507
سعيمان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيقتر، موشكافانه خواندن را؛ چهگونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini
"بعید نیست که در قلمرو سرنوشت، ارزش انسان، بیشتر وابسته به عمق پرسشهایش باشد تا به نوع پاسخهایش."
@gardoonedastan
#آندره_مالرو
"نویسنده، منتقد هنری فرانسوی وعضو مقاومت فرانسه"
"ضد خاطرات"
ترجمه
#ابوالحسن_نجفی
#رضا_سیدحسینی
#گردون_داستان
صدها بار #چخوف را روی پلههای آجری خانهمان، زیر درخت به، لم داده در اتاق نشیمن دیده بودم. از فاصلهٔ دور، جرات نزدیک شدن به او را نداشتم، هنوز هم ندارم.
@gardoonedastan
#غلامحسین_ساعدی
#گردون_داستان
«احساس میکنم که از ریشه کنده شدهام. هیچ چیز را واقعی نمیبینم. خیال میکنم که داخل کارت پستال زندگی میکنم. از دو چیز میترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی میکنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم و در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوسهای رنگی میبینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه پس کوچههای شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار میکنم که فراموش نکرده باشم. نه جلوی مغازهای میایستم، نه خرید میکنم؛ پشت و رو شدهام.»
@gardoonedastan
#غلامحسین_ساعدی
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_هفتم
@gardoonedastan
گویا حتم لطفعلی آقای مشکات را از سالهای خیلی پیش، از دورۀ جوانیاش می شناخت . از آن زمانی، مشکات پاسبان بود و اسم قبلیاش هم استوار منصوری. بعدش که مأمورِ اجرای شهربانی شده بود، چندین بار لطفعلی تنه اش به تنهی پاسبان منصوری خورده بود.
داشتند میگفتند، اگر توی قهوه خانۀ هفت کچلان، لطفعلی به تورشان میخورد باید ده تومان به او یعنی به استوار منصوری یا همان آقای کاس آقا مشکات میسلفید. یا اگر در ایستگاه تاکسی میدیدش، لطفعلی یک پنج تومانی را باید میچپاند توی جیب شلوار سرکار استوار منصوری. سه سالی، لطفعلی سرباز فراری بوده، سر جمع صد تومانی به او داده بود. البته این منهای بیست تومانی بود که به پاسبان جعفری داده بود. (جعفری مامورِ اجرایِ دوم توی شهربانی بود.) پاسبان جعفری معمولا با راپورت خودِ استوار منصوری، لطفعلی را گیر میآنداخت. و تلکهاش میکرد.
_مشکات جان شکایت دارم از محرم خداوردی خلخالی شکایت دارم.
دیدم لطفعلی بلند شده و کنارِ کاس آقا عریضه نویس ایستاده و منتظرِ عکسالعملش است. سایۀ لطفعلی با سایۀ درخت چناری که دو متری و سمتِ چپش قرار داشت، هم ردیف و موازی هم بودند و با هم میخزیدند سمت دیوارِ دادگستری. دو عابرِ هیکلی با سایۀ دراز و قناسشان از عرضِ پیاده رو داشتند میگذشتند و خود را میرساندند به گوشۀ دیوارِ دادگستری که نردههای آهنی یک و نیم متری رویشان قرار داشت.
ترافیک دادگستری داشت به اوجش میرسید، پرسنلِ دادگستری که وکلای دادگستری هم شاید بینِشان بود، با خودروهایشان مدام از روی سایههای درختان رد میشدند.
دو درجهدارِ شهربانی درِ ورودی ساختمان دادگستری را باز و بسته می کردند و عبور و مرور را کنترل خود داشتند و مراجعین را راهنمایی میکردند که کدام طبقه و کدام اتاق بروند. مشکات داشت مرا توی انگشتانش میچرخاند. هنوز کاری دستم نداده بود
لطفعلی که داشت طاقش طاق میشد گفت: آقای مشکات. آقای مشکات، مشتی شکایت دارم ... لطفعلی بار سوم بود که جملۀ (شکایت دارم) را تکرار میکرد.
مشکاتِ عریضه نویس با انگشتانِ دستِ راستش پوشه را باز کرد؛ برگی از کاغذِ آچهار را برداشت و روی پوشه گذاشت. خودکارِ بیکِ آبی رنگ را ( یعنی من را ) که کماکان لای انگشتانش میچرخاند. استیل نوشتناش را داشت روی من اجرا و شروع به نوشتن کرد. درپوشم را روی سرم گذاشته بود. نوکِ غلتانم مدام جوهری میشد. یعنی اینکه دارم می نویسم. رویِ نوکِ غلتانم که در واقع ساچمه ریزی بیش نبود، روی کاغذ آچهار میگشت و مینوشت. من نوشتنِ عرضحال را آغاز کرده بودم .
خواهان : لطفعلی زمُردیانِ مرداب محله
خوانده : محرمِ ( چی؟ زل میزنم به لطفعلی). آهااا یادم افتاد محرم خداوردی خلخالی
من مینویسم . لطفعلی تند تند میگوید. توجهای هم به مشکات ندارد. مثل آدمی که زخمی شده باشد و خونِ زیادی ازش رفته باشد و دردِ زیادی هم دارد میکشد و نگاه به هیچ کسی نمیکند. یعنی متوجه نیست دور برش چه میگذرد و یا چه خبر است. اما، من حواسم به لطفعلی بود و بی هیچ احساس و درنگی به نوشتن ادامه میدادم . کاس آقا عریضه نویس جعبه سیگار را با دست چپش برمیدارد و با انگشتِ شستش درش را باز میکند. نخِ سیگاری میرود رویِ لبِ مشکات و سیگار را میگیراند و پکی عمیق میزند. سیگار انگار به لبش چسبیده است و با هیچ تکانی نمیافتد.
خودکار که من نوعی باشم، خودم را مدام رنگ میکنم. دارم تند تند مینویسم. گفتهها و ناگفتهها را مینویسم . برای هر روایتی و نوشتنِ داستانی هر مطلبی بد یا خوب، زشت یا زیبا مینویسم. هیچ شرمندگی ندارم. فقط مینویسم. انگار چیزهایی را خواهان هنوز نگفته است من میدانم و مینویسم. گویا طبق روال داستانهای دیگران حدس میزنم. من تا حال نمردهام ولی مردن دیگران را انگار بسیار دیدهام. پس پیشاپیش باید بنویسم. جملههایی، شاید تاکنون عریضه نویسهای دیگر، حتی آقای مشکات، نشنیدهاند و نمیدانند، مینویسم. لطفعلی زمردیانِ مرادب محله که (خواهان) است؛ نگاهِ افتاده و مغمومش را به من میاندازد و شرمگینانه نگاهم میکند.
_لطفعلی بگیر( جعبۀ سیگارِ که سرش باز است جلویِ صورتِ لطفعلی قرار میگیرد) مشکات، تکانی به جعبۀ سیگار میدهد دو نخ سیگار تا کمر با هم بیرون میآیند. یکیشان میرود لایِ انگشتان لطفعلی. تَتَرق، فندکِ مشکات صدا میخورد. آتش فندک خود را میچسباند به رشتههای باریک توتونِ کاغذ پیچ شده . دود آبی همزمان روی نخ سیگار و نخِ ریشهای سفید لطفعلی نشسته است.
_اووهه اووهو اووهه... آقای مشکات سینهام... (با آرام شدن سرفه های لطفعلی) میگوید:
_ ممنون مشتی. خوب فهمیدی سیگار لازمم ااا.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_پنجم
@gardoonedastan
دودِ آبی رنگِ سیگارِ دانهیلِ قرمز، چون ماری که تازه از تخم در آمده باشد، با رگههای باریک و لطیف، با کش و قوسِ بسیار از لای انگشتانِ کاسآقا عریضه نویس خودشان را میکشانند بالا. گاهی هم به سر و صورت او میخوردند و محو میشدند. کاس آقا پکی دیگر میگیراند، دودش را برای ثانیههایی میدهد توی سینهاش و فوتش میکند سمتِ آسمان. من هم بی نصیب نبودم. شاید سیگاری بشوم.
