-
✍تصاویر گلها، گیاهان، ستارگان، ابزار جنگی، شخصیتهای ادبی و ... همرا با توضیحات و نمونههای از شعر و نثر. ✍فیلمها و کلیپهای ادبی https://t.me/joinchat/AAAAAE_PKsBjBFtvmZ9XNg ارتباط با ادمین جهت ارسال تصاویر: @MaryamBehvandi
جلال آل احمد و ادبیات اعترافی
#دکترسیناجهاندیده
در بررسی روانشناختی ادبیات اعتراف با رویکرد فرویدی و بر اساس اندیشههای فروید میتوان گفت که در اعتراف، «خود» دچار یک ناسازمانی بزرگ است. ئاسازمانیای که جز با «تخليه» سامان نمیگیرد. فروید «تخلیه» را یکی از مکانیسمهای مهم دفاعی «خود» میداند. وقتی یک اعترافنامه تبدیل به یک اثر هنر میشود در اینجا مکانیسم دفاعی دیگری وارد عمل میشود که فروید آن را «تصعيد» مینامد. اعتراف يعني از چیزی گفتن که سودای پنهان شدن دارد. نفوذ خودآگاه در ناخودآگاه، سرريز ناخودآگاه در خودآگاه، تخلیه و آسودگی. اگرچه اعتراف همراه با تخلیه است؛ اما میتواند نوعی سرکوب هم باشد؛ به این معنی که «خود» با اعتراف کردن میخواهد از چنبرهی سرکوب بگریزد. بر این اساس میتوان گفت اعتراف يعنی متهم کردن خود پیش از اینکه دیگران متهمش کنند. بی گمان در هر اعترافی نوعی پیشگیری نهفته است. از آنجایی که در هر تخلیه نوعی فشار نهفته است، پس اعتراف دوری جستن از محتوایی است که جذب و تصفیه نمیشود. این است که به نوعی فرافکنی تبدیل میشود. در هر اعترافی نوعی ناسازگاری درونی نهفته است و از آنجایی که ناخودآگاه نمیتواند بدون استعاره و رمز در خودآگاه فروريزد پس میتوان گفت اعتراف شکل غیرمعمول حضور ناخودآگاه است در شکل معمول، ناخودآگاه خود را در فضای خواب، اشتباهات دهانی، لطيفه، طنز، پرخاش، جدال و ساختارهای پیچیده هنری آشکار میکند و بهطور کلی در هر جایی که از سرکوب «من» و «فرامن» رها است. از این رو میتوان گفت اعتراف، ترفند خودآگاه است که خود را توجیه میکند و برای گریز از اتهام، توجيه خود را رازگونه بازتاب میدهد. آبشخور اعتراف، نهاد است. این است که عجیب و غریب و آشفته و اسرار مگو است و به گونهای ناتورالیستی و بیرحمانه به تشریح «خود» میپردازد و از تقابلها و تضادها میگوید. اگرچه «نهاد» در اعتراف فرصت تجلی میباید، اما آیا خوداگاه آن قدر صادقانه هست که واقعیتگریزی نهاد را تحمل کند؟ به همین دلیل این شبهه پیش میآید که آیا اعتراف کننده خود را مرکز جهان نمیداند، چنان که جهان را به اندازه نهاد خويش حقیر میکند و خود را به اندازهی جهان بزرگ، اعتراف کننده، آگاهانه میداند که دست به تحریک حیرت خواننده زده است. روسو در اولین جملهی کتاب اعترافاتش می گوید: «من دست به کاری میزنم که هرگز سابقه نداشته است و در آینده هم هیچ کس نخواهد توانست از آن تقلید کند. میخواهم مردی را با تمام خصوصیات حقیقی و طبیعی خود به همنوعانم نشان دهم. و این مرد، من خواهم بود.»
جلال بیش از هر نویسندهای خود را سوژهی داستانهایش قرار داده است. از این جهت، در آثار او میتوان سفر قهرمان را از اخراج از خانواده سنتی و مذهبی، تجربهی جهان لائیک و سیر در جهانهای مختلف تا بازگشت دوباره به خانه را دنبال کرد. از «دید و بازدید» نخستین اثر جلال تا «سنگی بر گوری» در واقع سفری اديسهوار «هویت مسئله دار» است. جلال هیچ وقت نتوانست از کابوس زندگی خود رها شود. شکلهای اعتراف در آثار جلال، گاهی آشکار و گاهی پنهان است. اعتراض جلال به هستی که در آثارش خود را با نثری عصبی و ناسازگار نشان میدهد، در واقع نشان از اعترافی دارد که در قلمش پنهان است و سرانجام «سنگی بر گوری» اوج اعتراف جلال است، برای رسوایی خود و جهانی که او را در برگرفته است.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
لا به لا را دوست دارم
لا به لای حرفها
لا به لای آدمها
لای کتابها
لا به لای موها
عادت کردهایم حرفهایمان را،
لا به لای حرفهایمان بزنیم.
#شمسآقاجانی
گزارش ناگزیری / بوتیمار/ ۱۳۹۱/ ص ۳۵
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
۱۷ شهریور سالروز درگذشت ابوالقاسم پاینده
روزنامهنگار، داستاننویس و مترجم
فضیلت موسیقی 🎼
نواشناس در این روزگار اکسیر است
وگرنه خامهی صائب هزاردستان است
"ابنخردادبه موسیقیدان قرن سوم هجری، دربارهی تاثیر موسیقی چنین میگوید: موسیقی ذهن را لطیف و اخلاق را ملایم و جان را شاد و قلب را دلیر و بخیل را بخشنده میکند. فضیلت موسیقی بر سخن، چون فضیلت سخن بر گُنگی یا شفا بر مرض است. آفرین بر خردمندی که موسیقی را ابداع کرد و فیلسوفی که آن را پدید آورد؛ چه رازی را نمودار کرده و چه نهانی را آشکار کرده و چه هنری را بهوجود آورده است و سوی چه فضیلتی راهبر شده است. حقا یگانهی دهر خود بوده است. رسم ملوک بود که به آهنگ موسیقی میخفتند که طرب در جانشان روان شود. ملوک عجم جز به آهنگ مطرب یا افسانهای شیرین نمیخفتند. زن عرب کودک خود را به وقت گریستن خواب نمیکند که بیم دارد غم در تن او رخنه کند و در جانش بِدَوَد بلکه با او بازی میکند و او را میخنداند تا به حال مسرّت به خواب رود و تنش رشد کند و رنگش و خونش صاف شود و عقلش روشن شود. یحیی بن خالد بن برمک میگفت: موسیقی آن است که تو را به طرب آرد و برقصاند و بگریاند و متاثر کند و جز آن هرچه باشد رنج و بلا است."
(مروج الذهب: ابوالحسن علیبنحسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، نشر علمی و فرهنگی، ۱۳۷۰، ج ۲، ص ۶۲۰)
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
🌊📽 تصاویری زیبا از رود ارس...
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
ایرج میرزا و امیرتتلو؛ یک مقیاسۀ زبانی-شخصیتی
✍️ عبدالباعث مخلص
مقایسهٔ ایرج میرزا و امیر تتلو، در نگاه نخست، شاید عجیب و حتی ناموجه به نظر برسد. یکی از شاعران نامآور عصر مشروطه است و دیگری خوانندهای متعلق به فرهنگ موسیقی عامهپسند و فضای مجازی در روزگار ما. میان این دو، نزدیک به یک قرن فاصله و تفاوتهای بسیار در جهان اجتماعی، ادبی و فرهنگی وجود دارد. با این حال، اگر مقایسه را نه از حیث ارزش ادبی، بلکه از منظر زبان، صراحت و نسبت با زبان انجام دهیم، شباهتهایی جالب میان آن دو آشکار میشود.
نخستین شباهت، سادگی زبان است. ایرج میرزا از شاعرانی است که شعرش، برخلاف بسیاری از شاعران همعصر و پیش از خود، به زبان گفتوگو و زبان روزمره نزدیک میشود. او از تکلفهای رایج در شعر فارسی فاصله میگیرد و بهجای آنکه برای شاعرانهشدن سخن، الزاماً به واژگان دشوار و ترکیبات دیریاب پناه ببرد، طبع روان را فقط معیار دانسته [1]، با زبان مردم شعر میسراید. همین ویژگی سبب شدهاست که بخش بزرگی از شعر او حتی برای خوانندهٔ امروز نیز بیواسطه و قابل فهم باشد. آشنایی او با زبانهای اروپایی و حضورش در فضای فرهنگی جدید نیز در این میان بیتأثیر نبودهاست. ایرج، چنانکه در منابع زندگی و آثارش نیز آمده، با زبان فرانسه آشنایی داشت و از ادبیات اروپایی نیز تأثیر پذیرفت.
