رنگ
گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت

این عشق بلائیست، شنیدی که چها دید
یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت

بر هر که شنیدم که غضب کرد زمانه
دیدم که به زندان تو بیداد گرش داشت

این طی مکان بین که ز هرجا که برون تاخت
وحشی نگران بود و سر رهگذرش داشت

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت

چنگ در دامان وصلش می‌زدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت

جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت

در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت

آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت

تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هر چه کردم عاقبت آنم گرفت

#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

می‌توانم بود بی تو ، تابِ تنهاییم هست
امتحانِ صبر خود کردم شکیبایم هست

حفظِ ناموس تو منظور است میدانی تو هم
ورنه سد تقریب خوب از بهرِ رسواییم هست

سوی تو گویم نخواهد آمد اما می‌شنو
ایستاده بر درِ دل سد تقاضاییم هست

نی همین دادِ تغافل میدهد خود رای من
اندکی هم در مقام رشک فرماییم هست

گر شراب اینست کاندر کاسه‌ی من میرود
پُر خماری در پی این باده پیماییم هست

گرچه هیچم نیستم همچون رقیبان در به در
امتیازی از هوسناکان هر جاییم هست

وحشیم من کی مرا وحشت گذارد پیش تو
گر چه میدانم که در بزم تو گنجاییم هست

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست

صبر در می‌بندند اما نیستم ایمن ز شوق
خانه‌ی پر رخنه‌ی کوتاه دیواریم هست

گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد
چاره خود کرده‌ام جان جگر خواریم هست

کی گریزم از درت اما ز من غافل مباش
گر توام خواهی‌که بفروشی خریداریم هست

گرچه ناید بنده‌ای چون من به کار کس ولی
نقش دیوارم ولیکن پای رفتاریم هست

جز درِ دولت‌سرای وصل تو هر جا روم
در حسابی هستم و قدری و مقداریم هست

حرمتِ من گر نداری حرمتِ عشقم بدار
خود اگر هیچم دل و طبع وفا داریم هست

کوری چشم رقیبان زان گلستان امید
نیست گر دامان پُر گُل چشم پرخاریم هست

وحشی اظهار وفا کردست خون او مریز
ور مدد خواهی به خون دست آشنا یاریم هست

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد
شب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد

مو به مو بنده‌ی آن زلف سیه خواهم شد
سال ها خواجگی دور قمر خواهم کرد

با خَمِ ابروی او نَردِ هوس خواهم باخت
پیش شمشیر بلا سینه سپر خواهم کرد

گندم خال وی از جنت او خواهم چید
من هم از روی صفا کار پدر خواهم کرد

زان لب تنگ شکربار سخن خواهم گفت
همه‌ی شهر پر از تنگ شکر خواهم کرد

هم ز خاک در او سوی سفر خواهم رفت
هم لب خشک به آب مژه تر خواهم کرد

خون دل در غم یاقوت لبش خواهم ریخت
دیده را غرقه به خون‌آب جگر خواهم کرد

آخر از دست غمش چاک به دل خواهم زد
عاقبت از ستمش خاک به سر خواهم کرد

دل به زنار سر زلف بتان خواهم بست
خویشتن را به ره کفر سمر خواهم کرد

نعره خواهم زد و در دشت جنون خواهم تاخت
شعله خواهم شد و در سنگ اثر خواهم کرد

گر فروغی رخ او بار دیگر خواهم برد
کی به جز دادن جان کار دگر خواهم کرد

#فروغی_بسطامی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت

خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت

دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت

به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت

الغیاث از من دلسوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت

دل شوریده‌ی ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت

بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت

دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت

#سعدی‌شیرین‌سخن
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

پر گشت دل از رازِ نهانی که مرا هست
نامحرمِ راز است زبانی که مرا هست

با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت
از درد همین است فغانی که مرا هست


#عاشق_جگرسوخته
#وحشی‌_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندر آیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت

بیم جان کاین بار خونم می‌خورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت

#سعدی‌شیرین‌سخن
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

عاشقِ یک رنگ را یارِ وفادار هست
بنده‌ی شایسته نیست ورنه خریدار هست

می‌رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن
حُسن و جمال تو را ناز تو در کار هست

گر چه لبت میدهد مژده‌ی حلوای صبح
مانده همان زهر چشم تلخی گفتار هست

لازمه‌ی عاشقیست رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شکر که جان تو را طاقت آزار هست

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی‌_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد

سودای زلف و خالت جز در خیال ناید
اندیشه‌ی وصالت جز در گمان نگنجد

در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد

دل کز تو بوی یابد، در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ بیند، اندر جهان نگنجد

پیغام خستگانت در کوی تو که آرد؟
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

بخشای بر غریبی کز عشق تو بمیرد
وآنگه در آستانت خود یک زمان نگنجد

جان داد دل که روزی کوی تو جای یابد
نشناخت او که آخر جایی چنان نگنجد

آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
گر جان شود عراقی، اندر میان نگنجد

#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

🔮🔮🔮

💎برترین کانال‌های تلگرام:
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آموزش ماساژ ویوگا
@yougasozok


🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

وحشی بافقی

از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی

روی بنمای که تا پیش رُخت جان بدهم
چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟

در سرم نیست به جز دیدنِ تو سودایی
در دلم نیست به جز پیش تو مردن هوسی

پیش از آن کز تو مرا جان به لب آید ناگاه
نظری کن تو مرا عمر نمانده است بسی

تو خود انصاف بده بلبل جان مشتاق
بی‌گلستان رُخت چند تپد در قفسی؟

آتش هجر تو پنهان جگرم می‌سوزد
لیکن از بیم نیارم که برآرم نفسی

مکن از خاک سر کوی عراقی را دور
باش، گو کم نشود قیمت گوهر ز خسی

#فخرالدین‌_عراقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

ز پیشِ دیده تا جانانِ من رفت
تو پنداری که از تن جانِ من رفت

اگر خود همره جانان نرفتم
ولی فرسنگها افغانِ من رفت

سر و سامان مجو از من چو رفتی
تو چون رفتی سر و سامانِ من رفت

چه دید از من که چون برهم زدم چشم
چو اشک از دیده‌ی گریانِ من رفت

از آن پیچم به خود چون مار وحشی
که گنج کلبه‌ی ویرانِ من رفت

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

رسید و آن خَمِ ابرو بلند کرد و گذشت
تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد
تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

به جذبه‌ی نگهی کز پیش کشان می‌برد
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن
بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت

یکی قبول نکرد از هزار تحفه‌ی جان
بهانه غمزه‌ی مشکل پسند کرد و گذشت

که بود این که ز چشم بدش گزند مباد
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت


#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمار درد عشق بهبودی نداشت

بود روزی آن عنایتها که باما می‌نمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت

دوش کامد با رقیبان مست و خنجر میکشید
غیر قصد کشتن ما هیچ مقصودی نداشت

عشق غالب گشت اگر در بزم او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کاشتی دودی نداشت

جای خود در بزم خوبان شمعسان چون گرم کرد
آنکه اشک گرم و آه آتش آلودی نداشت

داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یکدمش سودی نداشت

وحشی از درد محبت لذتی چندان نیافت
هرکه جسمی ریش و جان درد فرسودی نداشت

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

تو جفا کن که از این سوی وفاداری هست
طاقت و صبرِ مرا حوصله‌ی خواری هست

با دلم هر چه توان کرد بکُن تا بکشد
کز من و جان منش نیز مددکاری هست

می‌خرم مایه هر شکوه به سد شکر ز تو
من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست

گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند
آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست

ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گُل
ور نه در شهر بسی لعبت بازاری هست

شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی
که درازست شب حسرت و بیداری هست

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که درین دام رفت

یاد تو میرفت و ما عاشق و بی‌دل بُدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سَرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

#سعدی‌شیرین‌سخن
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
خوبی و فرخندگی جمله درین فال هست

