2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
▪︎▪︎
کاش میتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی میکنم. موفق میشوم: انگار کلهام پر از دود میشود... و باز از سر گرفته میشود
«دود... فکر نکنم... نمیخواهم فکر کنم... فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است.» پس هیچوقت تمامی ندارد؟!
ژان پل سارتر
@shotnote1✨
🔲▫️ فئودور داستایفسکی
یک قاتل در پی کشتن من است،
گاهی او را در آینه میبینم...
@shotnote1✍
این جمله به طور خلاصه یکی از محوریترین مضامین فلسفی داستایوفسکی را بیان میکند:
نبرد درونی انسان با تاریکی درون خودش.@bankefilmnameh
· "یک قاتل در پی کشتن من است": این "قاتل" میتواند نماد شیطان درون، غرایز منفی، جنون، گناهکاری، یا جنبه تاریک شخصیت باشد. در آثار داستایوفسکی، قهرمانان اغلب با این هیولای درونی دست و پنجه نرم میکنند (مثل راسکولنیکف در "جنایت و مکافات" که ایده "انسان برتر" او را به سمت قتل سوق میدهد).
· "گاهی او را در آینه میبینم": این بخش از همه ترسناکتر است. یعنی تهدید از درون خود فرد میآید. وقتی در آینه (نماد خوداندیشی و مواجهه با حقیقت خود) نگاه میکنی، میبینی که دشمن در پشت چشمان تو، در وجود خود توست. این نشاندهنده شناخت خود و ترس از پتانسیل شری است که در هر انسانی نهفته است.
گرگور شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد. گراوری که اخیرا از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به خوبی دیده می شد. این تصویر زنی را نشان می داد که کلاه کوچکی به سر و یقه ی پوستی داشت و خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پرپشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرو می رفت، به معرض تماشای اشخاص باذوق گذاشته بود. گرگور به پنجره نگاه کرد. صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد، شنیده می شد؛ این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم!» ولی این کار به کلی غیرممکن بود، زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی توانست حالتی را که مایل بود به خود بگیرد. هرچه دست و پا می زد که به پهلو بخوابد با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ، هی پشت می افتاد. صد بار دیگر هم آزمایش کرد و هر بار چشمش را می بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهم در پهلویش حس کرد، که تا آنگاه مانند آن را درنیافته بود.
مسخ /فرانتس کافکا
🔴 «بانک ایدههای داستانی؛ فهرستی از کنشها و مکانها»
یک فهرست شخصی از فعلها، مکانها و موقعیتهای قابل استفاده در داستان بسازید.
از این فهرست شروع کنید. پنجاه کاری که میتوان بهتنهایی انجام داد. کنار هرکدام، مکان وقوع آن را هم بنویسید.
۱. پیادهروی طولانی📝حالا دفترتان را به این فهرست اختصاص دهید. هر روز فعلها، مکانها و موقعیتهای تازهای به آن اضافه کنید.
