551
👉@telepelican جستجوي نشانه ها و معني ها درباره پلیکان: https://t.me/telepelican/3 حسين سرفراز (استادیار علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی) تماس با سردبير : @HosseinSarfaraz
ناصرِ چشمآذر، شاید برای همیشه، یک «راز» باشد؛ رازی ناگشوده که تنها راه نفوذ به آن، همان نغمات و «آوای دوست»ایست که بهقولِ مولانا، معلوم هم نیست از کجا میآید. آن جهانِ سرشار و پر از «مهرِ» ایرانی و دلانگیز و البته برآشوبنده و پُر از زیباییشناسیِ دلشوره یا به تعبیرِ زیبای سیدمحمد بهشتی، «بیقراریِ» ناب و شگفتانگیزِ جاگرفته در اعماق هستیِ ایران و ایرانی. هر چه گذشت از «زندگی»، ناصرِ چشمآذر، عیانتر و به همان اندازه و بهشکلی متناقض، نهانتر شد. و این روایتیست از زیستای شخصی و گرهخورده با ناصرِ چشمآذر و دنیایِ بیپایانِ آثارش.
ویدئو تهیهشده در: Rayavideostudio">استودیو رایا
ویدئوی نهم تاکنشان را اینجا یا اینجا ببینید.
#یادداشت
چهارشنبه هفدهم ژوئن ۲۰۲۶ است. هر حرکتی انگیزهای میخواهد. حتی اگر حرکت به سوی قبرستان باشد. به سوی پرلاشز. پاریس. دو خط واحد را باید سوار شوم تا به میدانی برسم که یکگوشهاش تابلویی هست که ختمِ محتومِ زندگی را بی تعارف نشان میدهد: قبرستان پرلاشز. راستِ تابلو را میگیرم و میاُفتم در سراشیبیِ ملایمی که عینِ تمام خیابانهای منتهی به قبرستانها، گلفروشها بساط کردهاند. شیبِ خیابان شمارهی قدمهایم را تندتر میکند. حس میکنم چهلسالهای هستم که نوار زندگیاش روی دور تندتری افتاده باشد. ته خیابان را میشود دو جور دید: بنبست، یا نه. دروازهی بزرگترین قبرستان پاریس. انگیزهام برای پاریس دیدن، یکیاش رفتن به خانهی ابدی صادق هدایت بود. هدایت نویسنده ایرانی محبوبام است. طور خاصی دوستاش دارم. طوری که در یک ظهر بارانی، با چند شاخه گل مینا بروم و برایش فاتحه بخوانم. هدایت زندگی را دوست نداشت. شاید مرگ را هم. چون دنبالاش میتواند یک زندگی دیگری باشد. هدایت تنها زیر سایه درختی تقریباً پهناور که نمیدانم اسماش چه بود، خوابیده بود و در تمام لحظههایی که باران تند میشد، درخت چترِ من بود.
👉 @telepelican
#نجات_دانشکده_ارتباطات
📍https://www.karzar.net/325243
از همه دانشجویان، استادان و فارغالتحصیلان حوزهی ارتباطات دعوت میکنیم صدای خود را به این مطالبهی جمعی اضافه کنند و با امضای کارزار «نه به ادغام دانشکده ارتباطات» از استقلال این دانشکده حمایت کنند.
t.me/atu_comm | انجمن علمی مطالعات ارتباطی
#یادداشت
مسیحِ سیاه!
پنجشنبه چهارم ژوئن ۲۰۲۶ است. مارگیت سالخورده که سویِ چشمهایش را به سختی حفظ کرده است، عصرانهای برایمان تدارک دید. پدرش کشیش بوده و او هم به راه پدر، مسیحیِ معتقدی است. اینقدر که تمام عمر مجّرد مانده است. از عمر بابرکتش پانزدهسال را در اتیوپی خدمت کرده است. مخلوط اتیوپی، مذهب، هنر، دکوراسیون و نوستالژی از دیوارهای آپارتمان مارگیت آویزان است. اقتضای مخلوطکُن هم اینکه عیسا مسیحِ مارگیتِ سفیدپوست دانمارکی، سیاه باشد.