حال نکو بگذرد، بخت مددها کند
طالع خود دیده‌ام، شاهد این حال هست

داد منجم نوید، گفت که با اخترت
ذلت پارینه رفت ، عزت امسال هست

داد مریض مرا مژده‌ی صحت طبیب
گرچه هنوز اندکی مضطرب احوال هست

طایر اقبال من شهپر دولت دماند
رخصت پرواز نیست ورنه پر و بال هست

بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز دنبال هست

وحشی و اقصای دیر کز طرف میکده
دردسر قال نیست ، سر خوشی حال هست

#وحشی_بافقی
#عاشق_جگرسوخته
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

♥️✨ 

گله‌ای دارم از تو و گله‌ای :
که نگنجد به هیچ حوصله‌ای

گله‌ای دود در دماغم از آن
گله‌ای باد بر چراغم از آن

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

بر من ای دل بند جان نتوان نهاد
شور در دیوانگان نتوان نهاد

های و هویی در فلک نتوان فکند
شر و شوری در جهان نتوان نهاد

چون پریشانی سر زلفت کند
سلسله بر پای جان نتوان نهاد

چون خرابی چشم مستت می‌کند
جرم بر دور زمان نتوان نهاد

عشق تو مهمان و ما را هیچ نه
هیچ پیش میهمان نتوان نهاد

نیم جانی پیش او نتوان کشید
پیش سیمرغ استخوان نتوان نهاد

گرچه گه‌گه وعده‌ی وصلم دهد
غمزه‌ی تو، دل بر آن نتوان نهاد

گویمت: بوسی به جانی، گوییم:
بر لبم لب رایگان نتوان نهاد

بر سر خوان لبت، خود بی‌جگر
لقمه‌ای خوش در دهان نتوان نهاد

بر دلم بار غمت چندین منه
برکهی کوه گران نتوان نهاد

شب در دل می‌زدم، مهر تو گفت:
زود پابر آسمان نتوان نهاد

تا تو را در دل هوای جان بود
پای بر آب روان نتوان نهاد

تات وجهی روشن است این هفت‌خوان
پیش تو بس هشت خوان نتوان نهاد

ور عراقی محرم این حرف نیست
راز با او در میان نتوان نهاد

#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

می نماید چند روزی شد، که آزاریت هست
غالباً دل در کف چون خود ستم کاریت هست

در گُلستانی نمی جُنبی چو شاخ گُل زجای
میتوان دانست که اندر پای دل خاریت هست

چارهٔ خود کن! اگر بیچاره سوزی همچو توست
وای بر جانت! اگر مانند خود یاریت هست

عشقبازان، راز داران هَمَند، از من مپوش!
همچو من بی عزّتی؟ یا قَدر و مقداریت هست؟

چونی از شاخ گُلت رنگی و بویی می‌رسد؟
یا به این خوش می کنی خاطر، که گلزاریت هست؟

در طلسم دوستی، که اندر توأش تأثیر نیست
نسخه ها دارم، اشارت کن! اگر کاریت هست

بارِ حِرمان بَرنَتابَد خاطرِ نازک دلان
عُمر من، بَر جانِ وحشی نِه! اگر باریت هست

#عاشق_جگرسوخته
#وحشی‌_بافقی

@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

فلک زار و نزارم کردی آخر
جدا از گلعُذارم کردی آخر

میان تخته‌ی نردِ محبت
شش و پنجی بکارم کردی آخر

#بابا_طاهر
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

عشق شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد

فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد

جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد

نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد

چون عراقی را درین ره خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد

#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

گُلش در زیرِ سنبل سایه پرور
نهالِ قامتش نخلی‌ست نوبر

ز عشقِ آن گُلِ رعنا همه شب
چو بلبل ناله و افغان برآور

#بابا_طاهر
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد

خیال دانه‌ی خال مهی اسیرم ساخت
که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد

شهید خنجر مژگان شاهدی شده‌ام
که زنده کُشته‌ی خود را به زخم دیگر کرد

مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی :
که هرچه کرد به من آن دو چشم کافر کرد

به جان رسیده‌ام از دست ساده‌لوحی دل
که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد

یکی ز حسرت روی تو چاک بر دل زد
یکی ز دامن کوی تو خاک بر سر کرد

یکی ز یاد قدت سرگذشت طوبا گفت
یکی ز شوق لبت گفتگوی کوثر کرد

یکی رخ تو شباهت به ماه تابان داد
یکی دهان تو نسبت به تنگ شکر کرد

یکی ز خط خوشت خانه را معطر ساخت
یکی ز ماه رخت دیده را منور کرد

گرفت زلف سیه تا رخ تو را گفتم
غلام زنگی شه روم را مسخر کرد

#فروغی_بسطامی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…

وحشی بافقی

تا به آخر نفسم تَرکِ تو در خاطر نیست
عشق خود نیست اگر تا نفسِ آخر نیست

اثر شیوه‌ی منظور کند هر چه کند:
میلِ این فتنه نخست از طرفِ ناظر نیست

عیب مجنون مکن ای منکرِ لیلی که ز دور
حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست

دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور
در کمین‌گاه نظر غمزه مگر حاضر نیست

همه جا جلوه‌ی حُسن تو و مشتاق وصال
همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست

وحشی آن چشم کز او نیست ترا پای گریز
بست چون پای تو بی‌سلسله گر ساحر نیست


#عاشق_جگرسوخته
#وحشی‌_بافقی
@Wahshi_Bafghi

Читать полностью…
Subscribe to a channel