357
آموتخانه = خانهی آموختن ِ مردم عکسخانه/ قدیمیخانه / کتابخانه قزوین. رودبار الموت غربی (دیلمستان). روستای میلَک. خیابان جارمحله. کوچهی آموتخانه، فرعی عزیز و نگار. پلاک ۱۱۳ instagram.com/aamoutkhaneh تماس @aamoutpub 🌸سایت کتابفروشی آموت aamout.ir
چهلمین روز درگذشت
اعظمالسادات آیتیزادهی تنها
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴
در بهشت رضوان ِ بهبهان
@aamoutkhaneh
این روزها مدام یادم میرود.
همهچیز یادم میرود.
میروم تا آشپزخانه
و هرچی فکر میکنم برای چی رفتم یادم نمیآید.
با مکافات وصل میشوم به اینترنت
و یادم نیست برای چی آمدم.
این روزها
طوفان سکوت
در شنزار سرم
آرامآرام
میبردم و میراندم
و خواب ندارد
آنکه میکوبد
بر طبل سینهی چپام.
و فقط روی دیوار
خط میکشم؛
| | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | |
و امروز که ۱۲ دیماه است
و اینجا بهشترضوان نیست
و من چشم دارم
تا برسم به دوم بهمن فقط؛
فقط
@aamoutkhaneh
فرسکیتا
مادری
با جادویی زنانه
دخترها
این جادو را
به ارث میبرند
زندگی
سخت است
و جادو
همیشه
بها میخواهد.
#قلب_دوخته
(رمان خارجی)
نوشتهی کارول مارتینز
ترجمهی کامران حسینی
۴۰۸ صفحه | نشر آموت
سالی که سینمای جوان قزوین دوره میدیدم، سال اکران «مسافران» بود و ذوق ما که داریم برای بار دهم، این فیلم را با هم تحلیل میکنیم. بعد دوباره برگشتیم به «باشو غریبهی کوچک» و بعد فیلمهای دیگرش.
و منی که از تئاتر رفته بودم سمت سینما و با اینحال میدانستم جایام اینجا نیست و کارم کلمه است، پناه برده بودم به فیلمنامههایش؛ به نمایشنامههایش. و مشق ِ شبام شده بود گویی پاکنویس کردن «طومار شیخ شرزین» و «حقایقی درباره لیلا، دختر ادریس» و «مسافران» و «چهار صندوق» و «مرگ یزدگرد» و ...
تا اینکه در یکی از شبهای بخارا از نزدیک دیدماش. عکاس بودم مثلا اما یادم رفته بود عکاسی. نگاه میکردم بهش. چندباری که چشم در چشم شدیم، نهراسیدم ازش؛ برخلاف خیلی که آدم نمیتواند توی چشمهایشان نگاه کند.
و من میدیدم که این مرد چقدر در دلم جای دارد.
گذشت تا دورهی آخرالزمانی کرونا. از بخت ِ همراهام بود که با جوانی در بوکان آشنا شدم که یک هارد، پر از فیلم برایم فرستاد؛ دستهبندی شده و فولدر به فولدر و در هر کدام، تمام فیلمهای یک کارگردان؛ هم خارجی و هم ایرانی. و من و ساینا و ایرنا هر روز و هر شب، کارمان شده بود دیدن این فیلمها و بعد گفتگو دربارهشان و سهتایی عاشق «باشو غریبهی کوچک» شده بودیم و ...
الان دیدم آرمیتا گریه میکند که چه سالی شد سال ۱۴۰۴. و من که از شاملو کمک گرفتم و استوری گذاشتم «سال ِ بد | سال ِ باد | سال ِ اشک | سال شک ...» بهش گفتم «دخترم! خوش به حال بیضایی. الان داری عکس میگیری از این همه اثر ماندگار از استاد که بگذاری توی پیج کتابتاز. به این بخش فکر کن که کاش آدمی، همین اندازه ماندگار باشد و بعد برود.»
