127
کانال مم و زین کانال تخصصی زبان و هنر و فرهنگ و موسیقی کردی است. کانال مم و زین گنجینه ای کم نظیر از موسیقی و فیلم و کتاب و هزاران مطلب در مورد تاریخ و فرهنگ و زبان و موسیقی کردی است.
...
Di Dengê te de
Kurdewariya "ceferqolîyê zengilî"
Eşqa "mem û zîn"ê
Welatparêziya "êvezxwîn"
Û
Berxwedana "cecoxan"ê jî heye …
Di dengê te de janên miletekî tê dîtin:
Eşên gulnarê
Janên têfegulê
Birînên xecê
Ahên kecê quçanê …
...
Bixwîn keça Kurd
Bixwîn;
"Lê yerê" û "zarê megrî"
"Erman erman" û "şivan"
Hengê "lo" û "êvezxan"
"Xecê lor" e, "fatmecan"
"ellahmezar" , "perî can"
Bixwîn;
Jin
Jiyan
Azadî
Bixwîn;
Eşq
Welat
Abadî
...
Bixwîn
Bila Hemû dinya bibîne ku;
Jiyan;
Bi kûrdi xweş e …
Bixwîn canê...
💚❤️💛
@memuzinkurdi
آبدانان؛
هم آب داره هم نان!
کجا دیدهای اما
که از آسمانِ یک شهر
بارانِ برنج ببارد...
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika Kurdî
Folklor
💚❤️💛
📝 Xalxalokê
🎙️ Dlêr kemanger
lê lê lê lalo
lê lê mamo
lê biravo; bavo bavo
tif li şaha û
Li axa û
Li sîstemê Pîrê piyawo ...
lê lê lê lalo;
Lê lê mamo
Lê biravo; bavo bavo
tif li şaha û
Li axa û
Lê sîstemê darizawê pîre piyawo...
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika kurdî
🎵 Album title: Ez Bêzar im
🎙️ Artist: Zozan_C ( AI)
موسیقی کوردی
🎵 آلبوم؛ من بیزارم!
🎙️ هنرمند؛ زوزان (هوش مصنوعی)
💚❤️💛
@memuzinkurdi
دائیکا من دبیژە؛ د ناڤبەرا زەیتونێن ئەفرینێ و مەرخێن خۆراسانێ دا؛ خوشکوبراتییەکە دیرووکی هەیە!
ئەرێ گەنەرال!
تو باشتر دزانی؛ پەیوەندییێن دیرووکی، قەت نایێن ژبیرکرن!
(مابینِ زیتونهای عفرین و مرخهای خراسان؛ پیوندِ خواهر-برادریِ تاریخیای وجود دارد؛ بله آقای ژنرال! تو بهتر از هرکسی میدانی؛ پیوندهای تاریخی؛ ناگسستنیاند...)
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Derhênerê vê belgefîlmê; Sedat Uluqana ye. Wî li ser çêkirina vê belgefîlmê bi salan xebata kir. Lê piştî ku çêkirina vê belgefîlmê bi dawî hat; hin kesan hebûn ku hewl didan û dixwestin ku vê belgefîlmê bikirin; lê Sedat Uluqana yekser piştî ku belgefîlm qediya, ew bi rêya înternetê bi raya giştî re parve kir û bersiva wan kesên ku dixwestin belgefîlmê ji wî bikirin wisa da: "Ez xwîna şehîdan nafiroşim."
Читать полностью…
Folklora Kurdi
Serhildanên Agirî
🎙️Şakiro
🎵Ferzende Begê
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Dayê!
Ez mezin bûme
Û
Êdî
Niha bêyî ku tu bizanibî; digirîm...
مادر!
من بزرگ شدهام
و
حالا
بیآنکه تو بدانی؛ گریه میکنم...