👉 @telepelican
#امتداد |
📄 ویژهنامه امتداد
تجربهها، تحلیلها و روایتهایی از جهان ارتباطات
📍خرداد ۱۴۰۵
t.me/atu_comm | انجمن علمی مطالعات ارتباطی
#یادداشت
پنجشنبه بیستویکم مه ۲۰۲۶ است. از دیروز درهای ورودی هر سالن دانشکده مطالعات جهان-که از سال نو میلادی پذیرای من است- را قفل کردهاند و تنها کارت ورودیِ رمزدار میتواند حکمِ کلید قفل باشد. از دیروز طالبان دانش، به دو صف تشکیل شدند: گروهی که کلید دارند و مابقی که حیراناند. اینها را نوشتم که بنویسم الحمدلله که در این فقره جزئی کلیددار هستم!
🗝️ تصویر مجسمه اوگوست کنت جامعهشناس بزرگ فرانسوی در محوطه دانشگاه سوربن پاریس
👉 @telepelican
#پلک 👁️ یک. بیایید فکر کنیم به این که «اگر» ارتباط در قیاس با گذشته محدود «شد»، از مایی که ارتباط خواندهایم چه انتظاری میرود؟
دو. بیاید حالا دیگر فکر نکنیم، چون هم «اگر» شده «باید»، هم «شد» به «هست» تبدیل گشته؛ اما به نظر میآید هنوز انتظارِ جامعه از ما پابرجاست…
👉 @telepelican
#پلک 👁️ از جنگ دوازده روز به بعد، خیلی چیزها به پیش از جنگ باز نمیگردد. میشود فهرست کنیم. اصلاً اوضاع طوری است که سر میچرخانی، چیزی میبینی یا صدایی میشنوی، تجربهات مشابه پیش از جنگ نیست، مثلاً دیدن دود یا آتشسوزی، یا شنیدن صدای بلند، مثلا صدای ترقه، حتی صدای موتورسیکلت، یا صدای مسخره و تقلبی مثل تست آژیر خطر در یک ساختمان!
👉 @telepelican
زندگی/جنگ
سورن کرکگور فیلسوف دانمارکی جمله معروفی دارد: زندگی را میتوان به شکل رو به گذشتهای فهمید، اما آن را تنها رو به جلو میشود زیست.
۱. بروبچههای باصفای انجمن مطالعات ارتباطی از من خواستهاند تا بنا به اقتضای این ایام چند خطی خطاب به رفقا و دانشجویان بنویسم. البته که به تعبیر صادق خان هدایت در نامه به رفیقاش، «نمیدانم از خواندن کاغذ (های) بی سر و ته من چه فکر خواهید کرد، شاید فکر کنید که میخواهم عادت کاغذنویسی را از سرتان بیندازم. دیگر مثل این است که چنته خالی شده» اما بر حسب وظیفه و احساس دلتنگی همان چنته خالی را سخت تکان میدهم شاید چند کلمه و جملهای باقی مانده باشد.
۲. روزها و ماههای سختی را سپری کردهایم و میکنیم. سخت که میگویم، البته «نسبی» است. مثلا میتواند نسبت به ایام جنگ هشتساله با عراق سختتر یا آسانتر باشد. میتواند نسبت به آینده نامعلوم سختتر یا آسانتر باشد. آنچه که میدانیم و میفهمیم طبق بیان فلسفی کرکگور فقط بصورت پسینی است. یعنی پس از گذشت واقعه است که میشود گفت سخت بود یا نبود، هولناک بود، احمقانه بود، بیثمر بود، حماسی بود، تراژیک بود، و الخ. سختی و ابهام زندگی یا پوچی آن یا احمقانه بودناش از یک طرف، آسانی و صراحت یا پرثمر بودناش یا هدفداری و حرکت یک کلّهاش به سوی رستگاری-چه در نسخه مذهبی و چه در نسخه سکولارِ اومانیستی قرن نوزدهمیاش- جز با گذشت زندگی و تبدیل شدناش به خاطره قابل فهم و تفسیر نیست. جنگ برای خیلی از ما خاطره بود، حتی نه خاطرهی خودمان، خاطرهای از خاطرات بزرگترهایمان. اینطور مینشستیم و مثلا در رثای حماسههایش فلان جشن را میگرفتیم یا بهمان مرثیه را سر میدادیم. اینطور «جنگ» و «زندگی» و حتی دانشگاه، درس خواندن، خوردن، خوابیدن و هر درست و غلط دیگری کردن به شیوهای معنیدار و منسجم قابل روایتکردن و فهمیدن میشد. ما جنگ را میفهمیدیم چون حالا به قصه بدل و از زندگی جدا شده بود.
