gardoonedastan | Unsorted

Telegram-канал gardoonedastan - گردون داستان

507

سعي‌مان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيق‌تر، موشكافانه خواندن را؛ چه‌گونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون داستان

#داستان_کوتاه
#من_یه_احمقم
نویسنده:
#شروود_اندرسن
ترجمه
#محمد_رجب‌پور
#فسمت_چهارم
@gardoonedastan
وای! خدای من! کارم در اومده بود. چه قدر من احمق بودم رفتم بار هتل تا تونستم ویسکی زدم همه اش به خاطر این که اون مرتیکه عصا و کراوات داشت.

دختره حتماً می فهمید. باید درست کنارش می نشستم و دهنم افتضاح بوی الکل می داد. از خجالت می تونستم خودمو از بالای سکوها پرت کنم پایین ، بپرم وسط پیست و از همه اسب ها جلو بزنم.

آخه اون از این دخترایی که هیچی حالیشون نیست نبود. حاضر بودم هر چی داشتم و نداشتم بدم تا یه آدامسی چیزی بهم می دادن بجوم بوی الکل بره. خوب شد که اون سیگاربرگ های بیست و پنج سنتی تو جیبم بود. فوری یکیشو دادم به برادره ، یکیش هم خودم آتیش زدم. اون وقت مرد چاقه بلند شد و جاشو باهام عوض کرد. حالا من درست کنار دختره نشسته بودم.
اونا خودشونو معرفی کردن. اسم دوست دختر پسره الینور وودبری[16] بود. بابای دختره توی شهر تیفین[17] کارخونه بشکه سازی داشت. خود پسره اسمش ویلبر وسن[18] بود. اسم خواهرش هم لوسی وسن[19].

گمون می کنم همین اسم های قلنبه سلنبشون کار خودشو کرد. خودمو حسابی گم کردم. یه آدم که قبلاً قشوچی بوده و حالا هم تو یه طویله کار می کنه هیچ پخی نیست. نه از کسی بهتره نه از کسی بدتره. همیشه همین فکرو کردم و همه جا گفتمش.

خودتون بهتر می دونید آدم چی می کشه. چیزی تو اون لباس های قشنگ بود ، تو اون چش های خوشگل و مهربونش ، تو نگاه هامون و سرخ شدنمون.

نمی تونستم ناامیدش کنم.

خودم هم حالیم نبود دارم چی کار می کنم. گفتم اسمم والتر ماترزه ، خونه مون هم توی ماریتای اُهایو. بعد به سه تاشون شاخدارترین دروغی را که تا حالا تو عمرتون شنیدین گفتم. گفتم که بابام صاحب "ابوت بن اهمه". حالا هم قرضی دادتش به باب فرنچ تا کورس بده. آخه دون شأن خونواده ما بود تا تو اسبدوانی شرکت کنیم. چشای لوسی وسن داشتن برق می زدن و من تا تونستم خالی بستم.

بهش از خونه مون تو ماریتا گفتم ، اون اصطبل های بزرگ و اون خونه بزرگ آجری روی تپه ها درست بالای رودخونه ی اُهایو. حواسم جمع بود که یه جوری حرف بزنم که فکر نکن دارم لاف می زنم. من یه حرفیو شروع می کردم اما می ذاشتم خودشون بقیه حرف ها رو از زیر زبونم بیرون بکشن. یه جوری نشون دادم که خیلی میل ندارم از خودم حرف بزنم. خونواده ما کارخونه بشکه سازی نداشت و از وقتی که چشامو باز کرده بودم همش هشتمون گرو نهمون بود. پدربزرگم توی ویلز ... بگذریم ، بی خیال.

همین جور با هم گرم گرفتیم ، انگار که هزار سال بود همو میشناختیم. بهشون گفتم که بابام به باب فرنچ خیلی اعتماد نداشت و منو قایمکی فرستاده بود سنداسکی تا ببینم چه کار میکنه.

هر چی که از "ابوت بن اهم" می دونستم رو بهشون گفتم. گفتم که دور اول مثل یه گاو لنگ مسابقه می ده و می بازه. اما بار دوم کسی به گرد پاش هم نمی رسه. برای این که حرفمو بهشون ثابت کنم از جیبم سی دلار درآوردم و به ویلبر وسن دادم. ازش خواستم اگه زحمتی نیست بعد از دور اول پایین بره و با هر نرخی که دلش می خواد رو "ابوت بن اهم" شرط ببنده. بهش گفتم که نمی خوام باب فرنچ یا هیچ کدوم از قشوچی ها منو ببینن.

دور اول تموم شد. "ابوت بن اهم" مثل یه اسب چوبی می موند. انگار که اصلاً جون نداشت بدوه. آخر از همه هم به خط پایان رسید. اون وقت ویلبر وسن به پایین جایگاه رفت تا شرط بندی کنه. من موندم و دوتا دختر. یه لحظه که خانم وودبری داشت اون طرفو نیگا می کرد ، لوسی وسن یه جورایی با شونه اش منو لمس کرد. وای! چه حالی داد.

یه دفعه به خودم اومدم. فهمیدم وقتی حواسم نبوده اونها تصمیم گرفته بودن ویلبر پنجاه دلار شرط ببنده ، دخترام هم هر کدوم رفته بودن ده دلار از پول خودشون شرط بسته بودن. حالم داشت به هم می خورد ، بعدش حالم بدتر هم شد.

خیلی نگرون "ابوت بن اهم" و پولشون نبودم. همه چیز خوب پیش رفت. اهم تو سه دور بعدی سنگ تموم گذشت و هر سه دفعه اول شد. ویلبر وسن هم 9 به 2 کلی پول گیرش اومد. ناراحتیم از یه چیز دیگه بود.