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika Kurdi
🎙️ Koma Helo
🎵 Baranek barî nav deştan
مووزیکا کوردی
بارانەک باری ناڤ دەشتان
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mozîka Kurdî
هونەرمەند؛ دەلیل میرساز، مەحموود بەرازی
ئالبوم؛ ئەڤینا دەورێش و ئەدوولێ
💚❤️💛
🎧 Album title: Evîna Dewrêş û Edûlê
👤 Artist: Delîl Mîrsaz, Mehmûd Berazî
💚❤️💛
@memuzinkurdi
فولکلۆر
مووزیکا فارسی
"مەست"
🎙 #سیمابینا
🎼 ئارەش میتوئی
@memuzinkurdi
Ka Guhdarî bike...
🎵 Half a man
🎙️ Dean Lewis
💚❤️💛
@memuzinkurdi
تجربەی زیسته
#خالوقوچانی
دلبر زردرنگ
قسمت اول
نامش الله قلی بود، البته مهم هم نبود چو نامش هرچه که بود، ما عطار صدایش میکردیم، که البته عطار نه فامیلیاش بود و نه ارتباطی با شغلاش داشت. راستش این است که سالی یک و به ندرت هم دوبار او را میدیدیم؛ اغلب در اوایل بهار و گاهی هم اواسط تابستان.
عطار؛ خورجین و بارِ الاغِ پیر و کمتوانش را تا جایی که جا داشت و حیوان توانایی حمل آن را داشت، پر میکرد از؛ شیر مرغ تا جان آدمیزاد! و منظورم این نیست که او مثلاً همه چیز داشت و بخواهم اغراق کنم؛ نه!
چون شیرِمرغ تا جانِآدمیزاد را ما خودمان از قبل داشتیم؛
اما در بارِ الاغِ عطار هم، همهجور چیزی پیدا میشد. یعنی هرچیزی که به کار یک قبیلهی دورافتاده از شهر و آبادانی، بیاید را در بارِ الاغِ خستهی خود داشت.
یک مجموعهی قَرِهقاطی و بیربط از؛ داس و قوهی پارس و گاوآهن و شامپوی تخممرغی و صابونِ مراغه و آدامسِ خروسنشان و خودکارِ بیک و لباس زیرِزنانه و لباس رویِمردانه و نعلِ اسب و دیگِمسی و ظروف آشپزخانه و میخ فولادی و چای و کلهقند و ادواتِ افسار قاطر و شانهی سر و متعلقاتِ پالانِ الاغ و پستانکِ بچه و لیفِ حمام و حلقههای رنگی پای کفترِچاهی و قلادهی تیغدارِ سگِ گلّه و سیگار بهمن و تِلِ مویِ پلاستیکی و زنگولهی بُزِ نَر و اِشنوویژه و شورتِ ورزشی شموشک نوشهر و پیپ و سوزن و خمیرمایه و بیسکوئیت مادر و قیچی پَشمچینی و گیرهی روسری و کفشِ گَلوش و دمپاییهای غیرمجلسی زنانه و سرخاب سفیداب و لُنگ و گیربکس تراکتور و سنگِپا و نفتِسیاه و پیرآهن اوریجینالِ پُلیاَکریل اصفهان و روشور و جورابِ ورزشی آرارات تهران و هفتصد و هفتاد و هفت قلم کالای دیگر را برای فروش میآورد.
عموماً خبری از پولِ نقد هم نبود. عطار کالاهایش را میفروخت و میرفت تا فصل برداشت محصول یا شاید هم سال بعد میآمد و بجاش کالاهای ساخت قبیله مثل؛ قالی و کشمش و سفرهی کوردی و کَرهی گوسفندی و جو و کِشتهی زردآلو و روغنزرد و آنُخ و گردو و شیرهی انگور و پشمِ گوسفند و شیرِمرغ و جانِآدمیزاد را میگرفت و میرفت. او راضی و اهالی قبیله هم راضی از این معامله که یحتمل ریشهای کهن و باستانی داشت.
(حالا که هیچ از آن قبیله و نامی هم از عطار نمانده است؛ گاهی فکر میکنم کاش آن عطار زنده بود؛ این روزها اقتصاد مملکت را کنترات میدادیم دستش تا درستش کند. دستکم مو لایِ درزِ مبادلهی کالابهکالایش نمیرفت.)
در قبیله کلاً لباسِ نو و یا چیزِ نو خریدن، حادثه و لذت غریبی بود و در حافظهی تاریخیِ قبیله هم ثبت نشده بود که کسی همچین لذتِ نادری را در طول حیات خود بیش از یکبار تجربه کرده بود...