۳. شکاف اما جایی سر باز کرده است که برای مایی که داریم زندگی میکنیم دیگر سختی، جنگ، حماقت یا شجاعت، هدفداری یا پوچی، اخلاق یا رذالت بصورت منسجم در دسترس نیست. چون داریم زندگیشان میکنیم. چون هنوز نگذشتهاند. چون هنوز پس از واقعه نیامده که نفسی بکشیم و بگوییم خب چه بر سر ما گذشت! در لحظهی زیستن، قصهای در کار نیست. دیگر نمیشود لحظههایی را که داریم با شنیدن صدای ممتد پدافند مثلا به بستر میرویم طوری باشیم که انگار همه چیز را میدانیم. البته با نگاه به گذشته و تقلای فهم منسجم زندگی، کمی آرام میشویم اما لحظههای زیستن همواره بر لحظههای بازنگری و بالتبع تولید آرامش کاذب سبقت میگیرند. همهی حرف من این است که ما الان نمیتوانیم جنگ را، سختی را، احمقانه بودن زندگی را، یا حتی صلح را، آسانی را، و عقلانی بودن این زندگی را معنیدار کنیم، چون داریم زندگیاش میکنیم چون دقیقاً وسطش هستیم. یک زمانی جنگ یا حماقت زندگی برای ما خاطره بود، حالا اما خاطره خودِ زندگی شده است. شاید داریم خاطرههای دیگران را زندگی میکنیم. اگر هم این باشد، باز معنایشان کاملاً در دسترس ما نیست، چون داریم زندگیشان میکنیم!
دلتنگ دیدارتان هستم
ارادت
حسین سرفراز
۲ مه ۲۰۲۶ آرهوس
#پلک 👁️ کسی هست اینو تایید کنه؟ به نظرم بد بیراه نمیگه! در کنار اضطراب جنگ، گرانی و فشار اقتصادی، قطعی اینترنت، تعطیلی آموزش، این شکل از اِعمال بیتفاوتیِ مهندسیشده در بین اساتید نوبره!
👉 @telepelican
#پلک 👁️ دو ماه است اینترنت در ایران مستمر قطع است. پیش از این هم در دی ماه دو سه هفتهای قطع بود. قبل از جنگ با صراحت نوشتم که آنان که به استقبال جنگ میروند، یا آشکارا و یا ضمنی به استقبال محدودیتهای بیشتر خواهند رفت. جنگ گشایش نیست، تنگی است.
بستن تنگه هرمز البته بعنوان یک واکنش راهبردیِ نظامی-امنیتی معنادار است، اما اگر همین الگو تبدیل به سرمشق ارتباطات راهبردی دولت در تعامل با ملت باشد، کشیدن هر چه بیشتر طناب بین این دو و کشاندن افسار اسبِ توسنِ جنگ به سوی داخل جامعه است.
اینترنت تنگه هرمز دیگری نیست.
👉 @telepelican
#یادداشت
زندگیها و مرگها!
شنبه چهارم آوریل ۲۰۲۶ است. چهاردهم ماه پیش، یورگن هابرماس آخرین نمایندهی مکتب فرانکفورت از این دنیا رفت. برای من هابرماس بیش از هر چیز ترکیب مارکسیسم با عقلانیت بود. عقل که میگویم مُرادم عقل سُرخ نیست. عقل سَرد است. عقلی که در میانه هنجار و واقعیت حرکت میکند. عقلی که ارتباطات آزاد را ملاکی اخلاقی میداند و به سیستم هشدار میدهد تا زیستجهان را که قلمرو عرصه عمومی است مورد بازشناسایی قرار دهد. تنظیم رابطهی هر نظامی-و در اینجا یک نظام سیاسی- با زندگی پروژهی «نظریه انتقادی» است که هابرماس تا تقریبا پایان عمر بلند خود پی میگرفت.