وقتی ویلبر از شرط بندی برگشت بیشتر وقتشو با خانم وودبری گذروند. من و لوسی وسن هم با هم تنها شدیم ، انگار که تنها توی یه جزیره دورافتاده و متروک بودیم. کاشکی راهی بود که می شد همه چیزو درست کرد. هیچ والتر ماترزی که به اونها گفتم وجود نداشت و هیچ وقت هم وجود نداشته. اگر هم وجود داشت قسم می خورم روز بعدش می رفتم یه گلوله حرومش می کردم.
من احمق اونجا بودم. توی جایگاه ویژه. خیلی زود مسابقه تموم شد. ویلبر رفت پایین و پولی که برده بودیم رو گرفت. یه درشکه کرایه کردیم و رفتیم مرکز شهر. رفتیم هتل وست هوس و یه شام حسابی زدیم تو رگ به اضافه یه بطری شامپاین.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه_هایی_برای_نوشتن
"چگونگی شکل‌گیری موقعیت‌های طنزآمیز وفلسفی در داستان‌"
#بهرام_صادقی
@gardoonedastan
ما می‌آئیم آدم‌هایی را و روابطی وحالاتی را که در واقع طبیعی است ولی مبتذل است وابتذالش از بس زیاد وشایع است به صورت قانونی درآمده وکسی درکش نمی‌کند در موقعیت‌هایی قرار می‌دهیم که ابتذال ومسخره بودن کارشان برجسته شود.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در وهله اول باید #داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور … فقط مهم این است که راست بگویی.
@gardoonedastan
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
#من_یه_احمقم
نویسنده:
#شروود_اندرسن
ترجمه
#محمد_رجب‌پور
#فسمت_سوم
@gardoonedastan
نمی دونید چی بود! وای! یه هلوی پوست کنده بود! یه لباس نرم تنش بود. لباسش یه نمه آبی می زد. خیلی خوشگل بود. وقتی بهم نیگا کرد دوتامون سرخ شدیم. بهترین دختری بود که تا حالا تو عمرم دیدم. اصلاً فیس و افاده نداشت. خیلی شسته رفته حرف می زد بدون این که مثل یه معلم مدرسه یا از این جور آدم ها باشه. منظورم اینه که وضعشون خوب بود. شاید باباش دستش به دهنش می رسید ولی اون قدر ها هم مایه دار نبود که دخترش فیل دماغ بشه. شاید یه دواخونه یا یه خشکبار فروشی تو شهرشون داشتن یا چیزی تو همین مایه ها. هیچ وقت بهم نگفت. من هم نپرسیدم.
اوضاع ما هم این قدرها بد نبود. پدربزرگم اهل ویلز[10] بود و تو اون کشور ... نه ولش کن. بی خیال.

دور اول کورس تمام شد. مرد جوان دو تا دخترو تنها گذاشت و رفت تا شرط ببنده. من می دونستم می خواد چی کار کنه. اما اصلاً بلند حرف نزد که دور و بری هاش بفهمن که مثلاً اون این کاره است. کاری که بعضی ها می کنن. اصلاً از این تیپ آدم ها نبود. یه کم بعد ، برگشت و من شنیدم که به دخترا گفت که رو چه اسبی شرط بسته. وقتی که مسابقه شروع شد همه شون نیم خیز شدن. حسابی هیجان زده بودن و مثل همه آدم هایی که شرط می بندن صورتشون عرق کرده بود. اسبی که روش شرط بسته بودن اون جلوها بود و گمون می کردن اگه یه ذره بجنبه از همه جلو می زنه. اما این طور نشد چون مال این حرف ها نبود.

چند لحظه بعد ، اسب ها برای کورس سرعت 18/2 به صف شدن. بینشون یه اسب بود که من خوب می شناختمش. این اسب توی اسب های باب فرنچ[11] بود اما صاحبش خودش نبود. صاحب این اسب مردی بود به اسم آقای ماترز[12] اهل ماریتا[13] توی همین ایالت اُهایو.

این آقای ماترز خیلی خرپول بود. چند تا معدن زغال سنگ داشت وخونه اش هم یک کاخ بود بیرون از شهر. این مرد عاشق اسب بود. اما خودش یه مسیحی پریزبتریان[14] بود و احتمالاً زنش از خودش هم معتقدتر بود. به خاطر همین بودکه هیچ وقت خودش اسب هاشو تو مسابقات شرکت نمی داد. تو تمام پیست های اسبدوانی اُهایو شایع شده بود هر وقت می خواست یه اسب رو ببره توی کورس ، اسبش رو می داد به باب فرنچ و بعد به زنش می گفت که اسبو فروخته.

همین جور که گفتم اون روز باب با یکی از اسب های آقای ماترز به مسابقه اومده بود. اسم اسب "اِبوت بِن اَهِم"[15] بود یا چیزی تو همین مایه ها. این اسب مثل برق تند می رفت. هیچ اسبی به گرد پاش نمی رسید. یه اسب اخته بود که مارک 21/2 داشت اما می تونست توی 08/0 و 09/0 هم شرکت کنه.

حالا من چه جوری این اسبو می شناختم. سال قبلش که با برت کار می کردم ، یه کاکاسیاه رو می شناخت که برا آقای ماترز کار می کرد. یه روز که توی کورس ماریتا مسابقه نداشتیم و هری هم رفته بود خونه ، با هم رفتیم سراغ این کاکاسیاه.

همه رفته بودند کورس اسبسواری رو ببینن. هیچ کس نبود الا رفیق برت. همه سوراخ سمبه های کاخ آقای ماترز رو نشونمون داد. برت یه بطری شراب توی کمد اتاق خواب آقای ماترز پیدا کرد. قایمش کرده بود. حتماً زنش خبر نداشت. با اون کاکاسیاه همه بطری شرابو سر کشیدن اما انگار خیلی روشن نشدن. بعد کاکاسیاه بردمون و این اسب ، همین اَهِم رو می گم ، نشونمون داد. برت همیشه از خداش بود که یه سوارکار بشه اما چون سیاه بود هیچ وقت نتونسته بود.

رفیقمون گذاشت برت اسبو ببره بیرون و توی پیست اختصاصی آقای ماترز یه کم سوارش بشه. آقای ماترز یه دختر بچه داشت که یه جورایی می خورد مریض باشه. اصلاً هم خوشگل نبود. یه دفعه معلوم نشد از کجا سر و کله اش پیدا شد. با هر بدبختی که بود سریع اسبو بردیم طویله ، نذاشتیم سه بشه.

اون روز بعد از ظهر توی کورس سنداسکی ، اون جوون همراه دو دختر بدجوری حالش گرفته شده بود. آخه تو شرط بندی باخته بود. خودتون بهتر می دونید این یعنی چه. یکی از دخترا دوستش بود و اون یکی هم خواهرش. خودم فهمیدم.

پیش خودم گفت: "به درک! باید کمکش کنم".

وقتی آروم زدم پشت شونه اش ، خیلی خوب تحویلم گرفت. از همون اولش تا آخرش هم خودش و هم دخترا باهام خیلی خوب بودن. تقصیر اون ها نبود.

وقتی برگشت طرفم اطلاعاتی رو که راجع به "ابوت بن اهم" داشتم بهش دادم. گفتم: "دور اول یه سنت هم روش شرط نبند آخه دور اول مثل یه گاو که بستنش به خیش شخم زنی میدوه. اما دور بعدی برو پایین و هر چی داری روش شرط ببند که هیچ اسبی به گرد پاش نمی رسه". همه اش همینو بهش گفتم.