ادامه در بخش دوم👇👇👇
#خالۆقۆچانی
💚❤️💛
@memuzinkurdi
📖 Şev
✍ Occo Mahabad
🎙 Xalo Qoçanî
📖 شەڤ
✍ ئۆجۆ ماهاباد
🎙خالۆقۆچانی
💚❤️💛
👇👇👇
@memuzinkurdi
Mi Dil Da Wê,
Wê Bir Firot...
م دل دا وێ،
وێ بر فرۆت...
#xalo
💚❤️💛
@memuzinkurdi
وقتی درفش سبز پیروزی
برکوههایت شُعلهور گردد
وقتی شبِ یلدا سحر گردد
از عاشقانِ کُشتهات یک دَم
یاد آور!
ای زیبای لیلیوَش
ایرانِ در آتش!
💚❤️💛
#وەلات
Folklora Kurdî
🎙 Remezan Mihemedî (Remo)
موسیقی فولکلور کو دی
رەمەزان موحەمەدی(رەمۆ)
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika Farisî
🎼 Lala Lala golê zîrê
🎙Daryûş
موزیک فارسی
🎼 لالا لالا گُلِ زیره
🎙 داریوش
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Ji bo şahînê cilo
در ستایشِ مردی که از دلِ اِنکار و سرکوب و جنگ، برای مردمانش سِپَری پولادین ساخت و برای تاریخ، مثالی روشن و مصداقِ بارزی از «رهبری» بر جای گذاشت.
برای فرهادعبدیشاهین؛ هم او که همرزمانش او را «شاهین جلۆ» و شەروانانِ کوردستان او را «ژنرال مظلوم کوبانی» مینامند.
مهندسِ عمرانی که نقشههایش را نه بر کاغذهای کالکِ دانشگاه حَلَب، که بر گُسترهی میدانهای نبرد در سراسرِ مزوپوتامیا کشید. هم او بارها گفته بود؛ کلیدِ صُلح در خاورِ میانه؛ در دستانِ مردِ شمارهی یکِ ایمرالی است و چه درست گفته بود.
آنهنگام که سیاهیِ داعش، آسمانِ دلانگیزِ زادگاهش را تیره و تار کرده بود، او با ارادهای پولادین و تدبیری ژرف، سپاهی از ارادههای راسخ را سامان داد و نمادِ مقاومتی شد که در سختترینِ روزها؛ درست در لحظاتی که همهی جهان در انتظارِ سقوطَش بودند، کوبانی را از چنگالِ وحشت و سیاهی رهانید و پرچمِ "کەسک و سۆر و زەر"ِ آزادی را در نخستین سنگر شکستِ داعش برافراشت.
فرماندهای که تنها فرمانده نیست؛ که پدر است، پدرِ دخترانِ "یپژ" و فرماندهی شەروانانِ "یپگ"!
فرماندهای که سلاحاَش تنها جنگافزار نیس، بلکه خِرَدِ استراتژیک و دیپلماسیِ هوشمندانهاش است؛ آنچنان که برای دفاع از کرامتِ انسان، دنیا را به یاری طلبید و حتی قلبهای مخالفانش را متحد کرد. او برای مردمِ رۆژئاڤا تنها یک فرمانده نظامی نیست؛ سازنده دژهایِ امید در میانِ توفانهاست، نگهبانی که آرزوهای یک خلق برای زندگی آزاد و شرافتمندانه، در سایهسارِ حضور او جان میگیرد.
نامِ مظلوم کوبانی، اینک خود قصیدهای است بر ایستادگی، فرزانگی و عشقی بیکران به وەلات.
پ.ن۱؛
دائیکا من دبیژە؛ د ناڤبەرا زەیتونێن ئەفرینێ و مەرخێن خۆراسانێ دا؛ خوشکوبراتییەکە دیرووکی هەیە!
ئەرێ گەنەرال!
تو باشتر دزانی؛ پەیوەندییێن دیرووکی، قەت نایێن ژبیرکرن!
