1089
میلاد نوری. پژوهشگر فلسفه. @Miladphilo پذیرای دیدگاههای انتقادی هستم.
◼️ تلاقی بحران و فاجعه
✍ میلاد نوری
▪️ شگفتا که هنوز بسیاری خفتهاند؛ نمیبینند یا نادیده میگیرند؛ اگرچه بهزودی خواهند دید. «بحران» وضعیتی است که در آن، آدمی چنان از جهان خود گسسته است که نمیتواند خطر نهفته در رویههای جاری را ببیند؛ یا میبیند و نادیده میگیرد. با آشکارشدنِ این خطر، فاجعه رخ میدهد. «فاجعه»، ویرانیِ حاصل از خطری است که انکار شده و بهسبب همین انکار، ویرانگرتر گشته است. این وضعیت به فقدان خوداندیشی تاریخی مربوط میشود. «خوداندیشی تاریخی» یعنی اینکه انسان، چه در مقام فرد و چه در مقام جمع، بپرسد و بیندیشد که اکنون کجاست، از میان کدام رویهها سربرآورده و روی به چه دارد.
▪️فقدان خوداندیشی تاریخی، همچنین با بدفهمی در باب «زمان» و «زمانپریشی» همراه است. در این وضعیت، «گذشته» یا بهصورت اسطورهای پرشکوه تقدیس میشود، یا بهعنوان نفرین ابدی انکار میشود؛ «آینده» یا با ناامیدی و بهطور کامل از دسترس خارج میشود، یا قلهای است که در آن، تمام خواستههای نامحقق کنونی یکباره لباس تحقق میپوشند. و «اکنون»، در میان پیش و پس، وضعیت ممتد و بیافقی است که یا تحقق کامل ایدۀ «شر» است یا جلوۀ کامل ایدۀ «خیر». این قبیل فهمِ «زمان» به زمانپریشی میانجامد؛ گروهی میخواهند «آینده» شبیه به «گذشته» باشد و دیگرانی «گذشته» را در افقِ «آینده» تفسیر میکنند. در نتیجه، «اکنون» بهشکلی اخته و نابارور استمرار مییابد.
▪️در غیاب زماناندیشی، جامعه مستعد «تکرار» میشود؛ تکرار زندگی روزمره که با ناتوانی در مواجهۀ خلّاق با وضعیت «اکنون» همراه است. بهاینترتیب، برنامهریزی، طرحافکنی، چارهاندیشی و کنشگری بر مبنای امکانهای موجود ناممکن میگردد و افقِ تدبیر فروبسته میماند. سنتهای گذشتهمحور و ایدئولوژیهای آیندهمحور در «کشتن اکنون» همداستاناند. اینها بهجای آنکه ابزار فهم باشند، جای فهم را میگیرند و با انکار خطرِ رویههای جاری، «بحران» را تا وقوع «فاجعه» استمرار میبخشند. در وضعیت بحرانی، شکافی پدید میآید میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد»، بیآنکه راهی برای پرکردن این شکاف پیش چشم باشد. تنها با «بازگشت» به اکنون و فهم «خطر» میتوان راهی یافت؛ البته اگر دیر نشده باشد.
@ZarbahangeKherad
◾️ در این غوغای پرخون روزگار، یادداشتی که در ادامه همرسان میکنم را بسیار خوش داشتم. پیشتر اما جملاتی از افلاطون را نقل میکنم.
✍ افلاطون
▪️ نامه هفتم، سطرهای 336d-337a:
◽️ آنگاه که در میان گروهها و احزاب، درگیری و نزاع پیش آید، آنکه اندکمایهای از روح الوهی در او هست، قطعا باید بداند که شرارت و تخاصم پایان نخواهد یافت، مگر زمانی که حزب برتر از تداوم دشمنیها یا حمله، اخراج و اعدام مخالفان دست بردارند و از انتقامگرفتن از دشمنان خود چشم بپوشد. ایشان باید با خویشتنداری به وضع قوانین بیطرفانهای بپردازند که شکستخوردگان را بیش از خود ایشان خشنود سازد. آنان باید شکستخوردگان را با ترس و احترام توأمان به تبعیت از این قوانین قانع سازند؛ ترس بدین معنا که برتری خود را هویدا سازند و احترام بدین معنا که با رفتارشان بر همگان آشکار سازند که عنان خود را در اختیار دارند و بیش از احزاب شکستخورده تابع قانوناند.
@ZarbahangeKherad
🔰گفتوگو با میلاد نوری، پیرامون عبدالجواد فلاطوری و کتابش؛
اندیشه اسلامی بهطور بنیادین با فلسفه یونانی متفاوت است
🔸«دگرگونی بنیادی فلسفه یونان در برخورد با شیوۀ اندیشه اسلامی»
🔸میلاد نوری گفت: این کتاب با دقت و ظرافت نشان میدهد که متفکران مسلمان نه فلسفه یونانی را بهطور مطلق پذیرفتند و نه بهطور کامل رد کردند، بلکه آن را در افق اندیشۀ قرآنی بازخوانی کردند. نکتهای که برای من جالب بوده است، تحلیل فلاطوری از مفاهیمی مانند فیض و علت فاعلی است؛ او نشان میدهد که فیض در فلسفه اسلامی دیگر جریان درونبود مبدأ در معلول نیست، بلکه به شکل جود و اراده الهی فهم میشود.
🔸بحث زمان یکی از کانونیترین بخشهای کتاب است. فلاطوری با دقت نشان میدهد که «خُرُنُس» یونانی یک زمان سامانبخش است: تدریجی، پیوسته، دارای پیشیوپسی، و شرط امکان حرکت، علیت و شناخت. در مقابل، زمان قرآنی نه چنین ویژگیهایی دارد و نه چنین کارکردی. مفهوم محوری قرآن «وقت» است، که فلاطوری آن را بهمثابه یک «در کجا» یا ظرف تحقق تفسیر میکند.
🔸از منظر فلاطوری، اندیشۀ قرآنی درباره واقعیت و علم، تفاوتی بنیادین با فلسفه یونانی دارد. در قرآن، موجودات و جهانِ مشهود نه در ارتباط با زمان سامانبخش و فرآیند تدریجی، بلکه به صورت مکانگونه و مستقیم از فعل خداوند پدید میآیند.
🔸این کتاب نشان میدهد که گفتوگوی سنتها فقط انتقال مفاهیم نیست، بلکه برخورد شاکلههای اندیشه است. برای پژوهش در فلسفه اسلامی، این اثر یادآور این نکته است که بدون توجه به افق قرآنی، فهم متفکران مسلمان ناقص میماند.
ibna.ir/x6Fhh
@ibna_official
◾️ وقتی «راست» از «چپ» میآید!
✍ میلاد نوری
▪️ «چپ» و «راست» بیش از آنکه دو مفهوم انتزاعی باشند، نقشهای تاریخی بودهاند. «چپ» اغلب عنوانی بوده است برای نیروهایی که با نظم اقتصادی و اجتماعی موجود سرِ ستیز داشتهاند؛ منتقدانی که خواهان برابری، آزادی، عدالت اجتماعی و محدودکردن قدرتِ سنّت و سرمایه بودهاند. از قرن نوزدهم تا میانهٔ قرن بیستم، «چپ» به سوسیالیستها و کمونیستها اطلاق میشد که بعدها بهشکل متفاوت، بر جریانهای پستمدرن و اندیشۀ انتقادی سایه افکند. در مقابل، «راست» عنوانی بود برای محافظهکاران؛ کسانی که خواهان حفظ نظم موجود بودند و از نهادهای سنتی و ساختارهای اقتصادی و سیاسی پایدار طرفداری میکردند.
▪️ دراینمیان، هرچند دوگانۀ «راست» و «چپ» ساده و قابل فهم مینماید، اما به شکل عینی، از پیچیدگی بسیاری برخوردار است. در جریان تاریخ، مرز میان این دو، بسی ناپایدارتر از آن بوده که در نگاه اول بهنظر میرسد. به گواه تاریخ، وقتی چپِ معترض خودش به قدرت میرسد، در بسیاری موارد، از جایگاه نیرویی رهاییبخش به جایگاه نیرویی زورتوز نقل مکان میکند. بهاینترتیب، خصلتهای تازهای در «چپ» پدید میآید که شباهت شگفتانگیزی با «راست» دارد.
▪️تجربهٔ اتحاد جماهیر شوروی، اروپای شرقی، چین، کامبوج، کرهٔ شمالی و برخی دولتهای دیگر نشان میدهد که «چپ»، پس از استقرار در قدرت، میتواند به سمت نوعی محافظهکاری سختگیرانۀ «راست» حرکت کند. برای حفظ نظم نو که با انقلاب پدید میآید، آزادیهای فردی و جمعی قربانی میشوند؛ برای حفاظت از برابریِ وعدهدادهشده، تکثر سیاسی حذف میشود؛ و برای تثبیت ایدئولوژی، آگاهی مستقل و نقد آزاد سرکوب میشود. «راست» اینبار از «چپ» میآید که البته سختگیری و ستیزندگیاش را حفظ کرده است.