بعد گفتم «اصلا ببین آمدن و رفتناش را. ۵ دی ۱۳۱۷ | ۵ دی ۱۴۰۴. »
عکس را جوادجان آتشباری گرفته در شب #بهرام_بیضایی؛ سهشنبه ۵ دى ماه ۱۳۸۵. تالار بتهوون خانه هنرمندان
@aamoutkhaneh
داستانهای «قدمبخیر» را بین ساعتهای ۱۰ شب تا ۱ نیمهشب نوشتم؛ آنوقتها مترجم روزنامه انتخاب بودم و همیشه بعدازظهرکار. از سر کار که برمیگشتم، شام میخوردم و چرتی میزدم و بعد میرفتم به اتاقام؛ اتاقی که ایرنا کرده بود کتابخانه، از همان روز اول ازدواجمان؛ ۱۳۷۹.
داستانهای «اژدهاکشان» را اما صبحهای زود مینوشتم. آنوقتها دیگر مترجم جامجمآنلاین بودم و همیشه صبحکار. مینوشتم و بعد صبحانه و بعد میرفتم روزنامه؛ ۱۳۸۵.
«عروس بید» و داستانهایش را از ساعت ۶ غروب مینوشتم تا ۱۱ شب؛ در دفتر زندهیاد عمادی که مثلا شده بود دفتر نشر آموت؛ ۱۳۸۷.
«بیوهکشی» را در انبار نشر آموت نوشتم و اولین کسی که بعدش خواند، مهربانجان بود. آنوقتها مهربانجان نبود اسماش. همیشه مردد بودم بین گفتن ِ اعظم و خانم آیتی؛ ۱۳۹۱.
و بعد راهیام کرد به اتاقک بالای آموتخانه که «خاما» را بنویسم. دیده بود چند ساله گرفتارش هستم و نمیتوانم. گفت «برو! فقط ازش رد شو!» و نوشتمش؛ در چند سفر زمستان و بهار و تابستان ۹۵ و ۹۶.
تازه خاما منتشر شده بود که راهیام کرد که «برو الموت.» و رفتم. نشد. نتوانستم. شکستخورده برگشتم. قرار بود رمانی که قولش را بهش دادم، بنویسم که دستم به نوشتن رمان دیگری رفت که هزار کار پیش آمد و برگشتم. گفت «وقتاش نبود.» و سه سال رفتم تا سرآخر، در ۴۸ روز باریدم.
وقتی هم که داستانهای «خاموشان» نوشته شد، قرار بود همان رمانی که قولش را داده بودم، بنویسم که خاموشان آمد. خاموشان را در الموت و تهران و گیلان نوشتم؛ ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳.
و این بار آخر، دو روز قبل رفتناش، رفته بودم وفای به عهد کنم که رفت.
و حالا من یک هفته است آمدهام گیلان که مثلا قرضام را ادا کنم؛ همان رمان را. نشد. نمیتوانم. گاهی آنقدر تنگینفس میگیرم که میدوم بالکن، تا نفسام بالا بیاید.
گاهی قاب عکساش را میگذارم روبرویم. گاهی میگذارم روی تاقچه. گاهی میگذارم زیر تخت. گاهی میگویم نابودش کنم. گاهی ... در جنگام با خودم؛ مدام.
تمام دیروز و امروز را هیزم شکستم و هزار کار دیگر کردم که ننویسم.
و فردا صبح برمیگردم کتابفروشی.
تا شاید وقتی دیگر ...
اینجا
@aamoutkhaneh
جواد صفینژاد (۹ شهریور ۱۳۰۸-۲ دی ۱۴۰۴) انسانشناس، جغرافیدان ایرانی است. او برای پژوهشهایش در حوزهی اقوام و عشایر ایرانی شناختهشدهاست. صفینژاد برای نگارش اثری تحتعنوان کاریز در ایران و شیوههای سنتی بهرهگیری از آن برگزیدهی اولِ دهمین دورهی جشنوارهی بینالمللی فارابی و نیز برگزیدهی کتاب سال ایران شد. صفینژاد استاد بازنشسته گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هست.
جواد صفینژاد در ۹ شهریور ۱۳۰۸شمسی در شهر ری متولد شد. نیاکان او از لرهای بختیاری بودند. در سال ۱۳۳۲در رشته تاریخ و جغرافیا دانشگاه تهران پذیرفته شد و در سال ۱۳۳۶درجه لیسانس را دریافت کرد. سال ۱۳۴۵با همکاری نادر افشارنادری بخش مستقل مطالعات و تحقیقات عشایری را پایهگذاری کرد. او کاشف شیوه سنتی کشاورزی ایران «بُنه» است. همکاری با پژوهشکدههای متعدد علمی، انجام دهها طرح تحقیقاتی چون مطالعات میدانی در میان عشایر، تحقیق دربارهی سبزی کاری شهر ری و پیشینه جغرافیایی و تاریخی شمال خراسان و… از جمله فعالیتهای او است.
صفینژاد را پدر مطالعات و پژوهشهای «قنات» در ایران نامیدهاند؛ مردمشناسی ایلات و عشایر لُر و قشقایی از تخصصهای اوست.
برخی از آثار:
• طالب آباد
• مبانی جغرافیای انسانی
• نظام های آبیاری سنتی در ایران
• بنه (نظام های زراعتی سنتی در ایران)
• عشایر مرکزی ایران
• لرهای ایران
• کهن شهرها (تلخیص مسالک الممالک اصطخری)
• جهان نامه (بازنوسی جهان نامه بکران)
• خلیج فارس در نقشه های کهن
• نان سنگک
• کاریز در ایران
• ۹۰ روز با مقنیان
• اطلس ایلات کهگیلویه
/channel/aamoutkhaneh/6571
@aamoutkhaneh
چونان یکی
که دود
نه، آتش
از منخریناش
آمده از دیار قصهها
اما
راه دور چرا،
اینجا زمین است
و این
سگ ِ عموصادق
همسایهی دیوار به دیوار
در غروبی غمگین
@aamoutkhaneh
شب چلهتون مبارک
#سرزمین_از_هم_گسیخته
@aamoutkhaneh
همیشه هر جلسهای که در کتابفروشی برگزار میشد، بعدش تن و بدنام میلرزید که «مهربانجان چی میگه الان؟» و خوش به حال روزی که بعد جلسه، برایم مینوشتی «آفرین پسرجان. درخشیدی.» و حالا من منگام و گنگام و لال و کر و کور و هیچی نمیبینم و چون گمگشتهای بالبال میزنم دنبال نشانهای که بگویی تولد ۱۸ و ۸ امسال چطور بود.
وسط جلسه حس کردم میگی «بسه پسر! تولد نشر آموت و کتابفروشی است. چقدر بیراه میروی.» و هی مقاومت میکردم که «بیراه نمیروم. این بچهها همهشون عاشقات بودند. هیچکس به غیر ِ من ندیده بودت اما در همهشان زندهای تا همیشه. و امروز مجالی بود که ازت بگن.»
قبل از مراسم، یهو هوس کردم احمدرضا احمدی بشنوم؛ «در شب سرد زمستانی» نیما یوشیج. تا خواند و محمد نوری شروع کرد، پشت کردم به بچهها که نبینند اشکهایم را. این روزها جز آرمیتا، کسی ندیده اشکهایم را؛ و تو که ...
هنوز مراسم شروع نشده بود که آسیدمحسن بنیفاطمه و الهامخانم، همسر مهربانش آمدند. تا محسن را بغل کردم، زارم زار شد و ... یادت میاد چقدر دوست داشتی دوستداشتنام را؟
بعد هم یکییکی رفقا آمدند. این روزها دیده بودی که جیمانجان و آرمیتاجان چقدر خوب مهیای تولد میشدند و کنارشان زهرا و فاطمه و آیدا و سیمین و شقایق و فرزانه، پایهی این راه بودند.
