9308
﷽ ★. ★. ★. وحشی بافقی مَرد سوز و درد، عشق و تنهایی... شاعر شماره یک ترکیب بند پارسی و غزلسرای بزرگ غزلهای عاشقانه ★. دل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشد یکی جوهر نثار آید یکی گوهر فشان باشد #وحشیبافقی @P_A_R_Si
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم از او تازیانهای !
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
به طوفِ کعبه منِ خاکسار خواهم رفت
ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت
اگر به باغ روم بهرِ دیدن گل و سرو
به یاد قامت آن گلعُذار خواهم رفت
جدا ز یار چه باشم در این دیار مقیم؟
چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت
مرا به میکده ای محتسب رجوعی نیست
اگر روم پی دفع خمار خواهم رفت
به رهگذارش اگر خاک ره شود سر من
کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
ای چشمِ تو دلفریب و جادو
در چشمِ تو خیره چشمِ آهو
در چشمِ منی و غایب از چشم
زان چشم همیکنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بُردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست
تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب
چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد
چشمی و هزار دانه لولو
#سعدیشیرینسخن
@Wahshi_Bafghi
🎁🎁🎁
💎برترین کانالهای تلگرام:
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...!
@hharfe_del
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت؟
آن ناز نگه دزد که پاس نظرش داشت؟
فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم
صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت
بلبل گله میکرد ز گل دوش به سد رنگ
گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت
این عشق بلائیست، شنیدی که چها دید
یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت
بر هر که شنیدم که غضب کرد زمانه
دیدم که به زندان تو بیداد گرش داشت
این طی مکان بین که ز هرجا که برون تاخت
وحشی نگران بود و سر رهگذرش داشت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هر چه کردم عاقبت آنم گرفت
#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi
میتوانم بود بی تو ، تابِ تنهاییم هست
امتحانِ صبر خود کردم شکیبایم هست
حفظِ ناموس تو منظور است میدانی تو هم
ورنه سد تقریب خوب از بهرِ رسواییم هست
سوی تو گویم نخواهد آمد اما میشنو
ایستاده بر درِ دل سد تقاضاییم هست
نی همین دادِ تغافل میدهد خود رای من
اندکی هم در مقام رشک فرماییم هست
گر شراب اینست کاندر کاسهی من میرود
پُر خماری در پی این باده پیماییم هست
گرچه هیچم نیستم همچون رقیبان در به در
امتیازی از هوسناکان هر جاییم هست
وحشیم من کی مرا وحشت گذارد پیش تو
گر چه میدانم که در بزم تو گنجاییم هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست
صبر در میبندند اما نیستم ایمن ز شوق
خانهی پر رخنهی کوتاه دیواریم هست
گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد
چاره خود کردهام جان جگر خواریم هست
کی گریزم از درت اما ز من غافل مباش
گر توام خواهیکه بفروشی خریداریم هست
گرچه ناید بندهای چون من به کار کس ولی
نقش دیوارم ولیکن پای رفتاریم هست
جز درِ دولتسرای وصل تو هر جا روم
در حسابی هستم و قدری و مقداریم هست
حرمتِ من گر نداری حرمتِ عشقم بدار
خود اگر هیچم دل و طبع وفا داریم هست
کوری چشم رقیبان زان گلستان امید
نیست گر دامان پُر گُل چشم پرخاریم هست
وحشی اظهار وفا کردست خون او مریز
ور مدد خواهی به خون دست آشنا یاریم هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد
شب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد
مو به مو بندهی آن زلف سیه خواهم شد
سال ها خواجگی دور قمر خواهم کرد
با خَمِ ابروی او نَردِ هوس خواهم باخت
پیش شمشیر بلا سینه سپر خواهم کرد
گندم خال وی از جنت او خواهم چید
من هم از روی صفا کار پدر خواهم کرد
زان لب تنگ شکربار سخن خواهم گفت
همهی شهر پر از تنگ شکر خواهم کرد
هم ز خاک در او سوی سفر خواهم رفت
هم لب خشک به آب مژه تر خواهم کرد
خون دل در غم یاقوت لبش خواهم ریخت
دیده را غرقه به خونآب جگر خواهم کرد
آخر از دست غمش چاک به دل خواهم زد
عاقبت از ستمش خاک به سر خواهم کرد
دل به زنار سر زلف بتان خواهم بست
خویشتن را به ره کفر سمر خواهم کرد
نعره خواهم زد و در دشت جنون خواهم تاخت
شعله خواهم شد و در سنگ اثر خواهم کرد
گر فروغی رخ او بار دیگر خواهم برد
کی به جز دادن جان کار دگر خواهم کرد
#فروغی_بسطامی
@Wahshi_Bafghi
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث از من دلسوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
دل شوریدهی ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت
#سعدیشیرینسخن
@Wahshi_Bafghi