۲. رفتن به یک کنسرت
۳. برنامهریزی مسافرت و تعطیلات
۴. گلف
۵. تماشای رویدادهای ورزشی
۶. رفتن به مسابقات
۷. خواندن داستان، رمان، نمایشنامه یا شعر
۸. رفتن به سخنرانیها
۹. صرف نهار در رستوران
۱۰. کاوشگری
۱۱. میهمانی رفتن
۱۲. شرکت در یک عمل مذهبی (اجتماعی، طبقاتی، خیریه)
۱۳. رفتن به جلسه دعا، باشگاه اجتماعی
۱۴. اسکی بازی
۱۵. بیلیارد بازی کردن
۱۶. بولینگ بازی کردن
۱۷. آفتاب گرفتن
۱۸. رفتن به نمایشگاه، سیرک، باغ وحش یا شهربازی
۱۹. برنامهریزی یا سازماندهی یک چیز
۲۰. رفتن به گردهماییهای آموزشی
۲۱. جمعآوری اشیای طبیعی
۲۲. تماشای یک منظره زیبا
۲۳. غذاخوردن در خانه
۲۴. پیادهروی
۲۵. رفتن به موزه یا نمایشگاه
۲۶. ماهیگیری
۲۷. رفتن به باشگاههای حفظ سلامت یا سونا
۲۸. تماشای مناظر
۲۹. ملاقات با یک فرد تازه آشنای همجنس
۳۰. پرتاب کاغذ بهطرف زبالهدان
۳۱. یادگیری کارهای جدید
۳۲. رفتن به رستوران
۳۳. کالسکهسواری
۳۴. رفتن به سینما
۳۵. دویدن، قدمرو رفتن
۳۶. کتابخانه رفتن
۳۷. رفتن به لباسفروشی
۳۸. تماشای بچه ها در پارک
۳۹. رفتن به ضیافتها و میهمانیهای رسمی گروهی
۴۰. دوچرخهسواری
۴۱. خوردن چای، قهوه یا آبمیوه
۴۲. رفتن به مزایدهها یا حراجهای خانگی
۴۳. گوش کردن به موسیقی
۴۴. ملاقات با فردی تازه آشنا از جنس مخالف
۴۵. شرکت در مسابقات تلویزیونی
۴۶. رفتن به تئاتر
۴۷. بقالی رفتن
۴۸. تمرین تیراندازی
۴۹. رفتن به کوه
۵۰. تماشای ویترین مغازهها
🎯 گاهی ترکیب دو عنصر ساده، یک موقعیت داستانی میسازد. مثلاً: «تماشای ویترین مغازهها» و «پیدا کردن چیزی متعلق به گذشته». این دفتر بهتدریج به بانک شخصی ایدههای شما تبدیل میشود.
📕کتاب هنرنویسندگی خلاق
🛑 در شروع داستان شخصیتها باید معرفی شوند یا نشان داده شود و یا وجودشان تفهیم گردد. غالباً شخصیت اصلی و شخصیت مقابل و یک شخصیت کوچک دیگر را در این جمله معرفی میکند:«وقتی که خانم امیلی گریرسون* مرد، همهی اهل شهر ما به مراسم تدفین او رفتند. مردان از روی علاقهای تمام با احترامی که برای بنای یادبودی عظیم و سرنگون شده حس میکردند، و زنان اکثرآ از روی کنجکاوی برای دیدن...»
«خانم امیلی در آغاز قرن جاری زنی کوچکاندام و چاق بود که پیرایش نادرست داشت؛ با قامتی کوتاه، چنان چاق و فربه که به نظر میآمد وزن زیادی را حمل میکند. صورت چاق او، رنگ پریده گلبهی، با چشمهایی درشت و سیاه که در چهرهای چاق جای داشت. چون استخوانبندیاش کوچک و ظریف بود چاقی و فربهی بدنش بهنظر میرسید که بر بدن استخوانی نامتناسبی سوار است. شبیه دخترکی با هیکلی بادکرده. هرچند بدن او میتوانست متعلق به هر سنی باشد، چهرهاش پیر به نظر میرسید. او فقط اندکی بیش از پنجاه سال داشت، و با اینحال به نظر میآمد که متعلق به ایامی است که اسلکین فروشنده پیانو با موهای زنگی پرپشتش به شهر ما آمد. بیهیچ دلیلی مانند کسی که تنها در انزوا زندگی کرده باشد صورت او گم شده بود شبیه به دو قطعه ذغال سنگ بود که در چنانی خمیر فرو رفته باشد...»Читать полностью…
کمی بعد خانم امیلی را در جوانی توصیف میکند و آنگاه که زنی میانسال بود و هنگامی که مرد. همه این شرح و بسطها برای پرورش داستان او لازم است. شخصیتهای دیگر بهصورت انسانیهای واقعی ظاهر میشوند ولی رفتار و خصوصیات و مشخصات آنها تا آنجا شرح داده میشود که مربوط به شخصیت اول میشود.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
Bankefilmnameh.ir 🌐
فیلمنامه "صندلی خالی"
🔲▫️داستایفسکی
محبت، ای فرزند، نیرویی است که از همهٔ منطقها و برهانها قویتر است. تو میتوانی با استدلال، ذهنِ آدمی را تسخیر کنی، اما دلِ او را تنها با محبت میتوان فتح کرد. استارِتس زوسیما هرگز با کسی مجادله نمیکرد؛ او فقط محبت میکرد و همین محبت، گنهکاران را دگرگون میساخت. پس هر جا که منطق عاجز میماند، محبت آغاز میشود؛ و هر جا که محبت باشد، خداوند نیز حاضر است.
