357
آموتخانه = خانهی آموختن ِ مردم عکسخانه/ قدیمیخانه / کتابخانه قزوین. رودبار الموت غربی (دیلمستان). روستای میلَک. خیابان جارمحله. کوچهی آموتخانه، فرعی عزیز و نگار. پلاک ۱۱۳ instagram.com/aamoutkhaneh تماس @aamoutpub 🌸سایت کتابفروشی آموت aamout.ir
البته ثبت ملی باغستان سنتی در سال ۱۳۹۳ توسط ادارهٔ میراث فرهنگی بسیار بازدارنده بوده است.
یکی از بزرگترین چالشها در ثبت تاریخ شفاهی، آمیختگی حافظهٔ راویان با توهم، نوستالژی، مبالغه یا افسانهسازی است. متد و ابزار سنجش شما برای تفکیک واقعیت تاریخی از برساختههای ذهنی راویان و راستیآزمایی این دادهها چه بود؟
با پیشفرض سؤال شما موافق نیستم؛ معتقدم کار انجامشده در این کتابها تاریخ شفاهی نیست. در تاریخ شفاهی به نظرم دنبال ثبت واقعیت در فلان نقطهٔ مشخص از تاریخ هستیم و علاوه بر آن، فلان رویداد تاریخی را پیگیری میکنیم؛ در حالی که من در هر سه کتابم بیشتر سعی داشتهام دانش، تکنولوژی بومی، مناسک و آیینهای اعضای جامعهٔ مورد مطالعه را در یک فرایند طولانیمدت و نه در ماه و سال مشخص ثبت کنم. در واقع ادعای ثبت یک رخداد تاریخی را نداشتهام که بهتبع آن نیاز به راستیآزمایی داشته باشم.
و سؤال آخر؛ با توجه به پایان جلد اول «فنودیها» و اعلام انتشار جلد دوم، افق بعدی پروژههای شما چیست؟ با توجه به اینکه حاملان اصیل این خردهروایتها و دانشهای سنتی بهسرعت در حال ترک ما هستند، کدام فضاهای زیستی یا میراثهای ناملموس را نیازمند مداخله و ثبت فوری با این روش میدانید؟
عجالتاً در حال گردآوری داده برای جلد دوم فنودیها هستیم. میدان باغستان آنقدر نگفته دارد که برای نوشتن از آن، به نظرم یک عمر هم کم است. به همین خاطر در همین فیلد میمانم؛ اما کاری که همزمان در دست دارم، شناسایی و بازنویسی اسناد برخی از موقوفات شهر قزوین است. در اینجا ما با شهری خاندانمحور مواجهیم؛ بعضی از خاندانهای مهم و اثرگذارِ شهر موقوفه دارند. بهواسطهٔ مطالعهٔ اسناد موقوفات میتوان به شناختی از خاندانها رسید. با شناخت خاندانها میتوانیم به فهم بهتری از شهر دسترسی پیدا کنیم و بهواسطهٔ درک شهر میتوانیم تعریف دقیقتری از باغستان سنتی بدهیم؛ چون همانطور که پیشتر گفتم، هزاران سال است که باغستان و شهر از هم جدا نبوده و با هم ارتباط ارگانیک داشتهاند.
@aamoutkhaneh
هویتِ تاریخی قزوین و الموت در گفتگو با فرشته بهرامی، مردمنگار:
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی، مردمنگار و پژوهشگر گفت:«با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند.»
سرویس اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: پژوهش در زیستبومهای سنتی و ثبت حافظه زیسته جوامع محلی، بیش از هر چیز مستلزم صبوری در میدان و شنیدن صداهایی است که زیر چرخدندههای توسعه مدرن رو به خاموشی میروند. فرشته بهرامی در منظومه سهگانه پژوهشی خود، دست بر نقاطی گذاشته که در مرز زوال و دگرگونی ایستادهاند؛ او از واکاوی باورها، آیینها و تقدسبخشی به پدیدههای طبیعی در کوهستانهای الموت (در کتاب «نَظَرکرده») آغاز میکند، سپس به کالبد رازآلود، اندرونی و مناسبات اجتماعیِ ازدسترفته گرمابههای عمومی قزوین (در کتاب «حمامهای خاموش») سرک میکشد، و در واپسین اثر خود، دانش بومی، تکنولوژی سنتی و شبکهٔ زیستی باغداران کهنسال را (در جلد نخست کتاب «فنودیها») به ثبت میرساند. وجه اشتراک این سه اثر، تعهد مؤلف به حضور درازمدت در میدان، پرهیز از نگاه توریستی و بیرونی، و وفاداری به جهانبینی راویانی است که با زبان بومی خود جهان را فهم و اداره میکردهاند.