هیچ دقت کردی امسال خیلی از مترجمان و نویسندگان ِ آموت آمده بودند: آرتمیس مسعودی و مریم مفتاحی و دکتر کیهان بهمنی و عباس زارعی و سیدرضا حسینی و فرشاد شالچیان و مریم رفیعی و منا اختیاری و سارا نجمآبادی و دکتر ساره خسروی و رفیع رفیعی و پروانه سراوانی و بهنام ناصح.
خانم آذر عالیپور هم پیام گذاشته بود که پیاماش را بخوانم. گوشی من لایو رفته بودند و...
حمیدخان چه ذوقی داشت وقتی ازت حرف زد. جیمانجان با چه کیفی گفت. دکتر مروت حرف زد. دخترات چه باشکوه ازت گفتند: مهشید و پناه و رعنا و لیلا و مهتاب و مبینا و نازنین و نگار و فرگل و زهرا و نفیسه و میترا و شبنم و ... جای حسام و محمد و حامد و رویا و خیلیها سبز بود؛ حسام ماموریت بود.
آقامحمدجواد و آقا آرمین چه خوب بودند. دیدی که. من چی میگم آخه.
آخر مراسم هم استاد ابراهیم کریمی، مدیر نشر دوستان و مدیرعامل اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران هم آمد؛ پارسال هم اومده بود. گفت «کاشکی این جلسات را فصلی بکنی!» و لابد تو هم میگویی «باید این کار را بکنی.»
من جای تو، از همه ممنونم که آمدند.
/channel/aamout/17817
@aamout
@aamoutbookstore
@aamoutkhaneh
نشان ِ ۸ و ۱۸
تعداد محدودی از این نشان
برای هجدهسالگی نشر آموت
و هشت سالگی کتابفروشی آموت
آماده شده
فردا چه کسانی صاحب این #کتابخانه_جادویی میشوند؟
@aamout
@aamoutbookstore
هر سال چنین وقتی همه به کاری بودند و رئیس که تو بودی، میگفتی «پوستر رو پرینت گرفتی؟» میگفتم «بله.» میگفتی «امشب خبرش رو منتشر میکنم.» بعد مثل هر سال تردیدم را بهت میگفتم که «واقعا کسی رو دعوت نکنیم؟» و محکم در یک کلمه میگفتی «نه.»
این تولدبازی را اولینبار بچههای آموت در نه سالگی آموت گرفتند؛ بیخبر. با خودشان هماهنگ کردند و یکییکی آمدند و من که یا در حال بار خالی کردن یا فاکتور زدن یا پیگیری آمادهسازی کتابها بودم، با تعجب نگاهشان کردم که «چی شده؟ چرا همهشون امروز اومدن؟» و بعد که جمع شدند، آخرین نفر با یک کیک پرتقالی و یک دستهگل نرگس آمد؛ گلی که بعد فهمیدم از طرف مهربانجان است.
دو سه سالی آمدند دفتر نشر آموت تا وقتی مجبورم کردی بدوم دنبال مجوز کتابفروشی. از ششماه قبل این صفحه را در اینستاگرام راه انداختی و مجبورم کردی مطلب بنویسم تا صفحه جان بگیرد و آنوقت چند روز قبل از افتتاحیه نوشتی «۲۸ آذرماه؛ کتابفروشی آموت.»
یادم هست برایت نوشتم «هیچ کس را دعوت نکردیم. هیچکس نمیاد.» خندیدی و وقتی ساعت دوازده شب از حال رفتم، خواندم که نوشتی «آقایی که میگفت کسی نمیاد. از ساعت چهار تا الان چند نفر آمدند؟»
و اولین بار همانشب دعوایم کردی: برای اینکه اسمات را گفته بودم.
و هر سال میگفتی «۲۸ آذرماه یک روز عادی نیست. اولین کتاب نشر آموت ۲۸ آذر ۱۳۸۸ منتشر شده و کتابفروشی آموت هم ۲۸ آذر ۱۳۹۷ افتتاح شده.»
این روزها هی مینویسم و هی پاک میکنم. الان اول نوشتم «امسال تو نیستی و ...» بعد پاک کردم و نوشتم «امسال تو بیش از همیشه حضور داری.»