برادران کارامازوف
🔴 سه نوع مسیر تحول شخصیت
همه شخصیتها در پایان داستان تغییر نمیکنند. مسیر تحول آنها میتواند سه شکل متفاوت داشته باشد:
شخصیتی را تصور کن که برای نجات برادرش باید به دروغی قدیمی اعتراف کند.@shotnote1✍
سه پایان متفاوت بنویس:
۱. اعتراف میکند و مسئولیت گذشته را میپذیرد.
۲. دروغ تازهای میگوید و زندگی خودش و برادرش را پیچیدهتر میکند.
۳. اعتراف نمیکند، اما برای نجات برادرش بهای سنگینی میپردازد.
در هر پایان مشخص کن چه چیزی در شخصیت تغییر کرده یا بدون تغییر باقی مانده است.
بانک فیلمنامه فضایی برای ثبت فیلمنامهها، نمایشنامهها و داستانهای شماست؛ همراه با بررسی اولیه و اعلام ایرادهای احتمالی در لاگلاین و خلاصه داستان.
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
📝@bankefilmnameh
✍️ سفر در دنیای داستان و نویسندگی
موضوع: شی مرموز و ساختن داستان
ممکن است یک تصویر، پیش از آنکه داستانی داشته باشد، یک سؤال بسازد. یک کیوسک تلفن در میان برف، با شیشههای شکسته و بدنهای کج. چرا کسی باید در چنین جایی تلفن بزند؟ چه کسی منتظر تماس است؟ و چرا این کیوسک هنوز آنجاست؟ ☆در داستاننویسی، به چنین جزئیاتی میتوان مثل یک محرک روایی نگاه کرد. شیء بهخودیخود داستان نیست. داستان وقتی شکل میگیرد که آن را به خواستهای، مانعی و انتخابی انسانی وصل کنیم.
تمرین:✍️ @shotnote1
در پنج دقیقه، داستانی کوتاه دربارهٔ این کیوسک بنویسید. شخصیت اصلی باید منتظر تماسی باشد، اما وقتی تلفن زنگ میزند، تصمیم بگیرد گوشی را برندارد.
بهتر این است پاسخ را در خود داستان نشان دهید، نه در توضیح مستقیم.
موضوع: ترکیب بندی و میزانسنЧитать полностью…
/channel/honarefilmnameh/7249
من به عنوان یک نویسنده، خطا، اجرای ضعیف و شکست را تحمل می کنم. مگر چه می شود اگر گاهی اوقات شکست بخورم، اگر یک داستان یا مقاله خوب از آب درنیاید؟ گاهی اوقات همه چیز خوب پیش می رود و اثر قابل قبول می شود. و همین کافی است. اما من این نگرش را درباره ی روابط نزدیک ندارم. خطا و شکست را تحمل نمی کنم—به همین خاطر از همان ابتدا مضطرب هستم، و به همین خاطر احتمال شکست خوردنم بیشتر می شود. چون این اعتماد به نفس را ندارم که گاهی اوقات (بدون این که خودم به اجبار چیزی را رقم بزنم) این رابطه ی نزدیک می تواند خوب از آب درآید.
@shotnote1
@gardoonedastan
سوزان_سونتاگ
"آن هنگام که خودآگاهی مطیع تن می شود"
📝پاسخهای چالش نویسندگی
۱. اروین یالوم
«و همین بود که وقتی در قطار شب از مرد کناری پرسیدم چرا اینقدر از همسایهاش بدش میآید، تا ایستگاه بعدی دیگر از همسایه متنفر نبودم—بلکه از خودم میترسیدم.»
۲. هرمان هسه
«تا اینکه یک شب، همان کسی که فکر میکردم تنها کسی است که مرا میفهمد، پشت میز روبهرویم نشست و گفت: “من هم فقط حدس میزنم.”»