رهگذری که از دور میآمد. با نزدیک شدنش گامهایش را کند میکند. پیر مردی است قد علم کرده و شق و رق. رو به روی کاسآقا مشکات میایستد. سلامی و حال و احوالی با هم میکنند. گویا به نام کوچک همدیگر را میخوانند و میخندند و مشکات هی صدایش میکند: ( ببین مهندس گیلانی).
جعبۀ انگور تکانی میخورد. درِ بستهی پوشهی نارنجی باز می شود کاغذ آچهار میآید بیرون. هنوز روی جعبه ننشسته باز میرود توی پوشۀ نارنجی. من توی مشتِ راست کاس آقا مشکات هستم و نوکم و غلتکِ روان نویسم بیرون از انگشتانِ نحیف اوست. بویِ سیگاری که تازه زیر پایش خاموش شده بود، نفسم را تنگ میکند. چند لحظۀ پیش کاس آقا مرا از روی جعبه انگور برداشته بود. شاید گمان بُرده بود مشتری توی راه است.
حاضر آماده بود، کسی بخواهد عرضحال بیاورد.
انگار، دنیایِ خاکستری و گاه سیاه و گاهی سفیدِ دادگستریِ این شهرِ پُر آشوب با آدمهایی گاها بزن و بتراش، خواب است؛ یا نه شاید دیکر نفس نمیکشد. یا شاید، هنوز چرخ و دندههایش خوب بهم چفت نشدهاند و زمان میخواهد.
یا ...گویا، منفذهای بینِشان با گِل و خاک و کاه پُر شده و کسی خار و خاشاکی لایشان انداخته است. یعنی اینکه، فعلا چرخِ دادگستری نمیچرخد و موتورخانهاش بلکُل خاموش است.
سیدخلیل رفتگر با (کیش خالش*) دستگردان و کونجنبان، چند دقیقهای میشود که از محدودۀ دادگستری دور شده است. صدای خش خشِ جارویش انگار دیگر به گوشم نمیرسد. اما باسن متوسطش توی فکرم خوش خرام میرقصد توی خیابان. خوب تقصیری ندارد نمای رفتگریاش را به وضوح مینمایاند.
پژو پارس سفید فرمان میگیرد و دارد میپیچد توی معبرِ ورودی درب دادگستری، میایستد. صدایِ تک بوقها را میشنیدم. سربازی از در داخلی کیوسک میدود توی محوطۀ دادگستری، کلون درب را میکشد بالا. دربِ سنگینِ دادگستری با نعرهای باز میشود. پژو پارس چرخ جلو را از درب رد کرده است. مکث میکند. رانندۀ پژو پارس دارد شیشه را پایین میکشد. سرش را به سمت شیشهی شاگرد گرفته و بلند بلند صدا میکند:
_«کاسآقا ؟ کاس آقا... ؟!»
_«هی... مشکات؟!»
خواستم... که کاسآقا عریضه نویس خود متوجه او میشود. میرود نزدیک پژو پارس، آویزان درب سمتِ شاگرد است و من هم آویزانِ انگشتان کاس آقا و چسبیده به در پژو پارس. کاس آقا میگوید:
_سلام رئیس. ببخشید متوجه شما نشدم.
_« کاسی مشتری چرب و چیلی رو میفرستم پیشت. خوب پخت و پزش کنیآآاا.»
_چشم رئیس انجام وظیفه میکنم.
_« کاسی... کلک بی کلک اااا. دیگه سفارش نمیکنم آآآ؟ پیاز داغ شو تا میتونی زیاد کُنا آآا»
_ چشم قربان.. کارمو بلدم. بلدم چطور پیاز داغِ پروندهرو زیاد کنم.
_«هیکاسی باز نمیگماااا...مورد داشتیآآآ...»
_نه. نه رئیس تو بفرست خاطرت جمع. بقیه با من..
_رئیس مورد...کلک، من ؟ نه.نه..من. نه. من؟.
_« آره کاسی تو... تویِ خار...مادر...»
سربازی که دمِ در دادگستری پا جفت کرده داشت و دست گذاشته بود روی گیجگاه پیشانیاش در آهنی را برای حاج آقا قنبری منشی شعبه دو دادگستری باز میکند و بعدِ از سیخ ایستادن و سلام نظامی درب دادگستری را میبندد. پژ و پارس سفید وییژیی میرود سمت پارکینگ که پشتِ دادگستری بود.
کاس آقا وقتیکه چانه زدنش با حاج آقا قنبری تمام شده بود و داشت میرفت سمتِ صندلیاش، بنشیند روی بساطش. درپوشم را جدا کرده و توی انگشتانِ دستِ چپش جای داد و داشت میکشید لای دندانهای زرد و سیاهش.
لطافتِ صبحگاهی آفتاب دارد رنگ میبازد و جایش را میدهد به اشعۀ گرمِ تابستانی خورشید. مستقیم روی سنگفرش خیابان میتابد. درختانِ چنار سایههای بلندشان، کوتاه و کوتاهتر شدهاند و بیرمق زیر تابش ناجوانمردانۀ خورشید له له میزنند. داد و دادگستران انگار دارند نفسهای آخرشان را بیرون از دادگستری میکشند. پرسنلهای دو دره باز دادگستری طبق معمول میخواهند توی شلوغی ورود و خروج ارباب رجوع فلنگ را ببندند و بروند دنبال فیشِ آب و برق و بنگاه خانه و یا سری به خانه نیمه ساختشان بزنند. شوخیهایی هم با مشکات میکنند میروند. آقا مراد برای منشی شعبه سه نوشابه باز میکند. تگری خور است. حتما گفته بود که مثل هر روزش کله پاچه را توی رگ زده است.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_سوم
@gardoonedastan
همان موقع که آفتاب مستقیم میتابید توی فرق سرمان. گفتگوهای مان گُل میانداخت. و ما اهل چُرت قیلوله نبودیم. رؤیا پردازی و خاطره بازیهای مان شروع میشد. همین دیروز بود ناگهان دوستِ مشکی با صدای بلند گفت:
_«بچهها، بچهها، کی دوست داره چی کاره بشه؟ (هار هار میخندید) روز پیش نمیدانم خودکارِ سیاه از کجا و چه چیزی از شب قبل خواب نمایش شده بود، اول ظهری وقتی که هنوز صدای جرینگ جرینگِ برخوردِ قاشق و چنگال آقا مراد به کاسه بشقابش میرسید شروع کرده بود به مزه پرانی. »
_« بچهها بچهها میخوام ببرمتون توی کارخونۀ ساختِ تون (هاهاها)»
همگی گفتیم: ول کن بابا حوصله داری سیاه. مشکی گفت:
_ «نه باید بگید. باید بگید بچهها. بچهها بگید کی میخواد چه کاره بشه؟.»
یکی از دوستای آبی ما گفته بود: اگه بدتون نیاد من پزشکی، دکتری دوست دارم. آقا من دکتر. دوست قرمزی که همیشه کلاغ چشم کن بود و بلند میخندید گفت: بعد از خیار و خربزه؟ مشنگ نسخهها الکترونیکی شده. بیچاره پزشک خودکار نمیخواد. (همه ما هار هار میخندیدیم.) دوست فیلسوف بنفش ما گفته بود: آقا من، من معلم، آفا معلمی دوست دارم. همی گفتیم:
_هیییه، چکن چکن هیییه. (شلیک خنده ها بود توی نقلدان ما.)
دوستِ دخترِ سبزم انگار نزدیک من بود به آرامی پرسید؛ آقا آبی تو چی؟ گفتم؛ من، من ...بنّا... بنایی را دوست دارم. گفته و نگفته؛ خودکار قرمز زد توی ذوقم و گفت؛ تو و بنایی؟ (همه جز خانوم سبز میخندند) خینگول تو خط راست یک سانتیات هزار جاش شکست داره. (باز خندیدند.) اما حالا که تمام شد واقعیت را بگویم خودم هم حدس نمیزدم، عاقبتِ کارم چه خواهد شد و این که باید عریضه نویس بشوم. و زندگیام و سرنوشتم عریضه نویسی باشد.
_اصله مراد؟ همان جنس قدیمیه. مرکب که نمی زنه؟
کاسآقا برگشته بود. در حالی که برای بار دوم برم میداشت و درپوشم را با دست چپش نگه داشته بود و خودم را لای انگشتان راستش جا داده بود، به آقا مراد (صاحبمان) گفته بود.