هیچ وقت آدم محترم تر از خودش ندیدم. یه مرد چاق کنار خواهرش نشسته بود. تا اون موقع دختره دوبار بهم نیگا کرده بود. من هم همین طور. دوتامون سرخ شده بودیم. حالا برادره چی کار کرد؟ برگشت و از مرد چاق خواهش کرد جاشو با من عوض کنه تا برم پیششون.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#مولیر
#ژان_باتیست_مولیر
@gardoonedastan
مولیر در سال ۱۶۲۲ میلادی به دنیا آمد و در سال ۱۶۷۳ درگذشت. وقتی ۹ساله بود، جزو پیشخدمتان ویژهٔ شاه شد. در جوانی زبان لاتین آموخت و آثار ترنس، شاعر و کمدی‌نویس رومی قرن دوم پیش از میلاد را خواند که موجب آشنایی بیشتر او با زبان لاتین شد. مدتی به تحصیل در رشتهٔ حقوق پرداخت و پس از آن به‌عنوان وکیل دعاوی به کار پرداخت. وقتی در دربار فرانسه مشغول به کار شد، با برنامه‌هایی نمایشی که توسط بازیگران ایتالیایی در دربار اجرا می‌شد، آشنا و شیفتهٔ این هنر شد. «عشق طبیب» نام یکی از آثار مولیر است که یک فارس کوتاه و سبک (Farce) به شمار می‌رود. پس از این اثر بود که او محبوب شد. مولیر عناصر کمیک «کمدیا دل آرته» همچون پیشخدمتان بامزه، فضل‌فروشان، عشاق جوان دل‌خسته و دختران احساساتی را گرفت و با زندگی فرانسوی انطباق داد و آثاری پدید آورد که عناوینی همانند کمدی رئالیستی یا اجتماعی یا انسانی را یدک کشیده است. در عصری که کورنی و راسین با تراژدی‌های خود آن دوران را به اسم خود سند زده بودند، مولیر با کمدی‌هایش در کنار آن دو قرار گرفت. این دوران مقارن بود با حکومت لویی چهاردهم؛ دورانی که فرانسه نه‌تنها به سیاست که بر زبان و ادبیات و هنر در سراسر اروپای غربی حکمرانی می‌کرد؛ عصری که مولیر در مدت ۳۶ سال از یک زمین تنیس اجاره‌ای به «کمدی فرانسه» راه یافت و در قلهٔ آن قرار گرفت تا هجو اصول اخلاقی را در دربار لویی چهاردهم دستمایهٔ آثار کمدی خودش قرار بدهد، روابط غیراخلاقی درباریان و اشراف ورشکسته، قماربازی‌ها، حرکات جنون‌آمیز برای کسب جاه و مقام و عنوان، ضیافت‌های باشکوه و پر زرق‌وبرق، خودآرایی‌ها، تملق و چاپلوسی و غیره را در کمدی‌های خود به‌شیوه‌ای جذاب و واقع‌گرایانه به انتقاد گیرد و پوزخندی زهرآگین به اشرافیت در‌ حال‌ زوال و بورژوازی جاه‌طلبِ عصر خود بزند.

#عشاق_باشکوه یکی از نمایشنامه‌های کمدی مولیر است. نمایشنامهٔ «تارتوف» را ادعانامهٔ مولیر علیه فساد حاکم بر کلیسا دانسته‌اند. «مردم‌گریز» یا «میزانتروپ» به قلم او، برخورد اجتماعی و اخلاقی مولیر با جامعهٔ فرانسه در عصر لویی چهاردهم را نشان می‌دهد. او در «خسیس»، اقتصاد واپس‌گرای عصر خود را تصویر می‌کند. در مضحکهٔ «زنان فضل‌فروش» کوته‌فکری‌های آداب و معاشرت اشراف را نشان داده و عقاید ارتجاعی درمورد زنان را نیز در «مکتب زنان» بازگو می‌کند. ویژگی‌های جهانی کمدی‌های مولیر برآمده از این است که در زمینهٔ آثارش رگه‌های روان‌شناسی اجتماعی وجود دارد؛ توأم با سرزندگی، شادی، طراوت و قابل‌قبول‌بودن شخصیت‌ها. در فن شناخت آثار نمایشی، آثار مولیر را #کمدی_شخصیت می‌گویند. مولیر وحدت‌های سه‌گانهٔ زمان، مکان و عمل را در آثار خود رعایت کرده است.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«گل وبلبل»
#اسکار_وایلد
#قسمت_اول
@gardoonedastan
دانشجوی جوان فریاد زد :
" او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد :
 " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ كه خوشبختی به چه چیزهای كوچكی بسته است ! آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حكمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یك گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشك شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه كرد :
" فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است. اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد .اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و او سر بر شانه ام خواهد نهاد و دستش در دستانم گره خواهد خورد . اما دریغ كه در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد !
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از كنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد كرد و قلبم خواهد شكست.
بلبل گفت :‌
"‌به راستی عاشقی پاكباز است . او گرفتار همان دردی است كه من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !
 راستی كه عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولك سبز كوچكی كه با دم علم كرده از كنارش میگذشت پرسید :‌
 "‌چرا گریه میكند ؟"
پروانه ای كه سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌
"‌به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازك در گوش همسایه اش نجوا كرد:
 "‌به راستی – چرا ؟"
بلبل گفت:‌" به خاطر یك گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌
 "‌برای یك گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! "
و مارمولك كه از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید .
اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و
 خاموش بر درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید.
 ناگاه بالهای قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت .
 چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین كه آن را دید – راست به سویش پر كشید و فریاد زد :‌
 "‌یك گل سرخ به من بده من نیز برایت آواز میخوانم ."
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
" گل های من سفید است – سفید تر از برف كوهسار –
 اما پیش برادرم برو كه در پای ساعت قدیمی‌روئیده است و شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد ."
از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه در پای ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر كشید . فریاد زد :‌
یك گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم .
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
 گل های من زرد است – به زردی گیسوان پری دریائی كه بر تخت عنبرین مینشیند .
 اما پیش برادرم برو كه زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد .
از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر كشید . فریاد زد
" گل سرخی به من بده و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " .
 اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد
 " گل های من سرخ است – به سرخی پای كبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان كه در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است . اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده – یخبندان جوانه هایم را خشكانده و طوفان شاخه هایم را شكسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت "‌.
بلبل فریاد زد :‌
"‌تنها یك گل سرخ میخواهم – تنها یك گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد كه بتوانم گل سرخی پیدا كنم؟".
درخت پاسخ داد :‌
" تنها یك راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است كه یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت :
 " بگو – نمی‌ترسم ".
درخت گفت :
 اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب از نغمه و نوا بسازی و با خون دل خویش بدان رنگ دهی . باید سینه ات را بر خار بفشاری و برایم بخوانی . سراسر شب باید برایم بخوانی و خار در قلبت بخلد و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌
" مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش و ماه را در ارابه مرواریدش نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است – و قلب پرنده در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟‌"
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز كرد و در دل آسمان اوج گرفت . شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
دانشجو در همان جا كه بلبل او را دیده بود و از كنارش رفته بود – روی چمن زار دراز كشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشكیده بود .
 بلبل بانگ زد :‌
"‌شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت .
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«هنگامی‌که جوان بودم می‌توانستیم همه چیز را، خواه حوادث واقعی یا غیرواقعی، به خاطر بسپارم، اینک که به سوی پیری می‌روم فقط آنچه را که در همان لحظه اتفاق افتاده‌است بخاطر خواهم آورد.»
@gardoonedastan
#مارک_تواین
نویسندهٔ آمریکایی
"شرح حال مارک تواین"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#اسکار_وایلد
#زندگی‌نامه
@gardoonedastan
زاده شانزدهمین روز از ماه اکتبر سال ۱۸۵۴ در ایرلند. اسکار فلاهرتی ویلز وایلد داستان کوتاه، رمان و نمایشنامه می‌نوشت و شعر می‌سرود. او در خانواده‌ای با دغدغه‌ فرهنگی پرورش یافت. مادر وایلد، که نام هنری‌اش اسپرانزا بود، آثار اشخاص نامداری همچون دوما را ترجمه کرده و با ادبیات جهانی آشنایی داشت. همچنین پدرش، پزشکی بود که در حیطه‌ چشم‌پزشکی فعالیت می‌کرد و با وسایل و ابزارهای عتیقه به‌خوبی آشنا بود. نواحی شمالی ایرلند، جایی بود که وایلد تحصیلات خود را در سال‌های کودکی در آن گذراند و سپس در سال‌های جوانی، در کالج‌های ترینیتی، آکسفورد و مگدالن، تحصیلات خود را پیگیری کرد. سی ساله بود که ازدواج کرد و ماحصل این ازدواج دو پسر بود. از میان آثار وایلد، مجموعه داستان شاهزاده خوشبخت، به دو پسرش اهدا شده است. عشق ورزیدن به دیگر انسان‌ها و رسیدن به خلوص درونی زیبا، مضمون اصلی داستان‌های این مجموعه است. وایلد تحت تأثیر فرهنگ ایران هم بوده است. به شکل آشکاری، حافظ، شاعر پارسی، تأثیرات مشهودی بر اسکار وایلد گذاشته است، تا جایی که وایلد، داستان بلبل و گل را تحت تأثیر حافظ نوشته. همچنین تعدادی از برترین نمایشنامه‌های جهانِ نمایش نیز نوشته‌ اسکار وایلد است؛ نمایشنامه‌هایی همچون سالومه، بادبزن خانم ویندرمیر، زن بی‌اهمیت و اهمیت جدی بودن. همچنین در تالار نویسندگان متعلق به جریان مدرنیسم و آنگاه که از نمایشنامه‌نویسان و شاعران مدرن یاد می‌شود، نام اسکار وایلد از نام‌هایی است که بر قله ادبیات و نمایشنامه‌نویسی مدرن می‌درخشد. کلیشه واژه‌ای است که هیچ مصداقی برای وایلد ندارد. وایلد از جمله نویسندگانی است که بارها در زندگی دچار وضعیت بغرنج مالی نیز شد و حتی یک‌بار نیز به دلیل مسائل مالی، سر از زندان نیز درآورد! همچنین تصویر دوریان گری، به عنوان یکی از شاخص‌ترین آثارش، از جمله کتاب‌هایی است که باید در فهرست آثار پیش از مرگ گنجاند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