و حالا که «جنگ» درگرفته است، بیش از هر وضعیت دیگری به آن رابطه و بلکه «بحران مشروعیت» باید اندیشید. کتابی که هابرماس در دهه هفتاد میلادی نوشت. با عنایت به وضعیت ایران، مشکل بُرد یا باخت به معنای متعارف در جنگ نیست، مشکل ضعف و در مراتبی نبود «باور» به آن بُردنها یا باختنهاست. جملهای که در طول این سالها بارها شنیدهایم که کار، کار خودشان است! یا همین تلاش مذبوحانه برای اثبات ساختگی بودن تصاویر قربانیان جنگ در ایران به توسط هوش مصنوعی!
👉 @telepelican
#یادداشت
زندگی!
یکشنبه بیستونهم مارس ۲۰۲۶ است. دارد یکماه از جنگی میگذرد که مستقیم خودِ زندگی را نشانه رفته است. نکند «زندگی» دقیقاً همان لحظههای کوتاه میان نحسی و سختیِ جنگهایی بلند باشد.
…من به دنیا که آمدم جنگ بود، جوان که شدم جنگ بود، حالا هم با جنگ مبعوث میشوم…
حالا در چهلسالگی، از خدای پیامبران سرگشته و جنگزده میخواهم: «تو» به دنیا که آمدی جنگ نباشد، جوان که شدی جنگ نباشد، و چهل سالت که شد و وقت بعثتات، جنگ نباشد.
👉 @telepelican
#یادداشت
خاطرههای رَمیده!
پنجشنبه دوازدهم مارس ۲۰۲۶ است. جنگ در وطن، فقط خروار خاک نیست که بر سر هم آوار میشود. خروار خاطره هم نیست میشود. خرابی بناها و ساختمانها ظاهر جنگ است. باطنش ویرانی حافظه فرهنگی است. یعنی مُشتی خاطرات جمعی مردمی که همهی روزهای پیش از جنگ با ذوق و ظرافت کنار هم جمع و ترکیبشان کردهاند و بودِ جمعی شان بوده است. جنگ در جغرافیای خشک و خالی رخ نمیدهد. در جغرافیایِ تاریخ است که آوار میشود سرِ ما. جنگ که در خیابان، کوچه، میدان، محله، کافه، نانوایی، سینما، مسجد، مدرسه و صد جور مکان دیگر میآید، تنها مکان را با خود نمیبَرد، حافظه را هم میبَرد. یعنی روح مکان را. به قول یغمای جندقی، «از بس رمیده خاطره از ذوق بیحضور، ساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم».
👉 @telepelican
#یادداشت
تاریخ طبیعی مُردگان!
سهشنبه ۲۴ فوریه ۲۰۲۶ است. اسمهای کمی در ذهن ندارم اما مطمئن نیستم که دیگر فقط یک اسم نباشند! مثلاً همین علیشیر. جوانتر که بودم عصرها با رفقای دبیرستان سوار بر موتورسیکلتهایمان راه میافتادیم به سمت رودخانه تا از شرّ گرمای جنوب خلاص شویم.ما تنوعطلب بودیم. پس سوایِ شنا آنهم دَمِ غروبها در علیکلّه، و تشویق حضّار که نثارِ شیرجهزدنها یا جدال با موجهای ساختگی سدّ تنظیمی میشد، باید میرفتیم دورتر. جایی که میخواستیم خودمان نباشیم و مثلاً فخری بفروشیم یا از دل نازک کسی میان همان حضّار دلربایی کنیم، میرفتیم علیکلّه. جایی هم که میخواستیم خودمان باشیم و خلوت بگیریم و توی سر و کلهی خودمان بزنیم،میرفتیم کَت- با تلفظ انگلیسی میشود گُربه! علیشیر دربان یکی از آن کتها بود که از شهر فاصله خوبی داشت. امروز که دارم از علیشیر مینویسم تصور میکنم چه بارِ مسؤلیتی را بر دوش نحیف او میانداختیم، یک مشت نوجوان سرش خراب میشدیم و اصرار میکردیم. نه سردی آب، نه عمق و آن سیاهیاش، که پای کَتِ علیشیر به اوج میرسید، هیچکدام طبیعی نبود…
👉 @telepelican
#پلک 👁️ یک چیزی بین خودمان باشد: دیروز در جلسهای پی بُردم برخی حکم روانپزشکی را دارند که میخواهد بیماری روانی را در یک جَسَد تشخیص دهد.