در روزگاری که هجوم توسعه نامتوازن، تخریب زیستبوم باغستان کهن قزوین و گسست نسلی، پیوند تاریخی شهر و انسان را با اقلیم کهن خود تهدید میکند، بازخوانی این آثار نهتنها از منظر مردمنگاری، بلکه بهمثابه امکانی برای بازیابی دانش سازگاری با محیط و بازتولید سرمایه اجتماعی اهمیت مییابد. برای روشنتر شدن بیشتر این موضوع و محتوای کتابها، با نویسنده آنها، فرشته بهرامی، گفتگویی انجام دادهام که در ادامه میخوانید:
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی
شما در سه اثرتان با سه جهان و بافت کاملاً متفاوت روبهرو بودهاید: کوهستانهای الموت (کتاب «نَظَرکرده»)، فضای بسته و حریمدار حمامها (کتاب «حمامهای خاموش») و جامعه سنتی و صنفی باغبانان (کتاب «فنودیها»). متدولوژی میدانی شما برای ورود به این فضاهای سنتی و شکستن مقاومت راویان چه بود؟ چطور توانستید اعتماد دخوها، متولیان و سالخوردگان را جلب کنید تا لایههای درونی، باورها و مناسبات محرمانهشان را روایت کنند؟
در هر سه اثر از مطالعه اسنادی و میدانی استفاده کردم. روشم در مطالعه میدانی، که به یک معنا گاه در وهله اول اکتشافی هم بود، مشاهده مستقیم و غیرمستقیم (مثلاً در مورد فنودیها، آن هم در ابتدای کار، خودم را همکار عمرانی مهدی حاجیکریمی معرفی کردم تا بهعنوان یک زن که وارد اندرونیِ مردها شده به میدان شوک وارد نکنم)، مشاهدهٔ مشارکتی (بهعنوان مثال در نَظَرکرده) و انواع مصاحبهٔ غیررسمی، عمیق و بعضاً ساختاریافته، و روش گلولهبرفی (بیشتر در حمامهای خاموش) بود. کار میدانی اساساً زمانبر است؛ این موضوع در مورد هر سه اثر صدق میکرد. لازم بود چندین سال پشتسرهم با میدان معاشرت کنم تا بتوانم بهعنوان یک عنصر بیرونی محو و نامرئی شوم، طوری که دیگر به تعبیر شما مقاومتی در راویان نبینم و اعتماد بسازم. البته در مورد کار اول یعنی نَظَرکرده، روابط خویشاوندی و خانهخواهی و خانهخدایی و در نتیجهٔ آن اعتماد قبلی، از ابتدا در بیشتر لحظات پژوهش وجود داشت و این سرمایهٔ اولیه، راه را برای صمیمیت با راوی بهشدت هموارتر میکرد. نگفته نگذارم مادرم را بهعنوان حلقهٔ واسط بین من و اطلاعرسانها و صد البته دستیار پژوهشی و همینطور لَهلَهِ دخترم در نَظَرکرده در کنارم داشتم.
در ساختار کارهای شما، مخصوصاً در کتاب «فنودیها»، اصرار ویژهای بر ثبت عین کلمات و اصطلاحات محلی (مانند واژهٔ «فَند»، اسامی ابزارها و تقسیمبندیهای کهن) دیده میشود. روش شما در مواجهه با زبان و گویش چیست؟ چرا ثبت این اصطلاحات را صرفاً یک کار لغتنامهای ندانسته و آن را مخزن تکنولوژی بومی و جهانبینی باغداران و پیشهوران میدانید؟
یاد گرفتهام کلمات و مفاهیم را از متنشان جدا نکنم و به مختصات آن مفاهیم در تاریخ و جغرافیا وفادار بمانم؛ زبان و گویش، زمانمند و مکانمند است و در خلاء شکل نمیگیرد. فرهنگ لغت این دو بُعد را در کلمات عقیم میکند. مهم است بانک مفاهیم هر جامعهٔ محلی و هر فرهنگ و خردهفرهنگی را با قید زمان و مکانش حفظ کنیم.
ادامه 👇🏻
اولین خبری که از من و افشین دربارهٔ گردآوری #قصه_های_سرزمین_الموت در خبرگزاری میراث منتشر شد، به گمانم سال ۱۳۸۴ بود. برداشته بودند یک عکس از قلعهٔ الموت گذاشته بودند تنگاش.
زنگ زدم به دبیر فرهنگی خبرگزاری و گفتم «شناختتون از رودباروالموت فقط قلعه است؟»
انگار که بزرگترین لطف دنیا را بهم کرده باشد، گفت «که چی؟»
گفتم «خبرت دربارهٔ قصههای مردم رودباروالموت است و بعد عکس قلعهٔ الموت کار کردی؟»
بندهٔ خدا فکر کرده بود منظورم این است که عکس من و افشین را چرا کار نکردی. تا اومد گرای عوضی بدهد، گفتم «با سردبیرتون صحبت میکنم.»