۳. زیگموند فروید — بهترین آدمها
«و این را دقیقاً وقتی فهمیدم که بهترین آدم زندگیام، در اوج مهربانی، چیزی گفت که تا سالها نتوانستم ببخشم.»
۴. زیگموند فروید — اعتماد به خوبدانها
«اولین بار این جمله را از زبان کشیشی شنیدم که همان لحظه داشت حکم اخراج من را امضا میکرد.»
۵. جین ایر، شارلوت برونته
«با این حال، آن شب هر دو را در یک قفس گذاشتم و تصمیم گرفتم ببینم کدام اول گاز میگیرد.»
۶. تولستوی و مبل بنفش، نینا سنکویچ
«پس هر شب قبل از خواب یک وعده زیبا به خودم میدادم و هر صبح، راهی تازه برای فرار از آن پیدا میکردم.»
🎯تا حالا به این فکر کردهاید که یک جمله از کافکا یا همینگوی چطور میتواند تبدیل به داستانی شود که هیچکس قبل از شما ننوشته؟ ✍️
نقلقول میتواند نقطهی شروع داستان باشد، اما بهخودیخود داستان نیست. داستان زمانی شکل میگیرد که یک موقعیت، یک شخصیت و یک مسئله وارد ماجرا شوند؛ زمانی که حرفی کلی در برابر یک انتخاب واقعی قرار بگیرد.bankefilmnameh.ir Читать полностью…
ادامه مطلب را در سایت بخوانید ...⬇️
🔴 باور اشتباه و نقطهضعف شخصیت
گاهی چیزی که شخصیت درباره خودش یا جهان باور دارد، مانع اصلی اوست. مثلاً زنی باور دارد اگر از دیگران کمک بخواهد، ضعیف به نظر میرسد. بنابراین همه مشکلات را بهتنهایی حل میکند، حتی وقتی این رفتار رابطهاش را با نزدیکانش خراب میکند.
برای طراحی شخصیت، بپرس:
۱. شخصیت چه باوری دارد که ممکن است درست نباشد؟
۲. این باور از کجا آمده است؟
۳. این باور چگونه بر رفتار و روابطش اثر میگذارد؟
۴. چه موقعیتی او را مجبور میکند در باورش تردید کند؟
چطور شخصیتی بسازیم که باور دارد برای موفق شدن نباید به هیچکس اعتماد کرد. صحنهای بنویس که به کمک دیگری نیاز پیدا میکند، اما همین باور او را به تصمیمی میرساند که شرایط را بدتر میکند.
داستان کوتاه
هندوانهگرم /علی درویشیان
با صدای خود نویسنده بشنوید
@shotnote1✍
لاگلاین این داستان چیست؟
برای نوشتن لاگلاین «هندوانهگرم» اثر علیاشرف درویشیان، باید روی موقعیت اصلی داستان و اتفاقی تمرکز کنیم که سرنوشت شخصیت را تغییر میدهد، نه صرفاً مضمون تلخ و اجتماعی آن. در اطلاعات موجود، زندانیای بیگناه، هندوانهای همراه او و انتظارش برای رسیدن به معشوق، از عناصر اصلی داستاناند.
🔴لاگلاین
مردی عاشق که به ناحق زندانی شده، در انتظار دیدار معشوقش با هندوانهای در زندان روزگار میگذراند؛ هندوانهای که سرنوشت او را در آستانهی اعدام تغییر میدهد.
🔴 همراهان عزیز، در صورت قطعی یا اختلال اینترنت و عدم دسترسی به سایت و تلگرام، میتونید از طریق برنامههای «روبیکا» و «بله» به کانال های «هنر فیلمنامه | کارگردان مؤلف | نویسنده تکشات | بانک فیلمنامه» بپیوندید تا همچنان به مطالب آموزشی، اطلاعیهها و اخبار مربوط به فعالیتهای بانک فیلمنامه دسترسی داشته باشید.