اولين پست #كانال_گردون_داستان
براي سر زدن و مطالعه ي دوستاني كه در ميانه ي راه به جمع ما پيوستند.
#پيشنهاد اين است كه به دليل اهميت و تنوع مطالب مطرح شده ، دوستان سعي كنند وقتي را اختصاص دهند براي مطالعه ي مطالب گذشته ...


/channel/gardoonedastan/3

Читать полностью…

گردون داستان

دوستان عزيز همراه مي توانند داستان ، مقاله و ترجمه هاي خود را به زبان هاي كردي ، آذري ، فارسي دري ، پشتو و .... براي ما ارسال تا پس از بررسي در گردون داستان منتشر نماييم.

راه ارتباط با ادمين :
@h_abolhoseini

/channel/gardoonedastan

Читать полностью…

گردون داستان

چه سعادتی است که کسی پیدا شود که دوستش بداری و او هم تو را دوست بدارد، آن هم در محلی زیبا و آرام.
@gardoonedastan
#آلبرتو_موراویا
#دلتنگی
“رمان نویس ایتالیایی”
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

قرون وسطی عصری خشن و بی رحم بود اما عاری از قیود وجدانی و اخلاقی نبود، و حتی می‌توان گفت در مقام مقایسه با دوران معاصر، آگاهی عمیق‌تری از اعمال غیرانسانی خود داشت.
@gardoonedastan
#اشتفان_تسوایگ
“رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نویس اتریشی”
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«من واقعاً مِه را دوست دارم. مه شما را از چشم دنیا و دنیا را از چشم شما پنهان می‌کند. احساس می‌کنید همه چیز عوض شده، و هیچ چیز آنچه که به نظر می‌رسید نیست.»
@gardoonedastan
#یوجین_گلدستون_اونیل
"نمایشنامه‌نویس آمریکایی"
نمایشنامه سفر دراز روز در شب
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاس‌آقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_پایانی
@gardoonedastan
دو برگ ده هزار تومانی دیگر روی جعبه قرار می گیرد. مشکات سرش را این بار به علامت رضایت می‌تکاند. لطفعلی عریضه را برای ثبت الکترونیکی با راهنمایی آقای مشکات به مغازه‌‌ای که کمی دورتر از ما و ساختمانِ  دادگستری است می برد و ده دقیقه بعد برمی‌گردد. با عرضحال که دستش دارد داخلِ کیوسک نگهبانی می‌رود. لطفعلی در حالی که لب‌هایش به نشانۀ پوزخند باز است دستهایش بلند است و کاغذ آچهار توی هوا مثل بادبادکی، گیج می‌زند این سو و آنسو می‌رود. سربازِ چاق و سیه‌چرده دستش را می‌برد لای پاهای او. لطفعلی پس می‌زند. سرباز جیب‌هایش را می‌کاود.
    صندلی مسافرتی برزنتی مشکات تا شده است. دارد می‌رود رویِ دوشش.