همین.
👉 @telepelican
به نام خدا
سلام خدمت دانشجویان،دانش آموختگان، استادان و کنشگران ارتباطات و رسانه. پس از جلسه مشترک قایم مقام و معاون محترم توسعه دانشگاه، جناب آقای دکتر ویژه و اعضای محترم هیات علمی دانشکده علوم ارتباطات در روز یکشنبه ۲۴ خرداد،در خصوص پیشنهاد و امکان انتقال موسسه آموزش عالی بیمه اکو به ساختمان دانشکده علوم ارتباطات و گفتگو و تبادل نظر در فضای صمیمی با ذکر دلایل و توجیهات مزیت ها و معایب این انتقال و لزوم تاکید و توجه بر استقلال و هویت دانشکده علوم ارتباطات، پس از جمع بندی نقطه نظرات و تصمیم خردمندانه و همدلانه مدیریت محترم دانشگاه، بویژه جناب آقای دکتر احمدوند ریاست محترم و نیز جناب آقای دکتر ویژه قایم مقام و معاون محترم توسعه دانشگاه، ایده و پیشنهاد انتقال موسسه آموزش عالی بیمه اکو به ساختمان دانشکده علوم ارتباطات، "منتفی"شد و انشاالله دانشکده علوم ارتباطات، به لطف حمایت دانشگاه و با انگیزه و انرژی بیشتر استادان و دانشجویان، گام های بلندتری در مسیر ارتقای آموزش و پژوهش دانش ارتباطات، روزنامه نگاری و روابط عمومی، بر خواهد داشت. لازم می دانم از طرف خود و همکاران گرامی ام در دانشکده علوم ارتباطات، از تلاش، پیگیری، همدلی و حمایت همه دانشجویان، انجمن ها و تشکل های دانشجویی، دانش آموختگان و فعالان و کنشگران عرصه رسانه ها در دفاع از استقلال و هویت دانشکده علوم ارتباطات، سپاس و قدردانی نمایم. همچنین، از مشی خردمندانه، همدلانه، گفتگومحور و تفاهم آمیز مدیریت محترم دانشگاه، در روند تصمیم گیری ها، کمال تشکر و امتنان را دارم.
- خادم شما در دانشکده علوم ارتباطات: سیدمحمد مهدی زاده طالشی
#یادداشت
در قلب تو!
چهارشنبه دهم ژوئن ۲۰۲۶ است. بهار هنوز در سپردن کار به تابستان تردید دارد. روز هم قرار نیست شب شود و تا بوقِ سگ، این خورشید است که به ریش ماه و ستاره میخندد. بله. قلب تو چنین جایی است. بهارش خیال ماندن دارد و از ظلمت شب خبری نیست. کاش در قلبات، کافهای بودم تا خستگیهایت را با قهوههای تلخِ داغ یا آبجوهای تلخِ خنک رفع کنی. یا کلیسایی بودم از آنها که مخزنی از شمع و شعله دارند و مملو از شمایل مسیح و مریم. تا وقت استیصال، شمعی روشن کنی و دعایی بخوانی. کاش خانهات قلبات بود، و من میهمان چندروزهاش…
👉 @telepelican
#یادداشت
دوشنبه یکم ژوئن ۲۰۲۶ است. به قول دانمارکیها، یکم یونی. معصومه از لوند سوئد بازگشته است. از سفر میگوید. از دو استاد، یکی در دپارتمان سیاست و دیگری ادیان، که از کارش استقبال کردهاند. یکیشان لبنانی بوده و به او گفته که در غوغای سِکتاریانیسم حاکم بر لبنان و مهمتر تقلای کشور برای بقا، جایی برای رشد اندیشهورزی نیست. پروژه معصومه کار روی اسلام میانه است. لبنانی گفته که پس از فضلالله و شمسالدین-دو چهره برجسته لبنان- دیگر نمیتوان چهرهی شاخص و اثرگذاری را دید…
به ایران فکر میکنم. به ضرورت رفرم در همه چیز، از جمله در دین. اما ناگهان قیافه کریه هیولای « بقا» جلوی چشمانم ظاهر میشود. آیا ما برای «بودن» میجنگیم یا برای «شدن»؟شما یا در وضعیت نزدیک قلّهاید و آنها هم میدانند و خب طوفان وزیدن گرفته است؛ یا ته درّهاید و آنقدر داد و بیداد کردهاید که بهمن هم دارد میآید…
👉 @telepelican
#پلک 👁️ یکی از درسهای مهم این جنگ به نظرم، ضرورت عدم انکار «گذشته» است. حتی زمانی که دیگر به آن «باور» نداریم. دیروز مُرد، امروز اما شبِ زندگان مُرده است.