منتظر جوابِ آقا مراد نماند و نگاهی به دور و برش انداخت و شانه و سینه و کمرش را گرداند و پشت کرد و روی برچسب کارخانهای کارتن ویفر هنوز باز نشده بود، مرا چند بار بالا و پایین کشید. انگار آقا مراد بهش بر خورده بود و عصبانی شده است. گفت:
-« همونه کاس آقا. همون شرکت و همون کارخونه. به هر که بندازم به تو که نمیتونم. ببر، اگه نبود بیار عوضش کنم»
_آقا مراد راست میگی همونه. خندید و ادامه داد. میخواستم مطمئن شم که آبیه. گفتم شاید درپوش جا بجا شده باشه.
من توی رنگ با خیلی از خودکارهای نقلدان یکسان نبودم. سبز و قرمز. سیاه. ولی ارج و قربِ رنگ ما (آبی)معمولا بیشتر از همه بود. ما را بیشتر میپسندیدند. ملت اکثریتشان رنگ آبی را برای نوشتن ترجیح می دادند. هرچند رنگِ سیاه هم کم مشتری نبود. ولی نوشتۀ سیاه یک مشکل اساسی داشت که ما رنگ های دیگر نداشتیم. جایی که ما مینوشتیم رنگِ خود ما در متن کاغذ نوشته شده برجسته بود و توی چشم. اما نوشتۀ خودکارِ سیاه روی کاغذِ سفید نوشته شده باشد، رنگش میزد به کپی.
همراهِ کاس آقا بودم. آن سوی پیادهرو، که انتهایش ختم میشد به جوی آبِ کم ارتفاع و تویش لایۀ نازک لجنِ ماسیده بود. لجنی که انگار اثرِ آخرین بارشِ بارانِ بهاری هفتۀ قبل بود و خیسیاش هنوز توی جوی مانده است. شاید نه، خیسی خاک و لجن جوی، بطری آبِ یک و نیم لیتری عابری بوده باشد که دست و صورت خودش را توی آن شسته است. یا زن طلاق گرفتهای باشد که جنین چند ماههای توی شکم دارد و توی جوی بالا آورده است. یا تاجری ورشکسته که زنش مهرش را اجرا گذاشته است....خودم تا کنون تجربه نکرده بودم و ندیده بودم آب معدنی زلال یا آبِ باران بهاری چگونه خاکِ را لجن میکند.
پوشهی پلاستیکی نارنجی رنگ را کاس آقا گذاشته بود زیر بغلِ کتِ چهارخانۀ سیاه و سفیدش، آرنجش را چسبانده به آن. درپوشم را که در واقع گوش و سر و صورت من هم توش بود و چشمهایم وسطش قرار داشت، گذاشت روی نوکم. تک گوشم را چسباند به لبۀ جیب بغل. دگمۀ کت را نبست. راست گفته باشم من از او خواسته بودم تا چشمهایم کور نشود.
صندلیِ تاشویِ برزنتی مسافرتی که کاس آقا هر صبح با خودش میآورد کنار جوی پهنش میکرد نشست رویش. پوشۀ نارنجی را گذاشت روی جعبۀ انگور. خونِ چره کردۀ دانۀ انگورِ شاهانی روی جعبه نقش بسته بود. چُره شکل اسب سیاهی شده بود که به تاخت میتازد.
با هر تکانی کاس آقا به خودش میداد کت او باز و بسته میشد و من اطرافش را بهتر میدیدم. چند دقیقهای گذشت بالکل راحت شدم و از آن تاریک خانۀ کُتش نجات یافتم.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_اول
@gardoonedastan
روی پیشخوانِ سوپرمارکت بهرام تویِ نقلدانی که سرش باز بود، کنارِ دوستانِ هم قد و قوارهام ایستاده بودم و خاک میخوردم. دوستانم هر کدام رنگِ خودشان را داشتند، سبز، مشکی، قرمز، من هم آبی مینوشتم. نقلدانهای دیگری هم شبیه نقلدان ما بودند، تویشان را آقا مراد صاحبِ سوپری انواع و اقسام شکلات ریخته بود و مشتریها شان بیشتر کودکانی بودند که وقتی دست میبردند توی نقلدانها برقِ شادی توی چشمهایشان میدرخشید.
نقلدانها، سرجمع هشت تایی میشدند، آقا مراد همهشان را دسترس گذاشته بود. نقلدانی که من تویش بودم نزدیکِ در ورودی سوپری قرار گرفته بود. روی شیشۀ پیشخوان، کمرکش ویترینی بودم، که کمر به بالاش پوششی نداشت. نقلدان من و دوستانم به شیشۀ مغازه تکیه داشت. بیرونِ مغازه برایمان قابل دید بود.
گاه به گاه نگاهی به بیرونِ مغازۀ سوپری و اطرافِ آن میانداختم و عبور و مرورِ آدم ها و اتفاقات بیرون را دید میزدم. شور و حالِ خوبی بهم دست میداد، سرخوشیِ همان کودکانی را داشتم که اسمارتیزهای رنگی را توی مشتشان میفشردند. کنجکاو بودم تا ازتمامِ رمز و رازِ بیرونِ مغازه سردر بیاورم. دیدنِ ماشینهایی که به سرعت از نگاهم دور میشدند. شوقِ دیدن محیطِ بیرون از مغازۀ سوپری، خورهای شده بود که هر روز می افتاد به جانم.
سوپر مارکت آقا مراد مغازۀ کوچکی بود. آن جور خودش همیشه تعریف میکرد، بعد از آن دامداریِ نکبتی خانوادگیشان که ورشکست شد، اجارهاش کرده بود. از چه تاریخی و تا چه تاریخی در تملکش بود، نمیدانم. فقط همه میدانستیم که مغازۀ سوپری بهرام فعلا در اجارۀ اوست. میدیدیم که پیر مردی کله تاس که شصت و چند ساله به نظر میرسید، هر ماه سر و کلهاش توی مغازۀ کوچک ما پیدایش میشد. انگار درست اولین روز هر ماه میآمد اجارۀ مغازه را از دست آقا مراد میگرفت و میگذاشت توی جیبِ کتش. پولهایی که آقا مراد به او میداد، اکثرا اسکناسهای درشت بودند. چند تایی تراولِ صدی و پنجاهی هم تویشان بود، دقیقا چقدر بود و آقا مراد چقدر اجارۀ ماهانه میداد، نمیدانم. کنجکاوش هم نبودم بدانم، ربطی به ما نداشت. با اینکه آقا مراد یکی دوبار شده بود، دوست بغل دستیام را که قرمز مینوشت از نقلدان برداشته بود و توی دفترچۀ دم دستیاش، مبلغِ پرداخت شده را نوشته بود، ولی هیچ وقت از دوستم نپرسیدم و باز پیش بیاید نمیپرسم که چقدر بود که نوشتی.
پیرمرد کله تاس پول را که میگرفت، میرفت. ولی همیشه موقع رفتن دمِ در سوپری کنار جعبههای کلوچه و کارتنهای دیگر مکثی میکرد و شانه های قوزیاش را کمی بیشتر قوز میداد تا دستش برسد توی جعبۀ تیتاپ که آقا مراد آن را دم در، جلوی ویترین، روی چند جعبه دیگر گذاشته بود. معمولا یکی بیشتر بر نمیداشت، مردِ کلهتاس بعدش لبخندی به لبش مینشاند و سرش را سهور میداد سمتِ آقا مراد و میگفت:
_«ببخشید سهم حاج خانوم.»
پیرمرد دو قدمی نرفته بود سمتِ درِ خروجی که آقا مراد تند تند صدایش میکرد و جلدی میپرید سرِ کارتنِ تیتاپ. دو تیتاپ دیگر برمیداشت و میداد دستش و میگفت:
_«حاجآقا این هم سهمِ نوههات.»
نگاهی روی جثه باریکم سنگینی میکرد. دو چشم زل زده بود به من. نگاهم میکردند، هی نزدیک و نزدیکتر میشدند. چشمها چقدر شبیه رنگِ دوستِ صمیم من بود. رنگِ خانوم سبز که فکر میکردم دوستش دارم و عاشقش شدم. او هم دوستم داشت؟ شاید! اما بفهمی نفهمی یک نیمچه رابطهای بینِمان برقرار شده بود.
