9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
مدتها پیش از شما همراهان فرهیختهی پرسیده بودیم:
کتابخوانها چه ویژگی برجسته و بارزی دارند؟
شما لطف کردید و پاسخ دادید و ما هم در کانال گذاشتیم.
امروز بار دیگر پاسخهای ارزشمند شما را جهت یادآوری مرور میکنیم:
مجموع نظرات خوانندگان #پرسش_امروز بدین شرح است:
۱. کتابخوانها صبرشان نسبت به اتفاقات اطراف زیاد است. ابتدا تامل و سپس اقدام میکنند.
۲. مسایل را از چند جنبه بررسی میکنند و آنگاه تصمیم میگیرند.
۳. یکی دیگر از ویژگیهای کتابخوانها این است که وقتی باهاشون صحبت میکنیم حال دلمان خوب میشود و تاثیر مثبتی در زندگیمان به جای میگذارند. من تجربهاش را دارم.
۴. کتابخوانها مهارت ارتباط بینفردی خوبی دارند. و از درک زیادی برخوردارند و لذا حس همدلی در این افراد بالاست.
۵. از دوستان کتابخوان میتوان چیزهای زیادی یاد گرفت و یادگیری نیز یکی از اصول شادکامیست پس می توان در کنارشان شاد بود
۶. كتابخوانها بلوغ اجتماعي و انعطافپذيري روانشناختي بيشتري دارند.
۷. چه بسیار انسانهایی که سواد خواندن ندارند ولی نماد همدلی و گره گشاییاند و همنشینی مطلوب هستند و چه بسیار کتابخوانهایی که در انزوا بهتر زیست میکنند تا در ارتباط با دیگران.
۸.آنها همیشه زیباییهای زندگی را بهتر میبینند و میشه در کنارشان لذت بیشتری از زندگی را تجربه کرد.
۹. کتابخوانها اهل دل و تفکرند. با خواندن نو میشوند و ایده پرداز.
۱۰. کتابخوانها علاقهمندند اندیشههای خود را به دیگران منتقل کنند. آنچه خواندهاند با گفتن تکرار میکنند تا موضوع ماندگار ذهنشان شود.
۱۱. کتابخوانی خوشبختی و شادی در حال میآورد. به قول معروف اگر میخواهی راحت باشی کمتر بدان و اگر میخواهی خوشبخت باشی بیشتر بخوان .
۱۲. کتابخوانها هرگز وقتشان به بطالت نمیگذرد و دچار روزمرگی نمیشوند.
۱۳. كتابخوانها اغلب زود باور نيستند، بخصوص آنهايي كه كتابهاي تاريخي و فلسفي زياد ميخوانند.
۱۴. کتابخوانها افردای بشاش، پرانرژی و پر امیدند. آنها خلاق، صبور و مهربانند.
۱۵. کتابخوانها اهل جرو بحث نیستند بیشتر اهل گفتگویند و کمتر احساسی رفتار میکنند انها بیشتر فکر میکنند و در کل دوستی با آنها از ما انسان بهتری میسازد.
۱۶. کتابخوانها معمولا نقدپذیر و اهل تغییر هستند
با سپاس فراوان از تک تک شما عزیزان
🆔 @Sayehsokhan
گاهی وسط این همه فشار، باید یادمون بیاد کدوم چیز واقعاً مهمه...
فشار روی همه بالاست.همهمون یه جایی از زندگی درگیر پول، کار، آینده، مسئولیت و هزار تا دغدغهایم. اگر عدد ۱ رو بذاری کنار چند تا صفر:
100000000
هرچی صفر بیشتر باشه، عدد بزرگتر میشه.
اما اگر اون ۱ نباشه، همهی این صفرها هیچ ارزشی ندارن.
اون ۱ یعنی سلامتی.
پول، موفقیت، جایگاه، اعتبار، پروژهها و تمام چیزهایی که برای بهدست آوردنشون میجنگیم، همون صفرها هستن. تا وقتی «۱» سر جاش باشه، صفرها معنا دارن.
پس اگر این روزها فشار زیاده، اگر خستهای، اگر حس میکنی باید بیشتر بدوی و بیشتر بجنگی، فقط یه لحظه وایسا و خودت رو فراموش نکن.
👈 مواظب سلامتیات باش، چه جسمی، چه روحی و چه روانی.
چون ما قرار نیست فقط برای ساختن زندگی بهتر، خودمون رو از پا بندازیم.