👉 @telepelican
#پلک 👁️ یعنی از ما میخواهند میمونی باشیم که حرف هم میزند یا سیبزمینی که فکر هم میکند؟!
👉 @telepelican
#یادداشت
سهشنبه دوازدهم مه ۲۰۲۶ است. زمان زیادی برایم نمانده است؛ شبیه موبایلی هستم که باتریاش دارد هشدار پاورسیو میدهد؛ هشدار خالی شدن شارژ. دیروز، روز بارانی با چتر قرضی دست اهل و عیال را گرفتم و آمدم تا با یاد و احترام متفکر و نویسنده «ایرانی» پاریس نشین، مرحوم شاهرخ مِسکوب، در باغ لوکزامبورگ قدم بزنم. با خاطرهاش.
👉 @telepelican
#پلک 👁️ رییس دانشکده پزشکی دانشگاه تهران گفته است اساتید برای دسترسی به اینترنت باید در صف بایستند!
در «صف» ایستادن را ما که دهه شصتی هستیم یک جور دیگری میفهمیم. تا مثلا دهه نودیها یا هشتادیها. صف برای ما فقط معنی «کنترل» و «نظم» ندارد- چیزی که تجسماش میشود صف صبحگاه مدرسه- معنی دیگرش، امکان استمرار بقا و حفظ زندگی است.
صف کشیدن جلوی ساختارهای قدرت، نه تنها تمرین درونی کردن انضباط، بلکه بیرون سپردن تمنای زندگی و اتصالش به کارکردِ پدرانهی دولت است: من که نمیتوانم/یا استطاعت مالی ندارم/از خیرش هم که نمیتوانم بگذرم، پس به تو میسپرم…
👉 @telepelican
#پلک 👁️ خب با تصور دیگهای از «اینترنتپرو» روبرو شدم. یه جور نیمه پُر لیوان رو دیدن! چقدر موافقید؟
👉 @telepelican
#پلک 👁️ دانشجویم میگفت -و این گفته یا درنگ یا پرسش یا تردید و یا هر چه که اسمش باشد در لحظههای بحرانی پیشتر هم تکرار شده و با گوشم آشنا بود و اتفاقاً خودم هم در طرح آن شریکم- چرا اساتید چیزی نمیگویند، چیزی نمینویسند، حتی وقتی از ایشان میخواهیم هم دست رد میزنند- بگذارید تعارف را کنار بگذارم و پردهدری کنم: از همچو منی که استاد کلاسهای خالی است، چه توقعی داری عزیز دلم!
آن طفلک یحتمل همه چیز را از خیلی قبلتر در همان یگانه «جزوه» گفته است!
👉 @telepelican
#یادداشت
دوپاره بهار!
سهشنبه بیست و هشتم آوریل ۲۰۲۶ است. بهار آرهوس را هم میبینم! موقعیتام در همهی این روزهای بهاری موقعیت دوپارهای است: عین آدمی میمانم که تناش یک جا مانده و جاناش جای دیگری باشد، جایی دورتر، خیلی دورتر.
شاید دیر شده باشد، شاید هم نه! اما تا دیر تر نشده بنویسم که دلتنگ دیدارتان هستم.
👉 @telepelican
#یادداشت
دشمن اینجا بوده است!