خواستم تکانی بخورم و به خود بیایم و وقت کنم که از رؤیایِ خانوم سبز خارج شوم، انگشتانی مرا از نقلدان بیرون کشید. انگشتانی پیر و چروکیده. پر از لک و پیس. انگار انگشتان وصل بودند به همان چشمهای سبز. وقتی که انگشتانِ چروکیده مرا کشان کشان بردند پیشِ همان چشمها... بُهت زده گفتم:کاس آقا؟! ناگهان، نه نه!... شناختمش، کاس آقایِ مشکاتِ عریضه نویس بود. غافلگیر شده بودم و اعتراف میکنم چشمهایی به این زیبایی تاکنون ندیده بودم. ناباورانه ازخودم پرسیدم: چرا تاکنون به چشمهای کاس آقا توجه نکرده بودم؟ با اینکه به هر بهانهای روزی چند بار سری به سوپری میزد اما اولین بار بود که از نزدیک رنگِ سبزِ چشمهای کاس آقا عریضۀ نویس را میدیدم.
ناگهان بویی زرخ و تند پیچید توی لولۀ شکمم و حالم را بهم زد. دندانهای سیاه و کرمخورده که مثلِ کندههای پوسیدۀ باغاتِ مرکبات، سیاه و لیز و قارچ زده بودند. از وقتی خودکار متولد شده بودم رؤیایی همیشه مرا میکشاند توی باغی که نمیدانستم کجا واقع بوده است.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
«مصطفی خم شده بود پاچه های شلوارش را بالا بزند. اما مردها را دید که بدون توجه به این موضوع به آب زدند، او هم مانند آنها داخل آب شد و سرمای گزنده آب را با تمام وجود حس کرد.. ( پاییز نزدیک است. به جای مدرسه وارد جهان وحشی پدرم خواهم شد. پاییز زندگی ام فرا رسیده بدون اینکه بهار را فهمیده باشم. ما این طوری هستیم . دزدانه زندگی می کنیم، دزدانه آموزش می بینیم، یواشکی کتاب می خوانیم، یواشکی عاشق می شویم و پنهانی شعر می نویسیم و یواشکی می میریم ). در تاریکی کامل همگی به سرعت و پشت سر هم و به آرامی در قایق نشستند. ( مثل فیلم های ماجراجویانه که دزدانه برای دیدنشان می روم ) . مصطفی می خواست در مورد سرمای گزنده آبی که تا زانوهایش را خیس کرده بود چیزی بگوید اما صدای کوبش پاروها بر آب ساکتش کرد. سرود شور آفرینی که هرچه قایق از ساحل و جهان آن دورمی شد و صداها و بوهای ساحل می مرد و خانه ها و کوچه هایش فاصله می گرفت، شورانگیزتر می شد. . این نخستین بار بود که مصطفی به دریا می رفت. روز تولدش پدر سوگند یاد کرده بود که هرگز او را به دریا نخواهد برد حتی اگر برای گردش و تفریح باشد، او را از بدبختی و تقدیر آن دور نگه می دارد و زندگی بهتری برایش رقم خواهد زد و او را به مدرسه خواهد فرستاد. اما اکنون این پیرمرد زیر فشار رهن کشتی ماهیگیری ” فانوس جادویی ” و ده سر عائله که سه بار در روز دهانشان در جستجوی چیزی برای جویدن است درهم شکسته است.»
@gardoonedastan
#غادة_السمان
#بیروت۷۵
ترجمه
#محبوبه_افشاری
#گردون_داستان
«به بیروت که آمدم، قد و بالایم بلندتر از شب بود. سرتاسر دریا هم کوچکتر از آن بود که بسترم شود. چادر تاریکی که با ستارهها سوراخ سوراخ شده بود، تنگتر از آن لود که سوداهایم را در بر بگیرد. اما حالا چه..بیروت از پیش چشمم کنار رفته و مرا مثل یک گوشماهی تو خالی به ساحل تف کردهاست. پیوسته صدایی میشنوم که در من زار میزند، صدایی مثل صدای گوش ماهی.آه بیروت، چه شد، چه شد؟»
@gardoonedastan
#غادة_السمان
#بیروت۷۵
ترجمه
#سمیه_آقاجانی
#گردون_داستان
«من می گویم ، تو حرف مرا می فهمی، پس ما هستیم.»
@gardoonedastan
#فرانسیس_پونژ
#گردون_داستان
من که نمیتوانم به عنوان نویسنده خودم را با سلیقه تک تک شما وفق دهم. من آنچه را که از درونم میجوشد مینویسم. اگر ریزه کاریهای آن را درک کنند، کیف میکنم.
@gardoonedastan
#داریوش_مهرجویی
#گردون_داستان
#توصیه_هایی_برای_نوشتن
#توصیه_هایی_در_داستان_نویسی
#ریموند_کارور
ترجمه
#شقایق_قندهاری
#سه
@gardoonedastan
اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آنها عبور می کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی شود. هنری جیمز اسم چنین نگارش نگون بختی را شرح و بازگویی ضعیف می خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته اند که مجبور شده اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشته ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام : بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می کردم. بهت زده شده ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی توانیم نوشته ای را به همان خوبی که باید در نهان می دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می توانیم با خود به گور ببریم. دلم می خواست به آن دوستم بگویم؛ ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتما برای امرار معاش راههای ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
فلانری اوکانر در مقاله ای با عنوان بسیار گویای نگارش داستان کوتاه، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می گوید. اوکانری می گوید زمانی که می نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمیدانست به کجا می خواهد برود. او می گوید بعید می داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان مردمان خوب روستاییGood Country People سخن می گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:
زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می نویسم که چیزهایی درباره شان می دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آنها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت بایبل فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی دانستم می خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر.
سالها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.
یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می گشت: مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد. می دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می نوشتم و بعد از سر سطر شروع می کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می خواست بنویسمش.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
«ام سعد، زنی که سالیان دراز با خانوادهام در غبسیه زندگی کرده و از آن پس نیز در اردوگاههای وحشت سالیان بسیاری را زیسته است، همچنان هر سهشنبه به خانۀ ما میآید…
به من مثل فرزندش نگاه میکند و قصۀ رنجوری، بدبختی و شادیاش را برایم تعریف میکند، اما هرگز شکایت نمیکند. به گمانم آن بانوی چهلساله، از سنگ نیرومندتر و از صبر، صبورتر است. زندگانی خود را دهبرابر دیگران در رنج و کار میگذراند تا برای خود و فرزندانش لقمهای پاک به دست آورد. سالهاست که او را میشناسم.
در گذر روزگاران، تنها کسی است که هرگز از او بینیاز نمیشوم. آنگاه که بر درمیکوبد و وسایل فقیرانهاش را در کنار درگاه میگذارد، در سرم بوی اردوگاهها با بدبختیها و پایداریهای ریشهدارشان، با بیچارگیها و آرزوهایشان افشانده میشود؛ و طعم تلخکامی سالها و سالها را که تا حد سرگیجه و دوار چشیدم، بازمیگرداند.
آخرین سهشنبه، مثل همیشه آمد، وسایل فقیرانهاش را گذاشت و رو به من گفت: پسرعموجان، میخواهم چیزی به تو بگویم، سعد رفت، او به خدایش پیوست و آنگاه از آرزوها و خواستههای خود گفت....»
@gardoonedastan
#غسان_کنفانی
از رمان کوتاه “ام سعد”
#گردون_داستان
دربارهی آشتیی دو جریان فلسفهی تحلیلی و فلسفهی قارّهای که گاه در نوشتارگان بدان اشاره میشود: اگر آشتی به آن معنا گرفته شود که دو طرف قدری کوتاه بیایند و به مرکز روی کنند و زمینهی مشترکی را بیابند، این بیمایهساختن فلسفه خواهد بود؛ بهتر است آشتی به آن معنا دریافته شود که مکتبهای اندیشگی در یک فضای متمدّن افلاتونی، آزادانه به پرورش اندیشههای خود بپردازند و با تیزیی اندیشگی، در یک دیالکتیک/دویچمگوییک سالم نقش خود را در متابولیسمِ اندیشگی بازی کنند.