باید حواسمون باشه که در مسیر ساختن صفرهای بیشتر، اون «۱» رو از دست ندیم.
#فرشید
🆔 @with_Farshid
🆔 @Sayehsokhan
🌿 اول شهریور روز پزشک؛ روز سپاس از کسانی است که درد و دردمند را میبینند.
پزشک بودن فقط دانستنِ علم پزشکی نیست؛
گاهی یعنی در میان اضطراب یک بیمار، آرامش باشی؛
در لحظهای که کسی میترسد، به او امید بدهی؛
و وقتی بیماری بیش از دارو، به شنیدهشدن نیاز دارد، گوش شنوایی باشی.
امروز، روز کسانی است که بخشی از زندگی خود را وقف مراقبت از زندگی دیگران کردهاند.تا درد و رنج غیر لازم به آنها وارد نکنند.
امروز بهانهای است برای گفتن یک "دستمریزاد" بزرگ به آدمهایی که هر روز با رنج و امید آدمهای کوچه و بازار سر و کار دارند.
به همه پزشکان شریف و دلسوز،
بهویژه پزشکانی که در کنار تخصص و دانش، رفتاری انسانی توام با شفقت و مهربانی نشان میدهند،
صمیمانه تبریک میگوییم. 🌱
❤️ روز پزشک مبارکتان باد
انتشارات سایه سخن با آرزوی سلامتی، آرامش و دلِ گرم برای همهی پزشکان عزیز، دستشان را میفشارد و برایشان دعای خیر دارد.
🆔 @Sayehsokhan
🔔 دو روز مانده به پایان جهان
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، دو روزِ خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.
جیغ زد وجار وجنجال به راه انداخت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است؛ بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
او لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار میتوان کرد...
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمیيابد، هزار سال هم به کارش نمیآيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: «حالا برو و زندگی کن.»
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمينی را مالک نشد،
مقامی را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد.
روی چمن خوابيد.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشيد،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.
✍️#عرفان_نظرآهاری
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان
@erfannazarahari
🆔 @Sayehsokhan
💞 گام به گام تا مدرسه کیفی
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی:
✍ گاهی بهترین معرفی یک کتاب، از زبان کسی است که آن را با علاقه خوانده، با مطالبش ارتباط برقرار کرده، تاثیرش را در رابطه خود با همکاران و دانشآموزانش دیده و تجربه خود را صمیمانه با دیگران به اشتراک میگذارد.
در این ویدئو، یکی از دوستان فرهیخته و همراهمان، که با کتابهای ما آشنایی و انس دیرینه داشتهاند، چند کتاب از آثار سایه سخن (#گام_به_گام_تا_مدرسه_کیفی) را به انتخاب خود معرفی کردهاند و برداشت و تجربه ارزشمندشان را با شما عزیزان به اشتراک میگذارند.
از دوست و همراه عزیزمان جناب استاد حسین سلامی صمیمانه سپاسگزاریم که با صرف وقت و محبت خود، ما را در ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی همراهی کردهاند.🌺
#گام_به_گام_تا_مدرسه_کیفی
#پیتر_دریسکول
#ترجمه: #حسن_ملکیان
#چاپ_سوم
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
علی قُلِنْداز
مادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسعود، جواد، رضا، حمید، مجید، مهدی، امین، عادل، حامد، سعید، علی، نفیسه و… تازه بعضی اسمها هم تکراری بود؛ سه تا فاطمه داشتیم و دو تا مسعود! 😂 آنقدر زیاد بودیم و تقریباً همسنوسال که خانهی مادربزرگ برای ما بیشتر از خانه، یک شهربازی بود.
درِ ورودی چوبی بود، با دستگیرهای شبیه یک دست طلایی. وسط حیاط، حوضی دوطبقه داشتیم؛ پر از ماهی. چند وقت که میگذشت، آب حوض سبز میشد؛ دوباره تمیزش میکردند و از چاه، آب تازه داخلش میریختند. باغچهها پر از سبزی بود و درختهای سیب و بادام و انار و توت سیاه در گوشهوکنارش قد کشیده بودند. گوشهی یکی از باغچهها هم بادیان بود؛ برگهایش شبیه شوید بود و من همیشه میرفتم و بویش میکردم.