(مابینِ زیتونهای عفرین و مرخهای خراسان؛ پیوندِ خواهر-برادریِ تاریخیای وجود دارد؛ بله آقای ژنرال! تو بهتر از هرکسی میدانی؛ پیوندهای تاریخی؛ ناگسستنیاند...)
پ.ن۲؛
بله آقای عثمان بایدمیر! هزار بار شُکر خداوندِ منان را!
پ.ن۳؛
کراوات چقدر بهش میاد!
#خالۆ
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Belgefîlm
🎥 Newala xwînê
🎬 Sedat Ulugana
📱 Zîlan 1930
فیلم مستند
🎥درهی خون
🎬کارگردان؛ سەدات اولوقانا
📱دره زیلان ۱۹۳۰
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika Kurdi
Ez le ku me
Hozan Şêxo
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Mûzika Farisî
📝 Sebra Eyûb
🎙️ Cevad yesarî
🎵 Rîmîks; riza parsa
📝سەبرا ئەیووب
🎙️جەڤاد یەساری
🎵ریمیکس؛ رزا پارسا
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Helbestên Kurdî
📝 Li ber şewatên te...
✍️ Helbest;
#OccoMahabad
🎙️ Xwendin;
#Xalo_Qoçanî
شعر؛ #اوجوماهاباد
صدا؛ #خالوقوچانی
💚❤️💛
@memuzinkurdi
امروز بیست و پنجم تیرماه سال ۰۴ است.
مدتی طولانیست صبحها که از خواب برمیخیزم؛
یک قبیله در سرم در جَدَلاند!
گاهی با لحنی آرام؛
گاهی شبیهِ پچپچی گُنگ؛
گاهی در مشاجره؛
گاهی هم انگار نزاعی دستهجمعیست!
...
💚❤️💛
@memuzinkurdi
welatê rojê dijwar!
Welatê min, welatê rojê dijwar!
Ji her çi şahî û azadî bêpar!
Pisîka reş, serê xwe rake bifkir!
Te dîsa çê dikin; hêvî û hawar!
کشورِ روزهای دشوار!
وطنم! کشور روزهای دشوار!
بی نصیب مانده از هر چه شادی و آزادی!
گربهسیاه! سرت را بلند و بنگر!
دوباره تو را خواهند ساخت: امید و اتحاد (فریاد)
#خالۆ
@memuzinkurdi
تجربهی زیسته
دلبر زردرنگ
بخش دوم
تابستان ۱۳۷۲ بود و الله قلی عطار مثل تابستان هرسال، آن مجموعهی متنوع و بیربطِ کالاهایش را سوار الاغِ پیرش کرده بود و از راه رسید و یکراست رفت توی باغچهی فرجالله پرکاری و زیرِ درختِ گردویِ حاجابراهیم، بساطاَش را پهن کرد. از راه که رسیدم مادرم و عمهمریم و زنعمو جمیله نشسته بودند دورِ بساطِ عطار و گرمِ صحبت بودند و شاید هم حسابِ کتابهای قدیمی را تسویه میکردند. چَشمم اُفتاد به ژاکتِ یقهدارِ زردرنگی که دو خطِ مارپیچِ سیاه از وسطش عبور کرده بودند. از آن ژاکتها که احتمالا طراحیاش در آن مقطع زمانی، انقلابی مخملی در صنعت مُد به راه انداخته بود و ابتکارِ خارقالعاده ای به حساب میآمد.
آخرین روزهایی بود که ما در درهی قرامان ساکن بودیم، مادر؛ پس از رفتنِ پدر و یک سلسله وقایعِ دیگر که میشد در کتابِ گینس هم ثبت کرد؛ سرانجام تصمیم گرفته بود که برای همیشه درهی قرامان را ترک کنیم و برویم.