آنچه مربوط به فلسفه در ایران است: در خواندههای خود گاه به این پرسش برمیخورم که آیا ما باید به دنبال فلسفهی تحلیلی برویم یا به دنبال فلسفهی قارّهای؟ نخست آنکه ما در فلسفه بیمعناست، سوژهی اندیشنده در هر فتاد باید مستقل بیاندیشد؛ سپس این پرسش به نظر من بازنمایندهی یک روحیهی مستعمراتیست؛ بگذارید همهی فلسفههای گوناگون در جامعهی اندیشهکاران مطرح و مطالعه شوند و بگذارید اندیشهکاران خود نیز بیاندیشند به جای آنکه تنها به دنبال X بروند یا به دنبال Y.
@gardoonedastan
#میرشمسالدین_ادیب_سلطانی
"سخنرانیی «دربارهی دو اصطلاح فلسفهی تحلیلی و فلسفهی قارّهای»"
#گردون_داستان
#میرشمسالدین_ادیب_سلطانی
@gardoonedastan
پزشک، فیلسوف، زبانشناس، نقاش، ریاضیدان، نویسنده و مترجم متون مهم ادبی و فلسفی صبح روز پنجشنبه، ۲۰ مهر در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت.
او که به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه، یونانی باستان، عربی، ایتالیایی، روسی، عبری، ارمنی، لاتین، پهلوی، اوستایی و زبانهای پارسی میانه و باستان مسلط بود، آثار ترجمهشده را مستقیما از زبان مبدا به زبان فارسی برگردانده است. میرشمسالدین ادیب سلطانی تالیفات متعددی به زبان فارسی و انگلیسی داشت و آثار او مشهور به استفاده گسترده از واژگان فارسی و بهره جستن از پارسی باستان، پارسی اوستایی و پارسی میانه بود.
از مهمترین آثار ترجمهشده توسط میرشمسالدین ادیب سلطانی میتوان به «سنجش خرد ناب» امانوئل کانت، «منطق» ارسطو، «جستارهای فلسفی» برتراند راسل، «سوگنمایش هملت شاهپور دانمارک» اثر ویلیام شکسپیر و همچنین «رساله منطقی- فلسفی» ویتگنشتاین اشاره کرد.
@gardoonedastan
"سلف پرتره اثر نویسنده"
#گردون_داستان
#شبههنرمند آماده و حاضر به یراق است که سفارش بگیرد. خلاقیت که ندارد، ولی راه و رسم از این رو به آن رو کردن را که بلد است. تقلب که حرفهٔ اوست، اگر یک گالری بخواهد چند روزی دیوارهایش را پر کند، شبههنرمند برقآسا نمایشگاهی ترتیب میدهد، اگر یک ناشر دولتی بودجهٔ اضافی داشته باشد برقآسا چند کتاب دلخواه تألیف میکند، مسئله اینست که عرصه هیچوقت برای شبههنرمند تنگ نیست، هیچ وقت، بله، مسألهٔ مهم اینکه شبههنرمند با سانسور مخالف نیست، وجودش را حس نمیکند، این دو تا برادران توأمان همدیگرند، اصلاً شبههنرمند زائیدهٔ سانسور است، از عواید سانسور است، از عوارض سانسور است. سانسور هنرمند واقعی را میکوبد و بذر هنرمند کاذب را همه جا پخش میکند، وقتی آلودگی هست چرا شبه وبا نباشد؟ وقتی سانسور هست چرا شبههنرمند نباشد؟
@gardoonedastan
#غلامحسین_ساعدی
"سخنرانی پیرامون مفهوم شبههنرمند در شبهای گوته"
#گردون_داستان
من نویسندهام، وظیفهٔ من الان مبارزه با مرگ است. از این پس، #نویسندگی من شروع میشود. #باید_نوشت… باید نوشت…
@gardoonedastan
#غلامحسین_ساعدی
#گردون_داستان
خواهش میکنم، درخواست میکنم، التماس میکنم، تلویزیون را از خانههایتان بیرون بیندازید و به جای آن یک کتابخانه دوستداشتنی بگذارید.
@gardoonedastan
#رولد_دال
"داستاننویس، فیلمنامهنویس اهل ویلز"
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_ششم
@gardoonedastan
_«لا مصب درد گرفت... نکش دستمو، درد گرفت.»
_« بیفت جلو.»
_«جعفر، ببین، چهار نفر آدم دور و برش دیده چه شیر شده ناکس؟»
دو سرباز که یکی قدِ بلندی داشت( همان جعفر) و یکی کوتاه قد بود، متهمی را که دستبند به دست داشت و زنجیر به پایش، داشتند میکشاندند توی محوطۀ دادگستری. متهم شلوار و پیراهن راه راه آبی تنش بود و پا کشان بین دو سرباز راه میرفت. مأمورین انگار از ابواب جمعی پاسگاهِ دیولات بودند.
مردی متوسط الجثه که تیشرت آبی کلفتی به تن داشت و شلوارِ جین سنگ شور شده به پاه، چهل یا پنجاه سالی به نظر میرسید می آید نزدیک کاس آقا و می گوید:
_«آقای مشکات همون قاتل دیشبیه؟»
_ «قاتلِ مرادیان و زنش. همونه؟»
کاس آقا نگاهی به من کرد و در پوشم را روی نوکم قرار داد و نیم دوری چرخاند و گذاشت روی جعبه انگور. سرش را بلند کرد و ابرو کشید و با کمی مکث و تأنی گفت:
_ قاتل خانوادۀ مرادیان؟!
_نه، نه بابا. چی بگم شماها چقدر سادهاید اخه، اینو من میشناسم پسرِ فریدونِ دیولاتیه. دانشجو هست. دکتره. تابستونا پارسال و دو سالِ گذشته، گاه گاهی می اومد پیشم مینشست. قاتل کدومه آقا!!.
متهمِ دیگری با دو سرباز وارد کیوسک دادگستری میشوند. سربازی پوشۀ آبی رنگ را بین دستِ راستش و باسنش گذاشته بود و انگار دارد قِر میدهد، میرود تویِ حیاط دادگستری.
ناگهان نعره بلند در آهنی دادگستری میپیچد دور و بر ما. میبینم که دارد باز میشود. دو مأمور شهربانی که به گمانم هردوشان درجه استواری دارند( از دور خوب نمیتوانم درجه را ببینم)درب را باز کرده بودند. سه سرباز تند تند جلوی درب دادگستری سلام نظامی میرسانند. انگار رئیس دادگستری است که آمده و ازخیابان اصلی پیچیده سمتِ پل ورودی دادگستری.
تنم دارد گرم میشود. خورشید بیست دقیقهای است که خود را از خط افق جدا کرده و کشانده بالای سرِ مان. گویا دارد طلوع خود را به رخ همگان می کشد. شعاعهای زردِ طلایی و کم رنگِ و کم رمق خورشید لحظه به لحظه پر نور تر میشود و کم کم همه جا را فرا میگیرد. جعبۀ انگور و پوشه ی زرد روی آن هم بیتابی میکنند از نور خورشید. رنگ مرکبِ من که فرو خفته توی لولهام با تابیدن شعاعهای نور خورشید شفاف تر به نظر میآید.
کاسآقا عریضه نویس سومین سیگارِ نیم کشیدهاش را ( طبق عادت همیشگی) می گذارد ته کفش و جلوی کفش را در هوا میچرخاند تا فشار انکشتانِ پایش آتش سیگار را خاموش کند. انگار دق دلی کسی را دارد از جانِ ته سیگار خالی میکند. یا دارد انتقام سوزش سینههایش را از توتون باقیمانده و فیلترِ دود گرفته، میگیرد. صدای خش خش جاروی سیدخلیل دیگر شنیده نمیشود. گویا کارش را تمام کرده است.
_«سلام استوار منصوری جان صبح بخیر.»
سرم را میگردانم سمتِ کاس آقا تا خوب ببینمش. و ببینم آیا دور و برِ او کس دیگری هست یانه. نه. هیچ کسی اطراف کاس آقا نیست. لااقل تا شعاع چند متریاش هیچ بنی بشری پیدا نمیشود جز همان پیرمردی که قسمتی از سایۀ کاس آقا افتاده بود روی پایین تنهاش اش.