پر گشت دل از رازِ نهانی که مرا هست
نامحرمِ راز است زبانی که مرا هست
با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت
از درد همین است فغانی که مرا هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندر آیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
#سعدیشیرینسخن
@Wahshi_Bafghi
عاشقِ یک رنگ را یارِ وفادار هست
بندهی شایسته نیست ورنه خریدار هست
میرسدت ای پسر بر همه کس ناز کن
حُسن و جمال تو را ناز تو در کار هست
گر چه لبت میدهد مژدهی حلوای صبح
مانده همان زهر چشم تلخی گفتار هست
لازمهی عاشقیست رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست
وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شکر که جان تو را طاقت آزار هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت جز در خیال ناید
اندیشهی وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد
دل کز تو بوی یابد، در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ بیند، اندر جهان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد؟
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق تو بمیرد
وآنگه در آستانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی کوی تو جای یابد
نشناخت او که آخر جایی چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
گر جان شود عراقی، اندر میان نگنجد
#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi
🔮🔮🔮
💎برترین کانالهای تلگرام:
آموزش ماساژ ویوگا
@yougasozok
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
روی بنمای که تا پیش رُخت جان بدهم
چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟
در سرم نیست به جز دیدنِ تو سودایی
در دلم نیست به جز پیش تو مردن هوسی
پیش از آن کز تو مرا جان به لب آید ناگاه
نظری کن تو مرا عمر نمانده است بسی
تو خود انصاف بده بلبل جان مشتاق
بیگلستان رُخت چند تپد در قفسی؟
آتش هجر تو پنهان جگرم میسوزد
لیکن از بیم نیارم که برآرم نفسی
مکن از خاک سر کوی عراقی را دور
باش، گو کم نشود قیمت گوهر ز خسی
#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi
ز پیشِ دیده تا جانانِ من رفت
تو پنداری که از تن جانِ من رفت
اگر خود همره جانان نرفتم
ولی فرسنگها افغانِ من رفت
سر و سامان مجو از من چو رفتی
تو چون رفتی سر و سامانِ من رفت
چه دید از من که چون برهم زدم چشم
چو اشک از دیدهی گریانِ من رفت
از آن پیچم به خود چون مار وحشی
که گنج کلبهی ویرانِ من رفت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
رسید و آن خَمِ ابرو بلند کرد و گذشت
تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت
نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد
تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت
به جذبهی نگهی کز پیش کشان میبرد
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت
کرشمهای که جنون آورد تعقل آن
بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت
یکی قبول نکرد از هزار تحفهی جان
بهانه غمزهی مشکل پسند کرد و گذشت
که بود این که ز چشم بدش گزند مباد
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت
رسید و باز به اندک ترحمی وحشی
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمار درد عشق بهبودی نداشت
بود روزی آن عنایتها که باما مینمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت
دوش کامد با رقیبان مست و خنجر میکشید
غیر قصد کشتن ما هیچ مقصودی نداشت
عشق غالب گشت اگر در بزم او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کاشتی دودی نداشت
جای خود در بزم خوبان شمعسان چون گرم کرد
آنکه اشک گرم و آه آتش آلودی نداشت
داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یکدمش سودی نداشت
وحشی از درد محبت لذتی چندان نیافت
هرکه جسمی ریش و جان درد فرسودی نداشت
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
تو جفا کن که از این سوی وفاداری هست
طاقت و صبرِ مرا حوصلهی خواری هست
با دلم هر چه توان کرد بکُن تا بکشد
کز من و جان منش نیز مددکاری هست
میخرم مایه هر شکوه به سد شکر ز تو
من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست
گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند
آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست
ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گُل
ور نه در شهر بسی لعبت بازاری هست
شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی
که درازست شب حسرت و بیداری هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که درین دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بُدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سَرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