انگار عقربه‌های ساعتِ کاریِ دادگستری به زمانِ پایان نزدیک می‌شود. من توی دستِ مشکات لای انگشتانش غلت می‌خورم. ناگهان چشمانم می افتد به متهمِ پیری که زنجیر به دست و پا دارد و توسط دو سربار از داخل کیوسک دادگستری بیرونش می‌آورند. چقدر آشنا است. شک دارم اما نه انگار خودش است، لطفعلی زمردیان مرداب محله، آورده‌اند بیرون. و دارند می‌برندش سمتِ ماشینِ سمندِ سفید. سر خیابان دادگستری پارک است. دو مأمورِ نیروی انتظامیِ کلاه پره‌ای دم درش ایستاده‌اند. دستِ گروهبانی سر لطفعلی را می‌فشارد پایین. اورا می‌چپانند توی ماشین سمند.
    مشکات نگاهی به من کند و می‌گوید:
_« تو چکار کردی؟ همه را نوشتی؟... هر چیزی توی دلش داشت تو... آره؟ نوشتی توی عرضحال... تو داشتی اعتراف مینوشتی...یا عریضه نویسی؟»
_«آقای آبی مگر اعتراف بگیری تو؟»
    دلم هری ریخت. برایش سوخت، برای لطفعلی. و اینکه آیا خاتون می‌‌تواند به ملاقاتش بیآید. یا نه، جنازه خاتون توی چاه، همان گودالِ حفر شدۀ پشتِ خانۀ لطفعلی زیر همان درخت زیتون پیر، یادم نمی‌آید چیزی از خاتون نوشته باشم. مطمعن نیستم شاید نوشتم. حتما جنازه‌اش را پیدایش می‌کنند. از توی چاه بیرونش می‌آورند. از عاقبتِ محرم خداوردی عبور کرده بودم و دیگر چیزی یادم نبود که توی (چیم سل*) چکار می‌کند. سر افکنده بودم پیش مشکات. حتم کروکیِ جسدِ باد کردۀ خاتون را حاج آقا قنبری موقع خروج از درب آهنی دادگستری زیر گوش مشکات گفته بود.
مشکات مرا گذاشت توی پوشۀ نارنجی( انگار تنبیه‌ام کرده باشد). از توی پوشۀ نارنجی دنیا برایم تار بود و کدر. با ریتمی کند تنم ‌می‌لرزید.
قدم‌های نیمه‌ بلندِ مشکات موزاییک‌ها را می‌شمرد و او را به منزلش نزدیک می‌کرد. راه برایم بیگانه بود. انگار حالا حالا‌ها با مشکات همکار و همراه و هم‌ خانه‌ام.

سیگار که تمام روز انیس و مونس مشکات بود، باز هم رویِ لبش جا داشت و می‌رقصید. مطمئن بودم که الان با همان قدم‌ بشمار و آهسته آهستۀ مشکات، دودِ سیگار هم به همان آرامی و موج‌های کم دامنه از ریه‌هایش رها می‌شود و می‌ رود بالای سرش، و ذره ذره در فضای بی‌رنگ حل شده و  محو می‌گردد.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاس‌آقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_دهم
@gardoonedastan
_«پرسیدم که خودت با چشمت دیدی لطفعلی؟»
_آری...نه... آقای مشکات. من خودم نه... من ندیدم که... ولی مردم، همسایه‌ها... اما، اما کیسه برنج صدری‌ام که روی کولش بود، اون چی...نبود؟
_ «لطفعلی اون فعل چی؟... خاتون ...دیگه چی دیدی لطفعلی؟»
   خواهان مات و مبهوت ، گنگ و مبهم، من و من می‌کند و جوابی نمی‌دهد. روی جعبۀ انگور دراز به دراز خوابیده‌ام ( خواب که نه)، نگاهی به لطفعلی می‌کنم. نیم نگاهی هم به مشکات دارم که هی می‌رود و می‌آید. خیره می‌شوم به آن چشم‌های پیر و فرتوت لطفعلی که حتم نمی‌فهمد که چه دارد می‌گوید. صید ابروهای پُرپُشت او شده‌ام. از غیبت مشکات استفاده می‌کنم. ( رفت سیگاری بکشد). می‌گویم:
_لطفعلی بیا درِگوش من بگو؛ بگو لطفعلی. بیا عزیزم. از منِ خودکارآبی عریض نویس نترس. نترس جانم، نه جایی می‌نویسم و نه به کسی می‌گویم. لطفعلی جان درست است که می‌گویند خودکار بی حیاست و  همه چیز را می‌نویسد، و بی‌رحم است و شفقت ندارد؛ لطفعلی درست است که می‌گویند کافیست خودکار چیزی را کشف کند و یا رازی را از درونِ قلبی بکشد بیرون بیچاره‌اش می‌کند. یا به کلیدِ صندوقِ  نگفته های کسی دسترسی پیدا کند، رسوایش می‌کند صندوقچه و صاحبِ صندوقچه را و تمام وجودش و درونش را می‌سوزاند و همه را برای همگان می‌نویسد. اما من نه لطفعلی به من بگو من خودکارِ مشکات عریضه نویس راز دارم . ترس نداشته باش لطفعلی. به من بگو، من نمی‌نویسم. آ آ... انگشتم را روی لبم می‌کشم.
   _من لطفعلی زمردیانِ مرداب محله... ( آقای آبی قول دادیا... ننویسی. به آقای مشکات هم نباید بگی باشه؟. قول دادیاااا) _من لطفعلی زمردیانِ مرداب محله... ( آقای آبی نمی‌خواستم. به خدا عمدی نبود).
_من لطفعلی زمردیان از دور از پشت درخت گردو کنارِ (سلِ ‌کول)  محرم خداوردی اردبیلی را دیدم، (دم دروازۀ‌ ما بود با خاتون، نزدیک به هم، شاید چسبیده به هم ... چسبیده به هم.) همان جا، پشت درخت ماندم تا محرم که داشت از جاده خاکی می‌گذشت راه افتادم. داشتم بهش می‌رسیدم. و چند متر باهاش فاصله داشتم. برنج صدری‌ام را هن و هن روی کول می‌برد.
_پشت سرش بودم که...( آقای آبی بی‌زحمت ننویس).

_«لطفعلی قول دادم بهت. مطمئن باش نمی‌نویسم.»
_عارضم که رسیده بودم بهش، محرم افتاد.  سرش خون فواره می‌زد، به خدا آقای آبی، والله نفهمیدم کار من نبود؛ چطور شد که پایم خورد به پشتش و سنگ کجا بود یادم نیست. محرم افتاد توی آبِ سل. سنگ هم انگار افتاده بود رویش.  سنگ خونی شده بود، چرا آقای آبی؟!  
_کیسۀ برنج صدری را وقتی که داشتم می‌گذاشتم روی کولم، سنگِ خونی و محرم خداوردی داشتند بیشتر فرو می‌رفتند توی (چیم سل) دیگه ندیدم.  
_ آقای آبی قول بده جایی ننویسی. هر چند من گناهی نکردم اما  تو به کسی چیزی نگو. آقای آبی خواهشن آبرویم رو نبریااا؟
   صدای لطفعلی دیگر شبیه صدای آنی نبود که از خانه زده بود بیرون. با گام های بی تردید، آن مردِ شجاع. مثل همان لطفعلی خان جوانی‌اش نبود. با سینه‌ستبر. کمری قرص. وقتی که می‌رفت تهران خانۀ پسر عمویش حتما سری هم به قلعه میزد. الان تو فکر بود. نوشته‌های توی فکرش را می‌خواندم. لطفعلی داشت با چه کسی درد دل می‌کرد. (من که خودکار بودم، به گمان او).
    مشکات عریضه نویس که گویا رفته بود، چای خورده و تلخکی زده بود، سیگار به دست آمد. ( پکِ عمیق می‌زد و دودش را قورت می‌داد و پشتش باز پُک بود و سیگار، فهمیدم که نشئه است). او معمولا، وقتی که از شاکی بدش بیآید و خُلقش را تنگ کنند و نشئگی‌اش را از سرش بپراند دیگر مجال آه و ناله  نمی‌دهد بهشان. نیش خندی می زند و می‌گوید پدرجان ادله‌ات را به او بگو. (یعنی به من، آقای آبی) و می رفت پی ساخت و ساز خودش.
    لطفعلی سرش را پایین می اندازد. دستی به پیشانی‌اش می‌کشد. ادامۀ دستش می رسد به ریشش. آنجا را  تند تند می‌خاراند. غلتک خودکارِ بیکِ آبی مشکاتِ عریضه نویس که خودِ من باشم، ساعتِ نُه و پنجاه و هفت دقیقه نوشتن را کنار می‌گذارد. نوکِ غلتانم می‌رود توی درپوش. زمان ِ دقیق صبح را وقتی فهمیده بودم که جوانِ تکیه داده به نردۀ دادگستری بلند بلند به دوستِ بغل دستی‌اش می‌گفت.
   سفیدیِ کاغذ آچهار دیده نمی‌شد، تا آخرش، حتی پایین‌تر از خطِ آخر نوشته شده‌ بود . جوهرِ آبی رنگِ من همه جای  کاغذ سو سو می‌زد . لطفعلی زمُردیان مرداب محله پنج برگ اسکناس ده هزار تومانی را از جیب شلوارش  بیرون کشیده بود، روی جعبه ی انگور گذاشت. مشکات می‌شمارد با تحکم و تکانِ سرش گفته بود.
_ «کمه  لطفعلی. پنج تا دیگر بگذار روش. عریضه‌ قاضی پسنده لطفعلی، پنجاه تومنِ دیگه.»  
_ اقای مشکات به ابوالفضل دیگر ندارم.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#شنیدنی‌های_گردون
@gardoonesher2