_«استوار منصوری جان خوبی؟ اهل و عیال خوبند؟»
نگاهم را بر میگردانم، ولش حتما مشکات را با کسی اشتباه گرفته است. اما چرا توی صدایش ذرهای شک نیست؟! هرچند صدایش به خرناس گربه شبیه است که دارد با مشکات چاق و سلامتی میکند. اما... او یعنی آن پیرمردِ قوزو که قدِ متوسطی دارد و کمرش شکسته و دولا شده و دستهای استخوانی اش را گذاشته است روی شانۀ راستِ مشکات، شناس است؟!. کاس آقا بلند میشود، چهار پایۀ پلاستیکی را از جلوی مغازه سوپری آقا مراد بر میدارد میگذارد کنار صندلی مسافرتیاش. پیر مرد با حرکت دست و سر کاس آقا تشکر میکند و رویش مینشیند.
_ خیر باشه لطفعلی، هاااا اولِ صبحی. اینورا؟
_« شکایت دارم جناب استوار مشکات.»
استوار مشکات؟ هاج و واجم با درپوش بسته به این دو نفر نگاه میکنم. سرکار استوار، استوارمنصوری. استوار مشکات، تو هول و ولای خودم گرفتار بودم که صاحب سوپری، آقا مراد به دادم رسید. از فحوای صحبتهای این سه نفر فهمیدم که اصل ماجرا چیست و مشکات و استوار منصوری چه نسبتی با هم دارند.
بیشتر اطلاعات شخصی و سابقۀ استوار منصوری را لطفعلی به ظاهر به صورت طنز و شوخی به آقا مرادِ سوپریمان میگفت و آقا مراد هم چیزهایی به اطلاعات لطفعلی اضافه میکرد. مشکات هم هار هار میخندید. خوب من که اصالتم میرسید به خودکار نباید وسط ماجرای این سه نفرم سخنگو بوده باشم. چون کارم و تخصصام، بیشتر نوشتن تجسس دیگران بود و به نگارش در آوردن آن. ثبت و ربط روایتها و کم و کیفش و اصل و فرعش، کار اصلی من نبود و نخواهد بود.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_چهارم
@gardoonedastan
انگشتانِ کاس آقا نجاتم داده بود. مرا از جیب کتش کشید بیرون. گذاشت روی پوشه و دو زانویِ تکیدهاش را کش آورد تا بتواند خود را مسلط کند به جعبه انگور و راحت سوارش شود و عریضه را توی کاغذ آ چهار بنویسد. جعبۀ انگور رام و مطیع بود میانِ پاهای لاغر و نحیفش. جعبه خوشههای انگورِ زردی را که با طلوع خورشید طلایی میشدند به فراموشی سپرده بود. نگاهم افتاد به زانوی کاس آقا و شلوارِ طوسیاش. شلوارش، چقدر کثیف بود. پُر از خط و خطوط خودکار، حتم داشتم خطوطِ به جا مانده، نقاشیهای دوستانِ قدیمیام هستند که روی شلوار مشکات خود نمایی میکنند
خش خشِ صدای جارویِ دسته بلند سیدخلیل به گوشم رسید. انگار توی خیابانِ ما قبل دارد جارو میکشد. وقتش بود سر و کلهاش پیدا شود.
سید خلیل را میشناختم، هر صبح، بی برو برگرد خاکش توی چشم ما هم میرفت. اوایل که توی مغازۀ سوپری آمده بودم، چند بار از آقا مراد (صاحب سوپری مان) خواستم خواهش کنم سید خلیل که میآید درب نقلدانها را ببندد. ولی هیچ وقت نگفته بودم. چون میدانستم، کو گوشِ شنوا.
سید خلیل آمده بود نزدیک من و کاس آقا. نوکِ جارویش گرفت به جعبۀ انگور کمی جا به جایش کرده بود. کاس آقا برجِ زهرِ مار ثمم بکم نشسته بود روی صندلیاش. سید خلیل جارو را با زاویهای 150 تا 170درجه بشکل دورانی به کرات روی موزاییک های پیاده رو میچرخاند و گاه پس و پیشش میراند. گرد و خاکی که سید خلیل به پا کرده بود تا شعاعِ دو متری توی هوا پراکنده میشدند . مهارت شگرفی داشت سید خلیل با آن جارویِ دست ساختش، از ساقههای 60،70 سانتیمتری درختِ کیش که از جنگلِ کیشِ (آلمانلنگه*) بُریده بود و با چوبی بلند و خوش دست، درستش کرده بود. سیدخلیل همیشه توی سوپری برای این و آن پُزش را میداد.
ساقۀ کیش ته سیگارها، چوب بستنی، چوب سیگار و بقیه آت و آشغالها را به این سو و آن سو میفرستاد. لاشۀ دو نیم شده از دوستان و یاران گذشته ما هم گاه گاهی طعمه جاروی سید خلیل میشدند. در پوشهایی هم که قبلا گم شده بودند توی آت و آشغالِ سید خلیل، می شد پیدایش کرد.
کاسآقا عریضه نویس کماکان سید خلیل را به خاطرِ برخورد جارویش با جعبه انگور که بقول کاس آقا عمدی زده بود بربر چپکی نگاه میکرد. و زیر لب فحشی بالا بلند به ارواح پیر و جوان و زن و مردِ سیدخلیل نثار میکرد . فحشهای رکیک کاس آقا را چند روز پیش هم شنیده بودم. دعوایی گرفته بود با دزدِ جوانی که عریضه کاس آقا او را محکوم به صدو بیست ضربه شلاق و قطع دست کرده بود. شانس آورده بودم آن موقع من عریضه نویس نبودم. هفته پیش هم وقتی کاس آقا آمده بود سوپری کاغذ بگیرد سید خلیل را به فحش بسته بود. انگار خرده حسابی از قدیم با او دارد. آقا مراد گفته بود دخترِ کاس آقا زنِ پسرِ سید خلیل است.
سکوتی سرد خیابان ارژنگ را احاطه کرده بود. ماشینها تک و توک پیدایشان میشدند و به آرامی و گاه با تک بوق برای عابری که داشت از عرض خیابان میگذشت به راه خود ادامه میدادند. عبور و مرور به ندرت انجام میگرفت. آرامشِ ملسی همه جا حکمفرما بود. ساعت نصب شده بر سردرِ ساختمان دادگستری با ضربِ تیک تاکِ ثانیه شمارش، دارد به هشت نزدیک میشود. دو سرباز درون کیوسکِ نگهبانی دادگستری نشستهاند. سربازی هم که پشت به آنان نشسته است، سرش را گذاشته بود روی دستِ راستش که خواب مانده بود روی هرۀ بتونیِ پنجرۀ کیوسک. پنداری دارد خوابِ روستایشان را میبیند.
کاس آقا، دستی به موهای سفیدش میکشد و یقه کتش را با دو دست میگیرد و میتکاندش. پوشهی نارنجی، روی جعبۀ انگور خف کرده بود بر میدارد و من هاج و واج مانده بودم از گرد و خاکِ به پا کردۀ سیدخلیل. چشم نگه داشته بودم رویِ کاس آقا که شاید عنقریب بپرد به سیدخلیل.
عابرانی که تند تند از کنارِکاسآقا عریضه نویس و درب بزرگ و آهنیِ دادگستری میگذشتند، اکثرشان شلوارگرمکن و کفش ورزشی توی تنشان بود. ورزشکارانِ صبحگاهی که بیشتر صبحها میدیدمشان. بعضیشان با کاس آقا سلام علیک میکردند. من نمی شناختم ولی کاس آقا چرا، همشهری بودند. پیدا میشدند کسانی، آشنای نزدیک یا فامیلش باشند. دو به دو و یا سه به سه قدم میزنند. گامهای بلند و سریع برمیداشتند.بعضیشان هم آهسته میدویدند و با مکثی از محوطۀ درب ورودی دادگستری رد میشدند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاسآقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_دوم
@gardoonedastan
چهرۀ پیر و فرتوت کاسآقا سُرید توی فضای رو به رویِ چشمهای من.