▪️این الگو همچنین در ایران نیز مشاهده شده است. نیروهای «چپ» در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی خود را پیشگام مبارزه با نظام سلطنتی و مدافع آزادی، عدالت و کرامت انسانی میدانستند. آنان علیه سرمایهداری وابسته، نظم جهانی و انحصار سیاسی مبارزه میکردند. پس از انقلاب، بخشی از همین جریانها در ساختار قدرت جدید جذب شدند که میتوان آن را «چپ محافظهکار» نامید. در اینجا، ثروت و قدرت، نه بر پایهٔ رقابت آزاد و نه بر اساس عدالت اجتماعی، بلکه بر پایهٔ پیوند سیاسی، وفاداری عقیدتی و امتیازهای رانتی توزیع میشود.
▪️ البته، «چپ ستیزنده» که نیروی اعتراض است، وقتی صاحب قدرت میشود، همچنان اصل ستیزندگیاش را حفظ میکند؛ اگرچه موضوع ستیزهاش دگرگون شده باشد. اینبار، ستیزه در راستای حفظ انحصار، بازتولید ایدئولوژی و دفاع از اصل «ستیزه» است. نتیجهٔ این دگردیسی نوعی «راست مبارزهجو» است که ابزارهای چپ (بیزاری از نظم کهنه، روحیهٔ مبارزه و بسیج تودهای) را به خدمت تثبیت نظم جدید خودش درآورده است.
▪️این «راستِ برخاسته از دندهٔ چپ» معمولاً سختگیرتر و اقتدارگراتر از «راست سنتی» است. اینبار، دفاع از نظم موجود با دفاع از «آرمان» گره خورده و «حقیقت» است که «خشونت» را توجیه میکند. بدینترتیب، خطرناکترین شکل سرمایهداری پدید میآید که آزادی را برای «خودیها» میپذیرد و برای «دیگران» منع میکند. «چپ» از درون میشکند و نوعی «راست» از دلِ آن برمیخیزد که صورت معکوس «مبارزه» را تجسم میبخشد؛ مبارزهای برای حفظ وضع موجود.
@ZarbahangeKherad
◼️ چرا همچنان فلسفه؟
◾️ به مناسبت روز جهانی فلسفه
✍ میلاد نوری
▪️ در جهان شتابآلودِ پر از بحران، در سرگیجه ناشی از اطلاعات سرسامآور، در روزگار هوش مصنوعی، فلسفه چه جایگاهی دارد؟ اقتصاد جهانی مدام فربهتر میشود، فناوری امکانهای تازهای پیش مینهد، گروهی از انسانها سرگرم زیستن با علم و فناوریاند و گروهی دیگر درگیرِ دشواریهای ناشی از عقبماندگی و توسعهنیافتگیاند. پس دیگر چه جای فلسفهورزی؟
▪️ چهبسا بحرانها، خودشان ضرورتِ فلسفهورزی را آشکار کنند. بحرانهای پیشآمده در زیستِ انسانی، پیشازآنکه اقتصادی یا سیاسی باشد، وجودیاند؛ آنها از گسیختگی در فهم ما ناشی میشوند. خوابآلودگی و کرختی اندیشه، در شتابِ برآمده از رویدادها و رویهها، همان چیزی است که دشواری رقم میزند. چگونه آن گسست ترمیم میشود و این دشواریها حلوفصل میشوند؟
▪️ آدمی از همان آغاز از «هستیاش» پرسید: «چرا اصلاً چیزی هست بهجای اینکه نباشد؟». او با این پرسش فلسفه را بنیاد گذاشت، نهفقط برای سخنگفتن درباب آنچه هست و نهفقط برای مفهومپردازی نظری. او در پی وصول به تجربهای آگاهانه بود که معنا و مسیر زندگیاش را آشکار سازد؛ تجربۀ گشودگی به واقعیت و درک رویههایی که زندگی از میان آنها سر بر میآورد و راه خود را میگشاید.
▪️ افلاطون گفته بود: «حکمت، تجربۀ عقلانیزیستن است». این تجربه، بهسبب فراموشی و خاموشیِ اندیشه از کف میرود. فلسفیدن یعنی بازایستادن، بازپرسیدن و بازیافتنِ تجربۀ عقلانیزیستن. این همان هدیهای است که علم و فناوری ارزانی نمیدارند و هوش مصنوعی نمیتواند از جانب ما به انجاماش رساند. تنها ما هستیم که از هستی میپرسیم؛ آنچه هست، چرا هست؟ از کجا سربرآورده است؟ به کدامسو میرود؟ ما چه میکنیم؟
▪️ فلسفه همواره با فعالسازی این پرسش آغاز شده است. بحرانها ریشه در فراموشی این نحو پرسشگری دارند. پیامد این فراموشی، معنازدایی از هستی، اسطورهسازی از دادهها، فرسایش فهم مشترک، بحران اعتماد و گمگشتگی اخلاقی است. چه باید کرد؟
▪️ فلسفه بهعنوان اندیشیدن بنیادین به هستی، همانچیزی است که آدمی را به «تجربۀ عقلانیزیستن» تشویق میکند، زندگی با پرسیدن جهت مییابد و آگاهی دوباره به واقعیت گره میخورد! اگر جوامع انسانی از دیروز تا امروز گرفتار آشوب بودهاند، نه فقط بهسبب ناکارآمدی نهادها، بلکه ناشی از ناتوانی انسانها در فهم نسبتشان با واقعیت بوده است.
▪️ فلسفه ضرورت بازاندیشی و پرسش را برمیانگیزد؛ چه فهمی از هستی، رفتارهای ما را ممکن یا ناممکن ساخته است؟ چه فهمی از آزادی، از خرد، از حقیقت و از مسئولیت در پسِ تصمیمهای ماست؟ آیا این فهم هنوز اعتبار دارد؟ اینها عملیترین پرسشهاییاند که میتوان طرح کرد؛ زیرا بدون آنها هر اصلاحی کوتاهمدت و هر خیری سطحی میماند.
فلسفه همواره پرسش از «وجودِ موجودات» بوده است؛ اما خودِ این پرسش امری پویاست که پابهپای زمان تجدید میشود. این پرسشی است که باید مدام نو شود تا ما را به تجربهای بازگرداند که با هستیمان گره خورده است. فلسفه، پاسداری از پرسیدن و پاسداری از گشودگی اندیشه به واقعیت است. در جهانیکه اطلاعات انبوه جای تأمل عمیق را گرفتهاند و شتابزدگی طمأنینه را زائل ساخته، فلسفه بهمعنای واقعیاش نوعی مقاومت برای بازگرداندن انسان به خویشتنِ اندیشندهاش است.
▪️ روز جهانی فلسفه، یادآور وظیفهای است که فقط از خودِ فلسفه برمیآید. این وظیفه، همانا بازگشودن راهی برای اندیشیدن در جهانی است که بیش از هر زمان دیگر از حیطه اندیشه میگریزد. فلسفه برای ما آینده نمیسازد، اما افقی میگشاید که در آن بتوانیم تصمیم بگیریم، داوری کنیم و مسئولیت بپذیریم. فلسفه بحرانها را حل نمیکند، اما نشان میدهد که چرا بحرانها پدید میآیند و چگونه باید خودمان را در برابر آنها بازیابیم.
▪️ فلسفه همواره زنده است و فقط زمانی میمیرد که ما دست از پرسیدن بکشیم. تا هنگامیکه پرسش باقی است، فلسفه نیز باقی است؛ و مادامکه فلسفه باقی است، امکان غلبه بر بحران و دشواری نیز باقی است. چرا همچنان باید فلسفه ورزید؟ چرا چیزی دیگر و راهی دیگر نه؟ پاسخ روشن است؛ زیرا هیچچیز دیگری جز فلسفه چنین نمیتواند کرد!
▪️ جهان بدون فلسفه، جهانی است که در آن، انسان بیهیچ میراث معنایی، در برابر نیروهایی قرار میگیرد که خودش آفریده و دیگر قادر به فهم و هدایتشان نیست. اما جهانیکه فلسفه در آن زنده است، جهانی است که هنوز میتواند آیندهای داشته باشد. روز جهانی فلسفه، نه بزرگداشت گذشته، بلکه یادآور این حقیقت است که تا وقتی میپرسیم، همچنان امیدی هست.
📝 انتشار یافته در هممیهن:
https://hammihanonline.ir/fa/tiny/news-55517
@ZarbahangeKherad
🔲 امیدواری؛ ویژگی عقلِ بحرانزده
🔳 سنت زنده باید خود را بازتولید کند.
🔲 خردورزی در متن تاریخ در گفتوگوی ایبنا با میلاد نوری.
✍ الهه شمس: در روزگار پرآشوبی که انسان ایرانی میان روایتهای فرسودهی سنت و روایتهای ناتمام مدرنیته سرگردان است، کتاب «خردورزی در متن تاریخ؛ بینش و کنش به روایت مکاینتایر»، تلاشی است برای بازخوانی نسبت عقل، اخلاق و روایت در بستر بحرانهای تاریخی ما. در این اثر، نویسنده با تکیه بر اندیشه السدیر مکاینتایر، از فروپاشی عقل مدرن و ناتوانی در بازسازی معنا سخن میگوید و خواننده را به تأملی تازه درباره سنت، فضیلت و خردورزی در مسیر تاریخ فرامیخواند. با توجه به این موضوع که این کتاب میکوشد از دل فلسفه مکاینتایر راهی برای فهم وضعیت ایرانی بیابد، به سراغ مولف کتاب میلاد نوری پژوهشگر فلسفه و مترجم رفتم تا درباره این اثر و پرسشهای بنیادین آن با او گفتوگو کنم.
📝 متن کامل گفتگو در این پیوند:
https://ibna.ir/x6CLH
@ZarbahangeKherad
🎥 برای اینکه بدونید دقیقا قراره از چه منظری به فلسفه یونان نگاه کنیم، توصیه میکنیم معرفی استاد نوری رو ببینید👌
✅برای ثبت نام میتونید به ادمین مراجعه کنید:
👨💻| @lubab_admin
🆔 @lubabhumanities
مدرسه علوم انسانی و دینی لباب
📍نشست رونمایی کتاب "خردورزی در متن تاریخ" با ترجمه و تالیف میلاد نوری
سخنرانان:
میلاد نوری
جواد حیدری
اردشیر منصوری
حسین شیخ رضایی
محمد دهقان
@Khaneashena
◾️ شریفترین اندیشه
✍ میلاد نوری
▪️ شریفترین اندیشه آنی است که در خلوتِ جان بالیده اما بر زبان نیامده است. چنین اندیشهای به کسانی تعلق دارد که پارسایانه میاندیشند؛ چشم به گسترهٔ هستی دوختهاند، حیراناند، دیده به دیدار دارند و دچار تردیدند که آیا آنچه دریافتهاند، «حقیقت» بوده یا تنها سایهای از آن است. پس باز ایستادهاند تا شاید گامی دیگر بردارند. سکوتِ ایشان نه از نادانی و ناتوانی که از ژرفا و والایی سرچشمه میگیرد.
▪️ البته اگر چنین اندیشهای بر زبان آید، روشنایی خواهد بخشید. گفتن نیز اگر پارسایانه باشد، زادۀ شرافت اندیشه است. سخن نیز شریف است، اگر دور از تمنای نام و جاه و جایگاه باشد. چراغی است که هم راه مینمایاند و هم احترام میآفریند. صاحب حقیقت، بیآنکه طلبِ ستایش کند، ستایش میشود و با حضور خود به اندیشه و سخن اعتبار میبخشد.
▪️ البته دیگرانی هم هستند که سخن میرانند و حقیقت را عزیز میدارند؛ اما خودشان هم از حقیقتگویی به آبرو و احترامی نظر دارند. یا گروهی دیگر هرچند شوق سخن دارند، اما میترسند که گفتارشان به توهم و تکبر دامن زند؛ پس سکوت میکنند. این هر دو نیز عزیزند؛ یکی به سبب بیان حقیقت و دیگری به سبب دوری از آلودگیها.
▪️ اما دونتر از همه اندیشهای است که جز خودنمایی مرادی ندارد. کسانی که پیش از هرچیز به خویشتن خویش نظر دارند و نام «حقیقت» را ابزاری برای برتری خود میشمارند. میکوشند صورتِ حقیقت را بیآرایند تا نامِ خود را در آیینهٔ جان مردمان تصویر کنند. آنکه اینگونه «نامِ» خود را بر جایگاه «حقیقت» مینشاند، از اصلِ اندیشه بیگانه است و حقیقت از نام او شرمسار میشود. مباد که با چنین کسانی همنشین و همراه باشم؛ مباد که من نیز از آنان باشم.
@ZarbahangeKherad
📚 معرفی تازههای نشر
بازدید و خرید از سایت نشر:
www.kargadanpub.com
خردورزی در متن تاریخ
بینش و کنش به روایت مکاینتایر
تألیف و ترجمه: میلاد نوری
۱۳۶ صفحه/ ۲۰۰۰۰۰ تومان
🔸 السدر مکاینتایر در متن مدرنیته زیسته، در باب بحرانهای آن اندیشیده و در جستوجوی راهی برای رهایی از دشواریهای معاصر برآمده است. او با خوانش انتقادی بنیادهای فکری و فرهنگی جهان معاصر، کوشیده است به صورتبندی نوینی از بینش و کنش انسانی دست یابد و فهم تازهای از سیاست و سعادت به دست دهد. آنچه سبب میشود اندیشۀ او برای ما اهمیت مضاعف داشته باشد، پیوند او با برخی جریانهای فکری است که ایرانیان با آنها بیگانه نیستند.
🔸 مکاینتایر با بازخوانی مارکسیسم، در پرتو الاهیات مسیحی و فضیلتباوری یونانی، پرتوی نو بر بنیادهای جهان جدید میافکند تا شاید مشکلات این روزگارِ دشوار را بهشیوۀ خاص خودش چاره سازد. بدینسبب، چهبسا دیدگاههای او بیش از هر اندیشمند اروپایی دیگر، هنگام نظرورزی در باب زیستجهان ایرانیِ معاصر به کار آیند.
🔸 مکاینتایر در مقالۀ کوتاه اما درخشان «بحران معرفتشناختی، روایت دراماتیک و فلسفۀ علم»، که ترجمۀ آن در این کتاب آمده است، استدلال میکند که مفهوم «سنت» بهشکلی تأسفبار در درک ما از «عقلانیت» و «معرفت علمی» غایب است، و این دو همواره در بستر سنتهای خاص شکل میگیرند و معنا مییابند.
🔸 او «بحران معرفتشناختی» را حالتی میداند که ما تماس خود را با واقعیت، و توانایی خود را در درک دیگران و عمل کردن بهشکلی قابلفهم، از دست میدهیم. بحران معرفتشناختی همواره در نسبت با یک سنت رخ میدهد. مکاینتایر از نقش «روایت» در خروج از بحران سخن میگوید و عنصر روایت را در کار نامدارترین فیلسوفان شکاک نیز پی میگیرد. حل موفق یک بحران به بسط یک سنت منجر میشود، و سنت همواره دربردارندۀ نزاعهایی تاریخی بر سر تفسیرهای رقیب است.
#نشر_کرگدن، #تازههای_کتاب، #میلاد_نوری، #السدر_مکاینتایر، #خردورزی، #فلسفه_غرب، #معرفتشناسی_معاصر، #تاریخ_خردورزی، #کتاب_فلسفه
◾️ مسئله بیمسئولیتبودن است.
✍ میلاد نوری
▪️ ایرانِ فرسوده را فقط سیاستمداران پدید نیاوردهاند. شریک آنها همچنین مردمانی بودهاند که مسئولیت نمیپذیرند. بحران بیمسئولیتبودن از هر سو گرفتارمان کرده است. وقتی نمیخواهیم فکر کنیم، نمیخواهیم تصمیم بگیریم، نمیخواهیم مشارکت کنیم و در نتیجه نمیخواهیم مسئولیت بپذیریم، نتیجه چه میتواند باشد؟
▪️ البته فقط عرصۀ سیاست و اقتصاد نیست که گرفتار بیمسئولیتی است؛ این مشکل در کوچکترین رفتارهای روزمرهمان دیده میشود. چه کسی آشغالها را در کوه و دشت رها میکند؟! چه کسی در اداره و بیمارستان و دانشگاه از زیر کار در میرود؟! چه کسی وظیفهاش در قبال خانوادۀ خودش را نمیپذیرد؟! چه کسی پایاننامه خرید و فروش میکند؟! و چه بسیار «چه کسی؟» که پاسخش «فرد بیمسئولیت» است.
▪️ شگفتا! افراد مسئولیتناپذیر، اغلب انگشت اتهام را به سمت تاریخ و سیاست میگیرند! همه را محکوم میکنند و خودشان را تبرئه میکنند! منتظرند سیاستمداری پیدا شود و همهچیز را درست کند! بگذارید مثالی بزنم؛ «تفکیک زباله» که نه هزینهای دارد و نه چندان دشوار است! اما بسیاری از ما به بهانۀ «به من چه؟» یا «فرقی نمیکند!» از آن سر باز میزنیم. همین کار کوچک را انجام نمیدهیم! تمام ایران دچار بحران زیستمحیطی است و البته مشکل فقط مافیای زباله و شرکای سیاستمدار آنان نیستند! ما همگی مقصریم!
▪️ وقتی مسئولیت نمیپذیریم، فرهنگ عمومی نیز بیمار میشود. البته هر کس دیگری را مقصر میداند و هیچکس به خودش نگاه نمیکند که آیا هرگز مسئولیت چیزی را پذیرفته است یا نه! مسئولیتپذیری، یعنی توانایی ایستادن در برابر خطاها و پذیرفتن پیامد انتخابهایمان؛ البته نه فقط برای خودمان، بلکه برای تمام جامعه، فرهنگ، طبیعت و جهانمان! مسئولیتپذیریهای خُرد اندکاندک به نیروی تغییرهای بزرگ بدل میشوند!
▪️ تماموقت درحال خواندن اخبار فلان و بهمان جا هستیم! اما از نزدیکترین امور غافل میشویم و مسئولیت چیزی را نمیپذیریم. ایران فرسوده، فقط محصول تصمیمهای نادرست سیاستمداران نیست، بلکه نتیجۀ رفتار شهروندان هم هست. مسئله، بیمسئولیتی در تمام سطوح است که باید در هر سطح درمان شود؛ آنهم با مسئولیتپذیری هرکس در جایی که هست.
@ZarbahangeKherad
🎉🎉 در دست انتشار
بازدید و خرید از سایت نشر:
www.kargadanpub.com
◾️ دانایی برای چه؟!
✍️ فرانسیس بیکن*
▪️ گرایش به یادگیری و دانایی در آدمی پدید میآید که گاهی بر کنجکاوی طبیعی و میلِ کاوش استوار است، و گاهی برای سرگرمکردن ذهن خود با تنوع و لذت است، و گاهی برای آراستگی و شهرت است و گاه نیز برای آن است که بتوانند حرفهای جالب و پیچیده بزنند تا برتری خود را نشان دهند؛ اما اغلب برای پول و حرفه است و بسیار کم پیش میآید که کسی با راستی، روایت درستی از داشتههای عقلی خود ارائه دهد که سودی به حال انسانها داشته باشد. ...
▪️ گویی در عرصۀ معرفت، بستری راحت جستجو میشود که روحی جستوجوگر و بیقرار روی آن آرام خواهد گرفت. ... یا شاید برج و بارویی برای حکمرانی تا ذهنی مغرور از آن بالا رود. شاید هم قلعهای باشد با حدودی مستحکم برای ستیز و کشاکش یا شاید دکانی برای خرید و فروش؛ [بههرحال، میانگارند که معرفت تمام اینها میتواند باشد] و البته نه گنجینهای اندوخته که درخور شکوه آفریدگار و آسایش خاطر آدمی است. ...
▪️ اما چنانکه آسمانها و زمین دستدردست هم به خدمت آدمی درآمدهاند تا به او سود رسانند، هدفِ هردو فلسفه [یعنی فلسفۀ طبیعی و فلسفۀ الهی] نیز باید این باشد که گمانهزنیهای بیهوده و هر آنچه پوچ و بیارزش است را غربال و انکار نمایند و به پاسداشت آنچیزی بکوشند که استوار و پربار است. چنین دانشی نباید همچون زنی درباری باشد که فقط لذت میبرد و فخر میفروشد؛ همانطور که نباید مانند کنیزی باشد که جز به خدمت و خوشی ارباب نمیاندیشد؛ بلکه باید همچون همسری کامل باشد که در پرباری و آسایش زندگی و تربیت فرزندان مشارکت میجوید.
* 📝 ترجمۀ میلاد نوری، به نقل از:
Francis Bacon, The Advancement of Learning, Part I, ch. 5, para. 11, ed. Stephen Jay Gould (New York: Random House, 2001), 36–37.
@ZarbahangeKherad
◾️ قدرت و صلح؟!
✍ میلاد نوری
▪️ یکی از جنایتپیشهترین مردمان روزگار، مدعی شده که میان «قدرت» و «صلح» پیوندی برقرار است. طبق جایگاه سیاسی وی، میتوان حدس زد که منظورش این باشد: وقتی ما قدرت داریم شما مجبور به صلح میشوید! سخت نیست که بفهمیم این «صلح» همان «تسلیم» است. مشابه این سخن، قرنها پیش بیان شد، وقتی تروسیماخوس در مقابل سقراط ادعا کرد که: «قدرت عدالت است»؛ بدین معنا که قدرت تعیین خواهد کرد حق با چه کسی است. لازمۀ این ادعا نیز پذیرش زورگویی و چشمپوشی از «حقوق» در مقام ضعف است. اگر دو معادلۀ «قدرت=صلح» و «قدرت=عدالت» را یکی کنیم به این نتیجه میرسیم: «از آنجایی که من قدرت دارم و تو نداری، تو نمیتوانی حقوق خود را مطالبه کنی و ناچار یا باید بجنگی و بمیری یا اگر نمیخواهی بمیری باید تسلیم شوی که من این تسلیمشدن تو را صلح مینامم».
▪️ بهراستی منطقِ قدرت، شگفتانگیز است. البته شگفتانگیزتر از این، شباهت اهل قدرت است که عدالت و صلح را با کامروایی خود گره میزنند. در نمونۀ پیشگفته، یک سیاستمدار از اصل «قدرت=عدالت=صلح» در مقابل دشمن دیرینهای بهره میجوید که اینک با وی در جنگ است. اما در موارد بسیار، اغلب انسانها، از این قاعده در مورد کسانی بهره میبرند که یا باید تسلیم شوند یا آسیب ببینند. مثالهای نزدیک در روابط میان افراد، گروهها و طبقات اجتماعی را هرکس خودش میتواند بیابد. پدری که به فرزندش میگوید: یا چنانکه من میگویم رفتار کن یا از ارث محرومی! کارفرمایی که به کارگر میگوید: یا به مبلغ اندکی که میدهم راضی باش یا دیگر سر کار نیا! استاد دانشگاهی که به دانشجویان میگوید: یا مقالهات را با نام من چاپ کن یا این درس را پاس نکن! فرمانداری که میگوید یا به جیرهبندی آب راضی باشید یا برق را هم قطع میکنیم! حاکمی که میگوید: یا به وضعیت سیاسی موجود تن بده یا جانت را میگیرم. در تمام این موارد، «صلح» به قیمت چشمپوشی ضعیف از حق خودش برقرار میشود.
▪️ مصائب انسانی از قاعدۀ «قدرت=عدالت=صلح» آغاز میشوند. دراینمیان، کسانی که خود هنگام قدرتمندی بر اساس این قاعده عمل کرده باشند، مجاز نیستند دیگری را محکوم کنند که چرا چنین عمل میکند! روشن است که نظام سلطه بر اصل «قدرت=عدالت=صلح» استوار است! پس نمیتوان آن را به چالش کشید، مگر با شکلی از سلوک و سیاستورزی که از زورتوزی و ستمپیشگی به دور است! سیاستورزی منصفانه و دور از استبداد؛ این تنها شیوۀ درست برای غلبه بر نظام سلطه است. مبارزۀ سلطهجویانه با نظام سلطه، خون به خون شستن است. باید از نو آغاز کرد. اگر نظام سلطه بر آیین قدرت است، ما باید پاسدار حکمت میبودیم! اگر نظام سلطه بر دروغ استوار است، ما باید پاسدار حقیقت میبودیم! اگر نظام سلطه نابودگر محیط زیست است، ما باید یاریگر محیط زیست میبودیم! اگر نظام سلطه منادی ابتذال است، ما باید منادی فرهنگ و فرهیختگی میبودیم! اگر نظام سلطه حضوری سخت و مادی دارد، ما باید حضوری نرم و معنوی میداشتیم! اگر نظام سلطه به بند میکشد، ما باید در پی آزادی و آزادگی میبودیم! ما میتوانستیم راههای پرشکوه بگشاییم و نشان دهیم که «صلح=نیکی»!
@ZarbahangeKherad
«چگونه "خودکامه" نشویم؟»
هم بر قدرتان و حاکمان و هم ما مردمانِ خسته از بحران، در معرض خودکامگی، و فرهنگ و زبان استبدادی هستیم. پرهیزدادن از «خودکامگی» فقط پندی اخلاقی نیست، بلکه بایستهای سیاسی، و از این رو استراتژی مبارزه در فضای کنونی ایران هم هست. زبان مشحون از نشانگان خودکامگی مانع از پیوند است؛ چه پیوند دولت-ملت، و چه پیوندِ گروههایی از مردم که در مقام استیفای حق به ائتلاف و همصدایی نیازمندند.
🔹 چگونه نشانههای خودکامگی را بشناسیم و خود را از آن مصون نگه بداریم؟
▪️نشانگانِ خودکامگی در فرهنگِ سیاسی:
این که پیشوا/ رهبر خود را با القابی همچون «آقا/ حضرت/ مقام...» یا «شاهزاده» یا «استاد» یا «رفیق/ برادر» خطاب کنی و چنانچه مقتدایت را حتی اگر بهسادگی به نام اصلیش خطاب کنند، آنها را ضد خود تلقی کنی! در عوض خودت رهبر مخالفانت را جز با دشنام یا طعن خطاب نکنی.
➖آموزههای زبان و فرهنگ استبدادزده:
- نگو «معترض»، بگو «اغتشاشگر»! نگو انتقاد و دادخواهی، بگو فتنه، بگو فریبخوردگان اسرائیل!
- نگو «مجاهدین خلق»، «فدایی خلق» «حزب توده»، یا بگو «منافق» تا از نگاه حکومت در صف ضدانقلاب قرار نگیری، یا بگو «چپول» تا هوارادان پادشاهی تحویلت بگیرند، یا «سلطانی» و «آلبانی» را قافیه کن تا در تمایز از گفتمان حکومتی آن دو جریان معارض را نواخته باشی!
- اگر بگویی «رضا پهلوی» هیچ کس از تو راضی نیست، نه حکومت، و نه مخالفانِ حکومت. یا باید بگویی «شاهزاده» تا در ازای پذیرفتهشدن از سوی یک جریان از اپوزیسیون، هم مطرود حکومت باشی و هم همۀ دیگر مخالفان و معترضان، و یا باید بگویی «ربعپهلوی» یا «پیر کودک» تا در ازای نفرتی که از سوی جریان پهلویخواه تحمل میکنی نزد برخی نیروهای داخلی و شاید لایههایی از حاکمیت مخاطبی و رضایتی بیابی.
- اگر میخواهی از چشم انبوه مخالفان نیفتی، نگو «اصلاحطلب»، بگو «اسهالطلب»، به جای «جنبش سبز» یا محض رضایت ولاییون بگو «فتنۀ موسویچیها»، یا محض رضایت براندازان بگو «پیرمرد خفه شو»! تا دیده شوی، شنیده شوی. اگر پیراسته از دشنام، زبان به استدلال و نقد بگشایی، برای همۀ خطوط غالب میدان ناخودی هستی و شایستۀ طرد و نفی، حتی دشنام و تهدید!
✅ پیشنهادی کوچک برای توقف دمینوی خودکامگی:
«بهرهگیری بیشتر از گوش، استفادۀ بهتر از زبان و قلم»
اگر کسی پیش و بیش از آن که بهدرستی «بشنود» تنها «بگوید»؛ چه آن که فقط فرمان و رهنمود میدهد، و چه آن که به اعتراض دهان به فریاد میگشاید، در معرض این خطر قرار دارد. خودکامگی فقط «حاکمان» را تهدید نمیکند، راهبرانِ جنبشهای رهاییخواه، نخبگان فکری، و خودِ ما مردمِ حیران و معترض هم باید خود را در معرض آن ببینیم.
رهایی از چرخۀ استبداد، منوط است به دریافت دقیق بنیانهای ایدئولوژیِ آزادیستیز و نقد مستدل آن. بدین منظور باید ابتدا خواند و شنید و فهمید. در جایگاه شنونده، حتی اگر با فحشی مواجه شدیم، آن را از فیلتر خِرد عبور دهیم و ببینیم ژرفای پیام و اعتراضِ نهفتۀ پشت آن ناسزا چیست. نگذاریم آزردگی از ظاهرِ ناسزای کلامِ مخالف، ما را از فهم درست «دیگری» باز دارد و شعلۀ نفرت و انتقام را برافروزد. در بحبوحۀ سیاسی کنونی، پاسخ فحش، دشنام نیست؛ صبوری است و دعوت به استدلال برای جدل مؤثر.
نخبۀ عزیز! «از دشنام مرنج و با دشنام مرنجان»! حتی اگر جریانی را خطرناک یافتی، نقد و برائت آری، تحقیر و تنفّر نه.
در خشم شدن از مشاهدۀ خون معترضان عاصی از انبوهی فقر و فساد و تبعیض و تحقیر، واکنشی است انسانی و حتی شرط شرافت؛ همچنانکه نگرانی از مشاهدۀ سایۀ نسلکشان و بیزنسمنهای کثیف بر سر مملکت. اما نباید گذارد خشم انباشته ما را به ورطۀ تکثیر نفرت، خشونت و خودکامگی بکشاند. بس است زنجیرۀ تزایدِِ رحمان-شیطان، هابیل-قابیل، ضحاک-فریدون و حسین-یزیدسازی! زبان مشحون از کینه و انتقام ذهنِ خودکامه میسازد و امکان عاملیت مؤثر برای رهایی را میستاند.
اردشیر منصوری. ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
@ardeshirmansouri
◾️◾️◾️◾️ـ
✍ مهدي اخوان ثالث
موجها خوابيدهاند, آرام و رام،
طبل طوفان از نوا افتاده است.
چشمههای شعلهور خشكيدهاند
آبها از آسـيـا افـتاده اســت.
در مـزارآباد شــهر بـیتـپـــــش
واي جغدي هم نميآيد بهگوش.
دردمندان بيخروش و بيفغان.
خشمناكان بيفغان و بيخروش.
آبها از آســـيا افـتــاده اســت
دارها بر چيده خونها شستهاند.
جاي رنج و خشم و عصيانبوتهها
پشـكــبـُنهاي پليدي رُســتهاند.
خانه خالي بود و خوان بيآب و نان
وآنچه بود، آش دهنســوزي نبود.
اين شب است آري، شبي بس هولناك؛
ليك پــشـت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانـديـم و شـهر بــيتــپــش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبهست.
گاه مــيگـويم فـغــاني بركشــم
باز مـيبينم صـدايم كوتـه است.
آبهــا از آســيـا افـتــاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عـطای دشمنان و دوستان.
در شگفت از اين غبار بیسوار
خشمگين, ما ناشريفان ماندهايم.
آبهــا از آســيا افــتــاده؛ ليك
باز ما با موج و طوفان ماندهايم.
.
بــاز ميگــوينـد: فــرداي دگر
صبر كن تا ديـگري پيدا شــود.
کاوهاي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
@ZarbahangeKherad
دُلار شده دونهای چند؟!
ملاصدرا کیلویی چند؟!
✍ میلاد نوری
▪️ امروز آخرین جلسۀ درس «تاریخ فلسفه اسلامی» بود؛ داشتم حکمت متعالیه و اندیشۀ صدرالمتألهین شیرازی را تدریس میکردم. مصادف با افزایش تصاعدی قیمت دلار و سکه، فقدان امید اجتماعی برای بهبود زودهنگام وضعیت، خلأ راهبرد عملی برای گرهگشایی در سیاست و اقتصاد، دشواری غلبه بر بحرانها و بسیاری مسائل دیگر که ذهن من و دانشجویانم را درگیر کرده بود.
▪️ یکی پرسید: «من دانشجو در این برزخ چه نسبتی با خواندن فلسفه دارم»!؟ اعداد و نمودارها، فشار زندگی را بر دوش مردمان نشان میدهند! «استاد میدانید دلار چند شده؟! ملاصدرا کیلویی چند»؟! چقدر حق داشت؟! حکمت عملی میلنگد! پس حکمتِ نظری هم میلنگد. فلسفۀ ملاصدرا را نمیشود در خلأ خواند. بر سر سفرهای که نانش قسطی است، نمیشود دوستدار دانایی بود!
▪️ کسی که شب را با اضطراب فردا و پسفردا به خواب میرود و گوهر وجودش مدام زیر و زبر میشود، چگونه میتواند به دقایق حرکت جوهری بیاندیشید. در غیاب «تدبیرگری»، دانش تبدیل میشود به امر ملالآوری که ارزشمندیاش زیر گرد و غبار رنجها پنهان گشته است.
▪️ خود صدرالمتألهین هم میدانست نفس انسانی نخست از جسم پدید میآید؛ معاد هم ریشه در امر دنیایی و تدبیر معاش دارد. هرچه باشد، آخرت هم آخرت همین جهان است. نمیشود از «سعادت ابدی» گفت، وقتی حداقلهای زندگی، مسئله است. چگونه میشود دنیا را ویران کرد و آخرتی آباد داشت؟!
▪️ بزرگمردی گفته بود: «زود باشد که فقر به کفر بدل شود»! دیگر چه جای فلسفه؟! این که ارسطو سیاست را شریفترین دانش تلقی کرد، از آن بود که میدانست در فقدانِ سیاستورزی درست، حقیقت بیقدر و بیارج خواهد شد. به راستی آن دانشجو حق داشت بپرسد: «ملاصدرا کیلویی چند»؟! من چه باید میگفتم؟!
@ZarbahangeKherad
◾️ بیداری نابههنگام
✍ میلاد نوری
▪️ شگفتا که از گسستن تاروپود بافتههای خود خبردار نیستند. خود را هشیار میشمارند، اما در ذهن خویش فرو رفته و از فرط هشیاری، خوابشان برده است. ثانیهشمار به لحظۀ بیداری نزدیک میشود. آنان به خود خواهند آمد و در خواهند یافت که خواب بودند و نمیدانستند چه میکنند.
▪️ البته فقط آنان نیستند. ما هم چنین هستیم. چنان با «وضعیت امور» انس میگیریم که یادمان میرود باید کاری کنیم. آنچه روی میدهد، ایستایی ذهن و ایدهآلسازیِ واقعیتی است که دگرگون میشود. کسی که خدای امروزش همان دیروزی است، وهمزده است. خدا هر روز به کاری مشغول است. ماییم که دچار کرختی و تکرار شدهایم.
▪️ آنیکی، بیاطلاع از وضعیت نوبهنوی جهان، در ذهن خودش به تدبیر تکراریاش سرگرم است. میانگارد بر همهچیز مسلط است و اگر اعوجاجی حس میشود، بهزودی مدیریت و بر طرف خواهد شد. ناخدایی است که در میان طوفان، بادبانها را افراشته و اطمینان دارد که کشتیاش در هم نخواهد شکست.
▪️ به هرچه در پیرامون خود میاندیشم، خلل میبینم. حاکمان و محکومانی که نمیدانند چه میکنند و شوقی هم ندارند که بپرسند و بدانند. همیشه سعی میکنم از این موج فراموشی بیرون باشم. اما ذهن و زبان و جامعه چنان تودرتو و پیچیده است که نمیدانم کدام نیرو از کدام سو مرا با خود میبرد. گویی خسته میشوم از هشیاری در میان کسانی که هشیار نیستند.
▪️ نمیدانم آنان چه میخواهند و در پی چه هستند! میگیرند، میبرند، چیره میشوند، نابود میکنند. بر هر صدای روشنگر و آگاهیبخش مهر خاموشی میزنند. نمیدانند که باید دیر یا زود با حاصل کار خود مواجه شوند؟! جهانشان نابود میشود و رنج بسیار بر خودشان و مردمان تحمیل میکنند.