خانه سه زیرزمین داشت؛ اولی آشپزخانه بود، با بوی همیشگی چراغ سهفتیلهای. هنوز نمیدانم مادربزرگ با همان چراغ نفتی چطور آن خورشتهای خوشمزه را درست میکرد؛ انگار آن چراغ کمنور، برای دستهای او نور دیگری داشت.
زیرزمین میانی پر بود از بستوهای رنگارنگ؛ سبز، آبی فیروزهای، کلهغازی و قهوهای. بعضی درِ گِلی داشتند و بعضی را مادربزرگ با پارچه و کش آنچنان محکم بسته بود که انگار گنجی درونشان پنهان کرده. یکی روغن حیوانی، یکی غوره، یکی ترشی، یکی رب و یکی سرکه. زیرزمین آخری هم پر بود از ظرفوظروف مسی و انگور و میوه.
سمت چپ حیاط، مطبخ بود؛ و روزهای نانپختن، آجی خدیجه هم میآمد؛ همان که ما بچهها به زبان خودمان «آش خجه» صدایش میکردیم. زنی نجیب و کمتوقع بود. از راه که میرسید، چادر گلگلیاش را از سر برمیداشت، توی زنبیلش میگذاشت و آرام میرفت سراغ تنور.
خمیر را روی چیزی شبیه بالش، که به آن «قرصهبند» میگفتند، پهن میکرد و با یک حرکت میچسباند سینهی تنور. نان چند لحظه بعد قلمبهقلمبه باد میکرد. چه آردهایی بود و چه نانهایی؛ چه رنگی، چه طعمی.
ما بچهها عاشق روزهای نانپختن بودیم؛ نه فقط برای نان، برای خمیرش! بزرگترها میگفتند: «دست بزنید، کاشو میشید.» ما هم با هزار التماس خمیر میگرفتیم و بازی میکردیم. هیچکداممان کاشو نشدیم! 😂
طبقهی بالا مهمانخانهای بزرگ و تمیز داشت؛ با سقفهای چوبی، پردههای رنگی و چراغ گردسوزی که همیشه کبریت کنارش بود برای وقتهایی که برق میرفت. میان تیرهای سقف، آیهالکرسی با خطی خوش نوشته شده بود و من همانجا بود که حفظش کردم.
اما ما کاری به این همه شکوه نداشتیم. قایمموشک، خوراک روزهای ما بود. در هیاهوی جیغ و داد و دویدن، گاهی آنقدر سر و صدا بالا میگرفت که صدای بزرگترها هم به جایی نمیرسید.
تا اینکه یکمرتبه یکی فریاد میزد:
علی قُلِنْداز!
همین دو کلمه کافی بود. خانه به هم میریخت. همه مثل مور و ملخ میدویدیم دنبال جایی برای پنهان شدن؛ یکی به یکی میخورد، یکی زمین میخورد، یکی خودش را زیر درخت توت مجنون میرساند و یکی گوشهای کز میکرد.
اما علی قُلِنْداز چه بود؟ موجودی ناشناخته؛ نه شبیه آدم، نه شبیه هیچ حیوانی که میشناختیم. از بلندترین جای خانه میآمد؛ با پوستینی یکتکه و دمی پشت سرش. ماسکی سیاه و وحشتناک روی صورتش بود؛ با رنگهای سبز لجنی و قرمز اخرایی، دور چشمهای آبی اکلیلی و سبیل گربهای. زبانش را هم بیرون داده بود و دستهایش را پنجهوار جلو آورده بود؛ انگار هر لحظه قرار است یکی از ما را بگیرد.
ما سالها علی قُلِنْداز را باور کرده بودیم. هر بار که میآمد، باز میترسیدیم؛ حتی اگر همان نمایش بارها و بارها تکرار شده بود. شاید تخیل بچهها خیلی قوی بود… یا شاید هم کمی خنگول بودیم! 😂
بزرگ که شدیم، تازه فهمیدیم آن موجود ناشناخته، همان مادربزرگ خودمان بوده؛ در پوستین دمدار و پشت همان ماسک سیاه. مادربزرگی که آنقدر نوههایش را دوست داشت و شیطنت در وجودش موج میزد که برای خنداندن و ترساندن ما، خودش را به شکل علی قُلِنْداز درمیآورد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم شاید ترس همیشه از خودِ چیزی که روبهرویمان ایستاده نمیآید؛ گاهی از تصویری میآید که ذهنمان از آن ساخته است. ما مادربزرگ را میشناختیم، اما آن لحظهها «علی قُلِنْداز» را میدیدیم.