میدانم از این کارم دلخور میشوی، اما اجازه میخواهم «دوستان و نویسندگان و مترجمان آموت و همگیمان، ۲۸ آذر امسال به یاد تو جمع بشویم.»
راستی قول میدهم باز از کسی دعوت نکنم.
میخندی و میگویی «تو دیگه کسی هستی پسر ِ میلک!»
و من میخندم و شیطنتآمیز برایت مینویسم «از شما هم دعوت میکنم به همراهی در آغازی تازه؛ جمعه ۲۸ آذر ساعت ۱۶ تا پایان ساعت کاری کتابفروشی آموت. ۱۸ سالگی نشر آموت و ۸ سالگی کتابفروشی آموت.»
صورتت پر از آسمان میشود و میپرسی «آن وقت نشان ویژه هم داریم امسال؟»
نشان ویژه را پشتام پنهان میکنم و میگویم «بله که داریم. هر کسی خرید زیاد داشته باشد، یک کتابخانه هدیه میگیرد.»
و چشمهایت پر از کتاب میشود.
/channel/aamout/17759
@aamout
@aamoutbookstore
قابل توجه
علاقمندان به ادبیات و فرهنگ مردم
👇🏻
/channel/aamout/17747
@aamoutkhaneh
سلام
از همهی دوستانی
که زنگ زدند
و پیام دادند
تشکر و عذرخواهی میکنم
که توان پاسخ دادن ندارم.
به زودی به بهانهی خانم آیتی دور هم جمع شویم.
امیدوارم هرگز غم نبینید
علیخانی
@aamout
همسایههات اعظم
همسایههات
همسایههات
همسایه
#مهربان_جان
#اعظم_آیتی
@aamout
- قرارِ ما زیر درختِ انار. یادت هست که تمام اناردرختهای دنیا، ریشهشان به یکجا بند است.
و چشمهایم را بستم و فکر کردم تمام انارهای دنیا که شیرین نیستند.
- تو میوهات تُرشه یا شیرین؟
- ترش و شیرین برای زندههاست. من و تو مُردهایم. در دنیای مردگان، انارها همه شیرین هستند.
#خاما
۱۲ آذر ۱۴۰۴
و امروز ۱۲ دی ۱۴۰۴
@aamoutkhaneh
اوایل شهریور، صبحها با ذوقِ عجیبی میراندم تا سهروردی شمالی و بعد زنگ میزدم و پلهها را بالا میرفتم تا برسم جلو در. آقامحمدرضا در آوانامه را باز میکرد و مستقیم میرفتم توی استودیو و بکوب میخواندم؛ روزی سه ساعت.
بعد هم دیگر پیگیر نشدم. بارها دوستان کتابخوان پرسوجو میکردند که «پس کی میاد؟» و نهایت برایشان مینوشتم «از آوانامه بپرسید.»
تا دیروز که آقای حنیفه زنگ زدند که «فردا وقت دارید؟»
گفتم «همیشه وقت دارم.»
گفت «شانزده مورد اصلاحیه داریم برای ضبط.»
گفتم «چه ساعت؟»
و ساعت ۱۰ صبح امروز رفتم و در کمتر از یک ربع، تمام شانزدهمورد را خواندم و ضبط شد.
#بیوه_کشی را به اصرار دامونجان آذری خواندم و خودش هم ناظر ضبط بود و بودناش بهم اعتمادبهنفس داد.
#خاما را آرشامجان ضبط کرد.
#زاهو و #سه_گانه_یوسف_علیخانی را آقامحمدرضا ناظر ضبط بود و البته #خاموشان را.
فکر میکردم «خاموشان» را به سختی بخوانم اما خیلی راحت بودم؛ خیلی راحت.
نمیدانم چرا این عکس را گرفتم؛ چهلوسه روز است از خودم عکس نگرفتهام تا ...
@avanameh
@aamout
مرکز ایرانشناسی دانشگاه استنفورد اعلام کرد:
بهرام بیضایی دیگر با ما نیست.