سهشنبه سیویکم مارس ۲۰۲۶ است. امانوئل کانت فیلسوف آلمانی ایدهی ناظر سادهدلی را که تشنهی شناخت اَشکال فیزیکی پیرامونش هست، رد میکند. ایده اینست: پیش از اینکه به بررسی طبیعت اشیایی که تو را احاطه کردهاند بپردازی، نخست آنچه را که خودت بعنوان یک سوژه به طبیعت میآوری بررسی کن…
حرف کانت دو مهم را میآموزد: یکی که نمیشود ژست ناظر سادهدلی را گرفت و گفت مرا به این جنگی که نظامی و غیرنظامی، منبع آب و نیروگاه برق و چاه نفت، مدرسه و بیمارستان و دانشگاه و مرکز تولید داروهای سرطانی برایش علیالسویه است چهکار!
دوم اینکه کیفیت جنگ-هر چه که هست- متعلق به خودِ جنگ نیست. بلکه متعلق به ادراک بازتابی ماست.
او که فکر میکرد/میکند جنگ راه حل است یا او که جنگ را تقدیر این مسیر تاریخی میدید/میبیند لازم است تا ادراک خود را پیش از حوالهی تفسیر خود از جنگ، مورد بازبینی قرار دهد.
👉 @telepelican
#یادداشت
رؤیا!
جمعه بیستم مارس ۲۰۲۶ است. بالاخره سال «پربار» ۱۴۰۴ تمام شد و رفت و به تاریخ پیوست. رسم بوده و هست که در لحظههای پرهیجان تحویل سال تازه، رؤیاپردازی کنیم. رؤیا همان تک پنجرهی گشوده به آیندهای است که بیقرارش هستیم. رؤیا البته در تنش با خاطره است. خاطرهی گذشتهایی که میدانیم بر همهی ما سخت گذشت و رؤیای آیندهای که میخواهیم سهلگیر باشد. اتفاقاً به حکم وجود خاطره است که با وسواس بیشتری رؤیاپردازی میکنیم. چون خاطرهی امروز، رؤیای دیروز است.
کاش میشد به قول یوری لوتمان در آخرین اثرش، «فرهنگ و انفجار» مثل انسان باستانی، فرهنگ رؤیای غنیتری میداشتیم. اصلاً رؤیاهای خودمان را راحتتر جلوی چشمانمان میدیدیم و با رنج، اضطراب و هراس کمتری به خاطر میسپردیم. کاش…
سال نو مبارک
📍این تصویر آخرین لحظات سال ۱۴۰۴ تهران زیبا است.
👉 @telepelican
#یادداشت
تاریخ طبیعی مُردگان! (قسمت دوم)
سه شنبه دهم مارس ۲۰۲۶ است. ده روز است که از جنگ میگذرد. امروز این تصویر را از تهران جنگزده دیدم و به یاد خاطرات یوری لوتمان از جبهه جنگ شوروی با آلمان نازی افتادم:
«در خطی که زیر بارش ترکشها شکافته بود، در گِل و یخ پیش میرفتم. بر کُندهای افتاده بودم و آسمان بیوقفه گلِ و آهن بر زمین میکوفت. در همان لحظه خرگوشی بزرگ و گِلی از دل آب و لجن به سویم آمد. درمانده، حیران و گرفتار همان سرنوشتی که من داشتم. درست روبرویم ایستاد. چشمانش تنگ، نگاهش سرگردان، لحظهای کوتاه اما شگفت میان ما گذشت. تو گویی هر دو یک چیز را میدانستیم: این همه آهن، تنها برای کُشتن ما!…»
👉 @telepelican
ایرج افشار و «نه»هایش
«این دفتر بیمعنی»، دفتر خاطرات استاد ایرج افشار منتشر شد. ایرج افشار در یادداشتی که آغاز کتاب آمده گفته است:
«این دفتر برنوشت دیگری است از دفتری که در نوامبر و دسامبر ۱۹۹۵ به هنگام بیماری سخت همسرم شایسته از روی یادداشتهای گذشته جمع کرده بودم، به قصد آن که روزی روزگاری بتوانم یادگارهای فرهنگی خود را بر آن اساس بنویسم.
اینک ژوئن ۲٠٠۳ از روی آن دفتر، این دفتر فراهم شده است. این بار دفتر را به نظم الفبایی عناوین مختار خود درآوردم که یافتن آنها آسانتر است.»