شاید بعضی ترسهای امروزمان هم همینطور باشند؛ چیزهایی که سالهاست در ذهنمان شکل دیگری پیدا کردهاند، بیآنکه دوباره نگاهشان کرده باشیم. شاید گاهی بد نباشد بایستیم و کمی دقیقتر نگاه کنیم.
دست علی قُلِنْداز طلا؛
آن روزها ما را میترساند و امروز، یک درس کوچک برایمان گذاشته:
گاهی ترس، از خودِ واقعیت نمیآید؛ از قصهای میآید که ذهنمان برایش ساخته است. ❤️
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
📢 کتاب "تئوری انتخاب " به چاپ #پنجاه_و_یکم رسید📢
تاثیر سرزنشکردن در زندگی زناشویی:
🔸 دکتر ویلیام گلسر میگه:
مهمترین انگیزه افراد متاهلی که به روابط فرازناشویی روی میآورند، تجربه مجدد صمیمیت فردی و جنسی است،
چیزی که اکنون آن را در زندگی مشترکشان نمییابند.
بنابراین، جذابیت روابط فرازناشویی بدین دلیل است که هیچیک از طرفین، انتقاد، سرزنش و شکوه نمیکنند یا نق نمیزنند.
حال آنکه اگر در روابط زناشویی سرزنشها و دیگر رفتارهای ویرانگر نباشد، نیازی به برقراری رابطه فرازناشویی احساس نشده و این گونه روابط اصلا آغاز نمیشود
#تئوری_انتخاب
#دکتر_ویلیام_گلسر
ترجمه:#دکتر_علی_صاحبی
چاپ: #پنجاه_و_یکم
#ویلیام_گلسر #ما_چگونه_رفتار_میکنیم
#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار #انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
ماهِ بی خورشید
✍ شمس بارها خود را «خورشید» و مولانا را «ماه» خوانده بود. اکنون دیگر آفتاب، ماه را رها کرده بود. خودِ او گفته بود:
«چون مُریدْ کامل نشده است، از نَظَرِ شیخْ دور بودن، او را مَصلَحَت نباشد. امّا چون کامل شُد، بعد از آن غیبتِ شیخْ او را زیان ندارد».
شمس کارِ خود را به پایان رسانده بود، اما مولانا هنوز کمال را در خود نمییافت. شمس برایِ همیشه رفته بود. مولانا باور نداشت. آتشِ بیقَراری در جان و دِلَش زبانه میکشید. شایعههایِ گوناگون، مانندِ آتشی که در هیمهیی خُشک بِیُفتد، در قونیه پیچیده بود.
بی.گُمان خبرِ کُشته شدنِ شمس نیز یکی از این شایعهها بود. دلِ مولانا به او میگفت دروغ است، باور نکُن. آشفته و سرگردان در میانِ خانه و مدرسه میگشت و شعر میخواند.
کوچکترین خبری از شمس، حتّی به دروغ، او را از خود بیخود میکرد، به آوَرَندۀ خبر مُژدگانی میداد و اگر پول به همراه نداشت، جامههایش را از تَن بیرون میآورد و میبَخشید؛ و بودند فُرصت طَلَبانی که نانِ خود را در این تَنورِ داغ بِچسبانند.
پسرش سُلطان وَلَد در مَعارف گفته است: مولانا -قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ الْعَزیز- را یکی خبر آورد که :«مولانا شمس الدّین را دیدم». مولانا هرچه پوشیده بود به وِیْ بخشید. به مولانا گفتند که «دروغ میگوید و خِلاف است. این همه را به وِیْ چرا بخشیدی؟» مولانا فرمود که: «این مقدار را جِهَتِ دروغش دادم، اگر راست گفتی، جانها دادمی».
اَفْلاکی نوشته است: «بعد از چِهلُم روز، دَستارِدُخانی [=دودی رنگ] برسَرنَهاد و دیگر دَسْتارِ سپید بر سَر نَبَست و از بُردِ یَمَنی و هِندی فَرَجی [=نوعی جُبّۀ صوفیان] ساخت، تا آخِرِ وقت لباسِ ایشان آن بود.» و در جایِ دیگر: «مولانا فرمود تا ازهِنْدباری فَرَجی ساختند و کُلاهی از پَشمِ عَسَلی برسَر نهاد،
و گویند در آن ولایت جامۀ هِنْدباری را اَهْلِ عَزا میپوشند.» و به نوشتۀ سُلطان وَلَد، پس از آن، روز و شب غَرقِ رَقص و سماع شد. فریادِ فقیهان و مُتعصِّبانِ قونیه بلند شُد که این بِدعَت و کُفراست،
مولانا پیر و جوان را از راه به در کرده است، حافِظانِ قرآن به شعرخوانی و طَرَب برانگیخته است. عُلَمایِ شهر به قاضی سِراجُ الدّینِ اُرْمَوی شِکایَت کردند که: «چرا باید چُنین بِدعَتی پیش رَوَد؟» و قاضی آنان را آرام کرده بود:
«این مردِ مردانه مؤیَّدِ مِنْ عِنْدِالله است و در همۀ علومِ ظاهرنیز بیمِثْل است، با او نباید پیچیدن[=درگیرشدن]، او داند و خدایِ خود».
مولانا همچُنان در جست و جویِ شمس بود. به او خبر دادند که شمس در شام است:
خبر رسیده به شام است شمسِ تبریزی
چه صبحها که نِمایَد اگر به شام بُوَد
این خبر را باور کرد. مگر شمس در غیبتِ اوَّل به شام نرفته بود؟ بارِ سفر بست و راهیِ دِمَشق شد. اما هرچه جُست، کمتر یافت. به قونیه بازگشت.
اما آرام نداشت و بارِ دیگر روی به دِمَشق نَهاد. تاریخ این سفرها و مُدّتِ اقامَتِ او در دِمَشق روشن نیست. قَدْرِ مُسلَّم این است که هر دو سفر در فاصلۀ سالهایِ ۶۴۵ و ۶۴۷ صورت گرفته باشد.
مولانا سرانجام شمس را یافت، نه درشام، بلکه دردرونِ خویش. سُلطان وَلَد گفته است:
شمس تبریز را به شام نیافت
در خودش دید همچو ماهِ تمام
گفت اگرچه به تَن ازو دوریم
بی تَن و روحْ هر دو یک نوریم
گفت: چون من وِیْام، چه میجویَم؟
عینِ اویَم، کُنون زِ خود گویم
خویش را بودهام یَقین جویان
هَمچو شیره دَرونِ خُم جوشان
سرانجام به صَلاحُالدّین زَرکوب، که پیش از این در شُمارِ مُریدانِ وی بود، رویْ آوَرْد. شمس نیز از صَلاحُالدّین خوشش میآمد.
یک بار گفته بود: «خدا میداند که من از سخنِ این زَرگَر حیران میشوم». شمس زیر و بَمِ وجودِ مولانا را خوب شناخته بود. پیشبینیِ او دُرُست از آب دَرآمد:
«این مولانا چه خوش است آن وقت که میرَنجَد، کفش ها بر زمین می زَنَد…
اکنون میاَفْشارَمَش تا نیکو شود، تا بیش تَرَک رنج میبیند، اگر روزی جدا شود آنها یادش آید، و با دِگَری اُلْفَت گیرد و آن از او بِرَوَد.» مولانا با صَلاحُالدّین اُلْفَت گرفت و به او دل بست. او هرگز شمس را از یاد نبرد. صلاحُالدّین برایِ او مَظْهَرِ شمس بود.
آن یار همان است اگر جامه دِگَر شُد
آن جامه به دَر کرد و دِگَر بار برآمد
آن باده همان است، اگر شیشه بَدَل شُد
بِنْگَر که چه خوش بر سَرِ خَمّار بَرآمد
و مولانا به باده عشق داشت نه به پیمانه، و از این باده پس باده را از پیمانۀ وجودِ صَلاحُ الدّین می نوشید.
کاظم برگنیسی
از مقدمه ایشان بر کلیات شمس
🆔 @Sayehsokhan
جناب آقای #دکتر_علی_صاحبی
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
انسانیت
همهی ما دوست داریم دیده شویم و مورد توجه قرار بگیریم؛ دیگران هم همین حس را دارند.
گاهی فقط کافی است کمی بیشتر به اطرافمان نگاه کنیم تا انسانی را ببینیم که به کمک ما نیاز دارد.
انسانیت یعنی دیدنِ دیگری، وقتی همه از کنارش عبور میکنند.