تماس گرفتم با دبیر تحریریه. برایش توضیح دادم. قانع شد. گفت «چه عکسی بگذاریم؟»
و من عکسی از پیرمردی فرستادم که یک پتوی لیلینشان پشت سرش بود و گویی مرد، قصههایی را که کلمهکلمه برای ما پرواز میداد، خودش در آن زندگی میکرد.
با افشین، دو سال و نیم پابند قصههای الموت ماندیم: از پیچبن شروع کردیم تا زوارک (به عنوان مرحلهٔ اول قصههای سرزمین الموت) و بعد ادامه دادیم تا رسیدیم به شهرک (مرحلهٔ دوم).
قرارمان بود ادامه دهیم. که نشد. به هر دلیلی. خانم چوبک، دستمان را باز گذاشته بود و قرارمان فقط تحویل دادن قصههای مردم بود؛ مکتوب.
به عادت همیشهام، نوار کاست داشتم و ضبط صوت و البته یک دوربین دیجیتال جیفایو که عکس هم میگرفتم و گاهی هم فیلم.
خوابگاهمان پایگاه الموت بود و خانم چوبک، اولینبار از دیدن عکسهای روزانهام ذوق کرد.
قصهها ماندند و ماندند و سرآخر در جایی منتشر شدند که خیلی مایل نبودم. یک ناشر ناشناس و با حمایت میراث قزوین. و همان هم شد که به دلم بد آمده بود. کتاب منتشر شد و مدتی بعد، بعد از زمین زدن رئیس میراث فرهنگی وقت قزوین، این مجموعه سهجلدی هم توقیف شد و ماند پشت میلههای زندان زیرزمین میراث فرهنگی؛ و تا الان در آن سیاهچاله گرفتار است و کسی هم برای آزادیشان اقدامی نکرده.
این روزها خوشحالم، نه به عنوان یک الموتی که به عنوان یک ایرانی که قلعههای الموت ثبت جهانی شدند. خیلیها فکر میکنند فقط قلعهٔ حسن صباح در گازرخان ثبت شده، که اشتباه میکنند. تا جایی که در خبرها دیدم هفت قلعه ثبت شده؛ از جمله «قلعهٔ لمبسر» که کنار زادگاهم نشسته و در داستانهای #خاموشان آمده. و البته این هفت قلعه، بخشی از آن بیش از پنجاه قلعهای است که دکتر ستوده در کتاب #قلاع_اسماعیله بهشان اشاره میکند.
@aamoutkhaneh
پیام تبریک خانم دکتر حمیده چوبک
برای ثبت جهانی قلعه الموت
@aamoutkhaneh
قلعه الموت ثبت جهانی شد
کمیته میراث فرهنگی یونسکو در چهلوهشتمین اجلاس خود در بوسان کره جنوبی، مجموعه تاریخی «قلعه الموت و استحکامات وابسته» را در فهرست میراث جهانی ثبت کرد.
@aamoutkhaneh
عجیب یاد پاشقهخاله افتادم
و دلم براش تنگ شد
بیست سال است روی دنیا را ندیده
@aamoutkhaneh
هفتهشتروزي مثل بقيه مملكت تعطيل بوديم اون هفته نه، اون يكي هفته.
وقتي برگشتيم، تمام گلدانهاي بيرون كتابفروشي در آستانهي تمامشدن بودند و برگسوزان.
ريشهدارترها با يك دور آبنوشي، برگشتند و با طراوت شدند.
امساليها، برگشان سوخته بود و ريختند؛ گفتم مُردند و تمام.
با اينحال نكندمشان از گلدان.
آب دادم به گلدانها.
از روز دوشنبهي اون هفته، نشانهي زندگي ِ دوباره را ديدم درشان.
مخصوصا اين يكي كه نميدانم خرمالو است يا چي؟
چند تا ازش عكس ميگذارم؛ اولي امروز است و به ترتيب روزهاي قبلترش.
زندگي شايد همين باشد
همين كه ديديد
و البته كه مرگ.
@aamoutkhaneh
تصویر محوی از روزی دارم که استادکار هنرمند وسط سیمانکاری شروع کرد به نقاشی کردن؛ سی و یکی دو سال پیش.
سوند بابا را خالی میکنم، برای فرار از بوی مرگ، مینشینم توی هوای زندهی حیاط. چشمم میچرخد روی این طرحها.
برمیگردم داخل خانه که پدر یک سال و نیم است، جز برای حمام و بیمارستان، همانجا افتاده؛ روی تخت.
ازش میپرسم اون استادکار حیاط اسمش چی بود؟
پدر چشم بالا میاندازد که من یادم نیست دیشب چی خوردم.