"عاشقانه مردن از عشق"
mourir d’aimer

#شارل_آزناوور

@gardoonedastan
#گردون_شعر
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ارزش‌های بشری و انسانی که #داستان‌نویسی از آن‌ها مایه می‌‎گیرد، جاودانی است و هرگز عوض نمی‌‎شود، اگر بخواهیم ارزش‌های کاذبی به‌وجود بیاوریم ومورد استفاده قرار بدهیم، ابتذال و حتی مرگ در داستان‌‎نویسی به‌وجود می‌‎آید. مسائل‎ انسانی مثل فقر، گرسنگی، امید، انتقاد از بدی‌ها، از قدیم بوده وهمیشه نیز خواهد بود. مسائلی‎ مثل حسد، اندوه وعشق همین‌طور که می‌‎بینید چند قرن بعد از شکسپیر وحافظ ومولانا همان‎ ارزش‌ها را دارند که داشته‎اند، این‌ها ارزش‌های ثابت انسانی‎اند، که روزمره و گذرا نیستند.
@gardoonedastan
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

نه در عمیق‌ترین خواب‌ها، نه در حال هذیان، نه در حال بیهوشی، نه در مرگ، نه حتی در درون گور، باز همه‌چیز از میان نمی‌رود، زیرا اگر جز این بود، ابدیت برای انسان وجود نداشت.
@gardoonedastan
#ادگار_آلن_پو
"افسانه‌های راز وخیال"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#شنیدنی‌های_گردون
@gardoonesher2
"عشق من"
Mon Amour
آهنگساز:
#ژواکن_رودریگو
"آهنگساز اسپانیایی"

خواننده:
#ریچارد_آنتونی
"خواننده فرانسوی مصری‌تبار

متن ترانه و ترجمه آن را در پست بعدی کانال گردون شعر می‌توانید مطالعه نمایید.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون داستان

«گل وبلبل»
#اسکار_وایلد
#قسمت_پایانی
@gardoonedastan
آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم – اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است كه عاشقی پاكباز باشی .

دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های بلبل هیچ درنیافت .
اما درخت شاه بلوط فهمید و اندوهگین شد –
 زیرا به بلبل كوچك كه بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید . درخت زمزمه كرد :
 واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط آواز خواند و صدایش بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
 هنگامی‌كه ماه در آسمان درخشیدن گرفت –
 بلبل به سوی درخت گل سرخ پر كشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد .
سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود .
 و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید .
 نخست از پیدایش عشق در دل یك پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت –
 گل سرخی دلفریب شكفت –
 هر نغمه ای كه در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود .
 گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ .
 اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد :‌
 "‌بلبل كوچك ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنكه گل سرخ را تمام كنی – روز در میرسد ".
از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش اشتیاق در جان یك مرد و زن می‌خواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانكاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید . درد هر دم جانكاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی می‌سرود كه با مرگ كامل می‌شو د – عشقی كه در گور هم نمی‌میرد ! صدای بلبل هر دم ناتوانتر گردید و بال های كوچكش لرزیدن گرفت . آوازش هر دم ضعیفتر شد و ناگهان حس كرد چیزی سخت راه گلویش را می‌بندد . آنگاه واپسین نوایش را از حنجره بر آورد .
ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید .
گل سرخ آن را شنید و سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را از خواب ناز برانگیخت .
 درخت فریاد زد :‌ نگاه كن ! نگاه كن ! گل سرخ كامل شده !!
 اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.
باری ظهر هنگام دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه كرد و فریاد زد :‌
 آه خدایا ! چه بخت بلندی گل سرخی در اینجا شكفته است ! در تمام عمرم گل سرخی به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست . انگاه كلاهش را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت . دختر استاد در آستانه در نشسته بود –
 دانشجو با صدای بلند گفت :
 گفتی اگر برایت گل سرخ بیاورم با من خواهی رقصید – اینهم سرخ ترین گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – كنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ كه با هم میرقصیم به تو خواهم گفت كه چقدر دوستت دارم .
 اما دختر رو در هم كشید و پاسخ داد :
 گمان نمی‌كنم به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشكار برایم چند جواهر اصل فرستاده و پیداست كه ارزش جواهر بسیار بیش از گل است .
دانشجو با خشم و برافروختگی گفت :
 باشد – اما به شرفم قسم كه تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افكند و گل یكراست در میان لای و لجن افتاد و درشكه ای از روی آن گذشت !!‌!
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

هنگامی‌که چهارده‌سال بیشتر نداشتم، پدرم به طرز غیرقابل تحملی احمق به نظرم می‌آمد. اما وقتی پا به بیست و یک‌سالگی گذاشتم از این‌که در طول این هفت سال چقدر به معلومات این پیرمرد افزوده شده تعجب کردم.
@gardoonedastan
#مارک_تواین
نویسندهٔ آمریکایی
"زمان‌های پیشین بر روی می‌سی‌سی‌پی"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