امواجِ صدای نرم و نازکی از توی نقلدان به گوشم رسید. دوست بنفش ما بود. همان دوستی که تریپ پرفسوریاش همیشۀ خدا توی نقلدانِ و توی آن فضای تنگ، خُلقِ همۀ ما را کلافه کرده بود.
هر چند خودکارِ شکیل و با اصل و نسبی بود و در دوستی نظیر نداشت و مهربانی توی وجودش موج میزد. اما علیرغم همۀ محسناتش اخلاقِ خاصی داشت قابل تحمل نبود و در خوشبینانه ترین حالت تحملش سخت بود. دوست بنفش عادت داشت اگر اتفاقی توی سوپری یا دور بر نقلدان میافتاد و یا مشتری یا شخصی میآمد و داستانی از چیزی و از جایی تعریف میکرد، او وظیفهاش می دانست، فیالبداهه و یهویی نقد فلسفیاش را عرضه کند و افکارِ روشنفکرانهاش و همۀ طرههات ذهنیاش را بدون آنکه حال روز ما را درک کند و یا دریابد از دستش داریم چه میکشیم، مثل کمپرسیِ اشغالِ شهرداری جلوی روی مان خالی کند. معمولا از عقایدِ منسوخِ فلاسفۀ مرحوم و مغفور هم نمیگذشت، آنها را هم از بخش خاکستری مغزش میکشید بیرون و به خورد ما میداد.
دوست بنفش ما که زل زده بود به دهانِ باز کاسآقا ، کلهاش را از گردن چپ و راست کرد و گویا از توی غاری پر از گند و کثافت برگشته باشد نگاهِ شگفتانگیزی به اطراف میکند و بشکن معنی داری با انگشت وسطی و شستاش میزند و میگوید: _«میبینید دوستان؟. مشکات را نشانمان میداد.»
_«دوستان میبینید؟ چه کنتراست بی نظیری. چه کنتراست بیهمتایی فوقالعادهست.»
حال دوستِ بنفشِ ما با چشمهای درشت و از حدقه درآمده و ابروی بلند و پرپشت که تا لبۀ درپوشش آویزان بود، دید دارم میروم و شاید دیگر نتواند ارشادم کند، سایۀ سنگینش را روی من انداخت و با نگاهِ عاقل اندر سفیه گفت:
_«(میبینی دوست آبی من. میبینی دوست آبی عزیز؟)»
_« چه کنتراست بینظیری...رنگِ چشمها سبز ، مثلِ دشتِ سبزه زارِ بهاریِ خُصیل دشت*، آغشته به بوی سیگارِ دست پیچ، با بوی پیاز. و گازِ خروجی ماتحت، محصولِ توفانیِ نان و لوبیا و آن دندانِ زرد و سیاه وکرم خورده.»
لبخند به لبم سُرید، سرم را برگرداندم سمتِ دوستِ بنفش و عالمم؛ به نشانۀ تأیید چرندیاتی که بافته بود و یااا... حاالاا... سرم را تکاندم. دوباره برگشتم سمتِ کاس آقا که ناگهان افتادم توی نقلدان. نیمۀ راه برداشتنم بودم احساس کردم وزنم دو برابر شده و دارم میافتم توی همان نقلدانی که بودم. کاس اقا را صدا کرده بودند با عجله از سوپری زد بیرون.
صبحها کاس آقا که میآمد و حتم هم سری توی مغازۀ ما میزد، صبحانه را زده بود توی رگ دودِ چند نخ سیگار را هم چپانده داشت تویِ ریههایش. بوی سیگارِ دهانش بوی پیازِ نان و لوبیا و بو های دیگر پخش میشد توی سوپری . قبل از همۀ ما، آقا مراد که بینیاش را گرفته داشت و زیر لب غُر و لندش را شروع میکرد و شاکی میشد. مشکات هم موذیانه لبخند ملیحی میزد و کر و کور میشد و همه را نشنیده و ندیده میگرفت و انگار نه انگار.
من کاسآقا مشکاتِ عریضه نویس را هر روز میدیدمش. تقریبا روبروی مغازهمان، بساطش را پهن میکرد. پنج شش هفت متریِ دادگستری، کمی این طرف تر یا آن طرف تر. اکنون که کاس آقا خیره بود به من چشمم رفت توی چشمهای کاس آقا. گفتم به شما که من تا امروز چشمهایش را ندیده بودم؟ آره گفته بودم؟ فکر کنم گفتم. چند سطر بالاتر جورایی گفته بودم. جوان نبود ولی چشم رنگِ بی نظیری داشت. حس کردم که دوست دخترِ سبزم از توی نقلدان به من خیره شده و چیزی می خواهد بگوید. همان دختری که همیشه دور بر من میپلکید و دورا دور هوایم را داشت و وقتی که بقیه خواب بودند و هی بدنش را میچسباند به تنِ من. من خیس میکردم خیسیام را میفهمید. اما او وانمود میکرد که خواب است یا دارد خواب میبیند. این جور خودش میگفت اما من میدانستم، او هم می دانست نه او خواب می دید و نه من رؤیا پردازی میکردم. هنوز صدای نفسش و عطرِ نگاهش موج میزند توی رگهام. انگار دارد لبهایش را جمع می کند. انگار دستش دارد میرود روی لبش. انگار گوشۀ چشمش دو قطعه الماس میدرخشد. انگار نم نم دارد غلت میخورد روی گونههایش. او میگرید. و انگار گفته بود خداحافظ. فکر میکنم خانوم سبز به سرنوشتم میگریست. شاید از عریضه نویسی چیزی بداند که من نمیدانستم.
معمولا وسط روز بعد از نهار سرپایی که آقا مراد میخورد و داشت پشت پیشخوانش میچرتید، ساعت سه یا چهار بعداز ظهر.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#غادة_السمان
#معرفی
@gardoonesher2
غادة أحمد السّمّان، #نویسنده، #شاعر و متفکر اهل سوریه، در سال ۱۹۴۲ میلادی در #دمشق به دنیا آمد . پدرش دکتر احمد السمان، رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود . نخستین تجربه های غاده السمان ، با تشویق ها و نظارت پدرش در نوجوانی به چاپ رسید . مادرش در سنین ابتدایی زندگی غاده السمان از دنیا رفت و پس از آن غاده مورد توجه بیشتری از سوی پدرش قرار گرفت. غاده با وجود این مشکلات تحصیلاتش را سرسختانه ادامه داد و لیسانس ادبیات انگلیسی اش را از دانشگاه سوریه گرفت.
سپس برای اخذ مدرک فوق لیسانس به بیروت رفت و در دانشگاه بیروت مدرک فوق لیسانس زبان انگلیسی گرفت. سپس در دانشگاه لندن دکترای همین رشته را هم گرفت تا به تحصیلاتش در بالاترین سطح پایان دهد. مدتی در دانشگاه دمشق به عنوان استاد سخن ران ، کار کرد ، اما پس از چندی ، برای همیشه از این کار دست کشید و به دنیای مطبوعات روی آورد. او برای نشر آثار خود ، دفتر انتشاراتی تاسیس کرد ، که تنها ، آثار خود را منتشر کند . نخستین مجموعه قصه ی او ، با نام ” چشمانات سرنوشت من است”، در سال ۱۹۶۳ منتشر شد . به تو اعلان عشق می کنم ، یکی از مجموعه های قصه های اوست ، که سال ۱۹۷۶ میلادی به چاپ رسید و او را به عنوان یک زن نویسنده به جهان معرفی کرده است. غاده در سال ۱۹۶۹ با بشیر الداعوق ازدواج کرد و دو سال بعد صاحب پسری به نام “حازم” شد. در سال ۲۰۰۴ مشخص شد که بشیر بیماری سرطان خون گرفته است و به مراقبتی شبانه روزه نیاز دارد. غاده تا لحظه های پایانی حیات شوهرش در کنار او بود تا اینکه سال ۲۰۰۷ بشیر الداعوق برای همیشه چشم ازجهان بست. غادهالسمان ۷۴ ساله اکنون در لندن سکونت دارد و گاهی به دیار خود یعنی دمشق هم مسافرت می کند.