اما باید توجه داشت که این سادگی تمام ماجرا نیست و ما در شعر ایرج با واژگان غیرمعمول زیادی برخورد میکنیم، واژگانی مانند پلتیک، اسکناس، دوئل، انسپکتور و مانند اینها [2].
در زبان امیرتتلو نیز، با وجود تفاوت بنیادین قالب و فضای فرهنگی، وضعیتی مشابه دیده میشود. بخش بزرگی از واژگان او از زبان گفتاری و روزمره میآید و مخاطب برای فهمیدن جملهها معمولاً با دیواری از واژگان نشاختۀ مهجور یا اروپایی روبهرو نیست. البته باید توجه داشت که در شعر ایشان نیز گاهگاه، با واژگان و ترکیباتی از حوزههای گوناگون مواجه میشویم، واژگان و ترکیباتی مانند: فریک، نخاله، بینگبنگ، جهش جهان، تب وینسترول، پاندول، لیدوکائین و مانند اینها.
شباهت دوم که شاید از شباهت نخست مهمتر باشد، رابطهٔ هر دو با تابوهای زبانی است. ادبیات فارسی همواره -بهویژه در شکل رسمی خود-، همواره میان آنچه میتوان گفت و آنچه باید پوشیده، با کنایه یا حذفشده بیان کرد، مرزی داشتهاست. ایرج میرزا یکی از شاعرانی است که آگاهانه این مرز را جابهجا کرد. او در بسیاری از اشعارش مستقیماً سراغ واژگان و مضامینی میرود که در شعر رسمی کمتر به زبان میآمدند و بدین ترتیب زبان ادبی را به زبان عریانتر زندگی روزمره نزدیک میکند، که برای شناخت بهتر این بحث، میتوان به دیوان او و نیز کتاب از صبا تا نیما [3] مراجعه کرد.
این ویژگی البته تنها به «رکیکگویی» تقلیلپذیر نیست. مسئلهٔ اصلی این است که ایرج میرزا برخی واژهها و موضوعاتی را که فرهنگ ادبیِ رسمی ترجیح میداد دربارهشان سکوت کند، وارد متن ادبی کرد. او زبان شعر را به حوزههایی کشاند که پیشتر یا اصلاً وارد شعر نمیشدند یا با استعاره و کنایه بیان میشدند.
در مورد تتلو نیز، بدون آنکه لازم باشد در اینجا نمونههای رکیک از آثار او نقل کنیم، خواننده را به ترانههای او اجاع میدهیم که اکثراً (نه همه) بهسادگی میتواند پاسخگوی این بحث باشد. او نیز بخش قابلتوجهی از مرز میان «واژگان خصوصی و عمومی»، «زبان مؤدبانه و زبان رکیک» و «موضوعات مجاز و نامجاز» را کنار میزند. به همین دلیل، در هر دو مورد میتوان از نوعی تابوشکنی زبانی سخن گفت؛ با این تفاوت که این تابوشکنی در دو بستر تاریخی و فرهنگی کاملاً متفاوت رخ میدهد که قابل توجه است.
دربارهٔ ایرج میرزا، با توجه به روایتهای معاصرانش تصویری پیچیدهتر از شخصیتی که صرفاً با تکیه بر اشعارش بتوان تصور کرد به دست میدهند. یکی از منابع مهم در این زمینه، خاطرات استاد سعید نفیسی است. نفیسی در یادکردهای خود از ایرج، از معاشرت و شخصیت او سخن گفته و تصویری از مردی با حریم اجتماعی و آداب معاشرت خاص ارائه میکند. استاد مینویسد ایرج برخلاف شعر خود، در اجتماع بسیار عفیف و مؤدب بود [4] که یک تضاد قابل تأمل است! ایرجِ شاعر میتواند بسیار بیپروا، هزال و حتی رکیک باشد، اما ایرجِ معاشر الزاماً چنین نیست و به بیان دیگر، زبان شعر او را نمیتوان بهسادگی آینهٔ مستقیم رفتار اجتماعی او دانست که به گمان نگارنده، این دوگانگی را میتوان با پیشینهٔ خانوادگی او توضیح داد. ایرج میرزا از خاندان قاجار و از نوادگان فتحعلیشاه بود، یعنی از کودکی در محیطی پرورش یافته بود که آداب، تشخص و شأن اجتماعی در آن اهمیت ویژهای داشت و با توجه به این سرگذشت، میتوان این فرض را مطرح کرد که بخشی از بیپروایی زبانی او در شعر، واکنش به همان محدودیتهای رفتاری و طبقاتی در زندگی بوده! مردی که در زندگی اجتماعی باید شأن خویش
دقیقا اولین چیزی که دربارۀ «بوف کور» مطرح میکنم، این است صادق هدایت تمام ساختار «بوف کور» را اسطورهای بیان کرده است؛ البته ساختار قصه اسطورهای نیست. با وجود اینکه از اسطورهها استفاده کرده است، اما این اثر به شدت ضد اسطوره است، به نوعی اسطورهستیز است. راوی با کشتن لکاته، در واقع مرد خنزرپنزری را میکشد و مرد خنزرپنزری از داروغه تا شاگرد کلهپز را در بر میگیرد. ضمنا راوی انگار خودش را میکشد. در تمام این کتاب به رجالهها حمله میکند، مخاطبش رجالهها هستند، رجالهها یعنی ما. نباید به ما بر بخورد. نمیدانم چرا رضا براهنی و نجف دریابندری بهشان برخورده است؟ صادق هدایت به رجالهها حمله کرده است. مخالفان میگفتند، او میخواست بگوید ما رجاله هستیم؛ اما نه خود هدایت رجاله است. این نشان دهندۀ این است که جامعۀ زمان هدایت و بعد از آن در مقابل «گفتمان انتقادی» این قدر ضعیف عمل کرده است.
به همین دلیل است که به جای اختیار کردن رویکردی علمی در مواجهه با هدایت و آثارش، از منظری ایدئولوژیک، با این نویسنده و آثارش برخورد میشود؟
دقیقا همینطور است. ببینید صادق هدایت به دلیل مشکلهای سیاسی که در دورۀ رضاشاه وجود داشت، اختلافی با وزیر فرهنگ وقت دارد. «بوف کور» را به هند میبرد و منتشر میکند. هند غرب نیست، شرق است. بازتاب بخشی از هند و فرهنگ هند را در «بوف کور» میبینیم. هدایت به خاستگاههای فرهنگ ایران، که فرهنگی هندو – ایرانی است، اشاره دارد. برخی هم، افرادی مانند ماشاالله آجودانی، نویسندۀ کتاب «هدایت و ناسیونالیسم»، در این اثرش با تأسی از همایون کاتوزیان و غیره، تصورشان این است که هدایت یک ناسیونالیست رومانتیک بوده است. بله اما تا سال ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ بوده است. کتاب «بوف کور» نه تنها ناسیونالیست و رومانتیک نیست، بلکه اتفاقا فرهنگ ایرانی را از آغاز تا کنون نقد میکند. صادق هدایت آبا و اجداد خود را به چالش میکشد. این را دیگر نمیشود گفت ناسیونالیسم.
به نوعی میشود گفت این منظر ایدئولوژیک را که چپها دربارۀ هدایت آغاز کردند، از جمله همین کتاب ماشاالله آجودانی، امروزه در سویی دیگر، جریان ایدئولوژیک دیگری آن را ادامه میدهد؟
عرض میکنم پایهگذاران هدایتستیزی چه کسانی بودهاند؟ ما در مواجهه با هدایت، شاهد نیم قرن اسطورهپردازی و اسطورهستیزی هستیم. از مقطع ۱۳۱۵ آغاز شده است و همچنان ادامه دارد. صادق هدایت هنگامی که «بوف کور» را تألیف میکند، آن را در چند نسخه تألیف میکند. دقیق نمیدانم. اما یکی چند تا از آنها را برای دوست لهستانیاش میفرستد. او مستشرق است. نسخههایی هم برای محمدعلی جمالزاده میفرستد. در واقع، نخستین کلنگ بنای هدایتستیزی را جمالزاده میزند. جمالزاده پایههای هدایتستیزی را در فضای ادبیات باب میکند و بنیان مینهد.