ایرج افشار چنان که در خودزیستنامهها مرسوم است از خانه و خانواده گفته. از روند تحصیلاتش، جوانیاش، سفرهایش، علاقهمندیهایش، کاروبارش و از رجال فرهنگی و سیاسی زمانهاش. ولی کتاب فصلی خاص دارد که در نظرم بسیار جلوه کرد. فهرست «نه»گفتنهای ایرج افشار! این فصل با نقل قولی از تقیزاده آغاز میشود:
«به عقیدهٔ قاصر من آزادی به معنی حقیقی آن بی وجود شهامت افراد و مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرافرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت که این همه را میتوان در یک کلمه خودمانی «صفت» و لفظ فرنگی «کاراکتر» خلاصه کرد وجود پیدا نمیکند. و آن همان است که شخص بتواند «نه» بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول خودمان بیصفت نباشد.
بدبختانه در مملکت ما حتی سران قوم از این خصلتِ لازمهٔ آزادی که به حقیقت حیثیت انسانی است کمبهره بودهاند.»(ص۴٠۵)
در این فهرست بلند انوع و اقسام «نه» هست. از نه گفتن به پدر ارجمندشان تا نه گفتن به پیشنهاد کار، قبول مسئولیت و پذیرش جوایز مختلف. خلاصهای از «نه»های ایرج افشار را بخوانیم:
«نخستین باری که «نه» گفتم به پدرم بود. او میگفت به کار دولتی نرو و بیا آب و ملکی را که داریم سر و سامان بده. من به کار دولتی رفتم و خیری ندیدم.
دومین باری که «نه» گفتم به علی اصغر حکمت بود مرحوم علی اصغر حکمت خواست که من مجلۀ شیر و خورشید را اداره کنم.
پس از آن به سعید نفیسی «نه» گفتم و مدیریت مجلۀ پیام نوین را نپذیرفتم.
پس از آن به تقیزاده «نه» گفتم. تمایلی نشان میداد که من به مجلس سنا بروم و به امور تحریری او کمک کنم.
پس از آن به مجتبی مینوی «نه» گفتم. وقتی در ترکیه بود فرمود که برای پیشرفت کارهای مربوط به تهیه میکروفیلم از دانشگاه بخواهد که مرا مأمور آن بلاد کنند.
پس از آن بار دیگر به علی اصغر حکمت «نه» گفتم. وقتی وزیر امور خارجه شد علاقه داشت مرا به آن وزارتخانه منتقل کند و میگفت به کتابخانه و اسناد آنجا باید سر و سامان داد.
پس از آن به آورندهٔ پیشنهاد قبول رایزنی فرهنگی در افغانستان «نه» گفتم.
پس از آن به دهندگان نخستین جایزهٔ فروغ فرخزاد «نه» گفتم.
پس از آن به مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر «نه» گفتم. در اواخر دوران پهلوی (۱۳۵۶) بی آنکه قبلاً پرسشی از من شده باشد حکمی برایم فرستاد که به عضویت [...] نصب میشوید.
پس از آن به دکتر حسین نصر «نه» گفتم. در پاریس بودم (۱۳۵۷) و قصد رفتن به امریکا داشتم. از تهران به من تلفن کرد و گفت چون کارمندان کتابخانه پهلوی اعتصاب کردهاند. ضرورت دارد که فوری به طهران بیایی و تصدی امور آنجا را به عهده بگیری.
پس از آن به دکتر احسان یارشاطر «نه» گفتم. میخواست که عضویت شورای وقفی ایرانیکا را بپذیرم.
پس از آن به انجمن آثار و مفاخر فرهنگی «نه» گفتم. قصدشان بر آن بود که مجلس بزرگداشت برایم بگیرند.
پس از آن به سید کاظم بجنوردی «نه» گفتم. ایشان در سمت ریاست کتابخانه ملی مرا به مراسم چهرههای ماندگار معرفی کرده بود.»(ص ۴٠۶ تا ۴٠۸)
مشخصات کتاب:
این دفتر بیمعنی، به کوشش بهرام و کوشیار و آرش افشار، نشر سخن، ۱۴٠۲، ۷٠۳ صفحه.
@atefeh_tayyeh