▪️ البته دیر یا زود خواهند فهمید. همگان خواهند فهمید. به تعبیر سولون آتنی: «مردمان با دستان خود سرزمین بزرگشان را به نابودی میکشانند. زورمندان با جاهطلبیشان و تودهها با شهوتشان؛ آنان نمیدانند چه میکنند. دیر یا زود، آنچه کردهاند همچون آذرخشی بر آنان فرود خواهد آمد»!
@ZarbahangeKherad
◾️گذار زمان و گذاردن عمر
✍ میلاد نوری
▪️به جریان پرشتاب زندگی میاندیشم. میآید و میرود. موج خاطرههای خوشآیند یا آزاردهنده در ذهنم اوج میگیرد. به عمر رفته میاندیشم. چهبسیار ابهام، چه بسیار رنج که در هزارتوی وجودم نهان گشته است. میکوشم خودم را پیدا کنم؛ اما در لابهلای تصویرهای بسیار، از کودکی تا کنون، گم میشوم. همهاش همین است. آینده هم همین خواهد بود. «میاندیشم پس هستم» فقط حقیقت لرزانی است در هزارتوی جریانهای دانسته و نادانستهای که از مجرای وجودم گذشتهاند و ردپایشان مرا ساخته است.
▪️ به اینجا و اکنون باز میگردم. میپرسم: من کیستم؟! همان که زندگی کرد؟ اما چه کرد؟ خندید! گریست! بخشید! گرفت! ستیز و صلح کرد! کوشید و ایستاد! و اینک چه؟! بهراستی من کدام یک از اینهایم؟! هزارتویی که درون خودش گم شده است. میکوشم خودم را از لابهلای این هزارتو بیرون کشم؛ اما باز خودم را وامینهم. خاطرههای تودرتو، تبسمها و اشکهای بسیار، آمیخته با آرزوها و انتظارها؛ با ترس و لرز زیستهام و اینک فقط همین حقیقت بیرمق را میدانم که «میاندیشم پس هستم» بیآنکه بدانم «کیستم»!
▪️وجودم، آمیزهای از تقدیر و تصادف است! شعلهای در معرض طوفان که میکوشد روشنیاش را پاس بدارد. اما این تقلا از پیش شکست خورده است! آنچه بود گذشت و آنچه هست خواهد گذشت. دستآخر مرگ است که از راه خواهد رسید و ماجرا خاتمه خواهد یافت. آنچه یافتهایم و بافتهایم. آنچه با آن خودمان را ساختهایم، همهاش گم میشود. چه کسی میداند که فرجام کار چه خواهد بود؟!
▪️«کسانی» میکوشند خودشان را جاودانه کنند. عمرشان را صرف علم و تکنیک میکنند تا جسم میرای انسان را نامیرا سازند! شاید بتوانند کاری از پیش ببرند و شاید هم نتوانند. من چندان باوری به این تلاشها ندارم. فروپاشی اصل اساسی سیستمها است. مرگ قطعی است. زوال قطعی است. زمان در گذر است. آدمی فانی است. در میانِ آیندهای نابههنگام و گذشتهای پر ابهام ایستادهام، میپرسم «من کیام؟» پاسخی نمییابم! دچار تردید میشوم که آیا اصلا از ابتدا چیزی بودهام؟!
▪️ به راستی پروای پایان را دارم. به چه چیز امید دارم؟! به اینکه اینک هستم؟ اگر از هزارتوی گذشته سربرآوردهام، شاید بتوانم امیدوار باشم که در فراز و نشیب آینده نیز باقی خواهم ماند. آیا خدایی هست؟! احساس میکنم هست. او را مییابم و به او باور دارم. اما نمیدانم این نامتناهی که خدا مینامم، آیا بناست مرا جاودان سازد؟! اگر نباشد چه؟! آنگاه تمام لحظههای زیسته چه خواهند شد؟! هیچ و پوچ میشوند؟! تمام عشقها، دلبستگیها، تلاشها چه میشوند؟! آیا فرومیپاشند و فراموش میشوند؟! راستی که «نمیدانم» و باور ندارم کسی دانسته باشد! آیا امید میتوان داشت که آنچه بود و هست را سرانجامی و فرجامی نیز خواهد بود؟!
@ZarbahangeKherad
🔳 ما در هزارتوی تاریخ گم شدهایم.
▪️گفتوگوی روزنامه اعتماد با میلاد نوری پیرامون کتاب «خردورزی در متن تاریخ»
▪️ ... آیا شما هنوز باور دارید که فلسفهورزی میتواند راهگشا باشد؟!
▫️ پرسش خیلی خوبی است. تصور کنید در میان یک هزارتو گم شده باشید. موقعیتی که در آن، نه درکی از مسیر گذشته دارید و نه فهمی از آنچه پیش روی شماست. در پیچ و خم هزارتو خشکتان خواهد زد؛ البته اگر بدانید که وسط هزارتو هستید. اما اگر همین را هم ندانید، اوضاع بسیار پیچیدهتر خواهد بود. مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، زمانی پدید میآیند که آدمی وسط هزارتوی زمین و زمان گم شود و نفهمد که چگونه گم شده یا حتی نداند که اصلا گم شده است. فلسفه نوعی راهیابی در هزارتوی زمان است. تلاشی است برای خودروایتگری عقلانی، تلاشی برای اینکه با خوداندیشی بفهمیم کجاییم و رو به چه داریم. تنها در این صورت است که میتوانیم نسبت خودمان با «بودن» یا «نبودن» را دریابیم. این تمام مسأله است که تنها با فلسفهورزی عمیق میتوان با آن مواجه شد. هراکلیتوس گفته بود: «آنها نمیدانند که راه به کدام سو میرود و با چیزی که آشنای همیشگیشان است، بیگانهاند. ما نباید همچون مردمان خوابآلود سخن بگوییم یا کاری کنیم».
📝 متن کامل گفتوگو در این پیوند👇
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/240211/
@ZarbahangeKherad
📚درسگفتار فلسفه یونان؛ از دیروز تا امروز جهان
👤 با تدریس دکتر میلاد نوری
💠 ۱۰ جلسه (شروع از ۷ آبان ۱۴۰۴)
⏰سه شنبهها ساعت ۱۷-۱۹
🔻به صورت حضوری🔻
✅جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام با ادمین لباب مرتبط بشید:
👨💻| @lubab_admin
🆔@lubabhumanities
مدرسه علوم انسانی و دینی لُباب
◾️ ایبنا گزارشی از نشست رونمایی و معرفی کتاب «خرورزی در متن تاریخ» را منتشر کرده است که روز پنجشنبه ۱۷ مهرماه با همکاری خانه دوستان آشنا و مدرسه تردید، با حضور جواد حیدری، اردشیر منصوری، حسین شیخرضایی و میلاد نوری برگزار شده بود. این گزارش را میتوانید در این پیوند بخوانید:
https://www.ibna.ir/news/541363/
@ZarbahangeKherad
🔸 میلاد نوری، مؤلف و مترجم کتاب خردورزی در متن تاریخ، در این ویدئو توضیح میدهد که تلاش خردمندانه برای غلبه بر بحرانها نمیتواند فارغ از روایت تاریخی به فرجام برسد، و فقط در این صورت است که آدمی میتواند متوجه شود کجاست، رو به کدام سو دارد و کدام کنشها را بر مبنای کدام بینشها سامان دهد. درواقع، کتاب خردورزی در متن تاریخ ارائۀ روایتی است از مسیری که انسان پشت سر گذاشته است.
🔸 نوری همچنین توضیح میدهد که در این کتاب ترجمۀ مقالهای از مکاینتایر را آورده است. مکاینتایر در مقالۀ کوتاه اما درخشان «بحران معرفتشناختی، روایت دراماتیک و فلسفۀ علم»، که ترجمۀ آن در این کتاب آمده است، استدلال میکند که مفهوم «سنت» بهشکلی تأسفبار در درک ما از «عقلانیت» و «معرفت علمی» غایب است، و این دو همواره در بستر سنتهای خاص شکل میگیرند و معنا مییابند. او «بحران معرفتشناختی» را حالتی میداند که ما تماس خود را با واقعیت، و توانایی خود را در درک دیگران و عمل کردن بهشکلی قابلفهم، از دست میدهیم. بحران معرفتشناختی همواره در نسبت با یک سنت رخ میدهد. مکاینتایر از نقش «روایت» در خروج از بحران سخن میگوید و عنصر روایت را در کار نامدارترین فیلسوفان شکاک نیز پی میگیرد. حل موفق یک بحران به بسط یک سنت منجر میشود، و سنت همواره دربردارندۀ نزاعهایی تاریخی بر سر تفسیرهای رقیب است.
🔸 میلاد نوری البته صرفاً به ترجمۀ مقالۀ مکاینتایر بسنده نکرده و درآمدی تاریخی به اندیشۀ مکاینتایر را هم در کتاب گنجانده است، در کنار دو فصل دیگر با عنوانهای «چه کار باید کرد؟» و «آدمی چه میداند» تا مقدمهای باشد برای فهم مقالۀ مکاینتایر و همچنین فهم ایدۀ «خردورزی در متن تاریخ».