#سعدیشیرینسخن
@Wahshi_Bafghi
قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
خوبی و فرخندگی جمله درین فال هست
حال نکو بگذرد، بخت مددها کند
طالع خود دیدهام، شاهد این حال هست
داد منجم نوید، گفت که با اخترت
ذلت پارینه رفت ، عزت امسال هست
داد مریض مرا مژدهی صحت طبیب
گرچه هنوز اندکی مضطرب احوال هست
طایر اقبال من شهپر دولت دماند
رخصت پرواز نیست ورنه پر و بال هست
بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز دنبال هست
وحشی و اقصای دیر کز طرف میکده
دردسر قال نیست ، سر خوشی حال هست
#وحشی_بافقی
#عاشق_جگرسوخته
@Wahshi_Bafghi
♥️✨
گلهای دارم از تو و گلهای :
که نگنجد به هیچ حوصلهای
گلهای دود در دماغم از آن
گلهای باد بر چراغم از آن
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
بر من ای دل بند جان نتوان نهاد
شور در دیوانگان نتوان نهاد
های و هویی در فلک نتوان فکند
شر و شوری در جهان نتوان نهاد
چون پریشانی سر زلفت کند
سلسله بر پای جان نتوان نهاد
چون خرابی چشم مستت میکند
جرم بر دور زمان نتوان نهاد
عشق تو مهمان و ما را هیچ نه
هیچ پیش میهمان نتوان نهاد
نیم جانی پیش او نتوان کشید
پیش سیمرغ استخوان نتوان نهاد
گرچه گهگه وعدهی وصلم دهد
غمزهی تو، دل بر آن نتوان نهاد
گویمت: بوسی به جانی، گوییم:
بر لبم لب رایگان نتوان نهاد
بر سر خوان لبت، خود بیجگر
لقمهای خوش در دهان نتوان نهاد
بر دلم بار غمت چندین منه
برکهی کوه گران نتوان نهاد
شب در دل میزدم، مهر تو گفت:
زود پابر آسمان نتوان نهاد
تا تو را در دل هوای جان بود
پای بر آب روان نتوان نهاد
تات وجهی روشن است این هفتخوان
پیش تو بس هشت خوان نتوان نهاد
ور عراقی محرم این حرف نیست
راز با او در میان نتوان نهاد
#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi
می نماید چند روزی شد، که آزاریت هست
غالباً دل در کف چون خود ستم کاریت هست
در گُلستانی نمی جُنبی چو شاخ گُل زجای
میتوان دانست که اندر پای دل خاریت هست
چارهٔ خود کن! اگر بیچاره سوزی همچو توست
وای بر جانت! اگر مانند خود یاریت هست
عشقبازان، راز داران هَمَند، از من مپوش!
همچو من بی عزّتی؟ یا قَدر و مقداریت هست؟
چونی از شاخ گُلت رنگی و بویی میرسد؟
یا به این خوش می کنی خاطر، که گلزاریت هست؟
در طلسم دوستی، که اندر توأش تأثیر نیست
نسخه ها دارم، اشارت کن! اگر کاریت هست
بارِ حِرمان بَرنَتابَد خاطرِ نازک دلان
عُمر من، بَر جانِ وحشی نِه! اگر باریت هست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi
فلک زار و نزارم کردی آخر
جدا از گلعُذارم کردی آخر
میان تختهی نردِ محبت
شش و پنجی بکارم کردی آخر
#بابا_طاهر
@Wahshi_Bafghi
عشق شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد
فتنهای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد
جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد
نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد
چون عراقی را درین ره خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد
#فخرالدین_عراقی
@Wahshi_Bafghi
گُلش در زیرِ سنبل سایه پرور
نهالِ قامتش نخلیست نوبر
ز عشقِ آن گُلِ رعنا همه شب
چو بلبل ناله و افغان برآور
#بابا_طاهر
@Wahshi_Bafghi
شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد
خیال دانهی خال مهی اسیرم ساخت
که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد
شهید خنجر مژگان شاهدی شدهام
که زنده کُشتهی خود را به زخم دیگر کرد
مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی :
که هرچه کرد به من آن دو چشم کافر کرد
به جان رسیدهام از دست سادهلوحی دل
که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد
یکی ز حسرت روی تو چاک بر دل زد
یکی ز دامن کوی تو خاک بر سر کرد
یکی ز یاد قدت سرگذشت طوبا گفت
یکی ز شوق لبت گفتگوی کوثر کرد
یکی رخ تو شباهت به ماه تابان داد
یکی دهان تو نسبت به تنگ شکر کرد
یکی ز خط خوشت خانه را معطر ساخت
یکی ز ماه رخت دیده را منور کرد
گرفت زلف سیه تا رخ تو را گفتم
غلام زنگی شه روم را مسخر کرد
#فروغی_بسطامی
@Wahshi_Bafghi
تا به آخر نفسم تَرکِ تو در خاطر نیست
عشق خود نیست اگر تا نفسِ آخر نیست
اثر شیوهی منظور کند هر چه کند:
میلِ این فتنه نخست از طرفِ ناظر نیست
عیب مجنون مکن ای منکرِ لیلی که ز دور
حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست
دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور
در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست
همه جا جلوهی حُسن تو و مشتاق وصال
همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست
وحشی آن چشم کز او نیست ترا پای گریز
بست چون پای تو بیسلسله گر ساحر نیست
#عاشق_جگرسوخته
#وحشی_بافقی
@Wahshi_Bafghi