@aamoutkhaneh
در تمام این سالها
همیشه آرزو داشتم
معرفی کتابهای آموت را
از زبان ِ شماها بشنوم
از امروز تا آخر دیماه
یک کتاب نشر آموت را روبروی دوربین
معرفی و در صفحهتان منتشر کنید
کتاب بهمنماه، هدیه ما به شما
این یک مسابقه نیست
هر کس یک کتاب معرفی کند
کتاب بعدی آموت
برایش ارسال میشود
آی دی ما در تلگرام
@aamoutpub
/channel/aamout/17856
@aamout
پدر قنات ایران درگذشت
استاد جواد صفینژاد، انسانشناس و جغرافیدان بیهمتا در سن ۹۶ سالگی درگذشت.
@aamoutkhaneh
به صد یلدا الهی زنده باشی
انار و سیب و انگور خورده باشی
اگر یلدای دیگر من نباشم
تو باشی و تو باشی و تو باشی
(شاعرش را نمیدانم)
به یادگار
از
مراسم ۸ و ۱۸
هجدهسالگی نشر آموت
هشت سالگی کتابفروشی آموت
پوستر و کلیپ: حسام حاجیپور
@aamout
@aamoutbookstore
@aamoutkhaneh
امروز
۲۸ آذر ۱۴۰۴
در ۸ و ۱۸
ساعت ۴ بعدازظهر
در کتابفروشی آموت
دور غم هم میرقصیم ...
@aamout
@aamoutbookstore
کامران فانی، بهاالدین خرمشاهی و سعید حمیدیان
خدمت اجباری. سال ۱۳۴۸
از مجلهی بخارا
(جشننامهی کامران فانی)
@aamoutkhaneh
دعوتاید به همراهی در آغازی تازه:
۱۸ سالگی نشر آموت
۸سالگی کتابفروشی آموت
(به یاد ِ اعظم آیتی)
جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴
از ساعت ۱۶
تا پایان ساعت کاری
تهران. بلوار مرزداران. نبش خیابان آریافر. ساختمان ۲۰۰۰. طبقه همکف شمالی. کتابفروشی آموت
@aamout
@aamoutbookstore
نویسنده کتاب نقد و بررسی آثار داستانی یوسف علیخانی:
زمین، زبان و زنان وجه اشتراک داستانهای علیخانی است
فاطمه پرهامراد، نویسنده کتاب «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوس ولیبابا» در نقد و بررسی آثار داستانی یوسف علیخانی گفت: زمین، زبان و زنان وجه اشتراک داستانهای علیخانی است و این نویسنده با خلق یک مکانی داستانی ویژه به نام «میلک»، جهان داستانی خاصی را شکل داده که در آن فرهنگ، باورها، آیین و آداب و رسوم و زنان در مرکز توجه قرار دارند.
فاطمه پرهامراد در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، اخیراً کتابی بهقلم فاطمه پرهامراد و با عنوان «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوس ولیبابا» در انتشارات نگاه منتشر شده که کتابیست در نقد و بررسی آثار یوسف علیخانی، داستاننویس معاصر ایرانی. نویسنده در این کتاب به وجوه مختلف داستانهای یوسف علیخانی پرداخته است.
فاطمه پرهامراد در گفتوگو با ایبنا، انگیزه خود را از نگارش این کتاب، کنجکاوی به کنکاش در آثار علیخانی پس از مطالعه رمان «خاما» عنوان و بیان کرد: حدود سه سال پیش به رمان «خاما» برخوردم؛ رمانی که به طور عجیبی من را به خودش مشغول کرد. به همین دلیل کنجکاو شدم بیشتر درباره نویسندهاش و دیگر آثارش بدانم. شروع کردم به جستوجو و این آغازی بر مطالعه عمیق آثار داستانی یوسف علیخانی شد. هر چه بیشتر در این راه جلو میرفتم، به نکات قابل توجه بیشتری میرسیدم که لزوم و اهمیت واکاوی عمیق این آثار و شناساندن آنها را به جامعه مخاطبین بیش از پیش ضروری نشان میداد و حاصل کار یک کتاب شد.