روزی زنی بینوا به دهکده‌ای رفت و مشغول گدایی شد. از بس در صحراها و تیغ‌زارها خار مغیلان به پاهایش فرو رفته بود که تا زانو خون‌آلود شده بود. حقیقتاً وضع رقت‌بار و تأثرانگیزی داشت و چون به دهکده رسید دیگر نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. در گوشه‌ای نشست تا رفع خستگی کند، ولی وقتی طفل ستاره چشمش به او افتاد، به رفقایش گفت: آنجا زیر درخت را نگاه کنید، گدای کثیفی نشسته است. فوراً برویم و او را از اینجا بیرون کنیم، زیرا این زن گدا بسیار زشت و بدترکیب است. سپس نزدیک زن رفت و به طرف او سنگ انداخت و زن بیچاره با نگاهی وحشت‌زده به او نگریست، ولی در خود قدرت آن را نمی‌دید که چشم از این طفل برگیرد. هیزم‌شکن که هیزم‌ها را در انبار جابه‌جا می‌کرد و در همان نزدیکی بود او را دید و دوان دوان خود را به وی رسانید و او را سرزنش کرد و گفت: مسلماً قلب تو از سنگ ساخته شده و آدم سنگدلی هستی که رحم و مروت سرت نمی‌شود، آخر این زن به تو چه بدی کرده که با او اینطور رفتار می‌کنی؟ پسرک از خشم سرخ شد و پاهایش را به زمین کوبید و گفت: تو که هستی که از من بازخواست می‌کنی و درباره‌ کارهایم از من توضیح می‌خواهی؟ من که پسرت نیستم تا از اوامر و دستوراتت اطاعت کنم. -راست است، حق با توست، تو پسر من نیستی. مع‌هذا، موقعی که تو طفل شیرخواری بیش نبودی و من تو را از جنگل پیدا کردم، به تو رحم و مروت کردم. موقعی که زن بینوا این کلمات را از هیزم‌شکن شنید فریادی کشید و به زمین افتاد و از هوش رفت. هیزم‌شکن آن زن را به خانه خود برد و همسرش به پرستاری او پرداخت، وقتی آن زن از حالت اغما به هوش آمد، هیزم‌شکن مقداری خوراکی و نوشیدنی جلوی او نهاد و از او خواهش کرد که با فراغت خاطر مشغول خوردن غذا بشود. ولی زن میلی به غذا نداشت و به هیزم‌شکن گفت: -تو گفتی که این بچه را از جنگل پیدا کرده‌ای؟ آیا آن روزی که او را پیدا کرده‌ای ده سال پیش نبود؟ -بلی، درست ده سال پیش بود. -چه علایم و نشانه‌هایی با او پیدا کردی؟ آیا گردنبندی از عنبر به گردن نداشت؟ و در روپوشی از زربفت نبود که چندین شکل ستاره به آن بردری دوزی شده بود؟ -درست است، همین‌طور است که تو می‌گویی!
@gardoonedastan
#اسکار_وایلد
از کتاب “شاهزاده خوشبخت”
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

"افکار عمومی دارای کنجکاوی سیری‌ناپذیری برای کسب دانستنی‌هاست، اما دانستنی‌های بیهوده."
@gardoonedastan
#اسکار_وایلد
"شاعر، داستان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده داستان‌های کوتاه ایرلندی"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

همراهان عزيز
جهت ارائه ي آثار ، نقد ، گپ و گفت هاي ادبي و هنري مي توانيد در گروه #گردون_هنر عضو شويد:

https://t.me/joinchat/DUsvW1AE55rvukISGEbT5w

Читать полностью…

گردون داستان

در #گردون_داستان همواره منتظر #داستان ها، #مقاله ها و #نقدهاي شما براي به اشتراك گذاشتن و هم خواني هستيم .

اعتلاي داشته هاي ما در گرو ديده و سنجيده شدن بيشتر و هم چنين اعتماد به دانسته هاي همراهان مان است.

#لطفا با ارسال نوشته هاي به پويايي گردون كمك كنيد.

آيدي ادمين براي ارسال مطالب:
@h_abolhoseini

#گردون_داستان
@gardoonedastan

Читать полностью…

گردون داستان

سنگدلی و خشونت می‌تواند سرشت مغرور را به مقاومت وادارد و بیرحمی را با تنفر و واکنش شدید پاسخ گوید. آنان که از طبیعت‌ای مغرور برخوردارند، معمولاً با ایستادگی در برابر خشونت و سخت دلی آب دیده می‌شوند، اما در برابر خلأ و سکون تابع مقاومت نیاورده از پا در می‌آیند.
@gardoonedastan
#اشتفان_تسوایگ
“رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نویس اتریشی”
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در نقل یک سرنوشت، طول زمان فقط ظاهر امر است و در حقیت این ماجراها هستند که سرنوشت قهرمان داستان را به قیاس و سنجش می‌گذارند. روحیه انسان گذشت زمان را به گونه‌ای دیگر، همچون یک تقویم سرد و خشک، می‌سنجد: سرمستی از احساسات، و از خود بی خود شدن با هوسی تند و مهار ناپذیر می‌تواند طی زمانی بسیار کوتاه به التهابها و هیجان‌های بسیار نامحدود منجر شود، همانگونه که عکس این حالت، یعنی محروم بودن روحیه انسان از چنین احساساهایی در طول سالهای متمادی، آثاری مانند سایه‌ای گریزان خواهد داشت. به همین دلیل در زندگی فقط لحظات بحرانی، لحظات سرنوشت ساز هستند که به حساب می‌آیند. فقط زمانی که انسان تمام قدرت و نیروی خود را با تمام وجود به کار می‌گیرد، برای خود و دیگران زنده می‌ماند، همیشه باید آتشی از درون روح و وجود وی را ببلعد تا شخصیت واقعی او نمایان و ظاهر گردد.
@gardoonedastan
#اشتفان_تسوایگ
“رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نویس اتریشی”
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

من با اعجاب تمام «عقل سرخ» را خواندم. شما يكی از بزرگترين و اعجاب‌انگيزترين متن‌های حيات معنوی را به غرب شناسانده‌ايد. بدون ترديد شما آن متن را در خاطره خود ايرانيان نيز زنده كرده‌ايد... در واقع شايد تا پايان زندگيم نيازمند خواندن نوشتهء ديگری نباشم. اين اثر را خواهم خواند و باز هم خواهم خواند.
@gardoonedastan
#اوژن_یونسکو
نامه‌ای به #هانری_کربن در ستایش ترجمه‌ی او از عقل سرخ #شیخ_شهاب‌الدین_سهروردی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