گاهی یک توجه ساده، یک دست یاری و چند لحظه از وقت ما میتواند دنیای یک انسان را تغییر دهد. ❤️
بیایید در جامعه فقط از کنار آدمها عبور نکنیم؛ همدیگر را ببینیم.
🆔 @Sayehsokhan
📢 کتاب "سیلی واقعیت" به چاپ #بیست_و_سوم رسید📢
📚نام کتاب: #سیلی_واقعیت
✍️نویسنده: #دکتر_راس_هریس
👨🏻🏫مترجمان: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_مهدی_اسکندری
📇ناشر: #سایه_سخن
🗞نوبت چاپ: #بیست_و_سوم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سیلی واقعیت کتابی مفید برای هرکسی است
که در زندگیاش حادثه تنشزای بزرگی اتفاق افتاده. این کتاب بهطور اختصاصی درباره سوگ و فقدان است. درباره نحوه مقابله با مرگ محبوب، ورشکستگی، طلاق، بیماری صعبالعلاج، تصادف جدی، معلولیت و حوادثی نظیر اینها. چگونه با این اتفاقات کنار میآیید؟
برای مقابله موفق چهاراصل اساسی را باید رعایت کرد.
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
#عشق
متنِ یک اندیشمند فرانسوی:
این شغل معلمی را به هزار زحمت به دست آوردم...اما از نخستین ساعات تدریس، احساس کردم آن برق توجهی را که هرگز با هیچ چیز دیگر اشتباه نمیشود، به شاگردانم منتقل کردهام.
میتوانم بگویم بهترین بخش وجودم را صرف آنان میکنم. هر بهرهای که هر روز از مطالعات و اندیشههایم در تنهایی میگیرم، به درسهایم راه مییابد.
میخواهم کسانی که به کلاس درس من میآیند، از تماس مختصری که با من دارند، چیزی بیش از مقداری معلومات دقیق دریابند؛
آرمانم آن است که مرتبهی معنوی آنان را بالا ببرم، شخصیتشان را تعالی بخشم و بر روانهایی که پذیرای تاثیرند، برای همیشه اثری بگذارم:
به راستی گمان میکنم چنین نتیجهای به دست آوردهام که با این همه کوشش من نامتناسب نیست.
تدریس من هیچ شباهتی به یک شغل و حرفه ندارد: تمام لذت زندگی من در آن است، ثمرهی حیات من است و در اوقات ملال، مایهی تسلای من است.
(ژان پاروا، روژه مارتین دوگار،
ترجمه: منوچهر بدیعی)
🆔 @Sayehsokhan
🆔 @Sayehsokhan
سرکار خانم #نسرین_ابراهیمزاده
#معرفی_آثار_سایه_سخن
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۱۰:
انتشارات محترم سایه سخن
باسلام و احترام
«میدانید، در مسیر یادگیری و رشد حرفهای، همیشه به "همسفرانی" نیاز داریم که مسیر را برای ما روشن کنند. برای من، انتشارات سایه سخن و مدیریت آن، دقیقاً نقش همان همسفران را داشتهاند. 📚✨
هیچگاه از یاد نخواهم بُرد اولین دیداری که با مدیر انتشارات در شهر ساری داشتهام. فکر کنم حدود خرداد سال ۱۳۹۳ بود. مطالعه کتابهای این مجموعه در حوزه روانشناسی، یکی از نقاط عطف مسیر شغلی من بوده است.
کتابهایی مانند راهبی که اتومبیل فراریاش را فروخت، در جستجوی خویشتن، سوالاتت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کنه، به سوی دیگران ، هشت قرار عاشقانه و گردونه خودباوری.
کیفیت بالای کتابها و انتخابهای هوشمندانه این انتشارات، به من کمک کرده تا با اعتمادبهنفس بیشتری در دنیای حرفهای روانشناسی قدم بردارم.
از تیم پرتلاش سایه سخن بابت این خدمات ارزشمند و تسهیل در دسترسی به دانش روز، صمیمانه تشکر میکنم.
انتشارات شما واقعاً در مسیر رشد دانش روانشناسی، نقش مهمی ایفا میکند. ❤️»
دوستدار شما
میثم کرد
دکترای تخصصی روانشناسی
مدیر و مسئول مرکز مشاوره نیوا ( ساری )
#کامنت_شما
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
حسین سلامی از اعضای هیات مدیره کانون صنفی معلمان مازندران در ویدیویی از تجربههای زیستهاش در مطالعه علوم روانشناسی و معرفی کتابهایی در حوزه آموزش کیفی میگوید
🔹🔹🔹
شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
🔹نشانی کانال تلگرامی شورا:
🆔 @kashowra
🔹نشانی ارتباط با کانال:
🆔 @kashowranews
جناب آقای #حسین_سلامی
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
امروز شنبه است...