نویسنده کتاب «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوس ولیبابا» درباره جایگاه آثار داستانی علیخانی در ادبیات معاصر گفت: آثار داستانی یوسف علیخانی، نه فقط در حوزه داستان بلکه آثاری با ارزش مطالعات فرهنگی و اجتماعی بهویژه فرهنگ عامه، ابعاد روانشناختی و جامعهشناختی هستند. علیخانی قصهگویی را به خوبی میشناسد و از دل همین قصهها به عمق متون کهن هم نقب زده و با بهرهگیری از آگاهی و دانش خود در این زمینه و همچنین تجربیات زیستهاش داستانهایی خلق کرده که در ابعاد فرهنگی، اجتماعی و روانشناسی حرف برای گفتن دارند.
وی به شیوه تحلیل خود در این اثر اشاره کرد و افزود: در این مجموعه داستانهای کوتاه به طور مجزا و رمانها هم جداگانه از لحاظ ساختار داستانی، همچنین نماد و نشانه و اسطوره و گاه زبانشناسی مورد توجه قرار گرفتهاند. در تحلیل محتوای آثار سعی شده نقدها، نظرات و پژوهشهای موجود مطالعه و هر داستان از ابعاد و زاویههای مختلف تحلیل و بررسی شوند.
پرهامراد درباره فصلبندی کتاب نیز توضیح داد: کتاب در پنج فصل تنظیم شده است؛ در فصل اول به زندگی و آثار یوسف علیخانی پرداخته شده، فصل دوم به سه مجموعه داستان کوتاه وی (قدمبخیر مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بید) اختصاص دارد. در فصل سوم سه رمان بیوهکشی، خاما و زاهو تحلیل و بررسی شدهاند؛ فصل چهارم به ارزش مطالعات فرهنگی آثار یوسف علیخانی اختصاص دارد و در فصل پنجم مفاهیم اجتماعی و جایگاه زنان در این آثار مورد توجه قرار گرفته است.
وی وجه اشتراک داستانهای علیخانی را در سه کلمه خلاصه کرد و گفت: زمین، زبان و زنان وجه اشتراک داستانهای علیخانی هستند. این نویسنده با خلق یک مکان داستانی ویژه به نام «میلک»، جهان داستانی خاصی را شکل داده که در آن فرهنگ، باورها، آیین و آداب و رسوم و زنان در مرکز توجه قرار دارند. همچنین در تمام این آثار عناصر طبیعت ازجمله کوه و درخت و آب تشخص پیدا کردهاند و از دردهای جامعه امروز حرف میزنند.
/channel/aamoutbookstore/6847
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
سایت کتابفروشی آموت
@aamout
تازه نوشته بودم «غروب رسیدیم رامهرمز. نخلها همه غمگین. غروب، خونیتر از هر روز ...»
مهربانجان تندی آمد که «جمع کن این بساط رو. مگه من مُردهام که اینطور مرثیه مینویسی.»
گفتم «تازه میخواستم عکس ویلچرت رو بذارم توی پیج و زاری که ...»
گفت «بیجا میکنی. خودم مُرده بودم که تا به حال عکسی از خودم و ویلچرم و اتاقام بگذارم؟»
گفتم «نگفته بودی اتاقت رو آبی کردی! دیدم که هنوز پردهاش رو هم آویزان نکرده بودند.»
خندید.
بال زد و آمد و رنگ پاشید به هوای بالای سرم و گفت «خودت رو جمع کن پسرجان!»
آب دهانم را قورت دادم و شوری اشک ...
گفت «آفرین پسر خوب. بلند شو!»
بعد بال زد و رفت روی سیم برق بالای سر بهشت رضوان نشست و آرام پرید روی بلندترین نخل و پرواز کرد تا رام و ...
#مهربان_جان
#اعظم_آیتی
@aamout
مراسم تشییع پیکر
زندهیاد #اعظم_السادات_آیتی_زاده
امروز جمعه ۱۴ آذرماه
در بهبهان
عکسها: مهشیدسادات فهیم
@aamout