چطور؟
هدایت این آثار را میفرستد، به دلیل اینکه میترسد هنگام بازگشت به تهران، در ورودی فرودگاه و ورد به کشور ایران، حکومتیها از او بگیرند و برایش مشکل ایجاد کنند، بنابراین آنها را پیش دو امین میفرستد، یکی همان فرد مستشرق بوده است، دیگری هم جمالزاده. بنابراین یکی از اولین کسانی که «بوف کور» را میخواند، جمالزاده است. پس از آن است که اقدام به تألیف کتاب «دارالمجانین» میکند. این اثر نخستین داستان طنزآمیز ضد هدایت است.
یکی از پرسوناژهای داستان «دارالمجانین» جمالزاده، نامش هدایت علی موسوم به «بوف کور» است. به انتخاب نام شخصیت دقت کنید. پیشبینی میکند این فرد، علاوه بر اینکه دیوانه و افسرده است، کتابهایش را میسوزاند و سرانجام هم خودکشی میکند. در سال ۱۳۱۹ این کتاب چاپ میشود، پیش از اینکه خواننده ایرانی، کتاب «بوف کور» را بخواند. یعنی پیش از انتشار شاهکار ادبیات مدرن فارسی، کتاب «دارالمجانین» جمالزاده علیه «بوف کور» منتشر میشود.
پس این قضاوت از پیش نسبت به «بوف کور» به یک سنت تبدیل میشود تا...
بله در خوانش و مواجهه با هدایت این مساله به یک سنت تبدیل میشود. این را ما دربارۀ هدایت میدانیم که او از یک خانوادۀ اشرافی بوده است. بر سر این مساله حرفی نداریم. به این مساله در جلد دوم اثری که دربارۀ هدایت و آثارش تألیف کردهام، پرداختهام. صادق هدایت شدیدا به خانواده و بستگانش وابسته بود؛ مانند نسل وابستهای که ما امروز میبینیم. یک تعداد جوانها مانند شما کار میکنند، یک تعداد هم هزینههایشان را از والدین میگیرند. این قضیه مهم است بدانیم صادق هدایت اهل اینکه برود در اداره و بازار کار کند، نبود. آدمی نبود برود در سیاست کار کند، او هنرمند مسلک و کافهنشین بود؛ عین ژان پل سارتر، آلبر کامو و آدمهایی مانند اینها بود. همچنین اصلا افسرده به آن معنا نبود.
قسمت دوم
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
شبستری با تمثیلی بسیار زیبا، حرکت و سریان امر واحد و ظهور او در اشکال و صور گوناگون را نشان میدهد:
چو دریایی است وحدت لیک پر خون
کز او خیزد هزاران موج مجنون
نگر تا قطره ای باران ز دریا
چگونه یافت چندین شکل و اسما
بخار و ابر و باران و نم و گل
نبات و جانور ، انسان کامل
همه یک قطره بود آخر در اول
کز او شد این همه اشیا ممثل
جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام
تو آن یک قطره دان ز آغاز و انجام
متافیزیک خیال
در گلشن راز شبستری
نصرالله حکمت
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
وقتی از وجود مطلق سخن میگوییم معنایش این است که جز او چیز دیگری نیست، زیرا اگر جز او چیز دبگری باشد، آن وجود مطلق نیست، از همین جا معلوم دوم حاصل میشود و آن(نبود چیز دیگر) است، از نبود چیز دیگر، مفهوم عدم مطلق حاصل میشود که نقطهی مقابل وجود مطلق است:
عدم در ذات خود چون بود صافی
از او در ظاهر آمد گنج مخفی
متافیزیک خیال
در گلشن راز شبستری
نصرالله حکمت
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
قابلیتهای تکوینی موجودات از عطای الهی است
حلق بخشد خاک را لطف خدا
تا خورد آب و بروید صد گیا
باز خاکی را ببخشد حلق و لب
تا گیاهش را خورد اندر طلب
در عدم ، ما مستحقان کی بدیم؟
که بر این جان و بر این دانش زدیم؟
شرح موضوعی مثنوی معنوی
(میناگر عشق)
🎧#بیژن_حشمتی
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
جهان پایه است، قواعد، قواعد هستی است و ما قواعد را به هستی ندادهایم، هستی اگر یک لحظه بدون قاعده باشد، هستی نیست.
ما از هستی هستیم ولی قواعد را کشف میکنیم.
ما شبکه یا پرتوی از هستی هستیم.
ادراک ما پرتوی از هستی است و قواعد هستی را کشف میکند، در واقع هستی خودش را از طریق ما کشف میکند، در واقع ما دستی هستیم که از آستین هستی خارج شدهایم برای شناخت هستی.
دکتر دینانی
سرشت و سرنوشت
زادروز علامه بیبدیل بدیعالزمان فروزانفر
#دکترعبدالرضامدرسزاده
چهارده شهریور برابر است با زادروز ادیب و استاد نامدار شادروان بدیعالزمان فروزانفر (١٢٧۶ خ) که یادکرد ایشان، نکوداشت دانشوری و فرزانگی در تین دوره عسرت و فترت است.
برای دانشجوی امروزی که مقابل دانشگاه تهران زیر گوشش فروش رسالههای دکتری آماده دفاع نجوا میشود، دانستن این که عمده استادان نامدار عصر در دانشگاههای بزرگ ایران، شاگرد فروزانفر بودهاند چیزی بیشتر از هیجان عاری از تحرک نیست. مگر نه این است که با رفتن زرینکوبها و یوسفیها و مرتضویها و دیگر معاریف وجیه ادبیات که برکشیدگان مکتب علمی فروزانفر بودند، جای ایشان همچنان پرنشده باقی ماندهاست و برای بسیار کسان این نکته گزنده نمینماید؟
این ادیب بیمانند؛ سیر و سفری دراز و پر فراز و نشیب را از محمدحسین بشرویهای تا بدیعالزمان فروزانفر گذرانیدهاست و البته بسیار فراتر از آنچه که اقتضای تغییر نام و هویت است، با خود پایه و مایه علمی داشتهاست.
این ادیب و علامه در دانشگاه تحصیل نکرده، البته خود از پایهگذاران راستین دانشگاه و دانشکده ادبیات است که برای قرارگرفتن بحق ایشان و چند تن دیگر از افاضل در منصب استادی، قانون تاسیس دانشگاه تهران را تبصرهای نهادند تا این خبرگان بیمدرک بتوانند مایه اعتبار و غنای دانشگاه بشوند (به خلاف این روزها که دست در قانون میبرند تا کسی رییس پاکبانان شود!! )
فروزانفر از آنجا که با دستمایهای ستودنی به دانشگاه وارد شدهبود هم توانست در تربیت نسلی سهیم باشد که نام هر کدام از ایشان خود زینت و پشتوانه یک دانشگاه بزرگ تواند بود و هم توانست با گذر کردن از حصار معلومات عمیق مدرسهای و فقهی (و شاید بر اساس آنها) به وادی عرفان و تصوف اسلامی ورود کند و آنگونه که آگاهانه و مشتاقانه به متونی مانند رساله قشیریه و مثنوی مولوی ورود پیدا کردهاست موید آن است که کسی جز او در آن مقطع توان چنین کاری را نداشتهاست و این را میتوان از شرح مثنوی ایشان فهم کرد که با وجود ایثار و تواضع شاگردش شادروان دکتر شهیدی در نوشتن ادامه شرح، همچنان ناتمام تلقی میشود.
فروزانفر البته با همه پایبندی به دانش و فضیلت، از جاذبههای بعضا کاذب عنوان و مقام و موجسواری سیاسی رویگردان نبود با اینکه ایستادن در صف سلام ِ اصحاب قدرت و در پی دریافت عنوانهای رسمی و اداری بودن چیزی بر شان او نمیافزود و لابد از میان شاگردانش کسی را پروای آن نبود که استاد را به پرهیز از چنین مجالستهایی یادآور شود.
فروزانفر را در تدریس و تمشیت رساله دکتری دانشجویانش صاحب سبک دانستهاند و اگر با وجود کارهایی که شدهاست، مجموعه شگردها و تکیهکلامهایش هنگام تدریس و سلوکش با دانشجویان دکتری ادبیات گردآوری شود، درخواهیم یافت که اکنون از کدام جایگاه نفیس به خاکستر خسیس نشستهایم.