نکتهٔ خنده داری که در مورد پدر و مادرها وجود دارد این است که، حتی اگر فرزندشان چندش آورترین موجود عالم هم باشد، باز گمان می‌کنند تحفه ای بی همتاست! بعضی از آن‌ها، از این هم فراتر می‌روند و عشق به فرزند، چنان کورشان می‌کند که خیال می‌کنند رگه‌هایی از نبوغ در فرزندشان هست! البته تا این‌جای کار، زیاد اشکال ندارد. چون، به هر حال تا بوده، چنین بوده! اما امان از وقتی که دربارهٔ هوش سرشار بچه‌های نفرت انگیزشان برای ما سخن پراکنی می‌کنند! آن وقت است که فریادمان به آسمان بلند می‌شود: "یک لگن بیاورید! حال مان دارد به هم می‌خورد!
@gardoonedastan
#رولد_دال
#ماتیلدا
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_همراهان_گردون
“خودکارِ آبیِ عریضه نویس کاس‌آقا مشکات”
#حسن_علوی
#قسمت_هشتم
@gardoonedastan
با یک مترو هفتادو و خورده‌ای قد. صورتِ استخوانی و دماغی بزرگ نوک تیزش که بی شباهت به دوست زردِ دماغ دراز ما که بهش پینوکیو می‌گفتیم نبود و نیست پیش کاس آقا مشکات ایستاده است تا برایش عریضه بنویسد. از دیشب خودش را آماده کرده بود کم نیاورد و تحت هیچ شرایطی پس نیفتد. منِ خودکارِ عریضه نویس الان درک می‌کنم لطفعلی چه حال و روزی دارد. ریشِ سفیدش، که به بلندی ناخن‌های نچیدۀ انگشتان اوست هی اندازه می‌گیرد. ریش‌های جلوی چانه‌اش آن چنان سیخ سیخ بود که گویا نیزه‌هایی کاشته‌ باشند توی دشتِ لم یزرع، برای هجوم دشمنِ خونخوارِ احتمالی.
   کتِ گشادِ طوسی رنگِ  لطفعلی زمُردیان، عمرش شاید یک دهه بگذرد؛ اما من حتما دهه‌ها عمر نکرده‌ام و نمی‌کنم ولی بوی پوسیدگی، حتی اگر از راه دوری باشد و به مشامم برسد می‌فهمم. نخ‌های کتِ لطفعلی به رنگِ همان الیافِ گیاهی‌ اولیه‌اش تغییر شکل داده بود. دامنه‌ی کُت لطفعلی آنقدر شور خورده بود که تا زانوی خمیده‌ی او برسد. شاید روزگاری کتش برای عرض شانه هایش تنگ بوده  و دگمه هایش به زحمت بسته می‌شد. اما اکنون  وبالِ گردنش شده است و هر سال بیشتر از سالِ پیش قوزش را نمایان می‌کند.
_ مشکات می‌گوید: خوب، لطفعلی بریم، سرِ  اصلِ مطلب.  خواهان ... (من هم ...می‌روم  سرِ کارم تا روایتم  را بنویسم )
    لطفعلی با هنی صدایش را صاف می‌کند. اما، وقتی که دارد اصل مطلب را می‌گوید هیجان زده است و عرق از سر کله اش بالا و پایین می‌دود و کلمات را پس و پیش ادا می‌‌کند. چگونه؟ چه می‌دانم. فعل و‌ فاعل ، صفت و موصوف یکی را به جای دیگری می‌گوید و انگار به عمد آنها را می‌خواهد بنشاند کنار هم. غلتک من هم چنین نمودار تلخی را روی کاغذ آچهار هویدا می‌کند. او می‌گوید و می‌گوید و من می‌نویسم و می‌نویسم. مضاف و مضاف الیه. را... تا... با... ...
بگذریم..... لطفعلی طوری برایم  سخن می‌گوید که من گفتارش را برای قاضی فارسی بنمایانم.

   انگار، زبانِ لطفعلی دارد از حلقومش جدا می‌شود و پشت دندان‌های مصنوعی‌اش گیر می‌کند . او سعی داشت  الفبایی که همیشه با لهجۀ محلی‌ بیان می‌کرد به فارسی ترجمه کند و به عرضِ کاس آقا عریضه‌نویس و قاضی برساند . می‌داند عریضه برای قاضی حتما باید شکل و شمایل  فارسی داشته باشد. بنابراین جان می‌کند تا درد محلی خود را به فارسی، آن هم  زبانِ قاضی‌پسند آشکار ‌سازد. خلاصه کلام، یکباره تند و تیز می‌گوید: آقای مشکات مرا دزد زده. محرمعلی خداوردی، مرتکۀ خلخالی، سرایدارِ  خانۀ میرفندرسکی، همسایۀ پشتی ما، همه جوره دزده. کیسۀ برنج‌ِ صدری‌ام را هم دزدیده. ناگهان سرش را می‌برد زیر گوشِ مشکات چیزی درِ گوش او می‌گوید( من که نمی‌شنوم) اما ناگهان مشکات ابرو هایش را تو می‌کشد و می‌دهد پایین. مردمک چشمهای سبزِ مشکات چون چشم گربه‌ای که در کوچه تاریک تله افتاده باشد، درشت شده و زل می‌زند به چشم، لطفعلی و می‌گوید:
_«ها... لطفعلی چی میگی؟ خل شدی مگه؟ تهمت ؟»
_ آقای مشکات،  بی ناموس، مدام  دور و بر خاتون می‌گرده و مزاحمش می‌شه و  هیز نگاهش می‌کنه.
   مشکاتِ عریضه نویس واضح تر می‌پرسد. ( من از نوشتن باز می‌مانم و کنجکاوانه به حرکتِ لب‌های هر دوی ‌شان خیره می‌شوم)  
_ «خودت دیدی، با چشمانت دیدی لطفعلی؟ در اطاق یا جایی. خلوت... رو هم......دیدی؟»
   لطفعلی عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته است. از ریشش هم  قطرات با تاخیر می‌چکد. انگار، نه معلوم نیست که عرق پیشانی باشد. شاید چشم‌هایش می‌گرید و  روی زمین می‌ریزد. تند و آهسته باز چیزی زیر گوشِ عریضه نویس  می‌گوید.( من  جملۀ مشکات را می‌شنوم ولی نمی‌نویسم. نه نمی‌نویسم.)
_ خوب، بگذریم لطفعلی انشالله که آب است. بلند‌تر بگو. ( کاس آقا از قول من می‌گوید که بلندتر حرف‌هایش را به زبان بیاورد. من عصبانی شده‌ام.  دلم می‌خواهد تشر بزنم به لطفعلی)
  اما، لطفعلی باز آهسته‌ می گوید ولی تند‌ تند خودش به خودش جواب می‌دهد (البته، شاید... جناب مشکات. شاید...) غیر از این هم لابد نمی‌توانست بگوید. ناموس‌اش است . (تنِ لطفعلی می‌لرزد)
    کاس آقا عریضه‌نویس طبقِ معمول تا جایی که حوصله اش ‌بکشد از شاکی پرس و جو می‌کرد برای چندمین بار هم. اما، حوصله اش سر برود خودکار را پرت می‌کند روی جعبه انگور. (بار‌ها از پشت ویترین سوپری دیده بودمش).  هوسِ تلخی می‌کند با چای قند پهلو. یا برود کمی هوا بخورد. هوسِ نعشگی‌اش را از سرش به پراند. (آقا مراد همیشه همین را می‌گفت). من هم بار ها دیده بودم، می‌آمد سوپری شکلات شیرین عسلِ تلخ از نقلدان برمی‌داشت.
مشکات  سه‌ور به لطفعلی نگاه می‌کند و با صدای بلند فریاد می‌زند .
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…
Subscribe to a channel