مادر که یک دست عصا را گرفته و با دستی دیگر دیوار آشپزخانه را گرفته نیفتد، میگوید: کوشکدری بود، بالاتر از امامزاده محمد.
پدر میگوید: آها. دو تا برادر بودند، میرزا و علیخان. مدرسه و حمام میلک را هم اینها درست کردند ...
و الان یک ربع است دارد داستان زندگیشان را میگوید و انگارنهانگار تمام شب از مرگ گفت و گفته و یک سال و شش ماه است به این روز است ...
سیودو سال پیش، یکروز شاگرد اوسعلیخان سیمانکار بودم دیدمش و حالا ...
پدرم میگوید میرزا مْرد اما علیخان، زنده است
و توی سرم کلمهها میمیرند و زنده میشوند هر صبح و هر شام.
@aamoutkhaneh
زندهیاد پارکوهی هارطونیان، نمایشگاه کتاب ۱۴۰۴ آمد غرفه آموت و گفت: خاما را دوست داشتم
زاهو را برد و قرار بود بیاید کتابفروشی تا ... که خود خاموشان شد
@aamoutkhaneh
هفت شبانهروز بود خواب میدید هفت کوزهای که به هفت چشمه میبرد، به جای آب، خون در آن پر میشود و هفتبار که کوزهها میشکنند، آب چشمهها دوباره برمیگردد و دیگر خون در آنها جوش نمیزند…
#بیوه_کشی
@aamout
Saina Alikhani is an Iranian soprano based in Montréal. Raised in a literary household, she has long been drawn to storytelling in its many forms. Her artistic work spans opera, contemporary music, multidisciplinary performance, and solo recital, with a particular interest in improvisation and creating engaging experiences for audiences.
A graduate of McGill University and currently pursuing a Master’s degree at the Conservatoire de musique de Montréal, her highlighted projects include the multidisciplinary theatre production VIRAN (The Destroyed), performances of contemporary Persian repertoire with the JAM Orchestra at the University of Toronto New Music Festival, and a leading role at the Vienna Summer Music Festival.
Rooted in the operatic tradition, she is particularly interested in projects that bring the classical voice into dialogue with contemporary forms of creation.
VIRAF2.0 at @fringemtl June 14–21
Tickets in bio
@aamoutkhaneh
مضاف بر این، بهعنوان دانشآموختهٔ علوم اجتماعی معتقدم کلام فرد جهانبینی وی را آشکار میکند؛ معلوم میکند کجا ایستاده و از کدام روزنه به جهان نگاه میکند.
در کتاب «نَظَرکرده» که با مقدمهٔ استاد عبدالرحمان عمادی بر مفهوم «ایرانشناسی دهقانی» همراه است، با انبوهی از نذرها، باورها و تقدسبخشی به درختان و چشمههای الموت مواجهیم. چگونه این باورها را از برچسب رایج «خرافه» جدا کردید و کارکرد آنها را در حفظ زیستبوم، انسجام اجتماعی و امنیت روانی جوامع روستایی استخراج کردید؟
کار من بهعنوان مردمنگار، توصیف وضعیت بود نه قضاوت راجع به درستی یا نادرستیِ باورهای دینی مردم و خرافه نامیدنشان. به این ترتیب میتوانستم نگاه افراد بومی را داخل گیومه بگذارم و نظر منِ پژوهشگر را از روایت آنها جدا کنم. در واقع آنچه در اینجا برای من اهمیت داشت، پرسش از چراییِ مناسک و باورها و کارکردشان در جامعهٔ محلی بود، نه درست و غلط بودنشان.
کتاب «حمامهای خاموش» سراغ پدیدهای رفته که با آمدن لولهکشی و حمامهای خانگی کاملاً منقرض شده است. روش شما برای بازسازیِ فضای زیسته و مناسک گمشدهای مانند آیینهای گذر (ازدواج، زایمان، عزا) از لابلای حافظهٔ خاکگرفتهٔ راویان چه بود؟ مرگ این کانونهای سنتی، چه تغییری در مناسبات اجتماعی و شبکهٔ ارتباطی زنان و مردان قزوین ایجاد کرد؟
با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند. البته در سالهای اخیر در پارهای موارد جایگزینهای مدرن پیدا شد؛ استخر جهت عروسیِ حمام، و کافه جهت تجدید دیدار و معاشرت، برخی از این مواردند.