غاده السمان در قصه هایش ، از رنج های مردم لبنان سخن رانده است . با وجود اینکه در آثار غادهالسّمان موضوع جنسیت از تمهای اصلی است، اما این موضوع همواره در خدمت سبک وسیاق روایی داستان وبُعد دراماتیکی شخصیتها قرار گرفته وهیچگاه به دنبال ارائهٔ ادبیات جنسی به معنای خاص نیست و هرگز نباید او را در ردیف نویسندگانی قرار داد که از این رهگذر به شهرت رسیدند.
@gardoonesher2
#گردون_شعر
#غادة_السمان را در ایران بیشتر با اشعارش میشناسند، اما رمانها و داستانهای کوتاهش در جهان عرب شهرت بیشتری دارند. #بیروت۷۵ نخستین رمان او و از آثار برجسته #ادبیات_عرب است، تصویری از بیروت در آستانه جنگ داخلی. این رمان چند سال پیش از شروع جنگ داخلی منتشر شد و بعضی منتقدان آن را بهنوعی پیشگویی این رویداد دانستهاند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
اگر میتوانستم
از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم بابت همهی شبهایی که به آنها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم...!
@gardoonedastan
#ماکسول_دیاوه
#گردون_داستان
#ادبیات، منبع خوبی برای سینماست. یک فیلمنامه خوب اهمیت زیادی دارد. شما یک #داستان را برمیدارید و نمیدانید با آنچه کار کنید و یک #فیلمنامه بد از آن میسازید. این داستان میتواند توسط شما یا دیگری نوشته شود. به نظرم یک کارگردان باید روی فیلمنامه تسلط داشته باشد تا از آن فیلمی خوب بسازد.
@gardoonedastan
#داریوش_مهرجویی
🖤🖤🖤🖤🖤
#گردون_داستان
#توصیه_هایی_برای_نوشتن
#توصیه_هایی_در_داستان_نویسی
#ریموند_کارور
ترجمه
#شقایق_قندهاری
#چهار
@gardoonedastan
از داستان های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم می آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است.
#داستان باید حتما تنش داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان می باشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساسا داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می شود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایه های زیرین واژه ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.
پریتچت داستان کوتاه را به این صورت تعریف می کند: داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می شود. به بخش گوشه چشم توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد های دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور می بیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می شود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
قلمم مقدس نخواهد بود مگر اینکه از آن مسئله فلسطین برونتراود.
#سناء_شعلان
نویسنده اردنی
#گردون_داستان
/channel/gardoonedastan
#توصیه_هایی_برای_نوشتن
#توصیه_هایی_در_داستان_نویسی
#ریموند_کارور
ترجمه
#شقایق_قندهاری
#سه
@gardoonedastan
اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آنها عبور می کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی شود. هنری جیمز اسم چنین نگارش نگون بختی را شرح و بازگویی ضعیف می خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته اند که مجبور شده اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشته ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام : بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می کردم. بهت زده شده ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی توانیم نوشته ای را به همان خوبی که باید در نهان می دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می توانیم با خود به گور ببریم. دلم می خواست به آن دوستم بگویم؛ ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتما برای امرار معاش راههای ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
فلانری اوکانر در مقاله ای با عنوان بسیار گویای نگارش داستان کوتاه، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می گوید. اوکانری می گوید زمانی که می نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمیدانست به کجا می خواهد برود. او می گوید بعید می داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان مردمان خوب روستاییGood Country People سخن می گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:
زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می نویسم که چیزهایی درباره شان می دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آنها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت بایبل فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی دانستم می خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر.
سالها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.
یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می گشت: مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد. می دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می نوشتم و بعد از سر سطر شروع می کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می خواست بنویسمش.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
—«فلسفهی آشتیگروی» یعنی کوشش در آشتیدادن و هماهنگکردن فلسفهها و بینشهای گوناگون و آخشیجگونه در یک فلسفهی یگانه از راه دیدن نقش هریک از این فلسفهها و بینشها و بدینسان دستیافتن به حقیقتهای کلّیتر و همهجانبهتر و والاتر. –گرایشهای «منطقگروی» و «صورتگروی» و «ساختگروی» / «سهشگروی» و «افلاطونگروی» و ... و ... و ...، هریک جنبههایی ویژه را میبینند و هریک از دیدن برخی از جنبههای دیگر عاجز اند. ازسوی دیگر هریک از این گرایشها برای موفّقیّت خود بهایی میپردازند که گاه بیاهمیّت نیست.
فلسفهی لایبنیتس به گفتهی خود او «اِکْلِکْتیسیسمِ کارگرانه» است. فلسفهی کانت نمونهی دیگری از تلفیق پیروزمندانهی آروینگروی و خردگروی است [دربرابر، فلسفهی قدّیس آلبرتوس بزرگ و کریستیان وُلف، «اکلکتیسیسم کارپذیرانه»: گردآوردهی بیساختار اندیشهها و فلسفهها و دانشهای گوناگون است]. ما به این جنبهی آشتیجویانهی لایبنیتس و کانت اقتدا میکنیم.
—معنای آشتیی نگرهای گوناگون آن نیست که نگرها تیزیی خود را ازدست بدهند و نسبت به یکدیگر «مؤدّب» شوند و به یکدیگر «مؤدّبانه» بگویند !Quite. –معنای آشتیی نگرها آن است که از یک سوی زمینهای برای بیان نگرهای آخشیجگونه بوجود آید و از سوی دیگر با بیان نگرهای آخشیجگونه جنبههای گوناگون حقیقت دیده شوند و راستی ساخته شود: کنارگذاشتن و بیتوجّهی به هر نگر ما را به میزانی از حقیقت دور خواهد کرد. هر عقیده و بینشی تنها به میزانی درست است، و حقیقت مطلق هرگز بیانپذیر نیست. از اینرو نمیتوان به داوری کلّی و مطلق دست یافت.
البتّه از جنبهی عملی جدانگری [= اختلافنظر] همواره با ما بوده است و از این پس هم با ما خواهد بود. و خوب است که چنین است. –همچنانکه در اثرهای دیگر نگارنده آمده است، هرگاه دو تن بر سر یک مسئلهی مهمّ فلسفی با یکدیگر توافق کنند، یکی از ایشان، یا هیچیک از ایشان، فیلسوف نیست.
@gardoonedastan
#میرشمسالدین_ادیب_سلطانی
"پژوهشی در پیرامونِ مسئلهی تصمیم در منطق"
#گردون_داستان
#توصیه_هایی_برای_نوشتن
#توصیه_هایی_در_داستان_نویسی
#ریموند_کارور
ترجمه
#شقایق_قندهاری
#دو
@gardoonedastan
شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله ام سر می رود و کسل می شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می آید، موجب خواب آلودگی ام می شود.
نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، می باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن ، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش جان بارت در نشریه New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیشتر شاگردان او در سمینار داستان نویسی به نوآوری صوری و رسمی علاقه مند بودند؛ که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه 1980 نویسندگان بخواهند رمانهای لوس و بیمزه ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه گرایی است؛ آن هم توام با آزاد اندیشی. چنانچه ببینم دور و برم بحث های غم انگیزی درباره نو آوری صوری و رسمی در جریان است، کلافه و عصبی می شوم. اغلب اوقات تجربه گرایی به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می شود برای سنگدل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیشتر وقت ها این دست نوشته ها هیچ گونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمی دهد؛ و در نهایت منظره ای را توصیف می کند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می شود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی، نو و اصیل است و به سختی به دست می آید و کسب آن مایه خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال بارتلمی نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی فایده است و بی حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می شود. همان گونه که ارزا پاند تاکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید همه چیز را از نو بسازند و طی این روند مسایل و چیز هایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و درعین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند ناباکوف داشت. این دست نوشته ها را بیش از دیگر نوشته ها می پسندم. من از نوشته های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده ایساک بابل با عنوان گی دی موپاسان، راوی درباره داستان نویسی چنین می گوید: هیچ آهنی نمی تواند با نیرو و قدرت جمله ا ی که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند. به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.ایوان کونل جایی گفته بود که وقتی می بیند دارد داستان خود را بازخوانی می کند و ویرگول هایش را در میآورد، و باز از نو داستان را می خواند و ویرگول ها را دو مرتبه سر جای قبلی شان می گذارد، متوجه می شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می گذارم. دست آخر آنچه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاریهای صحیح تا به شایسته ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان