iftlis_library | Unsorted

Telegram-канал iftlis_library - 📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

-

بسم تعالی💜 خوش امدید به 📚کتابخانه یفتلی ها📚 با ما همراه باشید با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫هدف، رضای اللهﷻ وخدمت به جامعه ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 

Subscribe to a channel

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

— چون نفر چهارم، هر روز تو را می‌بیند.

بعد خودش را از دست آرمان رها کرد و از ساختمان خارج شد.

آرمان پشت سرش دوید.

اما سامان دیگر در خیابان نبود.

فقط یک ماشین مشکی در انتهای کوچه حرکت می‌کرد.

آرمان به شماره‌ی پلاک نگاه کرد.

سه رقم آخر را دید:

۲۱۷

و همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس.

آرمان جواب داد.

صدای رها بود.

— آرمان، فرار کن.

— از چی؟

رها با صدایی لرزان گفت:

— از کسی که کنارته.

آرمان آهسته برگشت.

کسی پشت سرش ایستاده بود.

و وقتی آن شخص را دید، گوشی از دستش افتاد.

چون او...

مادرش بود.

اما مادرش لبخند می‌زد.

و در دستش همان کلید ۲۱۷ بود.

🔚 پایان قسمت سی‌ام

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، آرمان برای اولین بار مستقیماً از مادرش درباره‌ی کلید ۲۱۷ و «نفر چهارم» سؤال می‌کند. شاید پاسخ او، راز هفده‌ساله را یک قدم به پایان نزدیک کند.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

🪴اللَّهُــمَّ صَلِّ وَسَـــلِّمْ وَبَارِكْ على نَبِيِّنَـــا مُحمَّد

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

رها ادامه داد:

— به هیچ‌کس اعتماد نکن.

مکث کرد.

بعد آهسته گفت:

— حتی به مادرت.

تماس قطع شد.

آرمان آرام گوشی را پایین آورد.

وقتی برگشت، مادرش دیگر در اتاق نبود.

درِ خانه باز بود.

و فرهاد هم ناپدید شده بود.

روی میز فقط همان پاکت سفید باقی مانده بود.

آرمان آن را برداشت.

پشت پاکت، برای اولین بار نامی نوشته شده بود:

«نفر چهارم.»

و درست زیر آن:

«اگر می‌خواهی پیدایش کنی، امشب ساعت دوازده به اتاق ۲۱۷ بیا.»

🔚 پایان قسمت بیست‌وهشتم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

آرمان بالاخره می‌فهمد که راز اتاق ۲۱۷ فقط به سه برادر مربوط نیست. اما مهم‌تر از آن، حرف رها درباره‌ی مادرش است؛ آیا رها واقعاً حقیقت را می‌گوید، یا کسی می‌خواهد آرمان را از مادرش دور کند؟ فردا شب، درِ اتاق ۲۱۷ باز خواهد شد...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌وپنجم: تماس آخر

آرمان هنوز به صفحه‌ی تلفن خیره بود.

نام فرستنده فقط یک کلمه بود:

فرهاد

نوید با صدای لرزان گفت:

— گوشی رو بده من.

آرمان گوشی را عقب کشید.

— نه.

— آرمان، نمی‌دونی داری با کی طرف می‌شی.

آرمان گفت:

— دقیقاً برای همینه که می‌خوام بدونم.

یونس کنار پنجره ایستاده بود.

— باید از این خانه برید.

رها پرسید:

— چرا؟

یونس جواب داد:

— چون فرهاد وقتی می‌گه «دوباره کسی بمیره»، یعنی قبلاً هم یک نفر به خاطر این راز از بین رفته.

سامان آرام گفت:

— چه کسی؟

یونس سکوت کرد.

آرمان متوجه شد.

— تو می‌دونی.

یونس گفت:

— بله.

— کی بود؟

یونس به سه نفر نگاه کرد.

— پدرتان.

آرمان مات ماند.

— کدوم پدر؟

یونس جواب داد:

— پدر واقعی هر کدامتان.

سامان گفت:

— یعنی هر سه پدر؟

یونس سر تکان داد.

— هر سه مردی که شما پدر خودتان می‌دانستید، در یک ماجرا کشته نشدند. اما مرگ هر سه نفر به یک راز مشترک مربوط بود.

آرمان خواست سؤال دیگری بپرسد که تلفن دوباره زنگ خورد.

این بار شماره ناشناس نبود.

نام فرهاد روی صفحه ظاهر شد.

آرمان تماس را پاسخ داد.

— الو؟

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای مردی آمد:

— آرمان.

آرمان گفت:

— تو فرهادی؟

— بله.

— پس کجایی؟

صدای فرهاد آرام بود.

— جایی که تو سه سال پیش باید می‌اومدی.

آرمان گفت:

— چرا رها رو ناپدید کردی؟

سکوت.

بعد فرهاد گفت:

— من رها رو ناپدید نکردم.

رها با شنیدن این جمله نزدیک آرمان آمد.

فرهاد ادامه داد:

— رها خودش وارد بازی شد.

رها با عصبانیت گفت:

— دروغ می‌گی!

فرهاد گفت:

— رها... تو هنوز همه‌چیز رو یادت نیومده.

رها ساکت شد.

آرمان پرسید:

— پس چرا این همه نامه برای من فرستادی؟

فرهاد جواب داد:

— چون تنها کسی که می‌تونست حقیقت رو به تو برسونه، من بودم.

آرمان گفت:

— پس چرا خودت رو پنهان کردی؟

صدای فرهاد برای لحظه‌ای تغییر کرد.

— چون اگر من برمی‌گشتم، کسی که دنبال توست زودتر پیدات می‌کرد.

آرمان پرسید:

— کی؟

فرهاد جواب نداد.

فقط گفت:

— به خانه‌ی قدیمی برگرد.

آرمان گفت:

— کدوم خانه؟

— جایی که اولین نامه رو پیدا کردی.

آرمان فهمید.

هتل.

اتاق ۲۱۷.

فرهاد گفت:

— اما تنها نرو.

آرمان پرسید:

— چرا؟

فرهاد آهسته گفت:

— چون این بار قرار نیست نامه‌ای روی میز باشه.

مکثی کرد.

— خودِ کسی که نامه‌ها رو نوشته، منتظرته.

تماس قطع شد.

همه ساکت بودند.

سامان گفت:

— یعنی فرهاد می‌خواد ما رو به اتاق ۲۱۷ بکشونه.

یونس گفت:

— شاید.

آرمان پرسید:

— تو با فرهاد چه رابطه‌ای داری؟

یونس جواب نداد.

آرمان دوباره پرسید:

— تو هم از اول با اون همکاری می‌کردی؟

یونس به آرامی گفت:

— من سال‌ها تلاش کردم جلویش را بگیرم.

نوید پرسید:

— پس چرا هنوز زنده‌ای؟

یونس به او نگاه کرد.

— چون فرهاد نمی‌خواست من بمیرم.

آرمان پرسید:

— چرا؟

یونس لبخند تلخی زد.

— چون من تنها کسی هستم که می‌دانم آن شب واقعاً چه کسی آرمان را از خانه برد.

آرمان یک قدم جلو رفت.

— اسمش رو بگو.

یونس خواست جواب بدهد که صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد.

همه برگشتند.

یونس گفت:

— دیر شده.

آنها به طرف پله‌ها دویدند.

اما وقتی به پایین رسیدند، درِ اصلی خانه باز بود.

روی زمین، یک پاکت سفید قرار داشت.

آرمان پاکت را برداشت.

روی آن نوشته شده بود:

«برای آرمان؛ از طرف کسی که آن شب تو را برد.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکس مربوط به هفده سال قبل.

در تصویر، آرمانِ پنج‌ساله کنار یک مرد ایستاده بود.

مرد صورتش را به دوربین برگردانده بود.

آرمان به چهره‌ی او خیره شد.

بعد آرام گفت:

— این...

رها پرسید:

— می‌شناسیش؟

آرمان جواب داد:

— بله.

همه منتظر ماندند.

آرمان عکس را بالا گرفت.

— این مرد... خودِ یونس بود.

---

🔚 پایان قسمت بیست‌وپنجم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

حالا یک سؤال بزرگ باقی مانده: اگر یونس همان مردی بوده که آرمان را در کودکی از خانه برده، چرا سال‌ها بعد ادعا کرده برای محافظت از او تلاش می‌کرده؟

فردا شب، حقیقت آن شب هفده ساله یک قدم دیگر به آشکار شدن نزدیک می‌شود... 📖🌙

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

کتاب معجزه ذهن اثر تونی بازان ما را با قدرت شگفت‌انگیز ذهن انسان آشنا می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از محدودیت‌هایی که در یادگیری، حافظه و خلاقیت احساس می‌کنیم، لزوماً محدودیت واقعی مغز نیستند، بلکه نتیجه استفاده نادرست از توانایی‌های آن‌اند. بوزان معتقد است ذهن زمانی بهترین عملکرد را دارد که منطق را با تخیل، کلمات را با تصویر، و اطلاعات را با احساس و ارتباط درهم بیامیزیم. او با معرفی روش‌هایی مانند نقشه ذهنی، تداعی، تصویرسازی و استفاده از کلمات کلیدی، راه‌هایی برای یادگیری سریع‌تر، به‌خاطرسپاری بهتر و اندیشیدن خلاق‌تر ارائه می‌کند. پیام عمیق کتاب این است که ذهن مانند ماهیچه‌ای است که هرچه درست‌تر و بیشتر تمرین داده شود، توانمندتر می‌شود؛ بنابراین به جای اینکه بگوییم «من حافظه خوبی ندارم» یا «من خلاق نیستم»، باید روش استفاده از ذهن خود را تغییر دهیم و ظرفیت‌های پنهان آن را پرورش دهیم.

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌ودوم: دروغ مادر

— حتی به مادرت.

صدای پدر آرمان در اتاق خاموش شد.

هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

آرمان آرام به مادرش نگاه کرد.

— چرا؟

مادرش جواب نداد.

آرمان دوباره پرسید:

— بابا چرا گفته به تو اعتماد نکنم؟

زن چشم‌هایش را بست.

— چون پدرت فکر می‌کرد من حقیقت رو از تو پنهان کردم.

— مگه نکردی؟

زن آهسته گفت:

— چرا.

آرمان یک قدم جلو رفت.

— پس چی رو از من پنهان کردی؟

مادرش به جعبه‌ی چوبی نگاه کرد.

— اینکه آن شب، من تنها کسی نبودم که تصمیم گرفت تو رو از این خانه ببره.

سامان پرسید:

— چه کسی دیگه بود؟

زن جواب داد:

— پدرت.

آرمان مات ماند.

— پس چرا تو رو مقصر می‌دونست؟

— چون قرار بود من تو رو نجات بدم... اما نتونستم.

رها جلو آمد.

— از چی نجاتش بدی؟

زن به رها نگاه کرد.

— از کسی که دنبال آرمان بود.

نوید پرسید:

— چرا دنبال یک بچه‌ی پنج‌ساله بود؟

زن چند لحظه سکوت کرد.

— چون آرمان چیزی دیده بود که نباید می‌دید.

آرمان گفت:

— چی؟

زن به آرامی جواب داد:

— چهره‌ی واقعی مردی که همه فکر می‌کردند پدرت است.

آرمان ناگهان همان تصویر مبهم را به یاد آورد.

مردی کنار ساعت...

صدای در...

و مادرش که فریاد می‌زد:

«آرمان، به صورتش نگاه نکن!»

آرمان عقب رفت.

— من اون شب صورتش رو دیدم...

مادرش با ترس پرسید:

— چی یادت اومد؟

آرمان گفت:

— صورتش رو دیدم.

همه منتظر بودند.

آرمان چشم‌هایش را بست.

— اون مرد...

مکث کرد.

بعد به سمت سامان برگشت.

سامان با تعجب گفت:

— چرا به من نگاه می‌کنی؟

آرمان آرام گفت:

— چون فکر کنم اون مرد رو می‌شناسم.

سامان رنگش پرید.

— آرمان...

— اون مرد شبیه تو بود.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

رها گفت:

— امکان نداره.

مادر آرمان ناگهان گفت:

— چرا... امکان داره.

همه به او نگاه کردند.

زن ادامه داد:

— چون پدر سامان یک راز داشت.

سامان با صدای بلند گفت:

— بس کن!

اما مادرش گفت:

— باید بدونه.

سامان به دیوار تکیه داد.

— پدر من اون شب اینجا نبود.

مادر آرمان آرام گفت:

— بود.

سامان سرش را پایین انداخت.

آرمان به او نزدیک شد.

— تو از اول می‌دونستی؟

سامان جواب نداد.

آرمان گفت:

— فقط یک سؤال.

سامان سرش را بالا آورد.

— پدرت سه سال پیش واقعاً مرد؟

سامان چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— نه.

رها نفسش بند آمد.

سامان ادامه داد:

— پدرم هنوز زنده بود... وقتی من فهمیدم رها ناپدید شده.

آرمان پرسید:

— پس الان کجاست؟

سامان به ساعت قدیمی نگاه کرد.

— نمی‌دونم.

در همان لحظه گوشی آرمان زنگ خورد.

شماره ناشناس.

آرمان جواب داد.

هیچ صدایی نبود.

بعد صدای مردی شنیده شد.

صدایی آرام و آشنا:

— آرمان...

آرمان خشکش زد.

— کی هستی؟

مرد خندید.

— هنوز منو نشناختی؟

آرمان چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

— سه سال پیش، وقتی رها ناپدید شد، من آخرین نفری بودم که باهاش حرف زدم.

رها با شنیدن صدا رنگش پرید.

— نه...

آرمان پرسید:

— تو کی هستی؟

مرد جواب داد:

— من همون کسی هستم که مادرت سال‌ها سعی کرد تو رو ازش پنهان کنه.

تماس قطع شد.

همه به مادر آرمان نگاه کردند.

اما مادرش دیگر در اتاق نبود.

در باز بود.

و روی زمین، فقط یک نامه باقی مانده بود.

آرمان نامه را برداشت.

روی آن نوشته شده بود:

«پسرم، اگر من ناپدید شدم، دنبال من نیا. دنبال پدرت برو.»

آرمان نامه را برگرداند.

پشت آن فقط یک اسم نوشته شده بود:

فرهاد.

همان مردی که سامان گفته بود پدرش است.

آرمان زیر لب گفت:

— پس فرهاد هنوز زنده‌ست...

از پشت سرش صدایی آمد:

— نه.

آرمان برگشت.

نوید کنار در ایستاده بود.

— فرهاد زنده نیست.

آرمان پرسید:

— پس این نامه چیه؟

نوید به نامه نگاه کرد.

چهره‌اش تغییر کرد.

— چون فرهاد این نامه رو ننوشته.

آرمان پرسید:

— از کجا می‌دونی؟

نوید آرام جواب داد:

— چون...

مکث کرد.

— من فرهاد رو کشتم.

---

🔚 پایان قسمت بیست‌ودوم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

یک اعتراف تازه، همه‌چیز را تغییر داد؛ اما آیا نوید واقعاً حقیقت را می‌گوید؟
فردا شب، راز فرهاد و اتفاقی که سه سال پیش افتاد، یک قدم به آشکار شدن نزدیک‌تر می‌شود... 📖🌙

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت نوزدهم: حقیقت نوید

— من مادر تو نیستم.

صدای زن در اتاق پیچید.

نوید همان‌جا ایستاده بود.

چند ثانیه انگار هیچ‌کس نمی‌توانست نفس بکشد.

بعد نوید با صدایی آرام پرسید:

— پس مادرم کیه؟

زن جواب نداد.

نوید جلو رفت.

— سال‌ها به من گفتن مادرم مرده. بعد تو وارد زندگی من شدی و گفتی خانواده‌ام رو می‌شناسی.

صدایش می‌لرزید.

— چرا؟

زن اشک‌هایش را پاک کرد.

— چون قرار بود از تو مراقبت کنم.

نوید با عصبانیت گفت:

— به دستور چه کسی؟

زن به آرمان نگاه کرد.

— پدرت.

آرمان با تعجب گفت:

— پدر من؟

زن سرش را پایین انداخت.

— مردی که تو تمام این سال‌ها پدرت می‌دانستی، از من خواست مراقب هر سه شما باشم.

سامان که تازه وارد اتاق شده بود، با شنیدن این حرف ایستاد.

— هر سه؟

زن گفت:

— بله. آرمان، نوید و...

سکوت کرد.

سامان پرسید:

— نفر سوم؟

زن نگاهش را به سامان دوخت.

— تو.

سامان رنگش پرید.

آرمان به او نگاه کرد.

— یعنی تو هم از اول می‌دونستی؟

سامان سرش را تکان داد.

— نه... من فقط می‌دونستم گذشته‌مون عادی نیست.

زن به طرف میز رفت و کشوی آن را باز کرد.

سه پاکت بیرون آورد.

روی هر پاکت یک اسم نوشته شده بود:

آرمان

نوید

سامان

زن گفت:

— این نامه‌ها هفده سال پیش نوشته شدن. قرار بود وقتی هر سه نفر به سن مشخصی رسیدید، به دستتون برسه.

آرمان پاکت خودش را برداشت.

— چرا الان؟

زن جواب داد:

— چون کسی زودتر از موعد همه‌چیز را شروع کرده.

رها پرسید:

— چه کسی؟

زن به سمت پنجره نگاه کرد.

— همان کسی که سه سال پیش رها را مجبور کرد ناپدید شود.

رها با شنیدن این جمله ساکت شد.

آرمان پاکتش را باز کرد.

داخل آن فقط یک برگه بود:

«آرمان،

اگر روزی این نامه به دستت رسید، بدان که بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که حقیقت تولدت را از تو پنهان کردم.

اما یک چیز را هیچ‌وقت فراموش نکن:

تو برای پیدا کردن خانواده‌ات به دنیا نیامدی.

تو برای پیدا کردن حقیقت به دنیا آمدی.

و حقیقت این است که...

مادرت کسی نیست که فکر می‌کنی.»

آرمان نامه را پایین آورد.

— یعنی چی؟

زن آرام گفت:

— یعنی زنی که در عکس دیدی، مادر تو نیست.

آرمان به عکس نگاه کرد.

— پس اون کیه؟

زن جواب داد:

— خواهر مادرت.

همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد.

همه برگشتند.

رها گفت:

— کسی وارد خونه شده!

سامان چراغ را خاموش کرد.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.

یک نفر آرام به سمت اتاق می‌آمد.

نوید در را بست.

آرمان زمزمه کرد:

— کیه؟

هیچ‌کس جواب نداد.

دستگیره‌ی در آرام چرخید.

در باز شد.

اما پشت در هیچ‌کس نبود.

فقط یک پاکت روی زمین افتاده بود.

آرمان آن را برداشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای هر سه برادر.»

داخلش یک عکس بود.

سه کودک کنار هم ایستاده بودند.

اما این بار...

مادرشان هم در عکس حضور داشت.

آرمان به چهره‌ی زن خیره شد.

چند لحظه بعد، نفسش بند آمد.

چون زن داخل عکس را می‌شناخت.

او همان زنی بود که همین حالا در اتاق کنارشان ایستاده بود.

آرمان آرام گفت:

— تو گفتی مادر من نیستی...

زن چیزی نگفت.

آرمان عکس را بالا گرفت.

— پس چرا مادرم در این عکس... خود تویی؟

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت هفدهم: سه پدر

صدای قدم‌ها از بالای پله‌ها نزدیک‌تر می‌شد.

آرمان به نوید و سامان نگاه کرد.

هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.

صدای مرد دوباره آمد:

— وقتشه حقیقت رو بشنوید.

آرمان چراغ گوشی‌اش را بالا گرفت.

— بیا پایین!

چند ثانیه سکوت شد.

بعد مرد آرام از پله‌ها پایین آمد.

همان مردی بود که چند دقیقه قبل ادعا کرده بود پدر واقعی آرمان است.

اما این بار چیزی در دستش بود.

یک پوشه‌ی قدیمی.

پوشه را روی میز گذاشت و گفت:

— پدرتان می‌دانست روزی اینجا جمع می‌شوید.

آرمان با عصبانیت گفت:

— کدوم پدر؟!

مرد به سه نفر نگاه کرد.

— سؤال خوبی پرسیدی.

پوشه را باز کرد.

داخل آن سه شناسنامه‌ی قدیمی و سه عکس قرار داشت.

مرد اولین عکس را جلوی سامان گذاشت.

— این پدر توست.

عکس دوم را جلوی نوید گذاشت.

— این پدر توست.

بعد عکس سوم را برداشت و مقابل آرمان گذاشت.

آرمان به عکس خیره شد.

چهره‌ی مرد برایش آشنا بود.

خیلی آشنا.

اما نمی‌توانست بفهمد کجا او را دیده است.

مرد گفت:

— و این... پدر واقعی توست.

آرمان عکس را برگرداند.

پشت آن یک تاریخ نوشته شده بود.

هفده سال قبل.

زیر تاریخ فقط یک جمله بود:

«او نباید بفهمد که فرزند واقعی چه کسی است.»

رها آرام گفت:

— یعنی تمام این سال‌ها هویت آرمان رو پنهان کردن؟

مرد سر تکان داد.

— نه فقط هویت آرمان.

سامان پرسید:

— پس چرا ما سه نفر رو کنار هم آوردن؟

مرد جواب داد:

— چون هرکدام از شما یک بخش از حقیقت را دارید.

نوید جلو آمد.

— چه حقیقتی؟

مرد به دیوار اشاره کرد.

سه علامتی که روی دیوار حک شده بود، حالا با نور چراغ واضح‌تر دیده می‌شد.

— این سه علامت برای سه خانواده است. سه خانواده‌ای که هفده سال پیش با یک اتفاق به هم گره خوردند.

آرمان گفت:

— چه اتفاقی؟

مرد سکوت کرد.

رها ناگهان به یکی از عکس‌ها خیره شد.

رنگ صورتش تغییر کرد.

آرمان متوجه شد.

— رها؟ چی دیدی؟

رها عکس را از روی میز برداشت.

دست‌هایش می‌لرزید.

— این عکس...

آرمان گفت:

— چی؟

رها آرام جواب داد:

— من اینجا بودم.

همه ساکت شدند.

آرمان با ناباوری گفت:

— هفده سال پیش؟!

رها چیزی نگفت.

مرد به او نگاه کرد.

— تو نباید این عکس رو می‌دیدی.

رها سرش را بالا آورد.

— پس چرا من توی عکس هستم؟

مرد جواب نداد.

رها عکس را برگرداند.

پشت آن، نوشته‌ای وجود داشت:

«رها، شاهد چهارم.»

آرمان با شنیدن این جمله به عقب رفت.

— شاهد چهارم؟

صدای ضبط صوت دوباره روشن شد.

این بار صدای پدر آرمان نبود.

صدای یک زن بود.

صدایی آرام و لرزان:

— اگر روزی آرمان این نوار را شنید، به او بگویید...

صدا برای چند ثانیه قطع شد.

بعد زن ادامه داد:

— من مادر واقعی آرمان هستم.

آرمان خشکش زد.

رها چشم‌هایش را بست.

سامان به زمین خیره شد.

و نوید آرام زمزمه کرد:

— پس اون زن هنوز زنده‌ست...

آرمان برگشت.

— تو از کجا می‌دونی؟

نوید چیزی نگفت.

آرمان جلو رفت.

— نوید... تو مادرم رو می‌شناسی؟

نوید سرش را بالا آورد.

چشمانش پر از ترس بود.

— آرمان...

مکث کرد.

— مادرت همین الان توی این خونه‌ست.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت پانزدهم: صدای ساعت

صدای ساعت در خانه پیچید.

یک ضربه...

دو ضربه...

سه ضربه...

آرمان بی‌حرکت به ساعت قدیمی خیره شده بود. عقربه‌ها تکان نمی‌خوردند، اما صدای زنگ همچنان ادامه داشت.

رها آرام گفت:

— این غیرممکنه...

مرد ناشناس لبخند نزد. برای اولین‌بار ترس در چهره‌اش دیده می‌شد.

آرمان قدمی جلو رفت.

— تو گفتی پدر منی. پس بگو... اسم مادرم چی بود؟

مرد مکث کرد.

همین مکث کافی بود.

آرمان با صدایی محکم گفت:

— تو پدر من نیستی.

مرد جواب نداد.

ناگهان صدای «تق» از داخل ساعت بلند شد.

قسمتی از چوب ساعت باز شد و یک محفظه‌ی کوچک نمایان شد.

داخل آن یک نوار کاست قدیمی و یک پاکت سفید بود.

روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر ساعت دوباره به صدا درآمد، یعنی حقیقت نزدیک‌تر از همیشه است.»

دست آرمان لرزید.

پاکت را باز کرد.

داخلش نامه‌ای بود با همان دست‌خطی که قبلاً در نامه‌های پدر دیده بود.

آرمان شروع به خواندن کرد:

«پسرم،

اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی آنچه از گذشته به تو گفته‌اند، کامل نبوده است.

مهم‌تر از همه...

به مردی که خودش را پدر تو معرفی می‌کند اعتماد نکن.»

آرمان سرش را بلند کرد.

همه به آن مرد نگاه می‌کردند.

مرد یک قدم عقب رفت.

— این نامه جعلیه.

رها سریع گفت:

— پس چرا ترسیدی؟

مرد چیزی نگفت.

آرمان نوار کاست را برداشت.

— این چیه؟

مرد با صدایی آرام گفت:

— چیزی که نباید بشنوی.

همین جمله باعث شد آرمان نوار را داخل ضبط قدیمی کنار اتاق بگذارد.

چند ثانیه صدای خش شنیده شد.

بعد...

صدای پدرش.

صدایی که آرمان سال‌ها فکر می‌کرد دیگر هرگز نخواهد شنید.

— آرمان... اگر صدای من را می‌شنوی، بدان که هنوز همه‌چیز تمام نشده.

آرمان نفسش را حبس کرد.

صدای پدر ادامه داد:

— سه نفر در این ماجرا هستند که هرکدام بخشی از حقیقت را می‌دانند. رها... سامان... نوید...

رها آرام سرش را پایین انداخت.

صدای پدر گفت:

— اما یکی از این سه نفر از همان ابتدا به تو دروغ گفته است.

آرمان به رها نگاه کرد.

بعد به نوید.

و بعد...

به سامان.

ناگهان نوار قطع شد.

آرمان با عصبانیت ضربه‌ای به ضبط زد.

— ادامه‌اش کجاست؟

مرد ناشناس آرام گفت:

— قسمت اصلی نوار هیچ‌وقت داخل این خانه نبود.

آرمان برگشت.

— پس کجاست؟

مرد به ساعت اشاره کرد.

— ساعت فقط اولین پیام را به تو داد.

در همان لحظه، ساعت دوباره به صدا درآمد.

اما این بار فقط یک ضربه زد.

«تق.»

درِ محفظه‌ی دیگری باز شد.

یک عکس قدیمی بیرون افتاد.

آرمان عکس را برداشت.

سه پسر در تصویر بودند.

اما این بار...

یک نفر چهارم هم در گوشه‌ی عکس دیده می‌شد.

مردی که پشت سر آنها ایستاده بود.

آرمان با دیدن چهره‌ی او خشکش زد.

چون آن مرد را می‌شناخت.

نه از گذشته...

بلکه از امروز.

آرمان آهسته زمزمه کرد:

— امکان نداره...

رها پرسید:

— کیه؟

آرمان عکس را به طرف آنها گرفت.

مرد ناشناس با دیدن عکس رنگش پرید.

و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، صدای سامان از پشت سرشان آمد:

— آرمان...

همه برگشتند.

سامان به عکس خیره شده بود.

بعد با صدایی که می‌لرزید گفت:

— اون مرد... پدر تو نیست.

آرمان پرسید:

— پس کیه؟

سامان چند ثانیه سکوت کرد.

و بعد جمله‌ای گفت که تمام حقیقت گذشته را زیر و رو کرد:

— اون مرد... پدر من بود.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سیزدهم: خانه سامان

آرمان هنوز کاغذ را در دست داشت.

«به سامان اعتماد نکن.»

چند بار جمله را خواند.

اما چیزی در ذهنش می‌گفت که نباید عجولانه قضاوت کند.

سامان سه سال رازهای زیادی را از او پنهان کرده بود؛ با این حال، بارها برای کمک به او برگشته بود.

آرمان کاغذ را داخل جیبش گذاشت.

«من باید بدونم حقیقت چیه.»

سامان پرسید:

«کجا می‌ری؟»

آرمان جواب داد:

«خونه تو.»

سامان لحظه‌ای مکث کرد.

«الان؟»

«نه. فردا.»

سامان نگاهش را پایین انداخت.

«باشه.»

---

صبح روز بعد، آرمان جلوی خانه سامان ایستاد.

سامان در را باز کرد.

خانه ساکت بود.

آرمان وارد شد و مستقیم به اتاق کار رفت.

«گفتی اون شب این مرد رو دیدی. از کجا؟»

سامان کنار پنجره ایستاد.

«پدرت از من خواست چیزی رو بهت نگم.»

«چی رو؟»

سامان جواب نداد.

آرمان به اطراف اتاق نگاه کرد.

روی میز چند پوشه قدیمی قرار داشت.

یکی از پوشه‌ها توجهش را جلب کرد.

روی آن نوشته شده بود:

«پرونده آرمان — محرمانه»

آرمان پوشه را برداشت.

سامان فوراً گفت:

«اون رو باز نکن.»

آرمان برگشت.

«چرا؟»

«چون چیزهایی توشه که شاید بهتر باشه ندونی.»

آرمان پوشه را باز کرد.

صفحه اول، مشخصات خودش بود.

اما در صفحه دوم، یک عکس قدیمی قرار داشت.

عکس یک پسربچه.

آرمان به عکس خیره شد.

«این کیه؟»

سامان آرام گفت:

«تو.»

آرمان با تعجب گفت:

«من؟»

«آره.»

اما عکس مربوط به زمانی بود که آرمان فقط چند سال داشت.

پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.

هفت سال قبل از تولد نوید.

آرمان با تعجب گفت:

«این تاریخ اشتباهه.»

سامان گفت:

«نه.»

آرمان صفحه بعد را باز کرد.

در آن نوشته شده بود:

«آرمان تنها فرزند خانواده نیست.»

آرمان دفتر را بست.

«پس نوید...»

سامان سرش را تکان داد.

«نوید تنها برادر تو نیست.»

آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.

«یعنی چی؟»

سامان چیزی نگفت.

در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.

سامان به صفحه نگاه کرد.

شماره ناشناس بود.

تماس را جواب داد.

صدای مردی آمد:

«دیگه دیر شده.»

سامان رنگش پرید.

«تو کی هستی؟»

صدای مرد خندید.

«خودت بهتر می‌دونی.»

تماس قطع شد.

آرمان به سامان نگاه کرد.

«این کی بود؟»

سامان آرام گفت:

«کسی که نباید می‌فهمید تو اینجایی.»

ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.

هر دو به سمت پله‌ها نگاه کردند.

آرمان آهسته گفت:

«کسی اینجاست؟»

سامان چیزی نگفت.

آرمان از پله‌ها بالا رفت.

در اتاق انتهای راهرو نیمه‌باز بود.

در را آرام کنار زد.

اتاق خالی بود.

اما روی میز یک پاکت سفید قرار داشت.

آرمان پاکت را باز کرد.

داخل آن یک عکس بود.

سه نفر در عکس دیده می‌شدند:

آرمان، نوید و یک پسر ناشناس.

پشت عکس نوشته شده بود:

«سومین برادر را پیدا کن؛ قبل از اینکه او تو را پیدا کند.»

آرمان به سامان نگاه کرد.

«تو از این پسر خبر داشتی؟»

سامان با صدایی لرزان گفت:

«نه...»

اما آرمان این بار باور نکرد.

چون پشت سر سامان، روی دیوار، عکسی بزرگ‌تر از همان پسر آویزان بود.

و زیر عکس نوشته شده بود:

«او اکنون در همان خانه‌ای زندگی می‌کند که آرمان در آن بزرگ شده.»

آرمان آرام زمزمه کرد:

«پس یعنی...»

سامان گفت:

«برادر سومت همین حالا نزدیک توئه.»

ادامه دارد...

📖 قسمت چهاردهم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اکانت تیک تاک #پروفیشنل تضمینی به درآمد میرسد هردوستی لازم داشت پیام بده

👉@Admiin_M_Z

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

هشت درس برای زندگی زناشویی شادتر

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون

🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست. 
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از  قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی  چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون


📕

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت هفتم: خانه‌ای که نفس می‌کشید

ساعت نزدیک چهار صبح بود.

آرمان، رها و سامان در سکوت به سمت خانه قدیمی حرکت می‌کردند.

باران دوباره شروع شده بود و جاده خلوت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

وقتی ماشین مقابل خانه توقف کرد، آرمان برای چند ثانیه فقط به ساختمان خیره ماند.

خانه دقیقاً همان‌طور بود که از کودکی به یاد داشت؛ دیوارهای قدیمی، پنجره‌های بلند و درخت بزرگی که کنار حیاط قرار داشت.

اما یک چیز عجیب بود.

پنجره طبقه دوم روشن بود.

آرمان آرام گفت:

«فکر می‌کردم اینجا سال‌هاست خالیه.»

رها جواب داد:

«من هم همین فکر رو می‌کردم.»

سامان چراغ ماشین را خاموش کرد.

«پس یکی اینجاست.»

هر سه پیاده شدند.

آرمان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد؛ همان کلیدی که پدرش سال‌ها قبل به او داده بود.

کلید را داخل قفل چرخاند.

در باز شد.

بوی چوب قدیمی و خاک در فضای خانه پیچیده بود.

آرمان قدمی داخل گذاشت.

همه‌چیز ساکت بود.

اما ناگهان صدای ساعت قدیمی خانه بلند شد.

یک ضربه...

دو ضربه...

آرمان به ساعت نگاه کرد.

ساعت روی چهار و هفده دقیقه متوقف شده بود.

رها با دیدن ساعت رنگش پرید.

«همین ساعت بود.»

آرمان پرسید:

«چی؟»

رها آرام گفت:

«آخرین باری که پدرت رو دیدم.»

آرمان به طرف ساعت رفت.

پشت آن چیزی توجهش را جلب کرد.

قاب ساعت کمی از دیوار فاصله داشت.

آن را کنار زد.

یک کلید کوچک پشت ساعت پنهان شده بود.

روی کلید شماره‌ای حک شده بود:

۲۱۷

آرمان زیر لب گفت:

«اتاق ۲۱۷...»

همان شماره‌ای که در عکس دیده بود.

کلید را برداشت.

در همان لحظه صدایی از طبقه بالا آمد.

صدای قدم.

آرمان و رها به هم نگاه کردند.

سامان گفت:

«شاید بهتر باشه بریم.»

اما آرمان پله‌ها را بالا رفت.

رها پشت سرش حرکت کرد.

در انتهای راهرو، دری بود که آرمان هرگز آن را در کودکی ندیده بود.

روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:

۲۱۷

آرمان کلید را داخل قفل گذاشت.

در باز شد.

اتاق تقریباً خالی بود.

فقط یک میز و یک ضبط صوت قدیمی وسط اتاق قرار داشت.

آرمان دکمه ضبط را فشار داد.

صدای پدرش در اتاق پیچید:

«اگر این صدا را می‌شنوی، یعنی دیگر نمی‌توانم خودم حقیقت را برایت بگویم.»

آرمان نفسش را حبس کرد.

صدای پدر ادامه داد:

«آرمان، چیزی که درباره برادرت شنیده‌ای، تمام حقیقت نیست.»

رها آرام گفت:

«گوش کن...»

صدا ادامه پیدا کرد:

«نوید دشمن تو نیست.»

آرمان با تعجب به رها نگاه کرد.

پدرش گفت:

«دشمن واقعی کسی است که از کودکی هر دوی شما را زیر نظر داشته...»

ناگهان ضبط قطع شد.

آرمان چند بار دکمه را زد، اما دستگاه دیگر روشن نشد.

سامان گفت:

«باتریش تموم شده.»

اما در همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد:

«نه... من خاموشش کردم.»

هر سه نفر برگشتند.

مردی در چارچوب در ایستاده بود.

آرمان با دیدنش خشکش زد.

رها یک قدم عقب رفت.

سامان زیر لب گفت:

«نوید...»

مرد به آرمان نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«بالاخره برادرم رو دیدم.»

ادامه دارد...

📖 قسمت هشتم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت ششم: برادر ناتنی

آرمان به رها خیره ماند.

«برادرم... باعث ناپدید شدن تو شد؟»

رها آرام سر تکان داد.

«آره.»

آرمان با ناباوری گفت:

«ولی من اصلاً برادری ندارم!»

مرد غریبه جلو آمد.

«داری. فقط پدرت تصمیم گرفته بود هیچ‌وقت چیزی درباره‌اش به تو نگوید.»

آرمان به عکس قدیمی نگاه کرد.

«اسمش چیه؟»

مرد پاسخ داد:

«نوید.»

رها فوراً گفت:

«نباید اسمش رو بلند می‌گفتی.»

مرد نگاهش کرد.

«دیگه فایده‌ای نداره. اون می‌دونه آرمان حقیقت رو فهمیده.»

آرمان پرسید:

«نوید کجاست؟»

مرد جواب نداد.

سامان به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

«باید همین الان از اینجا بریم.»

آرمان گفت:

«چرا؟»

سامان به خیابان اشاره کرد.

یک ماشین مشکی درست مقابل هتل پارک شده بود.

چراغ‌هایش خاموش بود.

اما کسی داخل آن نشسته بود.

رها با دیدن ماشین رنگش پرید.

«اون پیدامون کرده.»

آرمان پرسید:

«نوید؟»

رها جواب نداد.

مرد غریبه در را باز کرد.

«از پله‌های پشت ساختمان برید. من حواسشون رو پرت می‌کنم.»

آرمان گفت:

«تو کی هستی که این‌همه درباره خانواده من می‌دونی؟»

مرد مکث کرد.

بعد گفت:

«اسم من کامرانه.»

آرمان پرسید:

«پدرم تو رو می‌شناخت؟»

کامران لبخند تلخی زد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

آن‌ها از راه پله پشتی پایین رفتند.

در طبقه اول، رها ناگهان ایستاد.

«آرمان...»

«چی شده؟»

رها به دست او اشاره کرد.

نامه پدرش هنوز در دست آرمان بود.

اما پشت نامه، چیزی نوشته شده بود که قبلاً متوجه آن نشده بود.

آرمان کاغذ را برگرداند.

یک آدرس روی آن نوشته شده بود.

و زیر آدرس فقط یک جمله:

«اگر می‌خواهی برادرت را پیدا کنی، قبل از طلوع آفتاب به اینجا بیا.»

آرمان به رها نگاه کرد.

«این آدرس کجاست؟»

رها با صدای آهسته گفت:

«خانه قدیمی پدرت.»

آرمان چند لحظه ساکت ماند.

«فکر می‌کردم اون خونه هفت سال پیش فروخته شده.»

رها گفت:

«فروخته نشد.»

«پس چرا پدرم این‌همه سال حقیقت رو پنهان کرد؟»

رها جواب داد:

«چون می‌ترسید روزی نوید برگرده.»

ناگهان صدای ترمز شدید ماشینی از بیرون آمد.

همه ساکت شدند.

کامران از انتهای راهرو فریاد زد:

«فرار کنید!»

آرمان دست رها را گرفت و دوید.

اما قبل از اینکه از در پشتی خارج شوند، تلفن آرمان یک پیام دریافت کرد.

پیام از شماره ناشناس بود:

«به خانه قدیمی نرو. اگر رفتی، خواهی فهمید چرا پدرت مجبور شد برادرت را از تو پنهان کند.»

آرمان به صفحه گوشی خیره شد.

سپس آرام گفت:

«من می‌رم.»

رها پرسید:

«مطمئنی؟»

آرمان به آسمان تاریک نگاه کرد.

«این بار دیگه نمی‌خوام از حقیقت فرار کنم.»

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند که در خانه قدیمی، کسی از چند ساعت قبل منتظر ورود آنهاست...

ادامه دارد...

📖 قسمت هفتم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سی‌ام: پسری که جای من بود

آرمان هنوز به سایه‌ی داخل عکس خیره بود.

کلید ۲۱۷ در دست آن شخص بود.

همان کلیدی که سال‌ها همراه خودش داشت.

چطور ممکن بود؟

اگر این عکس واقعاً مربوط به هفده سال پیش بود، پس کلید از همان زمان دست چه کسی بوده؟

صدای قدم‌هایی از پشت در آمد.

آرمان سریع عکس و نامه را داخل جیبش گذاشت.

در را باز کرد.

راهرو خالی بود.

فقط یک پاکت کوچک روی زمین قرار داشت.

آرمان آن را برداشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی بفهمی چه کسی جای تو را گرفت، به جایی برو که اولین بار اسمت را فراموش کردی.»

آرمان چند ثانیه فکر کرد.

بعد یادش آمد.

پرورشگاه.

جایی که یونس گفته بود او را هفده سال پیش به آنجا برده است.

آرمان از هتل بیرون آمد.

اما قبل از رفتن، یک بار دیگر به اتاق ۲۱۷ نگاه کرد.

روی دیوار، کنار در، چیزی تازه نوشته شده بود:

«او هنوز زنده است.»

---

صبح روز بعد، آرمان خودش را به ساختمان قدیمی پرورشگاه رساند.

ساختمان تقریباً خالی بود.

سال‌ها بود که دیگر کودکی در آنجا نگهداری نمی‌شد.

پیرمردی که آنجا کار می‌کرد، با دیدن آرمان چند لحظه به او خیره ماند.

— تو...

آرمان پرسید:

— منو می‌شناسید؟

پیرمرد لبخند کم‌رنگی زد.

— بعضی چهره‌ها فراموش نمی‌شن.

آرمان قلبش تندتر زد.

— من هفده سال پیش اینجا بودم؟

پیرمرد چیزی نگفت.

آرمان عکس قدیمی خودش را نشان داد.

پیرمرد با دیدن عکس، آهی کشید.

— پس بالاخره برگشتی.

— چه کسی منو اینجا آورد؟

پیرمرد گفت:

— مردی به اسم یونس.

— چند سال اینجا بودم؟

پیرمرد مکث کرد.

— کمتر از یک سال.

آرمان با تعجب گفت:

— یونس گفت من چند سال اینجا بودم.

پیرمرد سرش را تکان داد.

— یونس خیلی چیزها گفته.

آرمان پرسید:

— بعد از اینجا چه کسی منو برد؟

پیرمرد به راهروی انتهای ساختمان اشاره کرد.

— برو اتاق بایگانی.

آرمان وارد اتاق شد.

پرونده‌های قدیمی روی قفسه‌ها خاک گرفته بودند.

بعد از چند دقیقه جست‌وجو، پرونده‌ای با نام خودش پیدا کرد.

«آرمان — پذیرش: ۲۲ آبان»

اما تاریخ تولد خالی بود.

نام مادر: خالی.

نام پدر: خالی.

در قسمت توضیحات فقط یک جمله نوشته شده بود:

«کودک از معرفی هویت خودداری می‌کند.»

آرمان زیر لب گفت:

— من پنج سالم بود...

چطور یک کودک پنج‌ساله می‌توانست از معرفی هویت خودش خودداری کند؟

صفحه‌ی بعد را باز کرد.

یک عکس کوچک داخل پرونده بود.

آرمان به عکس نگاه کرد.

نفسش بند آمد.

در عکس، خودش پنج‌ساله بود.

کنارش یونس ایستاده بود.

اما نفر سوم...

فرهاد بود.

آرمان سریع صفحه را برگرداند.

پشت عکس نوشته شده بود:

«کودک ادعا می‌کند نامش آرمان نیست.»

آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند.

— پس اسم من چی بوده؟

صدایی از پشت سرش آمد:

— نمی‌دونی؟

آرمان برگشت.

سامان بود.

— سامان؟

سامان وارد اتاق شد و در را بست.

— من می‌دونستم یه روزی این پرونده رو پیدا می‌کنی.

آرمان عصبانی شد.

— تو از اول همه‌چیز رو می‌دونستی؟

سامان جواب نداد.

آرمان پرونده را جلوی صورتش گرفت.

— چرا اینجا نوشته من اسمم آرمان نبوده؟

سامان آهسته گفت:

— چون آن شب، اسم تو را عوض کردند.

— چه کسی؟

— مادرت.

آرمان خشکش زد.

— چرا؟

سامان گفت:

— برای اینکه کسی نتونه پیدات کنه.

آرمان به دیوار تکیه داد.

— از چه کسی؟

سامان جواب داد:

— از همان کسی که هفده ساله دنبالت می‌گرده.

آرمان با صدای پایین گفت:

— نفر چهارم؟

سامان سرش را پایین انداخت.

— نه.

آرمان به او خیره شد.

— پس کی؟

سامان بالاخره گفت:

— پدر واقعی تو.

سکوت.

آرمان چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

— فرهاد؟

سامان سرش را تکان داد.

— نه.

آرمان یک قدم جلو رفت.

— پس کیه؟

سامان به پرونده اشاره کرد.

— اسم واقعی‌ات رو بخون.

آرمان به صفحه نگاه کرد.

در پایین پرونده، زیر یک لایه‌ی قدیمی از کاغذ، نوشته‌ای دیده می‌شد که تا آن لحظه متوجهش نشده بود.

آرمان کاغذ را کنار زد.

یک نام ظاهر شد.

«آرمان یونس‌زاده»

آرمان با تعجب گفت:

— یونس‌زاده؟

سامان آرام گفت:

— چون یونس...

صدای شکستن شیشه آمد.

هر دو به سمت پنجره برگشتند.

یک سنگ داخل اتاق افتاده بود.

کاغذ کوچکی به آن بسته شده بود.

سامان سنگ را برداشت.

کاغذ را باز کرد.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«یونس پدر تو نیست؛ اما پدرِ نفر چهارم است.»

سامان رنگش پرید.

آرمان پرسید:

— نفر چهارم کیه؟

سامان چیزی نگفت.

آرمان دوباره پرسید:

— سامان، نفر چهارم کیه؟

سامان آرام به او نگاه کرد.

چشمانش پر از ترس شده بود.

بعد گفت:

— آرمان...

— چی؟

سامان لب‌هایش را به هم فشرد.

— تو نفر چهارم رو می‌شناسی.

— از کجا؟

سامان جواب داد:

— چون...

صدای آژیر ماشین پلیس از بیرون بلند شد.

سامان ناگهان به سمت در رفت.

آرمان بازویش را گرفت.

— صبر کن!

سامان برگشت و آخرین جمله را گفت:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌ونهم: نفر چهارم

ساعت یازده و پنجاه‌وهفت دقیقه شب بود.

آرمان روبه‌روی هتل قدیمی ایستاده بود.

ساختمانی که سال‌ها بود متروکه به نظر می‌رسید، اما امشب چراغ یکی از طبقاتش روشن بود.

طبقه‌ی دوم.

اتاق ۲۱۷.

آرمان دستش را داخل جیبش برد.

کلید کوچک هنوز همان‌جا بود.

کلیدی که از کودکی همراهش بود و هیچ‌وقت نمی‌دانست متعلق به کجاست.

ساعت دوازده شد.

درِ اصلی هتل با صدای آرامی باز شد.

آرمان وارد شد.

راهرو تاریک بود.

هر قدمش صدای خفیفی در ساختمان خالی ایجاد می‌کرد.

وقتی به پله‌ها رسید، صدای زنگ ساعت قدیمی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

یک بار.

دو بار.

هفده بار.

آرمان ایستاد.

هفده ضربه.

مثل هفده سالی که از آن شب گذشته بود.

بالا رفت.

جلوی اتاق ۲۱۷ ایستاد.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

اما قبل از اینکه در را باز کند، متوجه چیزی شد.

روی در، زیر شماره‌ی ۲۱۷، با خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود:

«سه نفر وارد شدند؛ چهار نفر بیرون آمدند.»

آرمان زیر لب گفت:

— چهار نفر...

کلید را داخل قفل گذاشت.

چرخاند.

صدای تقی آمد.

در باز شد.

اتاق تقریباً خالی بود.

یک تخت قدیمی.

یک میز چوبی.

یک آینه‌ی ترک‌خورده.

و پنجره‌ای که رو به کوچه باز می‌شد.

آرمان آرام وارد شد.

ناگهان در پشت سرش بسته شد.

برگشت.

کسی آنجا نبود.

چند ثانیه به در خیره ماند.

بعد صدای آرامی از داخل اتاق آمد.

— بالاخره برگشتی.

آرمان خشکش زد.

صدا از پشت آینه بود.

آرمان جلو رفت.

آینه را کنار زد.

پشت آن یک دریچه‌ی کوچک وجود داشت.

دریچه را باز کرد.

یک ضبط صوت قدیمی داخلش بود.

کنارش یک عکس.

آرمان عکس را برداشت.

سه کودک داخل عکس بودند.

خودش.

سامان.

نوید.

اما این بار عکس با عکس‌های قبلی فرق داشت.

در گوشه‌ی تصویر، کودکی دیگر هم دیده می‌شد.

دختری کوچک.

موهایش روی صورتش ریخته بود.

آرمان عکس را نزدیک‌تر برد.

نفسش بند آمد.

دختر را می‌شناخت.

رها.

اما این غیرممکن بود.

رها در آن زمان باید خیلی کوچک‌تر از چیزی می‌بود که در عکس دیده می‌شد.

آرمان عکس را برگرداند.

پشت آن نوشته شده بود:

«رها چهارمین نفر نبود.»

آرمان زیر لب گفت:

— پس کی بود؟

ضبط صوت ناگهان روشن شد.

صدای خودش، همان صدای کودکانه‌ی هفده سال پیش، در اتاق پیچید:

— من نمی‌خوام برگردم اونجا...

بعد صدای سامان شنیده شد:

— اگه نریم، اون مرد میاد سراغمون.

صدای نوید:

— ولی قرار نبود اون بفهمه.

آرمان نزدیک ضبط شد.

صدای کودکانه‌ی خودش دوباره شنیده شد:

— ما نباید دروغ می‌گفتیم.

بعد صدای چهارمی آمد.

صدای یک دختر.

اما این بار صدای کودک نبود.

صدایی آرام و جدی.

— دیر شده.

آرمان با شنیدن صدا عقب رفت.

صدا ادامه داد:

— اگر این نوار را پیدا کردید، یعنی آرمان بالاخره برگشته.

آرمان نفسش را حبس کرد.

— این صدای...

صدای دختر گفت:

— من نفر چهارم را می‌شناسم.

ضبط برای چند ثانیه خش‌خش کرد.

بعد جمله‌ای شنیده شد که تمام بدن آرمان را سرد کرد:

— نفر چهارم، یکی از شما سه نفر نیست.

آرمان به عکس نگاه کرد.

دختر داخل عکس...

رها بود.

اما صدا دوباره گفت:

— نفر چهارم کسی است که آن شب به جای آرمان وارد اتاق شد.

آرمان آرام گفت:

— به جای من؟

در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.

یک قدم.

دو قدم.

سه قدم.

آرمان ضبط را خاموش کرد.

چراغ اتاق ناگهان روشن شد.

مردی پشت شیشه‌ی مات در ایستاده بود.

آرمان آرام عقب رفت.

مرد دستش را روی دستگیره گذاشت.

در باز شد.

آرمان آماده شد که فرار کند.

اما مرد وارد اتاق نشد.

فقط یک پاکت روی زمین انداخت و گفت:

— این را مادرت برای تو گذاشته.

بعد برگشت و در تاریکی راهرو ناپدید شد.

آرمان سریع پاکت را برداشت.

روی آن نوشته بود:

«قبل از اینکه به دنبال نفر چهارم بروی، حقیقت آن شب را درباره‌ی خودت بدان.»

پاکت را باز کرد.

داخلش یک برگه بود.

فقط یک جمله:

«تو آن شب از اتاق ۲۱۷ بیرون نیامدی.»

آرمان مات ماند.

دوباره برگه را خواند.

همان جمله.

اما پایین صفحه، با خطی متفاوت، نوشته شده بود:

«کسی که از اتاق بیرون آمد، تو نبودى.»

صدای زنگ تلفن ناگهان از روی میز بلند شد.

آرمان به تلفن خیره شد.

دستش را آرام به سمت گوشی برد.

— الو؟

صدای مردی از آن طرف خط آمد.

— آرمان، از اتاق خارج شو.

آرمان پرسید:

— تو کی هستی؟

مرد گفت:

— کسی که هفده سال منتظر بود بهت بگه...

مکث کرد.

بعد گفت:

— تو آن شب گم نشدی؛ تو را با یک نفر دیگر عوض کردند.

تماس قطع شد.

آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند.

سپس به عکس سه کودک نگاه کرد.

این بار متوجه چیزی شد که قبلاً ندیده بود.

پشت سر سه کودک، روی دیوار اتاق، سایه‌ی یک نفر دیگر افتاده بود.

و در دست آن شخص...

همان کلید کوچک ۲۱۷ دیده می‌شد.

🔚 پایان قسمت بیست‌ونهم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌وهفتم: صدای کودک

آرمان نوار را در دست گرفته بود.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«صدای قاتل»

اما یونس گفته بود صدای قاتل روی نوار نیست.

صدای خودِ آرمان است.

آرمان به او خیره شد.

— من پنج سالم بودم.

یونس آرام گفت:

— می‌دونم.

— پس چطور ممکنه صدای من روی این نوار باشه؟

یونس جواب نداد.

آرمان نوار را داخل ضبط گذاشت.

یونس یک قدم جلو آمد.

— آرمان، صبر کن.

آرمان دکمه‌ی پخش را زد.

چند ثانیه فقط صدای خش شنیده شد.

بعد صدای یک کودک آمد:

— مامان...

آرمان نفسش را حبس کرد.

صدای کودک ادامه داد:

— اون مرد دوباره اومده.

صدای مادر آرمان شنیده شد:

— آرمان، کجا هستی؟

کودک گفت:

— توی اتاق.

صدای در آمد.

بعد صدای مردی:

— آرمان، بیا بیرون.

آرمان به یونس نگاه کرد.

صدای کودک دوباره پخش شد:

— نه... من نمیام.

مرد گفت:

— اگر نیای، مادرت آسیب می‌بینه.

رها دستش را جلوی دهانش گرفت.

— خدای من...

صدای قدم‌ها نزدیک شد.

بعد کودک با گریه گفت:

— مامان، اون مرد رو می‌شناسم.

مادر پرسید:

— کیه؟

کودک جواب داد:

— دایی یونس.

نوار ناگهان قطع شد.

همه به یونس نگاه کردند.

یونس رنگش پریده بود.

آرمان آرام گفت:

— من تو رو می‌شناختم.

یونس چیزی نگفت.

آرمان ادامه داد:

— تو غریبه نبودی.

یونس سرش را پایین انداخت.

— نه.

سامان گفت:

— پس چرا به آرمان گفتی برای نجاتش اومده بودی؟

یونس جواب داد:

— چون بعداً تصمیمم عوض شد.

نوید پرسید:

— بعداً؟

یونس گفت:

— وقتی فهمیدم فرهاد قصد داره آرمان رو برای همیشه از مادرش جدا کنه، فهمیدم اشتباه کردم.

آرمان گفت:

— اما تو منو بردی.

یونس سر تکان داد.

— بله.

— کجا؟

یونس به سمت دیوار رفت.

پشت یکی از عکس‌ها را کنار زد.

یک نقشه‌ی قدیمی ظاهر شد.

روی نقشه مسیر خانه تا یک ساختمان مشخص شده بود.

یونس گفت:

— اینجا.

آرمان به نقشه نگاه کرد.

نام ساختمان را خواند:

مرکز نگهداری کودکان یتیم

رها با تعجب گفت:

— تو آرمان رو به یتیم‌خانه بردی؟

یونس جواب داد:

— بله.

آرمان به آرامی گفت:

— اما من هیچ‌وقت یادم نمیاد اونجا بوده باشم.

یونس گفت:

— چون سه روز بعد، فرهاد اومد و تو رو برد.

سامان گفت:

— پس فرهاد آرمان رو پیدا کرده بود.

یونس گفت:

— نه.

مکث کرد.

— فرهاد از اول می‌دونست آرمان کجاست.

آرمان با تعجب پرسید:

— پس چرا سه سال دنبالم می‌گشت؟

یونس به او نگاه کرد.

— چون دنبال خودت نبود.

آرمان پرسید:

— پس دنبال چی بود؟

یونس گفت:

— دنبال چیزی که آن شب همراه تو از خانه بیرون آمد.

آرمان به جیبش نگاه کرد.

— چی؟

یونس جواب داد:

— یک کلید.

نوید ناگهان گفت:

— کلیدی که روی ساعت بود؟

یونس سر تکان داد.

— بله.

آرمان یادش آمد.

سال‌ها پیش، پدرش همیشه یک کلید کوچک همراه داشت.

اما آن کلید...

در جیب آرمان بود.

آرمان با عجله جیبش را گشت.

کلید کوچک را بیرون آورد.

پشت آن یک شماره حک شده بود:

۲۱۷

رها آرام گفت:

— پس اتاق ۲۱۷ از اول برای آرمان بوده...

ناگهان صدای ضبط دوباره بلند شد.

همان صدای کودک.

اما این بار فقط یک جمله گفت:

— اگر کسی این نوار رو پیدا کرد، بدونید من قاتل نیستم... من شاهد بودم.

نوار قطع شد.

آرمان به یونس نگاه کرد.

— این نوار رو چه کسی ضبط کرده؟

یونس جواب نداد.

آرمان دوباره پرسید:

— چه کسی؟

یونس آرام گفت:

— مادرت.

در همان لحظه، درِ خانه باز شد.

همه برگشتند.

مادر آرمان در آستانه‌ی در ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

مردی پشت سرش ایستاده بود.

آرمان با دیدن چهره‌ی مرد، کلید از دستش افتاد.

مرد لبخند زد.

— بالاخره یادت اومد، پسرم؟

آرمان با صدای لرزان گفت:

— تو...

مرد یک قدم جلو آمد.

فرهاد بود.

---

🔚 پایان قسمت بیست‌وهفتم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فرهاد که همه تصور می‌کردند مرده، بالاخره روبه‌روی آرمان ایستاد. اما چرا مادر آرمان او را همراه خودش آورده است؟

فردا شب، آرمان برای اولین‌بار مستقیم از فرهاد درباره‌ی آن شب سؤال خواهد کرد؛ شبی که همه‌چیز از آنجا شروع شد... 📖

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

پشت و رو اثر آلبر کامو درباره‌ی زندگی در میان فقر، تنهایی، عشق، مرگ و لحظه‌های ساده‌ی خوشبختی است.
کامو در این اثر، بدون فلسفه‌بافی‌های سنگین، از زندگی آدم‌هایی می‌گوید که شاید در نگاه اول معمولی به نظر برسند؛ اما پشت سکوت و روزمرگی‌شان، دنیایی از درد و معنا پنهان است.

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌وسوم: اعتراف نوید

— من فرهاد رو کشتم.

صدای نوید در اتاق پیچید.

آرمان به او خیره شد.

— چی گفتی؟

نوید نگاهش را پایین انداخت.

— سه سال پیش... فرهاد فهمید که من دارم درباره‌ی گذشته تحقیق می‌کنم.

سامان با عصبانیت گفت:

— دروغ نگو!

نوید برگشت.

— تو خودت می‌دونی که دروغ نمی‌گم.

سامان جلو آمد.

— اگر فرهاد مرده، پس چرا امروز یک نفر با اسم و صدای اون با آرمان تماس گرفت؟

نوید سکوت کرد.

آرمان گوشی‌اش را بالا گرفت.

— پس اون کی بود؟

هیچ‌کس جواب نداد.

رها آرام گفت:

— شاید کسی صدای فرهاد رو ضبط کرده.

نوید سرش را تکان داد.

— نه. فرهاد قبل از مرگش یک دستگاه داشت که صدای افراد رو ضبط می‌کرد.

آرمان پرسید:

— چه دستگاهی؟

نوید گفت:

— دستگاهی که می‌تونست صدای آدم‌ها رو تقلید کنه.

سامان با تعجب گفت:

— یعنی اون تماس...

نوید حرفش را قطع کرد:

— احتمالاً یک پیام بود.

آرمان پرسید:

— از طرف چه کسی؟

نوید جواب نداد.

در همان لحظه، صدای ضربه‌ای از داخل اتاق ۲۱۷ آمد.

همه برگشتند.

ضبط صوت قدیمی دوباره روشن شده بود.

این بار صدای فرهاد پخش شد:

— اگر نوید به شما گفت من مرده‌ام، باورش نکنید.

آرمان به نوید نگاه کرد.

نوید رنگش پرید.

صدا ادامه داد:

— اما اگر گفت خودش مرا کشته، باز هم حرفش را باور نکنید.

نوار قطع شد.

رها گفت:

— پس چرا این پیام رو گذاشته؟

نوید آرام گفت:

— چون فرهاد می‌دونست روزی ما اینجا جمع می‌شیم.

آرمان پرسید:

— نوید، واقعاً فرهاد رو کشتی؟

نوید چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— من به محل قرارش رفتم.

— بعد؟

— فرهاد اونجا بود.

— بعد چی شد؟

نوید نفس عمیقی کشید.

— من باهاش درگیر شدم. وقتی از اونجا رفتم، هنوز زنده بود.

آرمان گفت:

— پس تو نمی‌دونی مرده یا زنده؟

نوید سرش را تکان داد.

— نه.

ناگهان سامان به سمت جعبه رفت.

— صبر کنید...

یک نوار دیگر پیدا کرده بود.

روی آن نوشته شده بود:

«شب آخر — بخش دوم»

سامان نوار را داخل ضبط گذاشت.

صدای مادر آرمان پخش شد:

— فرهاد، دیگه نمی‌تونم این راز رو پنهان کنم.

صدای مردی جواب داد:

— اگر حقیقت رو بگی، هر سه بچه در خطر قرار می‌گیرن.

مادر آرمان گفت:

— آنها حق دارن بدونن پدر واقعی‌شون کیه.

مرد جواب داد:

— نه. هنوز وقتش نرسیده.

بعد صدای گریه‌ی یک کودک شنیده شد.

آرمان با شنیدن آن صدا خشکش زد.

— این صدای منه...

رها آرام گفت:

— گوش کن.

در پس‌زمینه، صدای مرد دیگری شنیده شد.

صدایی که آرمان آن را می‌شناخت.

خیلی خوب می‌شناخت.

آرمان به آرامی گفت:

— این صدا...

سامان پرسید:

— کیه؟

آرمان جواب نداد.

صدا واضح‌تر شد:

— بچه رو ببرید. قبل از اینکه مادرش بفهمه.

ناگهان نوار قطع شد.

آرمان به مادرش فکر کرد.

اما مادرش دیگر در اتاق نبود.

روی میز فقط یک کاغذ باقی مانده بود.

آرمان آن را برداشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«من فرار نکردم. من برای پیدا کردن پدرت رفتم.»

پایین نامه، یک آدرس نوشته شده بود.

سامان آدرس را خواند.

— اینجا...

رها پرسید:

— کجاست؟

سامان به آرمان نگاه کرد.

— خانه‌ی فرهاد.

آرمان گفت:

— پس می‌ریم اونجا.

نوید جلو آمد.

— نه، آرمان.

— چرا؟

نوید با نگرانی گفت:

— چون اگر فرهاد واقعاً زنده باشه، اون خونه آخرین جاییه که باید بری.

آرمان پرسید:

— چرا؟

نوید به در اتاق نگاه کرد.

— چون سه سال پیش، من فرهاد رو در همون خونه دیدم.

آرمان پرسید:

— و؟

نوید آرام گفت:

— فرهاد تنها نبود.

همه ساکت شدند.

نوید ادامه داد:

— یک نفر دیگه هم اونجا بود.

آرمان پرسید:

— کی؟

نوید به عکس قدیمی روی میز نگاه کرد.

— کسی که فکر می‌کردیم هفده سال پیش مرده.

---

🔚 پایان قسمت بیست‌وسوم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

یک راز قدیمی دوباره زنده شد؛ چه کسی هفده سال پیش مرده اعلام شده بود و چرا فرهاد سه سال پیش با او ملاقات کرده بود؟

فردا شب، آرمان قدم به خانه‌ای می‌گذارد که شاید آخرین سرنخ درباره‌ی گذشته‌اش را در خود پنهان کرده باشد... 📖🌙

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت بیست‌ویکم: آن شب

— من خودم در اتاق ۲۱۷ رو به روی آرمان بستم.

صدای رها در تاریکی پیچید.

آرمان چند لحظه هیچ نگفت.

بعد آرام پرسید:

— چرا؟

چراغ هنوز خاموش بود.

رها نفس عمیقی کشید.

— چون مجبورم کردن.

آرمان گفت:

— چه کسی؟

رها جواب نداد.

ناگهان چراغ اضطراری اتاق روشن شد.

نور کم‌رنگی روی صورت همه افتاد.

رها به دیوار تکیه داده بود و سعی می‌کرد چیزی را به یاد بیاورد.

— اون شب... من و آرمان اینجا بودیم.

آرمان با تعجب گفت:

— من اینجا بودم؟

— بله.

رها ادامه داد:

— تو پنج ساله بودی. من هم خیلی کوچک‌تر بودم، اما چیزهایی یادمه.

سامان جلو آمد.

— چرا هیچ‌کدوممون یادمون نیست؟

رها گفت:

— چون بعد از آن شب، همه‌چیز تغییر کرد.

نوید پرسید:

— چه اتفاقی افتاد؟

رها به صندلی وسط اتاق اشاره کرد.

— آرمان روی اون صندلی نشسته بود.

آرمان به صندلی نگاه کرد.

ناگهان تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.

اتاق تاریک...

صدای مادرش...

و مردی که پشت سرش ایستاده بود.

آرمان دستش را روی سرش گذاشت.

— من... اون مرد رو دیدم.

همه ساکت شدند.

— چه شکلی بود؟ — سامان پرسید.

آرمان چشم‌هایش را بست.

— صورتش رو نمی‌دیدم.

رها گفت:

— چون خودش صورتش رو پوشانده بود.

آرمان ناگهان گفت:

— اما ساعت دستش بود.

مادر آرمان با شنیدن این حرف رنگش پرید.

— چه ساعتی؟

آرمان به ساعت قدیمی اتاق اشاره کرد.

— همین ساعت.

مادرش آرام گفت:

— پس تو یادت اومده...

آرمان برگشت.

— چی رو؟

زن جلو آمد.

— آن ساعت فقط یک ساعت نبود.

در همان لحظه صدای زنگ ساعت بلند شد.

یک ضربه.

دو ضربه.

سه ضربه.

درب کوچک پشت ساعت باز شد.

اما این بار چیزی داخل آن نبود.

فقط یک صفحه‌ی فلزی دیده می‌شد.

روی صفحه نوشته شده بود:

«رمز را کسی می‌داند که دروغ را از حقیقت تشخیص دهد.»

سامان گفت:

— این دیگه چه معنایی داره؟

نوید به نوشته خیره شد.

— شاید رمز دست یکی از ماست.

آرمان به سه نفر نگاه کرد.

رها...

سامان...

نوید...

اما مادرش گفت:

— نه.

همه برگشتند.

زن ادامه داد:

— رمز دست هیچ‌کدام از شما نیست.

آرمان پرسید:

— پس دست کیه؟

زن به آرامی به خودش اشاره کرد.

— دست من.

او چهار رقم را روی صفحه وارد کرد.

۰۵۱۷

صدای قفل آمد.

دیوار پشت ساعت کنار رفت.

پشت آن یک فضای کوچک مخفی وجود داشت.

داخلش یک جعبه‌ی چوبی و چندین نوار قدیمی قرار داشت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای آرمان، وقتی حقیقت را به یاد آورد.»

آرمان جعبه را باز کرد.

داخل آن یک نامه بود.

نامه را بیرون آورد.

خط اول را که خواند، نفسش بند آمد:

«آرمان، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی رها حقیقت آن شب را به یاد آورده است.»

رها با تعجب گفت:

— من هنوز همه‌چیز رو یادم نیومده.

آرمان ادامه داد.

«اما یک چیز را بدان؛ رها باعث ناپدید شدن تو نشد.»

رها اشکش جاری شد.

آرمان به او نگاه کرد.

ادامه‌ی نامه نوشته بود:

«او فقط کاری را انجام داد که من از او خواسته بودم.»

آرمان با حیرت گفت:

— پدر...

در پایین نامه فقط یک جمله باقی مانده بود:

«کسی که آن شب تو را از این اتاق برد، همان کسی است که امروز نزدیک‌ترین فرد به توست.»

سکوت.

آرمان آرام سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش روی یکی از افراد اتاق ثابت ماند.

اما قبل از اینکه نامی بگوید...

صدای ضبط صوت از داخل جعبه بلند شد.

صدای پدرش بود:

— آرمان، اگر به اینجا رسیدی، به هیچ‌کس اعتماد نکن...

مکث.

بعد صدایش آرام‌تر شد:

— حتی به مادرت.

مادر آرمان سرش را پایین انداخت.

و آرمان برای اولین‌بار متوجه شد...

مادرش از شنیدن این جمله اصلاً تعجب نکرده بود.

---

🔚 پایان قسمت بیست‌ویکم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

راز آن شب تقریباً آشکار شده؛ اما چرا پدر آرمان گفته حتی به مادرش اعتماد نکند؟
فردا شب، یکی از قدیمی‌ترین دروغ‌های خانواده بالاخره آشکار خواهد شد... 📖🌙

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت هجدهم: زن پشت در

— مادرت همین الان توی این خونه‌ست.

صدای نوید هنوز در گوش آرمان بود.

آرمان با ناباوری پرسید:

— کجاست؟

نوید به راهروی تاریک پشت سرشان اشاره کرد.

— اتاق آخر.

سامان با عجله گفت:

— نوید، صبر کن!

اما نوید دیگر چیزی نگفت.

آرمان از زیرزمین بیرون رفت و وارد راهرو شد.

رها پشت سرش حرکت می‌کرد.

خانه در سکوت فرو رفته بود.

فقط صدای قدم‌هایشان روی کف چوبی شنیده می‌شد.

در انتهای راهرو، دری قدیمی قرار داشت.

روی در هیچ قفلی نبود.

آرمان دستش را روی دستگیره گذاشت.

لحظه‌ای مکث کرد.

سال‌ها تصور کرده بود مادرش را از دست داده است.

حالا بعد از این همه سال، تنها چند قدم با او فاصله داشت.

در را باز کرد.

اتاق خالی بود.

یک تخت قدیمی، یک میز کوچک و یک چراغ روشن.

اما کسی آنجا نبود.

آرمان برگشت.

— نوید کجاست؟

رها با نگرانی گفت:

— همین‌جا بود...

روی میز یک عکس قرار داشت.

آرمان عکس را برداشت.

تصویر زنی جوان بود که یک کودک را در آغوش گرفته بود.

کنار زن، مردی ایستاده بود.

آرمان به چهره‌ی مرد خیره شد.

همان مردی بود که در عکس‌های قدیمی دیده بود.

اما کودک...

آرمان عکس را نزدیک‌تر کرد.

روی پشت عکس نوشته شده بود:

«آرمان، پنج ساله.»

دستش لرزید.

— پس این زن...

رها آهسته گفت:

— مادرت بوده.

ناگهان صدای زنی از پشت سرشان آمد:

— نه.

هر دو برگشتند.

زنی سالخورده کنار در ایستاده بود.

چشمانش پر از اشک بود.

— من مادر تو نیستم.

آرمان خشکش زد.

— پس چرا عکس من دست توئه؟

زن قدمی جلو آمد.

— چون من کسی هستم که مادرت را می‌شناختم.

آرمان پرسید:

— مادرم کجاست؟

زن جواب داد:

— سال‌هاست که همه فکر می‌کنند مرده.

رها آرام گفت:

— فکر می‌کنند؟

زن نگاهش را به آرمان دوخت.

— مادرت زنده است.

آرمان نفسش را حبس کرد.

— کجاست؟

زن چند لحظه سکوت کرد.

بعد به عکس اشاره کرد.

— قبل از اینکه ناپدید شود، این عکس را به من داد.

— چرا؟

زن جواب داد:

— برای اینکه اگر روزی تو برگشتی، آن را به تو بدهم.

آرمان عکس را محکم در دست گرفت.

— برگشتم؟ من هیچ‌وقت اینجا نبودم.

زن با ناراحتی گفت:

— تو یادت نیست.

رها پرسید:

— چی رو؟

زن به آرمان نزدیک شد.

— شبی که پنج ساله بودی، از همین خانه برده شدی.

آرمان عقب رفت.

تصاویر مبهمی در ذهنش شکل گرفت.

یک راهرو...

صدای مادرش...

یک مرد...

و ساعت قدیمی.

ناگهان سرش درد گرفت.

رها دستش را گرفت تا نیفتد.

در همان لحظه صدای بلندی از طبقه‌ی پایین آمد.

همه ساکت شدند.

صدای نوید بود:

— آرمان!

آرمان به طرف در دوید.

اما قبل از اینکه از اتاق خارج شود، زن بازویش را گرفت.

— صبر کن.

آرمان برگشت.

زن با ترس گفت:

— نوید نباید بداند من اینجا هستم.

آرمان با تعجب پرسید:

— چرا؟

زن فقط یک جمله گفت:

— چون نوید سال‌هاست فکر می‌کند من مادر واقعی او هستم.

ناگهان صدای قدم‌های نوید از راهرو شنیده شد.

زن رنگش پرید.

در اتاق باز شد.

نوید ظاهر شد.

نگاهش ابتدا روی آرمان افتاد...

بعد روی زن.

چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.

نوید آرام گفت:

— بالاخره پیدات کردم...

زن عقب رفت.

آرمان به نوید نگاه کرد.

— تو این زن رو می‌شناسی؟

نوید جواب نداد.

فقط به زن خیره ماند.

و زن با صدایی لرزان گفت:

— نوید... وقتشه بدونی.

نوید یک قدم جلو آمد.

— نه...

زن گفت:

— من مادر تو نیستم.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت شانزدهم: پدر سامان

— اون مرد... پدر من بود.

صدای سامان در اتاق پیچید.

آرمان چند لحظه فقط به او خیره ماند.

— چی گفتی؟

سامان عکس را از دست آرمان گرفت و به چهره‌ی مرد داخل تصویر نگاه کرد.

— اسمش فرهاد بود. من از بچگی فکر می‌کردم پدرم مرده... اما سه سال پیش فهمیدم هنوز زنده بوده.

آرمان با تعجب گفت:

— پس چرا هیچ‌وقت به من نگفتی؟

سامان نگاهش را پایین انداخت.

— چون پدرم از من خواست سکوت کنم.

رها جلو آمد.

— درباره‌ی چی؟

سامان جواب نداد.

آرمان صدایش را بالا برد:

— سامان! بعد از این همه دروغ، حداقل یک‌بار حقیقت رو بگو!

سامان نفس عمیقی کشید.

— پدر من و پدر تو همدیگه رو می‌شناختن. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

مرد ناشناس که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:

— سامان، دیگه کافیه.

سامان با شنیدن صدای او برگشت.

— تو حق نداری به من بگی کافیه!

آرمان بین آن دو ایستاد.

— شما همدیگه رو می‌شناسید؟

هیچ‌کس جواب نداد.

همان لحظه گوشی آرمان لرزید.

یک پیام ناشناس.

«اگر می‌خواهی بفهمی پدرت کجاست، به زیرزمین خانه برو.»

آرمان به زیرزمین نگاه کرد.

خانه سال‌ها متروکه بود و هیچ‌کس درباره‌ی زیرزمین چیزی نگفته بود.

او چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و از پله‌ها پایین رفت.

رها پشت سرش حرکت کرد.

سامان هم مجبور شد دنبالشان برود.

مرد ناشناس اما همان‌جا ماند.

آرمان پایین که رسید، متوجه دیوار قدیمی انتهای زیرزمین شد.

روی دیوار سه علامت حک شده بود.

سه دایره...

و وسط آنها یک حرف:

«آ»

رها آرام گفت:

— این علامت رو قبلاً دیدم.

آرمان برگشت.

— کجا؟

رها جواب داد:

— روی آخرین نامه‌ای که سه سال پیش به دستم رسید.

سامان ناگهان گفت:

— نه...

آرمان به او نگاه کرد.

— چی شده؟

سامان به علامت روی دیوار خیره شده بود.

— این علامت مال پدر من بود.

آرمان دستش را روی دیوار گذاشت.

صدای تقی از داخل دیوار آمد.

قسمتی از دیوار کنار رفت و یک اتاق کوچک نمایان شد.

داخل اتاق فقط یک صندلی، یک ضبط صوت و یک پاکت وجود داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای آرمان؛ اما فقط وقتی هر سه برادر کنار هم هستند.»

آرمان به سامان و نوید نگاه کرد.

سه نفر کنار هم ایستاده بودند.

او پاکت را باز کرد.

داخل آن یک برگه بود:

«آرمان،

اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی هر سه نفر شما بالاخره کنار هم قرار گرفته‌اید.

اما چیزی که باید بدانی این است:

شما سه برادر از یک پدر نیستید.»

آرمان ماتش برد.

نوید یک قدم عقب رفت.

سامان زیر لب گفت:

— نه...

در همان لحظه ضبط صوت خودبه‌خود روشن شد.

صدای پدر آرمان پخش شد:

— اگر به این قسمت رسیدید، دیگر نمی‌توانم از شما چیزی را پنهان کنم...

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای پدر ادامه داد:

— آرمان، تو پسر من نیستی.

ضبط ناگهان خاموش شد.

و در همان لحظه...

از طبقه‌ی بالا صدای بسته‌شدن در خانه آمد.

کسی وارد خانه شده بود.

اما بدتر از آن...

صدای همان مرد از بالای پله‌ها شنیده شد:

— بالاخره هر سه‌تاتون فهمیدین چرا اینجا جمع‌تون کردم.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت چهاردهم: نفر سوم

آرمان هنوز به عکس روی دیوار خیره شده بود.

سه پسر.

سه چهره.

و یک راز که پدرش سال‌ها از او پنهان کرده بود.

آرمان عکس را از روی دیوار برداشت.

«این عکس کِی گرفته شده؟»

سامان جواب نداد.

آرمان با عصبانیت برگشت.

«سامان!»

سامان بالاخره گفت:

«هفده سال پیش.»

آرمان با تعجب گفت:

«هفده سال پیش من چند سالم بود؟»

«پنج سال.»

آرمان دوباره به عکس نگاه کرد.

حالا بیشتر دقت کرد.

پسربچه‌ای که سمت راست ایستاده بود، چیزی در دست داشت.

یک ساعت قدیمی.

آرمان ناگهان خشکش زد.

همان ساعت را می‌شناخت.

ساعت پدرش بود.

سال‌ها فکر می‌کرد آن ساعت همراه پدرش دفن شده است.

آرمان گفت:

«این ساعت چطور دست اون پسره؟»

سامان آرام جواب داد:

«چون پدرت ساعت رو به خودش داده بود.»

«چرا؟»

«چون اون پسر قرار بود وارث چیزی باشه که پدرت پنهان کرده بود.»

آرمان پرسید:

«چی؟»

سامان به عکس اشاره کرد.

«این.»

در پشت عکس، یک آدرس نوشته شده بود.

آرمان آدرس را خواند.

قلبش فرو ریخت.

خانه کودکی خودش.

همان خانه‌ای که سال‌ها قبل ترک کرده بودند.

آرمان فوراً از جا بلند شد.

«من باید برم اونجا.»

سامان گفت:

«صبر کن.»

«برای چی؟»

«ممکنه منتظرت باشه.»

آرمان گفت:

«اتفاقاً می‌خوام خودش رو ببینم.»

---

نیم ساعت بعد، آرمان مقابل خانه قدیمی ایستاده بود.

در ورودی نیمه‌باز بود.

او آرام وارد شد.

خانه خالی به نظر می‌رسید.

اما روی میز اتاق پذیرایی، سه فنجان چای قرار داشت.

تازه.

هنوز گرم بودند.

آرمان زیر لب گفت:

«سه نفر...»

ناگهان صدای قدمی از طبقه بالا آمد.

آرمان سرش را بلند کرد.

«کی اونجاست؟»

جوابی نیامد.

او از پله‌ها بالا رفت.

در اتاق کودکی‌اش باز بود.

داخل اتاق، یک جعبه چوبی روی تخت قرار داشت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای آرمان، وقتی بیست‌وسه ساله شد.»

آرمان جعبه را باز کرد.

داخل آن یک عکس، یک کلید و یک نامه بود.

نامه را باز کرد.

دست‌خط پدرش بود:

«پسرم، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی دیگر نمی‌توانم چیزی را از تو پنهان کنم.

تو یک برادر نداری.

تو دو برادر داری.

اما یکی از آنها چیزی را درباره تو می‌داند که خودت فراموش کرده‌ای.

و اگر روزی هر سه نفر شما کنار هم قرار گرفتید...

دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند حقیقت را پنهان کند.»

آرمان با دستان لرزان نامه را پایین آورد.

در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد.

آرمان برگشت.

رها پشت در ایستاده بود.

اما تنها نبود.

کنارش مردی ایستاده بود که آرمان قبلاً هرگز ندیده بود.

مرد چند ثانیه به آرمان خیره شد.

بعد آرام گفت:

«بالاخره همدیگه رو دیدیم.»

آرمان پرسید:

«تو کی هستی؟»

مرد لبخند زد.

«من کسی هستم که تو باید از همه بیشتر ازش بترسی.»

آرمان یک قدم عقب رفت.

مرد جلو آمد و گفت:

«چون من فقط برادر تو نیستم...»

مکث کرد.

سپس عکس قدیمی را از دست آرمان گرفت.

«من کسی هستم که پدرت هفده سال پیش دستور داد فراموشش کنی.»

آرمان به رها نگاه کرد.

رها اشک در چشمانش جمع شده بود.

آرام گفت:

«آرمان... این مرد برادر تو نیست.»

مرد لبخندش را از دست نداد.

«چون من پدر واقعی تو هستم.»

آرمان مات ماند.

و درست در همان لحظه...

صدای شلیک ساعت قدیمی خانه بلند شد.

اما ساعت...

هفده سال بود که از کار افتاده بود.

ادامه دارد...

📖 قسمت پانزدهم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

کلمه‌ی "بعداً " رو از زندگی‌ات حذف کن

اگر کاری را باید شروع کنی، بکن
اگر حرفی را باید بزنی، بزن
اگر جایی برای رفتن داری، برو
اگر کتابی را باید بخوانی، بخوان
اگر عادتی را باید تغییر بدهی، بده
اگر محبتی را باید ابراز کنی، بکن
اگر درسی را باید یاد بگیری، بگیر

فردا برای همه ، حتمی نیست ...

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت دهم: اتاق مخفی

راهرو هرچه جلوتر می‌رفت، تاریک‌تر می‌شد.

آرمان پشت سر نوید حرکت می‌کرد و رها و سامان نیز پشت سر او بودند.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

تا اینکه نوید مقابل دیواری ایستاد.

دستش را روی چند آجر قدیمی کشید و ناگهان یکی از آنها را فشار داد.

صدای کلیک کوچکی شنیده شد.

بخشی از دیوار کنار رفت.

پشت آن اتاقی کوچک قرار داشت.

آرمان وارد شد.

روی دیوارها پر بود از عکس‌های قدیمی.

عکس خودش در کودکی.

عکس نوید.

عکس رها.

و حتی عکس سامان.

آرمان با ناباوری گفت:

«چه کسی این عکس‌ها رو گرفته؟»

نوید جواب داد:

«پدرت.»

آرمان به سمت یکی از عکس‌ها رفت.

در آن عکس، خودش و نوید کنار پدرشان ایستاده بودند.

اما چیزی عجیب بود.

پدرش دستش را روی شانه هر دو گذاشته بود.

پشت عکس نوشته شده بود:

«دو پسر من؛ تنها امید من.»

چشم‌های آرمان پر از اشک شد.

«پس چرا من هیچ‌چیز از نوید یادم نیست؟»

نوید آرام گفت:

«چون پدرت مجبور شد خاطرات اون روزها رو از تو دور نگه داره.»

آرمان برگشت.

«چرا؟»

نوید پاسخ داد:

«چون کسی می‌خواست تو رو پیدا کنه.»

در همین لحظه رها به سمت یک میز رفت.

روی میز یک ضبط صوت دیگر قرار داشت.

رها آن را روشن کرد.

صدای پدر آرمان دوباره شنیده شد:

«اگر روزی آرمان این اتاق را پیدا کرد، یعنی دیگر نمی‌توانم از او محافظت کنم.»

سپس چند ثانیه سکوت.

«نوید، اگر تو این صدا را می‌شنوی، یعنی وقتش رسیده همه‌چیز را به برادرت بگویی.»

آرمان به نوید نگاه کرد.

ضبط ادامه داد:

«حقیقت این است که من یک دشمن داشتم؛ کسی که به خانواده ما نزدیک‌تر از هر کس دیگری بود.»

صدای ضبط قطع شد.

آرمان با تعجب گفت:

«چرا دوباره قطع شد؟»

سامان به دستگاه نگاه کرد.

«شاید خراب شده.»

اما رها سرش را تکان داد.

«نه.»

او به قسمت پشت ضبط اشاره کرد.

«کسی نوار رو بریده.»

آرمان ناگهان متوجه چیزی روی میز شد.

یک کلید کوچک.

کنار آن کاغذی قرار داشت که فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی نام دشمن را بدانی، به اولین جایی برو که پدرت در آنجا به تو دروغ گفت.»

آرمان آرام گفت:

«اولین جایی که پدرم به من دروغ گفت...»

نوید به او نگاه کرد.

«خانه کودکی‌ات.»

آرمان سرش را بلند کرد.

«اما اون خانه سال‌هاست خالیه.»

رها گفت:

«پس امشب می‌ریم همون‌جا.»

ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل اتاق بلند شد.

همه به هم نگاه کردند.

هیچ تلفنی در اتاق نبود.

صدای زنگ دوباره آمد.

این بار از داخل یکی از کشوهای میز.

آرمان کشو را باز کرد.

یک تلفن قدیمی داخل آن بود.

و روی صفحه فقط یک کلمه نوشته شده بود:

«نوید»

نوید با دیدن آن تلفن، عقب رفت.

آرمان آرام پرسید:

«چرا شماره تو روی این تلفنه؟»

نوید جواب نداد.

تلفن همچنان زنگ می‌خورد.

سرانجام نوید آن را برداشت.

صدایی از آن طرف خط گفت:

«سلام، پسرم.»

نوید کاملاً بی‌حرکت ماند.

آرمان به صورتش نگاه کرد.

صدای مرد دوباره گفت:

«من هنوز زنده‌ام.»

و تماس قطع شد.

آرمان فهمید که راز خانواده‌اش بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که تصور می‌کرد.

ادامه دارد...

📖 قسمت یازدهم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت هشتم: برادر

آرمان به مردی که در چارچوب در ایستاده بود خیره شد.

سه سال جست‌وجو، صدها سؤال و تمام آن شب‌های بی‌خوابی، حالا به یک چهره ختم شده بود.

«تو... نویدی؟»

مرد آرام سر تکان داد.

«بله.»

آرمان چند قدم جلو رفت.

«چرا پدرم هیچ‌وقت درباره تو چیزی به من نگفت؟»

نوید نگاهش را به رها دوخت.

«چون پدرت می‌ترسید اگر تو حقیقت را بدانی، سراغ من بیایی.»

آرمان با عصبانیت گفت:

«و چرا باید سراغ تو می‌آمدم؟»

نوید جواب داد:

«چون من تنها کسی بودم که می‌توانستم حقیقت مرگ پدرت را به تو بگویم.»

اتاق ناگهان ساکت شد.

آرمان به آرامی پرسید:

«مرگ پدرم؟»

نوید گفت:

«پدرت آن‌طور که به تو گفته بودند فوت نکرد.»

رها فوراً گفت:

«نوید، بس کن.»

آرمان برگشت.

«تو هم می‌دونستی؟»

رها سکوت کرد.

نوید ادامه داد:

«پدرت قبل از مرگش فهمیده بود کسانی در اطرافش هستند که می‌خواهند چیزی را از بین ببرند.»

آرمان پرسید:

«چه چیزی؟»

نوید به میز اشاره کرد.

«همان چیزی که هنوز این خانه پنهان کرده.»

آرمان به اطراف نگاه کرد.

«کجاست؟»

نوید لبخند کوتاهی زد.

«اگر می‌دانستم، سه سال اینجا پنهان نمی‌ماندم.»

سامان ناگهان گفت:

«تو سه سال اینجا بودی؟»

نوید نگاهش کرد.

«نه. من سه سال در فرار بودم.»

آرمان پرسید:

«از چه کسی؟»

نوید جواب نداد.

در همان لحظه صدای ضربه‌ای از طبقه پایین آمد.

همه ساکت شدند.

یک ضربه دیگر.

بعد صدای باز شدن در ورودی.

نوید فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.

آرمان آهسته پرسید:

«کیه؟»

نوید کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.

چند ثانیه بعد برگشت.

«آنها زودتر از چیزی که فکر می‌کردم رسیدند.»

رها پرسید:

«چند نفرند؟»

نوید گفت:

«نمی‌دونم.»

سپس به آرمان نگاه کرد.

«اما یک چیز را می‌دانم.»

آرمان منتظر ماند.

نوید آرام گفت:

«کسی که سه سال گذشته همه ما را دنبال کرده، همین الان داخل این خانه است.»

آرمان به سمت در نگاه کرد.

صدای قدم‌ها آرام‌آرام از پله‌ها بالا می‌آمد.

یک قدم...

دو قدم...

سه قدم...

ناگهان قدم‌ها متوقف شد.

سکوت.

بعد صدایی از پشت در آمد:

«آرمان...»

آرمان با شنیدن صدا خشکش زد.

این صدا را می‌شناخت.

صدایی که سال‌ها پیش آخرین بار از پدرش شنیده بود.

«در را باز کن، پسرم.»

ادامه دارد...

📖 قسمت نهم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اشراف‌زادگان فقیر کتاب اجتماعی و احساسی است که زندگی خانواده‌ای اصیل اما گرفتار فقر را روایت می‌کند. داستان، تقابل ثروت و نجابت، عشق و غرور، و امید و ناامیدی را با روایتی پرکشش به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که ارزش واقعی انسان به دارایی او نیست، بلکه به شخصیت و انتخاب‌هایش بستگی دارد.

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت پنجم: مرد غریبه

مرد وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

آرمان به صورتش خیره شد.

او را نمی‌شناخت.

اما چیزی در نگاه مرد باعث شد احساس کند این دیدار اتفاقی نیست.

رها دست آرمان را رها کرد و یک قدم جلو رفت.

«تو اینجا چی می‌خوای؟»

مرد بدون اینکه جواب رها را بدهد، به آرمان نگاه کرد.

«بالاخره بعد از سه سال، همه‌چیز داره به پایان می‌رسه.»

آرمان با عصبانیت گفت:

«تو کی هستی؟»

مرد لبخند کوتاهی زد.

«کسی که پدرت قبل از مرگش به او اعتماد کرد.»

آرمان خشکش زد.

«پدرم؟»

مرد یک پاکت قدیمی از جیبش بیرون آورد.

«این برای توست.»

آرمان پاکت را گرفت.

روی آن با همان دست‌خطی که در نامه‌های قبلی دیده بود نوشته شده بود:

«برای آرمان؛ وقتی حقیقت را فهمیدی.»

دست‌های آرمان لرزید.

«این دست‌خط پدرمه...»

مرد گفت:

«بله.»

سامان با نگرانی گفت:

«نباید این نامه رو بهش می‌دادی.»

مرد به سامان نگاه کرد.

«دیگه دیر شده.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخل آن یک عکس و یک تکه کاغذ بود.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«به رها اعتماد کن؛ اما به برادرت نه.»

آرمان به آرامی سرش را بالا آورد.

«برادرم؟»

رها و سامان به هم نگاه کردند.

آرمان با صدایی لرزان پرسید:

«من که برادر ندارم...»

مرد لبخند زد.

«فکر می‌کنی نداری.»

اتاق در سکوت فرو رفت.

آرمان به رها نگاه کرد.

«تو از این موضوع خبر داشتی؟»

رها جواب نداد.

همین سکوت برای آرمان کافی بود.

«رها... تو می‌دونستی؟»

رها سرش را پایین انداخت.

«بله.»

آرمان یک قدم عقب رفت.

«پس تو هم از اول همه حقیقت رو از من پنهان کردی.»

رها با صدایی آرام گفت:

«می‌ترسیدم اگر حقیقت رو بدونی، دنبال او بگردی.»

«او کیه؟»

رها به سمت پنجره رفت.

«کسی که سه ساله دنبالت می‌گرده.»

ناگهان تلفن آرمان زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

او تماس را جواب داد.

هیچ‌کس حرف نزد.

فقط صدای نفس کشیدن کسی از آن طرف خط شنیده می‌شد.

بعد صدای مردی آمد:

«آرمان... نامه پدرت رو پیدا کردی؟»

آرمان چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

«پس حالا دیگه می‌دونی که تنها نیستی.»

تماس قطع شد.

آرمان به چهار نفر حاضر در اتاق نگاه کرد.

اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود:

اگر او واقعاً برادری داشت، چرا پدرش این موضوع را از همه پنهان کرده بود؟

و مهم‌تر از آن...

برادرش کجا بود؟

رها آرام گفت:

«آرمان، قبل از اینکه دیر بشه باید یه چیز دیگه رو هم بدونی...»

آرمان نگاهش کرد.

رها نفس عمیقی کشید.

«برادرت سه سال پیش باعث ناپدید شدن من شد.»

ادامه دارد...

📖 قسمت ششم، فردا شب...

Читать полностью…
Subscribe to a channel