در کتاب «فنودیها» شما سازوکار پیچیدهٔ تقسیم آب، مدیریت خاک و زیست سنتی باغستان را به ثبت رساندید. از خلال روایتهای دخوها و باغبانان کهنسال، به چه مدل بومیای از مدیریت بحران آب و سازگاری با طبیعت رسیدید؟ این یافتهها چه نقدی به ساختار توسعهٔ شهری معاصر و سیاستهای تخریبگر باغستان وارد میکند؟
البته در فنودیها صرفاً اشارهای گذرا به طومار آب شد؛ سندی دال بر تقسیم آب چهار رودخانهٔ فصلی بین محلات باغستان سنتی شهر و مدیریت پایدار زیستبوم. در آنجا بیشتر تلاش کردیم دانش بومی، زندگی فردی و اجتماعی باغداران، و ارتباط ارگانیک باغستان و شهر در گذشته را برجسته کنیم. هماکنون اما در حال تألیف کتابی با موضوع بازنویسی و بهروزرسانی طومار آب کهن باغستان بهعنوان یک مدل بومی مدیریت بحران آب، به تعبیر شما، هستیم که قرار است بهزودی منتشر شود.
اولین دستاندازی در باغستان سنتی برمیگردد به دههٔ ۱۳۱۰؛ همان سالهایی که قرار بود خطآهن برای اولینبار در ایران کشیده شود. بخشی از ریلها از وسط باغستان گذشت. همزمان، باغات حوالی ایستگاه راهآهن نیز نظیر «گَلهچاله» که در مسیر آمدوشد مسافران و سکنهٔ قزوین بود، تغییر کاربری داد و مسکونی شد. صنعتیشدن قزوین آسیب بعدی را به باغستان زد؛ از یک طرف تخریب برخی از محلات باغستان نظیر جورا، تاریک و هادیآباد و تبدیل به بافت مسکونی جهت اسکان مهاجرین جویای کار، و از طرفی دیگر کوچ نیروی انسانی باغستان به کارخانهجات صنعتی. همزمان با صنعتیشدن شهر، حفر چاه—که بعد از انقلاب ۵۷ به سونامی چاه مبدل شد—مکانیزهشدن کشاورزی و چرخش از باغداری به زراعت نیز ضربهای جدی به باغستان وارد کرد. ورود چاه، همچنین تغییر کاربری از باغداری به زراعت و ترک باغستان توسط باغداران را در خودِ باغستان در پی داشت که محلههایی مانند مطارخان، میرزاجواد، میرزاکوچک و… از آن جملهاند.
افزایش جمعیت و رشد شهر باعث تغییر بافتِ باغیِ محلههایی نظیر شابو، خَرَکآباد، ماریان، روحآباد، بلوکِ همواره، سورتُک و… به بافت مسکونی شد. توسعهٔ شهری و مماسشدن شهر با باغستان به محلههای آباد نیز ضربه زد؛ از یک جهت در محلات غربی باغستان مانند کَتآباد ایجاد ناامنی کرد و از جهتی دیگر باعث شد باغداران در این محلهها به طمع سود و تغییر کاربری و تبدیل باغ به زمین شهری، باغات را رها کنند تا نمنم بوتههای انگور و درختان پسته و بادام خشک شوند و از حَیِّز انتفاع بیفتند و راحتتر به بافت شهری ملحق شوند. انتقال خطوط لولهٔ گاز به قزوین در سال ۱۳۶۸ (که بعدها آسفالت شد و «نسیم شمال» نام گرفت) و اجرای طرحهای ملی نظیر میدان خلیج فارس و بلوار پیامبر اعظم در سالهای اخیر، دستاندازیهای بعدی به باغستان سنتی شهرند.
ادامه 👇🏻
به این تصویر خوب نگاه کنید
و در حافظهتان بسپارید
واکنش مادر قلعه الموت
و ۲۵ سال عاشقی این زن را نگاه کنید
و مسوولان دیگر را
در لحظهی اعلام ثبت جهانی قلعه الموت
دورتان بگردم دکتر #حمیده_چوبک
مدیر پایگاه فرهنگی الموت
@aamoutkhaneh
چند روز پیش بیمقدمه، پیامکی برای خانم دکتر حمیده چوبک نوشتم که «سلام خانم دکتر چوبک. یهو دلم براتون تنگ شد. دوستتون دارم. یوسف علیخانی.»
نمیدانم شاید دلتنگ روزهایی شدم که به لطف خانم دکتر، من و دوستم افشین، روستا به روستای رودباروالموت میرفتیم و قصه و نَقل ضبط میکردیم. قرار بود هفت مرحله پیش برویم که در همان مرحلهٔ دوم متوقف شد کار. و مرحلهٔ سوم را تنهایی ادامه دادم؛ شانزده روستای مراغستان را. و بعد یک مرحله هم دلی برای خودم کار کردم؛ ضبط قصههای مردم زادگاهم.
نمیدانم شاید به نظرم رسید، یک آدم چقدر میتواند عاشق یک جایی باشد که اینطور با تمام سختیهایش دوام بیاورد و منظورم فقط و فقط و فقط حمیدهٔ چوبک بود که میدانم اینسالها چه کشیده از دست مسوولان نفهم و روستاییان جاهل. برای همین شاید دلم برای تحملاش تنگ شد.
نمیدانم شاید هم بعد از بیستوچند سال دلم خواست دوباره بروم دنبال آن کار ناتمام قصههای مردم.
#قصه_های_سرزمین_الموت بعدها با پیگیری دکتر چوبک و حمایت محمدعلی حضرتی، رئیس وقت میراث فرهنگی قزوین در انتشارات طه منتشر شد؛ که بعد از زمینزدن حضرتی، هرکاری او کرده بود، زدند زمین و خبر دارم بیش از پانصد جلد از کتاب قصههای سرزمین الموت هم در زیرزمین میراث فرهنگی قزوین، زندانی است؛ شاید هم گذاشتند اونجا که عتیقه بشود!
چند ساعت بعد از پیامام، خانم دکتر یک پیام صوتی مفصل از واتساپ فرستاد و دلتنگیام را بیشتر کرد. گفته بود «الان برای ثبت پروندهٔ الموت در بوسان کره جنوبی هستم.»
و بعد خواسته بود دعا کنم که برایش نوشتم «تا شما هستید و شکوهِ الموت، دعا بیمعناست.»
یکبار سالها قبل در مراسمی به بهانهٔ الموت، دربارهٔ دکتر حمیدهٔ چوبک، جملهای گفتم که من نگفتم، آمد به سرم و حک شد. گفتم «این روزها حمیدهٔ چوبک، دنبال حسن صباح است و شکوه او، روزی دیگر، کسی دیگر، دنبال کاوش و پژوهش دربارهٔ حمیدهٔ چوبک خواهد بود؛ در خاک الموت.»
ثبت جهانی #قلعه_الموت را فقط و فقط و فقط به #حمیده_چوبک تبریک میگویم.
@aamoutkhaneh
🔸برشی از کتاب صوتی «خاموشان»
🔸کاری از نشر صوتی آوانامه
🔸اثر یوسف علیخانی
🔸با صدای یوسف علیخانی
🔹«خاموشان» کتاب قصههاست؛ قصه مردمانی که در روستاهای الموت زندگی میکنند و هر کدام، بارِ رنج، عشق، فقدان، انتظار و امید را بر دوش میکشند. در این جهان، پیرها حافظهی روستا هستند، جوانها در جستوجوی فردا، و هر خانه، رازی ناگفته در دل خود دارد. یوسف علیخانی با زبانی سرشار از تصویر و موسیقی، روایتهایی خلق میکند که گاه لبخند بر لب مینشانند، گاه بغض به گلو میآورند و گاه خواننده را میان افسانه و واقعیت سرگردان میکنند؛ روایتهایی که بیش از هر چیز، از انسان و زیستن میگویند.
📲 نسخه کامل این کتاب صوتی را میتوانید هماکنون در اپلیکیشنهای کتابراه، طاقچه و فیدیبو بشنوید.
📢 آوانامه در فضای مجازی:
اینستاگرام | تلگرام | بله | ایتا | سایت
🆔@avanameh
این کیف برزنتی با افزودههای چرمی را چند سال پیش در جمعهبازار پروانه خریدم.
با ساینا رفته بودیم چرخی بزنیم و قرار بود برای او چیزهایی بخریم که بیشتر خریدها مال من شد و دخترجانم نهایت دو تا گردنبند بدلی و قاب عکس گرفت.
تازه جمعهبازار پروانه از جمهوری رفته بود تپههای عباسآباد. از گرما پختیم تا یک چرخ بزنیم و ...
بعد این کیف شد رفیق هر لحظهام.
اوایل کسی چیزی نمیگفت تا بعدش که یکی از اقوام گفت «خجالت نمیکشین کیف زنانه میگیرین دستتون؟»
همینطوریاش که این روزگار، بهمون شاخ داده، دو تا شاخ دیگه هم اضافه شد به سرم و گفتم «زنانه؟ ولی مردانه هست ها.»
قاعدتا باید میگذاشتمش کنار، اما رفیقتر شدم باهاش؛ شایدم چون زن ِ درونم قویتره.
دخترهای کتابفروشی پارسال لطف کردند و رفتند برایم کیف چرمی بسیار شیک و نویی خریدند که برای رونماییهای خاموشان که به این شهر و اون شهر میروم، کمی باکلاس باشم. دلم نیامد به حرفشان نروم و با کیف چرمی شیک گران رفتم.
اما فقط رونماییها را باهاش رفتم و وقتی برمیگشتم تهران و با کیف ِ خودم میآمدم کتابفروشی و باز هم سوژه شده بودم.
تا چند ماه پیش که دیدم زیپاش مرخص شده و دستههای چرمیاش وارفته.
رفتم سراغ تعمیرکار همیشگیام در اطاعتی جنوبی. گفتند هفت ماه پیش مهاجرت کرد کانادا.