هدف ما اینه که ارتباطمون با شما حفظ بشه و بتونیم در هر شرایطی همراهتون باشیم. 🌱
لینک عضویت:
ble.ir/shotnote1
ble.ir/honarefilmnameh
Ble.ir/bankefilmnameh_ir 🌐
Rubika.ir/honarefilmnameh
☝️این بخش از رمان «مسخ» کافکا نمونه بسیار خوبی از شخصیتپردازی است؛ بیایید بررسی کنیم چطور کافکا تقریبا بدون هیچ توصیف مستقیمی ویژگیهای اخلاقی و روانی گرگور را ارائه میدهد.
شخصیتپردازی در اینجا از سه مسیر شکل میگیرد:
🔻1. جزئیات محیط و اشیا
تصویر زنی که گرگور از مجله بریده و در قاب طلایی گذاشته، جزئیاتی ظاهراً ساده است. اما انتخاب این تصویر و قاب کردن آن، اطلاعاتی درباره علایق و دنیای شخصی او به ما میدهد.
🔻2. واکنش به موقعیت
گرگور به پنجره نگاه میکند، صدای باران را میشنود و از هوای گرفته غمگین میشود. این واکنش، حالوهوای او را بدون توضیح مستقیم به خواننده منتقل میکند.
🔻3. رفتار و کنش فیزیکی
مهمترین بخش همینجاست. گرگور تلاش میکند به پهلوی راست بخوابد، اما نمیتواند. صد بار تقلا میکند و سرانجام به دلیل درد دست از تلاش میکشد. بدین طریق شخصیت از طریق رفتار معرفی میشود. حتی پیش از آنکه بدانیم گرگور چه کسی است، با وضعیت جسمی، عادتها و واکنشهایش آشنا میشویم.
🎯اگر بخواهیم این شیوه را وارد فیلمنامه کنیم، شخصیتپردازی فقط از طریق دیالوگ یا معرفی گذشته شخصیت اتفاق نمیافتد. انتخاب اشیا، عادتهای تکرارشونده، واکنش به محیط و حتی نحوه مواجهه با یک مانع کوچک میتوانند شخصیت را آشکار کنند.
🎯 نکته قابل توجه در این نمونه، کافکا از امکانات نثر برای ورود به ذهن گرگور استفاده میکند. در فیلمنامه باید این اطلاعات را تا جای ممکن به رفتار، تصویر، صدا و کنش قابل مشاهده تبدیل کنیم.
مثلاً بهجای اینکه بنویسیم «مرد از تنهایی خسته شده بود»، نشان بدهیم هر روز دو فنجان چای میگذارد، اما فقط از یکی استفاده میکند.
این تفاوت میان گفتنِ ویژگی شخصیت و نشان دادنِ آن است.
🎯 ۵ کتاب که نگاه نویسنده را عوض میکنند
🔻مسخ، فرانتس کافکا
🔻داستاننویسی به شیوه همینگوی، کارلوس بیکر
🔻درباره نوشتن، استیون کینگ
🔻قصهگویی، رابرت مککی
🔻جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی
🔻فیلمنامه، سید فیلد
📚 این پنج کتاب را بخوانید تا ببینید چطور میشود به شخصیت، روایت، زمان و حتی خودِ داستان جور دیگری نگاه کرد.
نویسنده از کتابها یاد میگیرد چطور جهان و آدمهایش را بسازد.
🧨✔️دسترسی به مقاله های علمی۲۰۲۶✔️🧨
☑️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، 🎁
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛
🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی
🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب
✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، بهدقت بررسی شده است.✔️
چطور از یک رفتار عجیب، شخصیت داستانی بسازیم؟
تمرین:
زنی را تصور کنید که هر روز یک صندلی خالی را در اتوبوس کنار خودش نگه میدارد.
در ۱۵ دقیقه:
۱. سه دلیل متفاوت برای رفتارش پیدا کنید.
۲. یکی را انتخاب کنید و برای زن یک خواسته مشخص بسازید.
۳. اتفاقی طراحی کنید که او را مجبور به شکستن این عادت کند.
شرط: احساسات زن را توضیح ندهید. فقط با رفتار و کنش او شخصیتش را نشان دهید.
تنها ارزشی که ما به عمر میدهیم همین است که مینویسیم.
▫️یداله رویایی
@shotnote1✨✍
جایی که در آن بزرگ شدهای، یک «قلمرو داستانی» است.
واکر پرسی از استادان نویسندگی خلاق بود. او میگفت: نویسندههای جوان فکر میکنند زندگی خودشان به اندازهٔ کافی جالب نیست. یک بار در یکی از کلاسهایش از شاگردانش خواست تا به جایی که در آن زندگی میکنند نگاه کنند و درباره اش داستانی بنویسند.
یکی از دانشجویان گفت که محلهاش هیچ چیز خاصی ندارد. یک محلهٔ معمولی در حومهٔ نیواورلئان.
استاد شروع کرد به پرسیدن سؤالاتی و ناگهان معلوم شد که آن محله اصلاً معمولی نیست.
استاد پرسید: محلهٔ کناری چه فرقی با محله شما دارد؟
«اونا حتی استخر هم ندارن!»
بعد دربارهٔ محلهٔ بعدی پرسید.
«اونها خانوادههای پولدارن. حتی بچههاشون BMW دارن و دخترهای کوچیکشون دمپاییهای برند میپوشن.»
یکدفعه چیزی که برای دانشجو «یک محلهٔ معمولی» بود، تبدیل شد به مجموعهای از طبقهٔ اجتماعی، حسادت، تفاوت فرهنگی، خانوادهها، بچهها، پول و رقابت.@shotnote1 ✍
پرسی به شاگردهایش گفت: نویسندهها معمولاً نمیفهمند جایی که در آن بزرگ شدهاند، یک «قلمرو داستانی» است؛ جایی که آنها دربارهاش از هر نویسندهٔ دیکری بهتر میدانند.
اتفاق جالبتر این بود که یکی از دانشجوها بعداً داستانی دربارهٔ همان محلهٔ خودش نوشت. خانههای آن منطقه بهخاطر نشست زمین کج شده بودند؛ بعضی خانهها چند درجه شیب داشتند. دانشجو یک خانوادهٔ ازهمگسیخته را در یکی از همین خانهها گذاشت.
و نتیجه چه شد؟
"پیانوها خودشان روی زمین سر میخوردند، وسایل از روی میز میافتادند، حیوانات خانگی و توپهای بیسبال زیر قسمتهای کج خانه گم میشدند!"
در نهایت داستان خیلی بامزه و موفقی از آب درآمد و نکته این بود که دانشجو برای پیدا کردن ایده تقریباً هیچ کاری نکرده بود جز اینکه به اطراف خودش نگاه کرده بود.
⚠️«مشکل تو کمبود ایده نیست؛ مشکل این است که هنوز به چیزهایی که هر روز میبینی، با چشم نویسنده نگاه نمیکنی.» پس اگر مجبور باشی فقط دربارهٔ کوچه، محله، خانواده یا محل کارت یک داستان بنویسی، چه چیزی آنجا هست که برای بقیه عادی است اما برای تو متفاوت؟
میدونی چرا بعضی کتابا انقدر مهمن؟
چون کتاب روزنه داره، ترکیب داره، توش زندگیای پیدا میکنی که بینهایته. هرچی روزنههاش بیشتر میشن، جزئیات ثبت شده بیشتری از زندگی رو توی هر اینچ مربع از صفحهش پیدا میکنی و پرتر و پرتر میشی..
ری بردبری // فارنهایت ۴۵۱ / رو پله
⭕️ متافیکشن
زنی که هنوز نوشته نشده
🔺من این زن را ننوشتهام. شاید به همین دلیل هنوز وجود دارد.
آدمهایی که نوشته میشوند دیر یا زود به چیزی تبدیل میشوند: کودکی، خاطره، زخم، نامی در صفحهی سوم. این زن هنوز هیچکدام نیست. فقط هست، و همین «هست» گاهی از همهی آدمهای ساختهی من واقعیتر به نظر میرسد.🔻علی صارمیان
اولین بار ساعت سه شب به او فکر کردم. چهره نداشت، اسم نداشت. فقط این جمله آمد:
زنی منتظر کسی است.
همین. اما انتظار جا میخواهد، پس اتاقی به او دادم.
نمیدانم اتاق چه رنگی است، پنجره دارد یا نه، چراغی روشن است یا نه. او هم نمیتواند به من بگوید؛ او فقط میتواند در آنچه نوشته شده وجود داشته باشد، و من هنوز چیزی ننوشتهام.
گاهی فکر میکنم منتظر من نیست، منتظر جملهی بعدی است. این مرا ناراحت میکند، چون سالهاست خودم هم منتظر جملهی بعدیام.
اگر بگویم پنجره دارد، پنجره خواهد داشت. اما پنجره که باز شود، بیرون چیزی لازم است. چیز که باشد، نام میخواهد. نام که باشد، گذشته میآید. و آدمی که گذشته پیدا کند، دیگر آن آدم قبلی نیست. من نمیخواهم این زن گذشته داشته باشد. میخواهم فقط منتظر باشد. شاید همین انتظار تمام زندگی او باشد.
یک بار خواستم برایش چای بریزم. دستم روی کاغذ ماند. اگر بنویسم «چای ریخت»، فنجان در دستش ظاهر میشود و بخار از آن بلند میشود. اگر ننویسم، تشنه میماند، و این شاید بیرحمانهترین چیز دربارهی نویسندههاست: با ننوشتن میتواند تشنگی کسی را سالها ادامه دهد.
نامش را هم نمیگذارم. اسم یعنی شناسنامه، خانواده، خانه، یک قبر احتمالی. من فقط میخواهم زنی باشد که هنوز هیچکس، حتی من، دربارهاش تصمیم نگرفته است.
بعضی شبها فکر میکنم سرش را برمیگرداند. نه برای صدایی؛ چون حس کرده کسی دربارهاش فکر میکند. آن وقت من برای اولین بار از این طرف صفحه به او نگاه میکنم و او از آن طرف به منو اینطور اولین دیدار و دیدن اتفاق می افتد
اگر او مرا میبیند، شاید من هم یکی از شخصیتهای او باشم. شاید او نویسنده است. شاید ساعت سه شب، او به زنی فکر کرده که در اتاقی نشسته و مردی را تصور میکند که دارد همین جمله را مینویسد.
او در اتاقش، من در تختم. هر دو در تاریکی، هر دو منتظر.
فاصلهی ما فقط یک نقطه است، در انتهای یک جمله.
شاید او منتظر جملهی بعدی نیست. شاید منتظر است من دست بردارم. شاید از اول فهمیده که تنها راه نجاتش ناتمام ماندن است.
پس امشب نمینویسم. و هرچه کمتر مینویسم، بیشتر حس میکنم دارد نزدیک میشود.
من این زن را ننوشتهام.
اما امشب، برای اولین بار، مطمئن نیستم که او هم مرا ننوشته باشد
از اینکه به من دروغ گفتی
ناراحت نیستم،
از این ناراحتم که دیگر
نمی توانم به تو
اعتماد کنم.
نیچه
🔴چالش نویسندگی
🔲▫️جی دی سلینجر
📙ناطور دشت
از کتابی که واقعا لذت میبرم کتابیست که آدم موقع خواندن آن آرزو کند که کاش نویسندهی آن رفیق او باشد و هر وقت که آدم دلش بخواهد او را پای تلفن بخواهد.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬
بانک فیلمنامه فضایی برای ثبت فیلمنامهها، نمایشنامهها و داستانهای شماست؛ همراه با بررسی اولیه و اعلام ایرادهای احتمالی در لاگلاین و خلاصه داستان.
برای شروع فعالیت سایت، ثبت هر اثر فقط ۴۵ هزار تومان است.
🔲▫️ هر اثر نوشتهشده، شایسته یک فرصت برای معرفیشدن است. اثرت را ثبت کن:
🌐 bankefilmnameh.ir
📝@bankefilmnameh
💢 داستان ۵۵ کلمهای/پنجره
از کتاب داستانهای ۵۵ کلمهای/ استیو ماس