طبیعی مینماید که فروزانفر هم مانند همه کسان پارهای ایرادها را در خود داشتهاست اما آزادگی و سماحت و اخلاقمداری شاگردانش که میدانستند به زودی خود از نامداران عصر میشوند، مانع از بروز آن نکات میشد . این سخن بدان معنی نیست که او مجموعهای از رذایل اخلاقی را در خود داشتهاست بلکه بیشتر تاکید ما بر حرمتی است که شاگردان از استاد خویش میگرفتند و نام ایشان را ملکوک روا نمیداشتند(بارها شاهد بودم که برخی از شادروان دکتر مصفا درخواست میکردند شعر هجوآلود خویش را که بر سر معطل شدن در گرفتن رساله دکتریاش سروده بود، بخواند و ایشان به حرمت استاد به جد از خواندن پرهیز کرده بود)
مرور کارنامه استاد فروزانفر نشان میدهد که اگر دانشگاه تاسیس نشدهبود این اندازه فضل و دانش استاد نمود نمییافت اما این نکته را هم گوشزد میکند که فضلای سنتی و متعهد و راستین ما بیآن که در پی دریافت مدرک و ارتقاء مرتبه باشند، تا چه اندازه سختکوشی و جدیت داشتهاند و ادب فارسی تا به اینجا رسیدهاست چه مایه ایثار و همت و غیرت به پای آن خرج شدهاست
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
وقتی مراجعه می کردید با کارمندان ارشاد صحبت می کردید یا تلاش می کردید پیش معاون و وزیر بروید؟
فقط با کارمندها طرف بودیم و اصلا پیش رییس و معاون و وزیر راه نمی دادند. همین الان هم که با شما صحبت می کنم مدیرکل هایی هستند که جواب تلفن من را هم نمی دهند، از بس که مقام خودشان را بالا و والا می دانند. خب بالاخره من هم یک مقام و جایگاهی دارم و زحماتی کشیده ام و کتاب هایی چاپ کرده ام. متاسفانه هنوز هنرمندها و مخصوصا نویسنده ها در این مملکت با توهین مستقیم از جانب عده ای از مسئولین رو به رو هستند.
این ماجرا از شروع انقلاب ادامه داشت تا دوره اصلاحات که شما توانستید مجوز «بوف کور» را به صورت رسمی بگیرید.
قبل از روی کار آمدن دولت اصلاحات اجازه هایی داده شد تا برخی آثار صادق هدایت چاپ شود. اما با اصلاحات زیاد. «بوف کور» هم جزو آنها نبود.
ولی دیگر قراردادتان با انتشارات جاویدان اعتباری نداشت.
چون سی سال از مرگ نویسنده گذشته بود عملا کتاب ها دست هر کس دلش می خواست افتاده بود. متاسفانه سانسورهایی می شد و برخی از آنها هم غیرمنطقی بود. مثلا داستان «سه قطره خون» به این صورت تمام می شود که هدایت می گوید آن زن و مرد دست هم را گرفتند و رفتند حیاط و من از پشت پنجره دیدم همدیگر را بوسیدند و داستان تمام می شود.
آن اوایل که سانسور می کردند دست هم را نمی گرفتند و می رفتند حیاط و یک سه نقطه می گذاشتند. اشکال این بود که می رفتند حیاط و آن سه نقطه کار را بدتر می کرد، چون بوسه تکلیفش معین بود. اما سه نقطه تمام افعال زبان فارسی را شامل می شد وقتی این موضوع را به یکی از آقایان گفتم مدتی من را نگاه کرد و سکوت کرد. بعدا خودشان متوجه شدند این کار اشتباه است و اصلاح کردند و اجازه دادند آنها به حیاط بروند و قضیه به یک بوسه خاتمه پیدا کند.
در مورد «بوف کور» باید بگویم اولین «بوف کور»ی را که اجازه دادند بعد از انقلاب چاپ شود به دست ایادی امیرکبیر بود؛ همان امیرکبیری که ما قرارداد را با آنها فسخ کرده بودیم. سال ۱۳۷۲ بود و ناشری به اسم سیمرغ چاپش کرده بود. نوعی لجبازی با ما بود ولی درواقع خیانتی به ادبیات این مملکت و به صادق هدایت بود. «بوف کور» را با ۶۴ مورد تغییر و تحریف و حذف چاپ کردند. مثلا یک پاراگراف را کامل حذف کرده بودند. من یک نامه رسمی به وزارت ارشاد نوشتم.
ایران چه در خارجی از ایران منتشر شده- آورده ایم و بالاخره بخش پنجم قسمت هایی از «بوف کور» است که معتقدم اینها شعر هستند. مثلا می گوید «شب پاورچین پاورچین می رفت».
موسسه آمازون این کتاب را در تمام دنیا توزیع می کند و گزارش توزیع را برای من می فرستد. از یک طرف ایرانی ها همه جا هستند، یعنی فکر می کنم اگر به جزایر دورافتاده وسط اقیانوس آرام هم برویم باز ممکن است یک ایرانی آنجا پیدا کنیم و همین ایرانی ها مشتری این کتاب ها هستند. از طرف دیگر تحصیل در زبان فارسی در اکثر دانشگاه های بزرگ دنیا انجام می شود و عده ای زبان فارسی می خوانند. در چین و ژاپن و کانادا و تمام کشورهای اروپا. کسانی که زبان فارسی می خوانند می خواهند به آثار ادبی ایران دسترسی داشته باشند و یکی از آثاری که مورد توجه شان است آثار هدایت است.
قسمت چهارم و آخر
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabiЧитать полностью…
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
ابوریحان بیرونی؛ مبدع اندیشههای تطبیقی
صحبت ما درباره یكی از دانشمندان بزرگ ایرانی یعنی ابوریحان بیرونی است. اگر خواسته باشیم سه دانشمند را نام ببریم، دانشمند به معنی كسی كه در یكی از رشتههای علمی تبحر و تخصص داشته باشد یكی از آنها ابوریحان است، دیگری محمد بن زكریای رازی و یكی دیگر هم ابنسیناست. ابوریحان علاقهمند بود كه آرا و عقاید غیرمسلمانها را هم مورد تفحص و تجسس قرار دهد؛ به خصوص اندیشههای هندوان را؛ خصوصا كوشش ابوریحان هم این بود كه یك مطالعه مقایسهای كند و لذا اگر خواسته باشیم در مورد اندیشههای مقایسهای و تطبیقی نام كسی را ذكر كنیم در حقیقت مبدع این فن، ابوریحان بیرونی است؛ به علت اینكه در آنجا اندیشههای هندیها را با اندیشههای یونانیان مقایسه میكند و خصوصا كلمه «مقارنه» را به كار میبرد. كلمه مقارنه همان كلمهای كه امروزه برای ادبیات تطبیقی یا فلسفه تطبیقی به كار میرود. ابوریحان خیلی كنجكاو بود تا ببیند اندیشه و عقاید هندیها چیست و خصوصا نكته مهمی كه او ذكر میكند عبارت از این است كه خواص اهل هند موحد هستند و خداپرست، ولی عوام هستند كه چون باید یك معبود ملموسی داشته باشند بنابراین به بتپرستی روی آوردهاند. البته بت را به عنوان خدا پرستش نمیكردند بلكه احترام به آن میگذاشتند؛ شیخ محمود شبستری هم میگوید: «اگر كافر بدانستی كه بت چیست / یقین كردی كه حق در بتپرستی است.» یعنی در حقیقت توجهشان از آن جهت بود نه اینكه بت را خدا بدانند. ابوریحان خصوصا در كتاب ماللهند خود ذكر میكند كه خواص اهل هند خداپرست بودند و عوام بود كه باید یك چیز ملموسی كه مورد رویت و دسترسی باشد را پرستش كنند این بود كه بت را به آن معنا وسیله قرار داده بودند؛ در قرآن كریم نیز هست: «إِلا لِیقرِّبُونا إِلیالله زُلْفی» كه این بتها ما را به خدا نزدیك میكنند نه اینكه این بتها خدا هستند. در هر حال ابوریحان در این كتاب كوشش كرده عقاید دینی و فلسفی هندوان را بیان كرده و در ضمن مقایسهای كند؛ لذا ما اگر خواسته باشیم در مورد اندیشههای مقایسهای و تطبیقی نامی ذكر كنیم یگانه كسی كه مبدع و مبتكر این فن بوده است (به قول فرنگیها Comparative philosophy) میشود نام ابوریحان را ذكر كرد چون خودش در همین تحقیق ماللهند كلمه مقارنه را به كار میبرد كه اندیشههای هندیها را با تكیه بر مقارنه آنها با اندیشههای یونانی مورد مطالعه قرار داده است. اولا ابوریحان وقتی به هند میرود زبان هندی نمیدانسته است. میگوید من فكر كردم اگر بخواهم درباره اندیشههای هندیها مطالعه كنم، باید این زبان را یاد بگیریم. من میرفتم پای درس برخی از هندوها مینشستم – خصوصا این كلمه را به كار میبرد «التلمیذ المتأدب» یعنی مثل یك بچه با ادبی كه پیش یك استادی میرود كه چهار كلمه یاد بگیرد- تا اینكه به عقاید و افكار آنها تسلط پیدا كردم و توانستم اندیشههای آنها را با اندیشههای یونانی مقایسه كنم. بنابراین اولین مبتكر مطالعات مقایسهای ابوریحان بیرونی است. خوشبختانه دوست دانشمند ما استاد منوچهر صدوقی سها كوشش كردهاند و قسمتی از تحقیق ماللهند ابوریحان بیرونی را به فارسی درآوردهاند تا مورد استفاده فارسی زبانها قرا بگیرد. گویا اسم واقعی این كتاب هم به صورت شعری بوده است: «تحقیق ماللهند من مقولة مقبولة فی العقل أو مرذولة» یعنی در این كتاب چه آنهایی كه مورد قبول مسلمان و عقل هست و چه آنها كه مورد قبول نیست، ما آوردهایم. در هر حال این كوشش استاد صدوقی سها برای معرفی ابوریحان بیرونی خصوصا در هندشناسی و ترجمه تحقیق ماللهند، قابل ملاحظه و مورد احترام است. ایشان چون هم به عربی مسلط بودهاند و هم به اندیشههای فلسفی تسلط داشتهاند، ترجمه مناسب و مقبولی از این كتاب در دسترس خوانندگان گذاشتهاند كه زحمت و كوشش ایشان مقبول است.
مهدی محقق
روزنامه اطلاعات - اسفند ۱۳۹۹
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
کسانی که خاطرات شان را در این باره نوشته اند چیزی در مورد این مطلب نگفته اند. فرزانه هم...
فرزانه اصلا آن موقع وجود نداشت. فرزانه سال ها بعد وقتی صادق هدایت به تهران بر می گردد با او آشنا می شود، شاید ۱۰ سال بعد از آن ماجرا.
صادق هدایت در نامه هایی که نوشته از احوالش گزارش می دهد. فکر می کنید چرا به این قضیه اشاره نکرده است؟
صادق هدایت تا جایی که توانست «بوف کور» را از همه مخفی نگاه داشت. حتی پدرم می گفت در تهران وقتی وارد اتاقش می شد و می دید که داشته می نوشته فورا برگه ها را می بست. با این همه وقتی آنها را می بست می توانسته به زیر و بالای چیزهایی که بیرون مانده بوده نگاه کند و آنها را بخواند. می گفت بعدا فهمیده این متن «بوف کور» بوده. صادق هدایت می خواست «بوف کور» یک دفعه به صورت اعجاب انگیزی ارائه شود که شد.
پدر شما این روایت را کی تعریف کرده بودند؟
پدر من تمام خاطراتی را که در پاریس از صداق هدایت داشت برای من تعریف کرد و من هم کتابی نوشتم به اسم «در پس کوچه های پاریس با صادق هدایت» که خاطرات پدرم را در آن آوردم که بعدا نشر پوینده چاپش کرد. پدر من خاطرات روزانه می نوشت. نزدیک ترین فرد در پاریس به ایشان پدر من بود که بعد از خودکشی اول صادق هدایت این ارتباط تشدید هم شد و پدر من مجبور شد از او مراقبت بیشتری کند تا خودکشی تجدید نشود.
اگر دقت کنید در صفحه اول پشت جلد «بوف کور»ی که با دست خط خود صادق هدایت تکثیر شد نوشته شده «طبع و فروش در ایران ممنوع است» که به خاطر تعهدی بود که از ایشان گرفته بودند که نباید چیزی بنویسد. بنابراین هدایت مدعی است که این کتاب را در هند نوشته و اجازه هم نمی دهد نه در ایران چاپ بشود و نه به فروش برسد.
50 نسخه ای را که در هند تکثیر کرد به چه کسانی داد؟
به قوم و خویش و دوستان نزدیک و نویسندگانی مثل جمالزاده و یان ریپکا و هانری ماسه؛ چه ایرانی چه خارجی. برای همه اینها کتاب را فرستاد و خواست بگوید «بوف کور» کتابی است که خودش نوشته است. این کتاب دو عکس العمل کاملا متفاوت در افراد به وجود آورد.
دوستان هدایت و کسانی که این اثر را به صورت فنی نگاه کردند بسیار از آن تعریف کردند. اما عده ای هم- که همگی نویسندگان ایرانی بودند- احساس خطر کردند.
در تمام سال هایی که از انتشار این کتاب می گذرد هنوز یک فارسی زبان در ایران و افغانستان و تاجیکستان پیدا نشده که کتابی بنویسد که به گرد پای «بوف کور» برسد. «بوف کور» یک کتاب خاص بود، یک استثنایی. این نکته را عده ای مثل جمالزاده و آل احمد فهمیدند و به همین خاطر شروع کردند به کوبیدن صادق هدایت و نفی کتاب، در حالی که «بوف کور» بیش از هر کتاب دیگری در دنیا مورد توجه قرار گرفت.
از حدود 1316 که کتاب وارد ایران شد...
نه، این کتاب وارد ایران نشد. صادق هدایت مقداری از دست نوشته خودش را وارد ایران کرد ولی او ممنوع القلم بود. اولین ممنوع القلم رسمی بود در تاریخ ادبیات این مملکت گل و بلبل. سال 1320 با سقوط رضاخان تمام این بحث ها منتفی شد.
درواقع با سقوط رضاشاه «بوف کور» هم به صورت پاورقی در روزنامه ایران چاپ شد. اما قبل از اینکه به سال 1320 برسیم واکنش خانواده و دوستان هدایت به کتابش چه بود؟
واکنش ها فقط از طریق دوستان و ایران شناسانی بود که کتاب را خوانده بودند، برای اینکه کتاب در دست مردم نبود. 90 درصد واکنش ها مثبت بود و 10 درصد هم به عللی که گفتم منفی بود. سال 1320 که تمام آن ضوابط از هم پاشید «بوف کور» با توجه به همین معروفیت مختصری که پیدا کرده بود به صورت پاورقی در روزنامه ایران چاپ شد، یعنی هر شب قسمتی از آن را چاپ می کردند.
از جزییات توافق خبر دارید که چرا تصمیم گرفتند در روزنامه ایران آن را چاپ کنند؟
آزادی شده بود. نوعی عکس العمل بود به چیزهایی که ممنوع بودند، از جمله «بوف کور». البته پاورقی ای که در روزنامه ایرانی چاپ می شد خیلی سانسور داشت اما بعد از اینکه پاورقی به پایان رسید همین روزنامه اولین «بوف کور» را سال 1320 به صورت کتاب چاپ کرد.
البته چاپ و کاغذ و جلد ضعیفی داشت. من خودم نسخه ای از آن را دارم که صادق هدایت هم مطالبی در صفحه اول آن نوشته است. بعد از رفتن رضاشاه یک آزادی نسبتا افسارگسیخته در مملکت پیش آمد که واکنشی بود به دیکتاتوری و محدودیت های دوره پهلوی اول.
اصولا ما این طوری هستیم و عکس العمل غیرعادی نشان می دهیم. بعد هم صادق هدایت به فکر افتاد «بوف کور» را چاپ اساسی کند و برای همین با ناشرین مختلف صحبت کرد.
هدایت کتاب های دیگر هم داشت. چرا از فرصت آزادی پیش آمده «بوف کور» را برای انتشار در روزنامه انتخاب کرد؟
قسمت دوم
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
**یادمان #استاداسماعیلسعادت
بزرگ مرد ترجمهی ایران
#مستند
#حکایت_دل
#همای_سعادت
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای.
و هر روز شاهد مجددِ این تحول روزانه بودن،
از تاریکی به روشنایی، از خواب به بیداری، از سکون به حرکت.
و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم.
#جلالآلاحمد
خسی در میقات ،نشر معیار علم، ص ۲۸
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
یادمان شمس آقاجانی شاعر و منتقد معاصر
.
... یکی از مهمترین تواناییهای شاعر، توانایی سطرسازی است. سطر در یک موقعیت ستادی مستقر است. حرکتهای عرضی به آن ختم میگردد و حرکتهای طولی از آنجا آغاز میشود. سطرها فقط واحدهایی معنایی نیستند که در ترکیب با واحدهای دیگر، واحد معنایی بزرگتری به نام شعر را تشکیل دهند. عینیت و حرکت به سمت اجرای زبانی، در حقیقت یعنی فاصلهگیری زیباییشناختی از این الگوی نثری. بعضیها اعتقاد دارند سطر شعری تشخصی دارد که آن را از یک جملهی عادی و بیان روزمره جدا میکند. این متشخص بودن البته از آن چیزهایی است که برداشتهای متفاوتی را به همراه دارد. بعضی از سطرهای شعری چنان قدرتی دارند که همچون ضربالمثل و جملات قصار در حافظهی جمعی ثبت میشوند. حتماً همهی شما نمونههای فراوانی از آنها سراغ دارید. من واقعاً نمیدانم چرا به چنین درجه و مقامی میرسند ولی این را مطمئنم که حتماً امری شیوهشناختی (جنبهی اجرایی) نیز در کسب این اعتبار دخیل است. انگار آنها مجموعهی فشردهای از تجربیات انسانی در طول زمان را به بهینهترین شکلش بستهبندی میکنند. سطر، مهمترین تجلیگاه عینیت و منطقهی تلاقی حس و تجربه و تکنیک است. چه بسیار شعرهای بالا بلندی که حتی یک سطر در آنها خلق نگردید! سطرهای شعر، فقط جملاتی کوتاه و بلند نیستند که زیر هم نوشته شوند. این حس است که آنها را تقطیع میکند و کوتاهی و بلندی آنها را رقم میزند: .
#سخنِ_رمزِ_دهان_جلد_نخست
#انتشارات_سرزمین_اهورایی
#شمسآقاجانی
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
،
📚 ارس...
در ادبیات فارسی، «ارس» جایگاه ویژه ای دارد؛ به طوری که شاعران زیادی در اشعار خود، ارس را به کار برده اند! از حافظ شیرازی که میفرماید:
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دَم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس...
و یا نظامی، خاقانی، عارف قزوینی، سیف فرغانی، خواجوی کرمانی و...!
#خاقانی در قطعه شعری سروده است:
شب رحیل چو کردم وداع شروان را
دریغ حاصل من بود و درد حصهٔ من
شدم ز آتش هجران زدم بر آب ارس
ارس بنالید از درد حال و قصهٔ من
به تیزی دم من بود و پری غم من
خروش سینهٔ من داشت جوش غصهٔ من
#مولانا:
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
#نظامی:
ارس را در بیابان جوش باشد
چو در دریا رسد خاموش باشد
#سیف_فرغانی:
ز عشقت خاک اران را بآب چشم تر کردم
من مسکین ندانستم که در دیده ارس دارم
#اوحدی_مراغهای:
هر ساعتم به موج بلایی درافکند
سیلاب ازین دو دیدهٔ همچون ارس مرا
#قآنی:
ز دجله تا لب جیحون ز طوس تا به ارس
ز پارس تا در شوشى ز رشت تا ششتر
#عارف_قزوینی:
ز بوشهر وز پهلوی تا ارس
وز آن سوی تا خانقین این هوس
🔻 نام این رود در کهنترین منابع:
واژه ی ارس، در زبان انگلیسی، معمولا Araxes خوانده می شود که این واژه از یونانی باستان آراخئس Ἀράξης با تلفظ Aráxēs گرفته شده است. در ارمنی کهن اِرَسخ Երասխ (Erasx) است.
این واژه در اواخر سده پنجم پیش.م از صورت فرضی Araxsā در زبان مادهای باستان، به زبان یونانی رفته است. ریشه ی این واژه در زبان ایرانی مادی، صورت فرضی Raxsā به معنای « تند و تیز » می باشد که ریشه پرتوایرانی این واژه نیز ra(n)g به معنای « با تندی حرکت کردن » است. بسنجید با raṅghate در سانسکریت به معنای با تندی حرکت کردن.
ارس، صورت تحول یافته ی « ارخس » در پارسی نو، و آراز تلفظ محلی آن در آذربایجان است.
✍️ گردآوری:
حسین حسین زاده آرانچی...
––––—–––––––
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
را رعایت کند و رعایتِ شاهزادگیِ خود را کند [5]، در شعر قلمرو دیگری برای این عقدهگشایی پیدا میکند. [6]
در مورد امیر تتلو، دستکم در تصویری که از حضور عمومی او در سالهای فعالیتش باقیمانده، فاصلهٔ میان «زبان اثر» و «زبان شخص» بسیار کمتر است. زبان ترانهها، مصاحبهها، نوشتههای فضای مجازی و بسیاری از ویدیوهای پخش زندهٔ او، کموبیش از یک دستگاه زبانی مشترک استفاده میکنند. برای شناخت این وجه از شخصیت او میتوان، از جمله به گفتوگوی او با بیبیسی فارسی در سال ۱۳۹۷ مراجعه کرد؛ بیبیسی در مهر ۱۳۹۷ گفتوگویی با او منتشر کرد و همچنین در همان سال برنامهای تلویزیونی با اجرای او و گفتوگو دربارهٔ آثارش پخش کرد. همچنین مجموعهٔ ویدیوهای پخش زندهٔ او در سالهای فعالیتش، برای مشاهدهٔ مستقیم زبان و رفتار او منبع قابل توجهی است.
البته ناگفته نماند که هزل در آثار هر دو نیز صرفاً برای تفریح و شوخی نیست و در بسیاری موارد، وسیلهای برای نقد جامعه و بیان نارضایتی از رفتارها و مناسبات اجتماعی است. ایرج میرزا از زبان هزل برای نکوهش جهل، حجاب، خرافه و برخی نابسامانیهای اجتماعی بهره میگیرد. در آثار تتلو نیز، با وجود تفاوت موضوع و بیان در اکثر موارد (مگر استثناء) همین نگاه انتقادی دیده میشود و حتی او آثار موسیقاییِ صرفاً سرگرمکننده و فاقد مضمون را «بیمحتوا» میخواند و برای نمونه، آهنگهای «ساسی مانکن» بیمحتوا تعبیر کردهاست. [7] البته این داوری را نمیتوان همیشه با کارنامهٔ خود او منطبق دانست؛ زیرا در آثار تتلو نیز نمونههایی از ترانههای کممایه یا صرفاً سرگرمکننده وجود دارد.
بنابراین اگر بخواهیم این دو را در یک جمله از یکدیگر جدا کنیم، میتوان گفت: ایرج میرزا در شعر، زبانی دارد که بسیار بیپرواتر از شخصیت اجتماعی اوست و تتلو چنین نیست و فاصلهٔ میان زبان هنری و شخصیت عمومی او بسیار کمتر است.
از این دریچه، مقایسه ایرج و تتلو بیش از آنکه تقابل دو شاعر یا هنرمند باشد، مواجهه با دو نوع رابطه با «زبان رسمی» است. هر دو واژههایی از حوزههای گوناگون را کنار هم مینشانند، حتی اگر آن کلمات تابو به شمار روند و هر دو بیشتر تابوشکنیها را برای مبارزه انجام میدهند. نکته مهمتر، تفاوت در زیستِ فردی آنهاست؛ همسانیِ زبانِ اثر، لزوماً به معنای یگانگی رفتاری پدیدآورندهگان نیست، چرا که گاهی شاعر در شعر خود دست به جسارتی میزند که در معاشرت روزمره هرگز از او سر نمیزند؛ و گاهی چنان زندگی شخصی و زبان عمومی خود را با هنر کلامیاش میآمیزد که تفکیک «شخصیت هنری» از «هویت اجتماعی» او دشوار میشود.
---------------------------------------------
[1]. شاعری طبع روان میخواهد / نه معانی نه بیان میخواهد.
[2]. خوانندگان گرامی میتوانند به مقالههایی که به این واژگان در شعر ایرج میرزا پرداختهاند مراجعه کنند، از جمله: بررسی وام واژگان فرانسوی و روسی در دیوان ایرج میرزا، نوشتۀ مسعودباران پوری و دیگران در فصلنامۀ زبان و ادب فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج.
[3]. از صبا تا نیما، ج1، ص 184.
[4]. برای تفصیل بیشتر رجوع شود خاطرات سعید نفیسی، ص 131.
[5]. همان، ص 129.
[6]. البته این فقط یک فرضیه است نه یک واقعیت اثباتشده دربارهٔ انگیزههای درونی ایشان.
[7]. رجوع شود به آهنگ حرمسرا.
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
دیدار و گفتوگوی
ناصر زراعتی با دکتر محمدجعفر محجوب
شنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۷۴ (اکتبر ۱۹۹۵)
برکلی، کالیفرنیا
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
بر اساس عقیده حکمای ایران باستان:
انسان بهجز این بدن عنصری، بدن دیگری دارد که از جنس عالم مثال است، این بدن نامرئی و بسیار لطیف است بهطوری که از دیوارها و موانع بیهیج درنگی عبور میکند و از درهای بسته عبور میکند، این کالبد، جوهر و ملکوت کالبد عنصری است.
نام دیگر این بدن جسد هورقلیایی است.
روح را توحید الله خوشتر است
غیر ظاهر، دست و پایی دیگر است!
آن تویی که بی بدن، داری بدن
پس مترس از جسم جان بیرون.شدن!
میناگر عشق
شرح موضوعی مثنوی معنوی
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
نیچه درباره حافظ میگوید:
ای حضرت حافظ!
تو از می چه میخواهی؟
تو از مستی چه میخواهی؟
تو خود چنان شرابی هستی که عالم را تا ابد سرمست کردهای! . . .
حافظ دریای بیکران معارف است و لفظ و معنا و عمق و ژرفاندیشی را جمع کرده است.
دکتر دینانی
- سرشت و سر نوشت
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
حافظ تحفهی هستی و اعجوبهی تمام اعصار و قرون است!
شاید اشعار خیام، کم و بیش قابل ترجمه و انتقال باشد، همچنین اشعار مولانا قابل انتقال است، ضمنا قسمتهایی از سعدی نیز قابل ترجمه است، اما من باور ندارم که شعر حافظ را کسی بتواند به درستی ترجمه کند، ظرایف لفظی و معنوی حافظ بهقدری زیاد است که هر بیت از آن به یک جریان عظیم فکری اشاره دارد که انتقال آن به زبانها و معارف دیگر در حد محال به نظر میرسد.
دکتر دینانی
سرشت و سرنوشت
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
انسان چشم عالم است، اما چراغ آن چشم خداست.
انسان خدا بین، چشم و چراغ عالم است.
بی خدا نمیتوان دید، چشم با خدا میبیند، این خداست که در چشم نشسته و خویش را مس بیند، همهی عالم همین رویت خداست، خدا به خودش نگاه میکند.
متافیزیک خیال در گلشن راز شبستری
نصرالله حکمت
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
صادق هدایت به روایتمحمد صنعتی:
مذهبستیز نبود/ افسرده نبود/ خودکشی اعتراضی کرد
عرض میکنم پایهگذاران هدایتستیزی چه کسانی بودهاند؟ ما در مواجهه با هدایت، شاهد نیم قرن اسطورهپردازی و اسطورهستیزی هستیم.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب
محمد صنعتی در کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ»، از این نویسنده و آثارش نوشته است. خبرگزاری ایسنا، در بازخوانی نگاه صنعتی به صادق هدایت، با این پژوهشگر و منتقد به گفتوگو پرداخته است که متن آن در پی میآید.
من کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ» را یک دهه پس از انتشارش خواندم. در این اثر شما از سوء تفاهمی که در مواجهه با هدایت شکل گرفته، حرف میزنید. برخلاف نگاه رایج که «بوف کور» و «صادق هدایت» را مروج خودکشی میداند، شما تأکید دارید این نویسنده و اثرش به شکل شگفتانگیزی میل به جاودانگی و زندگی دارد و زندگی برایش خواستنی است. میخواهم بدانم این سوء تفاهم در فهم و خوانش صادق هدایت از کجا آب میخورد؟
ببینید باید گفت مسالۀ هدایت از معضلهای روشنفکری ماست. در ایران از سال ۱۳۱۵ که «بوف کور» در هند چاپ شد، تا دهۀ ۷۰ خورشیدی، این مساله بوده است. نخستین تلاشها برای بازبینی مسالۀ هدایت بین محققین ادبی و تاریخ ادبیات ایران آغاز شد. صادق هدایت برخلاف بسیاری از روشنفکران زمان پهلوی، درگیر سنت فرهنگ عرفانی و اسطورهای نبود. به عبارت دیگر، غالب روشنفکران آن زمان یک ذهنیت اسطورهای داشتند. بسیاری از این به اصطلاح روشنفکران مانند بقیۀ جامعۀ ایران بودند. آن گونه که در زمان قاجار بوده است. البته تعدادی روشنفکر قبل از مشروطه داشتهایم؛ اینها مدرنیته را درک کرده بودند. آن هم نه آن گونه که در «غربزدگی» مطرح میشود، بلکه به عنوان یک تحول فرهنگی جهانی پذیرفته میشود. خاستگاه اصلیاش غرب بوده است. آنها تأکید دارند ما نمیتوانیم تحولهای علمی و تکنولوژی را صرفا مسالۀ جغرافیایی تلقی کنیم و بگوییم این تحولها صرفا به اروپا و آمریکا اختصاص دارد و ما شرقیها هم اصلا قرار نیست به علم و نگاه علمی آنها و همچنین مدرنیته نزدیک شویم. همۀ کشورهای مختلف دنیا در غرب و شرق طالب پیشرفت هستند. مردم خواستار علم نوین هستند. این پیامهایی بود که روشنفکران قبل از مشروطه به جامعۀ ایران دادند و همانطور که تاریخ به ما نشان میدهد، این چند روشنفکر توانستند جامعه را به حرکت در بیاورند. این روشنفکرانی که میگوییم، بر خلاف تبلیغها، ضد مذهب نبودند و اتفاقا با روحانیون روشنفکر تعامل داشتند. همین جمع معدود بدون رسانههای گروهی وسیع کنونی، بدون مطبوعات، بدون امکان انتشار گستردۀ کتابها، توانستند مردم را روشن کنند و به حرکت درآورند. بنابراین این سوءتفاهم که روشنفکران در ایران زبانشان با زبان مردم تفاوت دارد، با زبان مردم کوچه و بازار آشنا نیستند، مردم با روشنفکران مخالفت دارند، اینها نادرست است. روی این مساله تأکید دارم. روشنفکران ایران هر آنچه را در آرزوشان بود، به همان رسیدند، حتی روشنفکران دهۀ ۴۰ هم همینطور بودند.
پس این سوءتفاهم نسبت به فهم و خوانش آثار صادق هدایت هم به عنوان یک روشنفکر وجود دارد؟
الآن میخواهم به همین برسم. متأسفانه برخلاف آن روشنفکران قبل از مشروطیت که سبب تحول شدند، روشنفکران دورۀ رضاخان به دو دسته تقسیم شدند؛ یک گروه طرفدار حکومت و نظام شدند و وارد حکومت شدند و وزارتخانهها و نهادهای مدنی و دانشگاههای مختلفی راهاندازی کردند. به راهاندازی فرهنگستانها اقدام کردند و آنها را به وجود آوردند. یک گروه از روشنفکران بودند در طیف جریان روشنفکران چپ بودند، روشنفکرانی که پیوند عمیقی با فرهنگ عرفانی داشتند؛ منظورم فرهنگ عرفانی زندگیگریز است، فرهنگ عرفانی که مدام در مذمت این زندگی حرف میزند. در واقع، پیشنهادشان، یک پیشنهاد مانوی است؛ پیشنهادی که پیش از اسلام، در مذاهبی مانند مانوی و میتراییسم و غیره میدیدیم. انگار خداوند ما را فقط برای کفران نعمت آفریده است (میخندد). انگار قرار است بیاییم روی زمین و بگوییم زمین بد است، زندگی زمینی از زندگی اخروی بدتر است، هرچه زودتر باید از شرش راحت شویم. بارها گفتهام تمام اشعار عرفانی ما را بخوانید، پشت به زندگی و رو به مرگ حرف زدهاند. بنابراین به نظرم، «بوف کور» و خودکشی صادق هدایت یک نعل وارونه به این فرهنگ مرگ است. به نظرم، چیزی که در این سالهای دراز به آن توجه نشده، این است که ما چقدر با فرهنگ مرگ عجین هستیم. به این توجه نشده است.