این تعمیرکارهای افغانی را دوست دارم. باهاشون همکلام میشم و عجیب اینکه اغلب هم هزاره هستند.
یک روزگاری که مترجم گروه ماهواره روزنامه بودم، تخصصام افغانستان بود و عراق و فلسطین و برای همین تمام طوائف افغان را میشناسم و هر کدام را به گونهای دوست میدارم؛ هزاره و تاجیک و پشتون و ترکمن و ...
امروز سرچ دادم تعمیرکار کیف و کفش در مرزداران. اولین گزینه آقای حسنی آمد؛ نبش مرزداران و اشرفی. زنگ زدم. رفتم پیشاش. گفتم «هم زیپ را عوض کن و هم دسته را.»
نگاهی بهم کرد و گفت «چکارهای مهندس؟»
پرسیدم «هزارهای؟»
گفت «بله.»
گفتم «مینویسم.»
دسته را تعمیر کرد و چسب و واکس و روغن و دوخت و بهتر از روز اولاش شد.
زیپ را نگاه کرد. روندهاش را عوض کرد و گفت «حیفه. سالمه بقیهاش.»
خندیدم و گفتم «تو هم اینکاره نیستی انگار. میتونستی هر دو تا را عوض کنی و کلی پول بگیری.»
گفت «زیر آفتاب ننشستم که از مردم بدزدم.»
حالم امروز خوب نبود. نفس بلندی کشیدم و خوب شدم با دیدن این باشکوهمرد.
@aamoutkhaneh
دکتر مراد عنادی را از وقتی میشناسم که مجری برنامههای گفتگومحور سیاستخارجی تلویزیون بود. اعتراف میکنم ذوق میکردم یک الموتی را در این جایگاه میدیدم؛ مثل اعظم کریمی که مجری برنامههای فرهنگی بود یا آسیدقاسم بینیاز که باز مجری بود در تلویزیون و البته خیلیوقته در این جایگاه ندیدماش؛ ندیدمشان.
دکتر عنادی یک ویژگی خاص دارد که همیشه دوستش داشتم؛ محقق است و محقق حوزهی الموتشناسی. حتی وقتی مدیرعامل موسسهی جامجم شد، دست از تحقیق برنداشت و در این مدت کتاب فرمانروایان الموت را تالیف کرد.
چندباری لطف کرده و دعوتم کرده بود برای رفتن به جامجم. خیلی دوست داشتم بروم؛ چنان که چند سال پیش هم رفتم اما وقتی به روزنامهی جامجم رسیدم، قلبم درد گرفت. سالهایی از عمرم را در آن ساختمان یا مترجم عربی بودم یا خبرنگار فرهنگمردم یا مسوول صفحات ادبیات. اینبار که دعوتم کرد، بهانه آوردم که دستتنها هستم و نمیتوانم کتابفروشی را ببندم و نباشم.
خودش آمد؛ امروز آمد. نشستیم و گپ زدیم. ایدهای که این روزها دنبالش هست، ایدهی جذابی است که امیدوارم به نتیجهی دلخواهش برسد. کلی کتاب خرید از کتابفروشی و ...
@aamoutbookstore
خرافات همیشه نشانهی نادانی نیست، حاصل ِ زیست متفاوت است.
نمیدانم جملهی بالا را از جایی خواندم یا حاصل این روزهاییست که در آنیم.
شنبه، کلهی صبح، رفتم بانک؛ برای همان وامی که عرض کرده بودم. وقت برگشتن، یهو دیدم ماشینی دارد عقبعقب میرود، اولش فکر کردم راننده دارد که فوری دیدم کسی داخلش نیست و ماشین خودش دارد خیابان ِ کمی سرازیری را پایین میرود. دویدم پشتش را بگیرم اما نرسیدم و ماشین رفت و رفت و خورد به جدول کنار خیابان.
نزدیک شدم. راننده نداشت. معلوم بود ترمز دستی را نکشیده رانندهای که پارکاش کرده بود. از عجایب بود که نه به من خورد و نه به ماشین و آدمی و جدول، نگهدارش شد؛ و عجیبتر اینکه یک وجب با ماشینی که کنار جدول پارک بود، فاصله داشت و نخورده بود بهش.
خیالاتم به حرکت آمد که اگر به من خورده بود؟ اگر به کس دیگری خورده بود، اگر رفته بود تا میدان چند قدم پایینتر ...
شنبه گذشت.
یکشنبه صبح تا آمدم بپیچم توی کوچهی کتابفروشی، ماشینی با سرعت آمد روبروم حاضر شد. عرق ِ سردی روی پیشانیام نشست که اگر من سرعت داشتم، در آن نقطهی کور چه که پیش میآمد!