🔸 اطلاعات کتابشناسی:
خردورزی در متن تاریخ
بینش و کنش به روایت مکاینتایر
تألیف و ترجمه: میلاد نوری
۱۳۶ صفحه/ ۲۰۰۰۰۰ تومان
بازدید و خرید از سایت نشر:
www.kargadanpub.com
#نشر_کرگدن، #معرفی_تازههای_نشر، #میلاد_نوری، #السدر_مکاینتایر، #خردورزی، #فلسفه_غرب، #معرفتشناسی_معاصر، #تاریخ_خردورزی، #کتاب_فلسفه
آیین رونمایی و معرفی کتابِ "خردورزی در متن تاریخ"، نشر کرگدن، ۱۴۰۴
روز پنجشنبه ۱۷ مهرماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۸
با سخنرانی جواد حیدری و اردشیر منصوری
و با حضور و توضیحات ناشر کتاب حسین شیخ رضایی و مولف کتاب میلاد نوری
شرکت در این برنامه برای عموم علاقهمندان آزاد است.
📌 آدرس: میرداماد، مصدق جنوبی، کوچه تابان، پلاک ۱۱
موسسه فرهنگی خانه آشنا
شماره تماس:
۲۲۲۲۲۲۳۰۰
۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
🎊🎊 منتشر شد
بازدید و خرید از سایت ناشر:
www.kargadanpub.com
خردورزی در متن تاریخ
بینش و کنش به روایت مکاینتایر
تألیف و ترجمه: میلاد نوری
۱۳۶ صفحه/ قیمت پشت جلد: ۲۰۰۰۰۰ تومان
قیمت در ایام پیشخرید: ۱۷۰۰۰۰ تومان
🔸 السدر مکاینتایر در متن مدرنیته زیسته، در باب بحرانهای آن اندیشیده و در جستوجوی راهی برای رهایی از دشواریهای معاصر برآمده است. او با خوانش انتقادی بنیادهای فکری و فرهنگی جهان معاصر، کوشیده است به صورتبندی نوینی از بینش و کنش انسانی دست یابد و فهم تازهای از سیاست و سعادت به دست دهد. آنچه سبب میشود اندیشۀ او برای ما اهمیت مضاعف داشته باشد، پیوند او با برخی جریانهای فکری است که ایرانیان با آنها بیگانه نیستند.
🔸 مکاینتایر با بازخوانی مارکسیسم، در پرتو الاهیات مسیحی و فضیلتباوری یونانی، پرتوی نو بر بنیادهای جهان جدید میافکند تا شاید مشکلات این روزگارِ دشوار را بهشیوۀ خاص خودش چاره سازد. بدینسبب، چهبسا دیدگاههای او بیش از هر اندیشمند اروپایی دیگر، هنگام نظرورزی در باب زیستجهان ایرانیِ معاصر به کار آیند.
🔸 مکاینتایر در مقالۀ کوتاه اما درخشان «بحران معرفتشناختی، روایت دراماتیک و فلسفۀ علم»، که ترجمۀ آن در این کتاب آمده است، استدلال میکند که مفهوم «سنت» بهشکلی تأسفبار در درک ما از «عقلانیت» و «معرفت علمی» غایب است، و این دو همواره در بستر سنتهای خاص شکل میگیرند و معنا مییابند.
🔸 او «بحران معرفتشناختی» را حالتی میداند که ما تماس خود را با واقعیت، و توانایی خود را در درک دیگران و عمل کردن بهشکلی قابلفهم، از دست میدهیم. بحران معرفتشناختی همواره در نسبت با یک سنت رخ میدهد. مکاینتایر از نقش «روایت» در خروج از بحران سخن میگوید و عنصر روایت را در کار نامدارترین فیلسوفان شکاک نیز پی میگیرد. حل موفق یک بحران به بسط یک سنت منجر میشود، و سنت همواره دربردارندۀ نزاعهایی تاریخی بر سر تفسیرهای رقیب است.
🔸 علاقهمندان میتوانند برای پیشخرید کتاب به سایت نشر کرگدن مراجعه کنند. در ایام پیشخرید تخفیف ویژهای برای کتابها در نظر گرفته شده است.
#نشر_کرگدن، #در_دست_انتشار، #میلاد_نوری، #السدر_مکاینتایر، #خردورزی، #فلسفه_غرب، #معرفتشناسی_معاصر، #تاریخ_خردورزی، #کتاب_فلسفه
◾️ چرا مرگ میتواند دوستداشتنی باشد؟
✍ میلاد نوری
▪️ گیرودارهای زندگی و خستگیهای برآمده از تقلّاهای بیهوده و بیحاصل، هنگام «خواب» فراموش میشوند؛ البته اگر رؤیاها خوابمان را آشفته نسازند. میگویند خواب برادر مرگ است. البته حتما برادر کوچکتر است؛ چون مرگ فراموشیِ مطلق است.
▪️ زندگی پر از رنج است. از رنج گرسنگی و تشنگی تا رنج مسئولیت و تنهایی، از رنج بیپولی و بیخانمانی تا رنج اضطراب و اضطرار، از رنج نادانی و بیمسئولیتی تا رنج گفتوگو و مسئولیتپذیری، از رنجهای ناخودآگاه تا رنجهای خودآگاه؛ ما تمام اینها را تاب میآوریم و میکوشیم زنده بمانیم. در این وضعیت، زندهماندن شکلی از تقلّا است که البته خسته و فرسودهمان میکند.
▪️ بگذریم از غمها و اندوهی که طبیعت به اقتضای قوانین خود رقم میزند؛ آن را میتوان تاب آورد. آنچه دشوارتر است، تابآوردن اندوهی است که «انسانها» برای هم به ارمغان میآورند؛ میستیزند، همدیگر را نفی میکنند، از حدود هم میگذرند و البته علاقه بسیار دارند که رنج و اندوه گذشته را تا آیندهای نامعلوم استمرار بخشند.
▪️ آیا جایی هست که بتوان در آن انسانی را یافت که بر دشواریها فائق آمده باشد یا خود به دشواریها نیافزاید؟ البته هر کس خود را محق میشمارد و همین خودحقانگاری است که مانع از پایان رنج میشود. تمام اینها «ما» را و «من» را در چرخۀ رنج و اندوه و خستگی نگاه میدارد.
▪️ زندگی از همان آغاز دشوار شروع میشود. حتی عزیزترین و نزدیکترین انسانهای پیرامونمان هیچ شادی رقم نمیزنند مگر آنکه اندوهی هم در آن باشد. اگر هم بخواهیم بر این رنج و اندوه فائق آییم، یاریگرمان نیستند. هر یک از آنان هم رنج و اندوه خود را دارد و خواسته یا ناخواسته نمیگذارد آشوب و آشفتگی پایان بیابد.
▪️دریغ! چه تلاشها میکنیم که میانگاریم قرار است مشکلی را حل کنند؛ اما در نهایت ما میمانیم و مشکلاتی که هنوز حل نشدهاند. گفتوگو را به فریاد بدل میکنیم؛ اما باز راه به جایی نمیبریم. فریادمان هم خودش مشکلی میسازد.
▪️ البته رنجِ بیشتر هم اغلب برای کسانی است که نمیخواهند بدذات باشند. کسی که میخواهد مسائل را حل کند بیآنکه از حدود اخلاق عبور کند، اوست که بیش از همه جان میکند و کمتر از همه به نتیجه میرسد. باری؛ اندوه بیشتر است اگر نخواهیم با شیوههای ننگین خودمان را آسوده سازیم و دیگران را به حال خود رها کنیم.
▪️ البته بیشترمان میخواهیم هم نیک باشیم و هم آسوده زندگی کنیم؛ اما انگار نمیشود. چه میکنیم؟ تاب و توانمان را صرف وراندازکردن خودمان و دیگران میکنیم تا دوباره زور بزنیم؛ تا یک بار دیگر بخت خود را بیازماییم؛ شاید بتوانیم بر مسائل بیشمار فائق آییم. اما این ماییم که چنین میخواهیم! اما جسم و جانِ خسته و ناتوانمان، میخواهند جایی سرشان را روی زمین بگذارند و بخوابند؛ خوابی چنان عمیق که هیچ رؤیا و خاطرهای آشفتهاش نسازد. خوابی که شاید «مرگ» باشد.
▪️البته من همیشه زندگیخواه بودهام. زندگی را ستودهام و کوشیدهام پاسدار زندگی باشم. همیشه با نیچه همدل بودهام که «زندگی دشوار است اما نه جای آن است که چنین نعره زنیم»! من نیز چون ارسطو «دیدن» و «دانستن» را پاس داشتهام و فهمیدهام که نفسِ «ادراک کردن» خواستنی است.
▪️ بااینهمه، وقتی تلاش و تقلّای بیحاصل انسانها برای رسیدن به آسودگی را میبینم؛ وقتی به تلاشهای بیحاصل خودم مینگرم و میبینم که هرگز آسوده نبودهام؛ وقتی ناتوانیام برای کمک به انسانها و بهبود وضع بشر را درک میکنم؛ وقتی عاجز میشوم از به مقصودرسیدن یا رهاکردن مسیر؛ ناگاه احساس میکنم که «مرگ هم میتواند دوستداشتنی باشد».