نمیتوانستم چشم از آن ژاکتِ یقهدارِ زردرنگ با خطهای مارپیچِ سیاه بردارم، اما همزمان شرم داشتم که از مادر بخواهم. عمهمریم که سردوگرم روزگارش را چشیده بود، لابُد تمنای خواستن آن دلبرِ زردرنگ را در چشمهای کودکیام که آنوقتها بادامیتر بود؛ خوانده بود؛ ژاکتِ دلبر را از لایِ بساطِ عطار بیرون کشید و داد دستم؛ و من بیمعطلی آن را روی پیراهنِ نیمآستینِ یقهگردِ سوراخسوراخی که تنم بود، پوشیدمَش. الله قلی عطار هم خُب فروشندهی کاربلدی بود؛ هیچ نگفت که لبخند رندانهای هم حوالهی من کرد. در حالیکه چشمهایم برق میزد و تپشهای قلبم از روی ژاکتِ زردرنگم پیدا بود، نگاهِ مادرم کردم؛ توی چشمهایش مخالفتی دیده نمیشد که اگر میشد هم، دیگر حتی اگر گارد ویژه نوپو را به کمک میآوردند، محال بود از تنم دربیاوَرَمَش.
عمهمریم رو کرد به مادرم و گفت؛ یه شلوار هم بگیر برای این بچه!
عمهها؛ تجلیِ -پدر و مادر؛باهم- در یک کالبداَند. مِهرشان بیدریغ است و البته قَهرشان، سرزمینی را میتواند به آتش کشد. خودشان به تنهایی، یک قبیلهاند. اگر مِیلشان باشد به انجامِ کاری؛ حتماً شدنیست. و وای به آنروز که کاری را نخواهند...
از اقبالِ خوشِ من اما، عَمّه آنجا مُهیا بود و مِهرَش هم مثل همیشه بَردَوام.
بیآنکه لحظهای درنگ کنم و یا نظری خریدارانه به آن بساط بیندازم؛ تا تردید در چشمانِ مادرم پیدا نشده: شلوارِ سرمهای رنگی را برداشتم و پوشیدمش و چنانکه بخواهم از صحنه خارج شوم؛ به سوی خانه دویدم.
بَخت، آنروز؛ آنهمه راه را، سراغِ من آمده بود تا درهی قرامان و انگاری که خسته شده باشد؛ شب را همانجا مانده بود؛ چرا که وقتی شب دورِ سفره حلقه زده بودیم برای خوردنِ شام؛خیرالنساء از در وارد شد که یکجفت کفشِ چینیِ سفید از قوچان برایم آورده بود؛ بجای دستمزدم که تمامِ تابستان تا آنروز، چوپانیِ بزغالههایش را کرده بودم.
و؛
اْشهَدُ أن لاٰ إلهَ إلاّ الله...
فردای آنروز من؛ لباس و کفشِ نو پوشیده،
تمامِ درهی قرامان از پِرکار تا باریکدره را دویده بودم، از کَلَگ تا کَمَرکوشک تا دامنههای تختهچنار در را سوگِلتی و بعد تا چشمهخانه در راهِ گرماب؛ دویده بودم و آواز خوانده بودم.
درهی قرامان؛ هرگز در حافظهی تاریخیِ خود؛ کودکی را آنقدر شاد ندیده است...
هنوز هم در درهی قرامان؛ سگهای گَلّه، بچهروباهها و حتی تولهگرگهای نوبالغ، وقتی پسرکی با ژاکتِ زرد و شلوارِ سرمهای و کفشهای سفید چینی، را میبینند؛ میایستند و تماشا میکنند و زوزه میکشند.
پایان
#خالۆقۆچانی
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Roja cîhanî ya zimanê zikmakî pîroz be
ڕۆژا جیهانی یا زمانێ زکماکی پیرۆز بە
International mother language day
روز زبان مادری گرامی باد.
💚❤️💛
@memuzinkurdi
Dosto!!!
Tu carî ji bîr neke
Ji dilên orispîbûyî eşq;
Ji bedenên orispîbûyî sedaqet;
Dernakeve...
💚❤️💛
#occomahabad
#xaloqoçanî
@memuzinkurdi
Helbestên farisî
به فکر فتح جهانِ آن قبیله میافتند
که برنیامدهاند از پس قبیلهٔ خویش!
به فکرِ فتحِ جهانند و میتوانی دید
هزار مسئله دارند در طویلهٔ خویش...
#حسین_جنتی
💚❤️💛
@memuzinkurdi