و امروز دوشنبه، دیدم بوی بنزین توی ماشین پیچیده. قبل از اینکه بروم کتابفروشی، بردماش نشان استادکار دادم و گفتم «اون هفته، روغن که عوض کردم، بویی نبود، امروز حس کردم.»
استادکار رفت توی چال. گفت چیچیاش چهلکیلومتر بیشتر کار نمیکند. گاهی خودش میپُکد و گاهی با یک ضربه.
توی دلم گفتم «چهل که هیچ، هشتاد را هم رد کردم. ضربه هم تا دلت بخواد، در جادهها به خودم و ماشین خورده.»
گفت «باید بخوابد. تا غروب کار دارد.»
همان اولش هم گفت «حداقل ِ حداقل ۸ میلیون تومان خرج برمیدارد. بماند یا نه؟»
چاره نداشتم. سوئیچ را بهش دادم و پیاده راه افتادم سمت ِ کتابفروشی.
و کلاغی دیدم در نقطهی روشن ِ زندگی. تا گوشی را درآوردم که عکساش کنم، پرید و ...
ble.ir/aamoutkhaneh
وقتی کمکی از دستمان برنمیآید، بهتر است خاموش شویم. هیچ پزشکی حق ندارد با یاس ِ خود وضع بیمار را وخیمتر کند. این است که اباطیل مرا باید نابود کرد. من نور نیستم. درماندهای هستم که راهش را به میان خارها گم کرده است. من کوچهای بنبست هستم.
از گفتگوی گوستاو یانوش با فرانتس کافکا
ble.ir/aamoutkhaneh
پارکوهی هارطونیان، کتابدار برجسته ایران و فهرستنگار مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، دارفانی را وداع گفت
@aamoutkhaneh
کول یعنی شانه
کولیسر هم اضافهٔ مقلوب است (سرِ کول: سرِ شانه)
تادانه هم درختی است از تیرهٔ داغداغان و زبانگنجشکان
و تادانهٔ کولیسر، تادانهٔ روی تپهٔ روبروی زادگاهم بود.
از عجایب اینکه آنجا همیشه خنکترین هوا را داشت و هر کس قرار عاشقانهای داشت، از گرمای تابستان فراری بود، یا هرچی، قرارشان زیر درخت تادانه بود.
این سالهای آخر که ما مردمان بسیار فهیم شدهایم و یاد گرفتهایم باید لولهٔ آب بگذاریم از سر منبع تا باغمان که یک قطره آب هدر نرود، یکی از دلایل خشکشدن تادانهٔ کولیسر شد.
بگذریم از اینکه هر بار که به آنجا سر زدیم، یک گوشهٔ تن کولیسر و زیر درخت تادانه را کَنده بودند؛ لابد برای پیدا کردن قلب درخت و شاید هم گردنبند طلایی که خانم تادانه به گردن داشته
آخرین ضربهای هم که زدند، آتش کردن توی تنهٔ خالی تادانهدار بود.
تادانهٔ کولیسر حافظهٔ فرهنگی و زیستمحیطی مردمان زادگاهم بود.
#خاموشان سوگسرودهای است برای درختهایی چون تادانه، دردنامهای است برای توداران و پرندگان و پیرمردها و پیرزنان قصهگو که بیآنکه مجال پیدا کنند زندگیشان را بگویند، رفتند؛ خاموش شدند.
@aamoutkhaneh
#ساینا_علیخانی ، خواننده سوپرانوی ایرانی ساکن مونترآل. در خانوادهای اهل ادبیات رشد کرده، از سالها پیش به روایتگری و قصهگویی در شکلهای گوناگون آن علاقهمند بوده. فعالیت هنری او حوزههایی چون اپرا، موسیقی معاصر، اجراهای میانرشتهای و رسیتالهای تکنفره را دربر میگیرد و بهویژه به بداههپردازی و خلق تجربههای جذاب و تأثیرگذار برای مخاطبان علاقه دارد.
ساينا فارغالتحصیل دانشگاه مکگیل است و در حال حاضر در مقطع کارشناسی ارشد در کنسرواتوار موسیقی مونترآل تحصیل میکند. از جمله فعالیتهای برجسته او میتوان به اجرای نمایش میانرشتهای «ویران» (The Destroyed)، اجرای آثار موسیقی معاصر فارسی همراه با ارکستر JAM در جشنواره موسیقی نو دانشگاه تورنتو، و ایفای نقش اصلی در جشنواره تابستانی موسیقی وین اشاره کرد.
ساینا که ریشه در سنت اپرایی دارد، علاقه ویژهای به پروژههایی نشان میدهد که صدای کلاسیک را وارد گفتوگویی خلاق با شیوهها و قالبهای معاصر هنری میکنند.
VIRAF 2.0
مونترآل، ۱۴ تا ۲۱ ژوئن
تهیه بلیط
ble.ir/aamoutkhaneh