▪️مگر نه این است که خستگیهای روزمره میتوانند خواب را گوارا سازند؟! هنگام غروب که با قامتی افتاده و ناتوان به خانه بازمیگردیم، سراغ خواب را میگیریم. نه اینکه کار روزمره و فهم ناشی از آن را دوست نداشتهایم؛ نه! اما فرسودگیاش اغلب چنان است که بخواهیم در خوابی عمیق و بدون رؤیا فرو برویم.
▪️اینک به زندگی میاندیشم و احساس میکنم که با تمام شادمانی که در «دیدن» و «دانستن» است، فرسودگی ناشی از زندگی و جستوجوی بیفرجام برای آسودگی نیز میتواند مرگ را دوستداشتنی سازد. باری منِ زندگیخواه که «دیدن» و «دانستن» را پاس میدارم، این را هم میدانم که گاه «مرگ» را دوست داشته و بدان اندیشیدهام. البته این هم رنجآور است که من هنوز نمیدانم «فلسفه» چنانکه سقراط میگفت: «تمرین مرگ است»؛ یا چنانکه نیچه میآموخت: «تمرین زندگی است».
@ZarbahangeKherad
◾️برای تمام دمهای شادمانۀ زندگی سوگواری کن! آنها میمیرند!
✍ میلاد نوری
▪️ ثانیهها، دقیقهها، ساعتها، روزها، هفتهها، ماهها و سالها برای قرنها گذشتهاند و تا قرنها خواهند گذشت. هر لحظه از این گذار، بکر و دوشیزه است؛ دمی آماده برای درکشدن و تجربهشدن! اما این دم همچنان که میزاید، میمیرد و نقشی مبهم از خود بر جای میگذارد.
▪️ آنگاه که صبحدم در روشنای نرمی که از پس پرده به درون اتاق تابیده است، حیران و مشتاق به چهرهٔ معشوق مینگریم؛ طراوت حضورش و نفسکشیدنهای دمبهدم او، جز زادن لحظههای شادمانه و گذار پرشتابشان را نمودار نمیسازد.
▪️ باری، حس پرهیجان لحظهٔ گذران زندگی، مست و مسحورمان میسازد. ما غوطه میخوریم در پرتو نور، نوازش نسیم، طراوت آب، صدای باران؛ لحظههای پرهیجان و دمهای تازهای که باید زیسته شوند. اما اغلب فراموش میشوند و ما آنها را نمییابیم. ما اغلب در جریان زمان گم میشویم و حس نزدیک زندگی را در خاطرات گذشته و انتظارات آینده گم میکنیم.
▪️پشهای زادهٔ بهار امسال، پاییز را نخواهد دید؛ چه خواهد شد اگر به بهار سال آینده بیاندیشد؟ ما آدمیان نیز در تمام زندگی جز یک بهار نداریم. ما خواهیم مرد و در واقع هر دم میمیریم. البته که این وضعیت بسیار سوگناک است. اما مگر سوگواری تنها راه نیست تا نشان دهیم که تا چه حد دوستداران زندگی هستیم؟! شادمانی از زادن لحظهای بکر با سوگواری برای مرگ همان لحظه همراه است. کسی که نمیتواند برای دمبهدم از جریان زندگی سوگواری کند، شادمانی ناب لحظه را درنخواهد یافت!
▪️ باری! دمبهدم باید زیست، غرق در لحظهای که میگذرد و لحظهای که زاده میشود. هستی هر دم تازه است؛ هزار نقش میزند و خیرگی میانگیزد! باید درنگ کرد در بینهایت نقش و رنگی که در آن است. فارغ از خاطرۀ دمی بسیار دور در گذشته یا سودای دمی بسیار دور در آینده! این واقعیترین شیوهٔ زندگی است. اما اغلب رؤیاهای پیش و پس، ما را از واقعیت و از زندگی دور میدارند.
▪️ اگر به زندگی بازگردیم و زندگیخواه باشیم، پاسدار یکایک لحظههایی خواهیم بود که میگذرند، البته با افسوس و سوگواری همیشگی برای لحظهای که زیسته و نزیسته درگذشته است! این ضرورتی است برای ما، در روزگاری که صدای جنگ و مرگ از همهسو به گوش میرسد.
@ZarbahangeKherad
◾️ ستیز پدر و فرزندان
✍ میلاد نوری
▪️پدر مدام با همسایهاش در ستیز بود. میگفت برادرکش است و باید برادرش را از شرّش رهانید. همسایه هم که در قساوت و بدکرداری چیزی کم نداشت، این پدر را دشمن میداشت؛ بهویژه که قوم و خویشاش، از او حمایت میکردند. کشاکش پدر با همسایه سالها ادامه داشت و این امر روزگار را بر فرزندان این پدر دشوار میکرد.
▪️ فرزندان، از سویی میدیدند که همسایۀشان بهراستی برادرکش و درندهخوست. از سوی دیگر، سر ستیز نداشتند و سودای زندگانی آرامی را میپروردند که با شادکامی همراه باشد. اما هرگاه که دراینباره با پدر سخن می گفتند، پدر خشمگین میشد و فرزندان را به سکوت وامیداشت. پدر همه چیز را در اختیار داشت و فرزندان را توان آن نبود که در مقابلش بایستند.
▪️پدر تمام ثروت خانواده را صرفِ ستیز با همسایۀ درندهخوی خود میکرد. فرزندان که نمیتوانستند پدر را به صلح تشویق نمایند، از آسیب همسایه نیز در امان نبودند. آنان در ورطۀ کشمکشی بیفرجام گرفتار آمده بودند و هر تلاششان برای خروج از این وضعیت، شکست میخورد! اگر میخواستند راه خود را از پدر جدا کنند، تنبیه میشدند. اگر میخواستند کنار پدر بایستند، باید تمام عمرشان را صرفِ دشمنی با همسایه و قبیلهاش میکردند که لاجرم فرصت آسودهزیستن را از کف میدادند.
▪️ بدینسان، روزگار گذشت. اندکاندک، کشاکش طولانی، پدر و فرزندان را دچار فقر کرد. خانه به رنج و بدبختی دچار شد. فرزندان آرزویشان برای زندگی صلحآمیز را به پدر میگفتند، که البته گوش به ایشان نمیداد. همسایۀ بدخو که از فقر پدر و فلاکت فرزندان آگاه بود، از فرصت استفاده کرد و به خانۀشان هجوم آورد. همسایۀ خیرهسر با درندهخویی، هرچه داشتند را به آتش کشید و خواست این دشمنی را برای همیشه به پایان رساند؛ قوم و قبلیهاش هم یاریاش میکردند. پس خشونتی عریان آشکار شد.
▪️ پدر فرزندان را فراخواند تا با او همراه شوند و با همسایه بستیزند. اما فرزندان خسته از سالها دشمنی و کشاکش، ناتوان و ناامید بودند. از سویی، فکر میکردند که وضعیتشان ناشی از دشمنی پدر با همسایه است؛ از سوی دیگر، میدیدند که همسایۀشان چه بدکردار است و البته خیرخواه ایشان هم نیست. پس نه میتوانستند با پدر همراه شوند و نه میتوانستند او را تنها بگذارند!
▪️ خود فرزندان هم با یکدیگر اختلاف داشتند. فرزندی جانب پدر را میگرفت و میگفت که پدر از پیش میدانست که این همسایه چنین درندهخوست و برای همین با او ستیز میکرد. دیگری جانب همسایه را میگرفت و میگفت که اگر پدر را با این همسایه کاری نبود، نه ما دچار رنج میشدیم و نه این همسایه به خانۀ ما هجوم میآورد. فرزندی دیگر میکوشید راهی برای صلح همیشگی میان پدر و همسایه بیابد. آن یکی هم به پوچی وضعیت خودش مینگریست و نمیدانست چه باید کند.
▪️فرزندان، همگی در وضعیت دشواری بودند! نه راهی به پیش داشتند و نه راهی به پس! هر فرزند به دیگری کنایه میزد که از درک موقعیت ناتوان است و او را محکوم به بیعقلی و بیتدبیری میکرد. اما در واقع، وضعیت تمام فرزندان یکسان بود؛ آنان در تلاطم و کشاکش نیروهایی بودند که خود به دلخواه برنگزیده بودند. چه باید میکردند؟
▪️ شجاعتِ فرزندی که پدر را یاری میکرد، ستودنی بود! احساسِ فرزندی که جانب همسایه را میگرفت، قابلدرک بود! توصیۀ فرزندی که به صلح فرامیخواند، منطقی بود! احساس پوچی فرزندی که نمیدانست چه کند، همدلی میانگیخت! آنها همگی حق داشتند؛ اما هیچکدام نمیتوانست بگوید که چرا حق با اوست.
▪️سرنوشت این فرزندان، درست شبیه به کلِ زندگانی است. در عرصۀ پرتلاطم زندگی، تناقضها به هم میآمیزند و تراژدی رقم میزنند. هر کس میکوشد سرنوشت را چنان رقم زند که میخواهد. اما چه کسی میداند که سرنوشتاش چیست، مگر آنکه پس از سالها به بیانِ سرگذشت خود نشسته باشد؟ فرزندان نمیدانستند که بر ایشان چه خواهد گذشت. پس با بیم و امید منتظر ماندند!
@ZarbahangeKherad