پس همانطور که گفتید، «بوف کور» نعل برعکسی است بر همۀ این مناسبتها....
قسمت اول
ادامه دارد ...
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
..
آفریدم تا ز من سودی کنند
تا ز شهدم دست آلودی کنند
.
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهی ما می شنود
مثنوی معنوی
همه آنها منتشر شدند. اما در روزنامه ایران فقط «بوف کور» به صورت پاورقی منتشر شد.
کرد؟ من. ابعاد کار هدایت گسترده می شد.
در خارج درست بعد از مرگ هدایت برای اولین بار روژه لسکو، مترجم فرانسوی، «بوف کور» را ترجمه کرد. البته با خود هدایت هم صحبت بود و با او در مورد بعضی لغات مشورت کرده بود. بعد آقایی در انگلستان به نام کاستلو «بوف کور» را از فرانسه ترجمه کرد به انگلیسی و ترجمه انگلیسی «بوف کور» کلیدی شد که امروز رسیده ایم به 29 ترجمه، یعنی «بوف کور» در دنیا شناخته شد.
خب از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ انتشارات جاویدان چطور کتاب را چاپ می کرد؟
در آن سال هایی که جمعیت ایران نصف حالا بود انتشارات جاویدان می گفت اجازه دهید ۲۰ هزار جلد چاپ کنیم، یعنی کتاب مشتری داشت، والا ناشر بی خودی کتاب را چاپ نمی کرد. ببینید حالا چقدر توجه به ادبیات با نقصان و شکست مواجه شده که اگر همان کتاب را بخواهیم با جمعیت ۸۰ میلیونی چاپ کنیم، باید پنج هزار نسخه منتشر کنیم. این نشان می دهد سیاستی بر کتاب و ادبیات حاکم بوده که توجه مردم را کم کرده است.
این نسخه از رمان «بوف کور» را یک ناشر جعلی سال ۱۳۷۲ منتشر کرد، با ده ها حذف و تحریف. جهانگیر هدایت می گوید این نسخه کاریکاتور «بوف کور» است و شکایت هایش به جایی نرسیده.
از ۱۳۲۰ که روزنامه ایران «بوف کور» را به صورت پاورقی با سانسور چاپ کرد تا ۱۳۵۷ دیگر سانسوری در مورد این کتاب اعمال نشد؟
خیر، برای اینکه متن کتاب را ما به جاویدان می دادیم. یک بار اجازه داده بودند و بعد از آن مجوزشان اعتبار داشت.
آن چیزی که الان کنار خیابان ها می فروشند همان چاپی است که با انتشارات جاویدان سرش به توافق رسیده بودید؟
چیزی که الان دستفروش ها کنار خیابان می فروشند دیگر افست نیست، چاپ است. آنها افست را به چاپ تبدیل کرده اند و الان دیگر با کتاب های چاپی طرف هستیم. مرجع اینها کتاب انتشارات جاویدان است.
برای طرح روی جلد چطور به این نتیجه رسیدید؟
آن را خود جاویدان طراحی کرد و ما قبول کردیم. عکسی است که دو تا سر صادق هدایت را کار هم گذاشته اند و کسانی هم که کتاب را قبلا افست می کردند و الان چاپ می کنند و کنار خیابان می فروشند آن طرح را حفظ کرده اند.
خب حالا می رسیم به سال ۱۳۵۷.
آن سال اصولا چاپ کتاب ممنوع شد.
فکر می کنم سال 60 یا 61 بود که مجوزگرفتن ها دوباره شروع شد، یعنی سال 1357 یا 1358 چاپ و فروش کتاب ها آزاد بود.
کتابفروشی ها مقدار زیادی از این «بوف کور»ها و بقیه کتاب ها را داشتند. روزی که انقلاب شد کتاب ها از بین نرفتند و مدت ها کتابفروشی ها این کتاب ها را می فروختند. اما جلوی چاپ جدید گرفته شد.
از چه سالی به «بوف کور» رسما دیگر مجوز ندادند؟
همان اول انقلاب گفتند کتاب های صادق هدایت کلا ممنوع است. سال 58-59 بود. در یک موردی که مراجعه کرده بودم به وزارت ارشاد با یکی از آقایان- که اسم شان را اصلا یادم نیست- صحبت کردم که می خواهیم یکی از کتاب های هدایت را چاپ کنیم. ایشان گفت هدایت کیست؟ به عقیده من داشت تظاهر می کرد، وگرنه چطور می شود یک کارمند وزارت ارشاد نداند هدایت کیست.
گفتم صادق هدایت. گفت آهان، او را می گویید. گفتم بله، عموی من است و می خواهیم «فواید گیاهخواری»اش را چاپ کنیم. گفت اصلا اسم هدایت را جلوی من نیاور. گفتم چرا؟ و بعد توضیح دادم مهم ترین کتاب مملکت ما قرآن است و در قرآن به کرات اسم شیطان آمده و صادق هدایت از شیطان بدتر نیست و با این حساب چرا نباید اسم هدایت را بُرد؟ آن آقا مثل بقیه شان وقتی با این مسئله مواجه شد سکوت کرد و نگاه کرد و جوابی نداد. و این وضع ادامه پیدا کرد و نتیجه اش شد کتاب های دستفروش ها.
پس اولین مذاکره شما احتمالا مال سال ۶۰-۵۹ بوده. بعدش در دهه ۶۰ باز هم به ارشاد مراجعه کردید؟
به کرات. مثلا کتابی را می دادم به یکی از ناشران تا چاپ کند. ناشر می گفت ارشاد اجازه چاپ نمی دهد و من به عنوان نماینده آثار صادق هدایت از طرف خاندان هدایت به ارشاد مراجعه می کردم. مثلا یک موردش برای «سگ ولگرد» بود که یک داستان تراژیک زیباست و انتشارش هم به جایی بر نمی خورد یا مثلا «داش آکل». اما می گفتند اصلا اسم صادق هدایت نباید برده شود. تعصبی بود که نمی دانم چه منطقی پشتش بود.
قسمت سوم
ادامه دارد ...
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabiЧитать полностью…
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
سیزدهم شهریورماه، روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی و روز مردمشناسی
سیزدهم شهریور روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی، دانشمند برجستۀ ایرانی در نیمۀ دوم سدۀ چهارم و اوایل سدۀ پنجم هجری، است. بیرونی آثار پرشماری دارد. او در ریاضیات، نجوم، داروشناسی، کانیشناسی، جغرافیا و هندشناسی به پژوهش و تألیف پرداخته است. بیرونی نامدارترین هندشناس دنیای کهن، و کتاب تحقیق ماللهند او از قدیمیترین اسناد دستِاول هندشناسی در دنیا به شمار میرود. به همین مناسبت، در شورای فرهنگ عمومی، روز بزرگداشت بیرونی «روز ملی مردمشناسی» نیز نامگذاری شده است. واژۀ «مردمشناسی» در هشتاد و نهمین نشست شورای فرهنگستان ایران (فرهنگستان نخست) در برابر واژۀ فرانسوی «anthropologie» تصویب شده است. حسن وثوق (وثوقالدوله) در تاریخ یکم آبان ۱۳۱۶ تصویب این واژه را به آگاهی نخستوزیر وقت (محمود جم) رسانده است.
@theapll
«سوگِ شما نیز مانند عشقتان همیشه بخشی از شما خواهد بود.»
- عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست؛ مگان دیواین.
یاد عزیزان رفته بهخیر🖤
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
بیان تمثیلی غفلت انسان از معیت خداوند:
جان ز پیدایی و نزدیکی است گم
چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
..
چون گهر در بحر گوید بحر کو؟
وآن خیال چون صدف، دیوار او؟
..
بند گوش او شده هم هوش او
هوش با حق دار، ای مدهوش او!
شرح موضوعی مثنوی معنوی
نشر نی
🎧#بیژن_حشمتی
همراه ما باشید⤵️Читать полностью…
در گالری مطالب ناب ادبی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─