✍️ این هفته هم با یک سؤال شروع میکنیم:
📌 چقدر از انرژی امروزمان را صرف نگرانی دربارهی فردایی میکنیم که هنوز نیامده است؟
گاهی به فرزندانمان نگاه میکنیم و آیندهشان را در ذهنمان میسازیم؛
موفق میشوند؟ خوشبخت میشوند؟ آسیب نمیبینند؟ یعنی از پس زندگی برمیآیند؟
و هرچه بیشتر دوستشان داریم، گاهی بیشتر میترسیم.
طبیعی است. وقتی کسی را عمیقاً دوست داریم، آیندهی او برایمان مهم میشود.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
🌱 آیا نگرانی ما میتواند آیندهی آنها را کنترل کند؟
واقعیت امر این است که نه.
ما نمیتوانیم همهی اتفاقهای زندگی فرزندانمان را پیشبینی کنیم، نمیتوانیم همهی آدمهایی را که وارد زندگیشان میشوند انتخاب کنیم و نمیتوانیم از تمام شکستها و رنجهایشان جلوگیری کنیم.
اما میتوانیم کاری بسیار مهمتر انجام دهیم:
آن کاری که میشود کرد، چیست؟
وظیفهمان را انجام دهیم و نتیجه را واگذار کنیم. لطفا مجددا همین جمله را بخوانید!
در زبان ACT، دو واژه میتوانند راهنمای خوبی برای ما باشند:
🔹 وظیفه
آنچه در اختیار من است؛ اینکه چگونه پدر یا مادری باشم، چگونه با همسرم رابطه داشته باشم، چگونه گوش بدهم، عشق بورزم، مرز بگذارم و همان انسانی باشم که دوست دارم فرزندم از او الگو بگیرد.
🔹 واگذاری
آنچه در اختیار من نیست؛ آیندهی فرزندم، انتخابهای او، آدمهایی که ملاقات میکند، شکستهایی که تجربه خواهد کرد و مسیری که در نهایت برای زندگیاش انتخاب میکند.
شاید یکی از دشوارترین شکلهای عشق همین باشد:
❤️ دوستش داشته باشیم، کنارش باشیم، اما زندگیاش را به جای او زندگی نکنیم.
فرزند ما قرار نیست نسخهی کاملشدهی ما باشد و همهی آرزوهای ناتمام ما را به سرانجام برساند. او انسانی مستقل است که باید راه خودش را پیدا کند.
شاید یکی از بهترین هدیههایی که میتوانیم به او بدهیم، این باشد که به او اعتماد کنیم.
نه اینکه رهایش کنیم؛
بلکه کنارش باشیم، بدون اینکه کنترلش کنیم.
به جای اینکه مدام بپرسیم:
«اگر برایش اتفاقی بیفتد چه؟»
گاهی از خودمان بپرسیم:
📌 «امروز من چه کاری میتوانم انجام دهم که رابطهام با او امنتر، گرمتر و انسانیتر شود؟»
و بعد، آنچه را دیگر در اختیار ما نیست، به زندگی بسپاریم.
🌱 ما مسئول تلاش خودمان هستیم، نه مسئول نتیجهی زندگی دیگران و بویژه فرزندمان.
این فقط دربارهی فرزندان نیست؛ دربارهی همسرمان، دوستانمان و حتی آیندهی خودمان هم هست.
گاهی باید دست از جنگیدن با فردا برداریم و به امروز برگردیم.
امروز را خوب زندگی کنیم.
رابطهمان را خوب بسازیم.
محبت کنیم.
گوش بدهیم.
حضور داشته باشیم.
و وقتی سهم خودمان را انجام دادیم، باقی را واگذار کنیم.
شاید معنای عمیق اعتماد همین باشد:
من وظیفهام را انجام میدهم؛
اما زندگی را مجبور نمیکنم مطابق خواستهی من پیش برود.
شنبهتان آرام، دلتان مطمئن، رابطههایتان گرم و نگرانیهایتان کمی سبکتر.
عشق و صلح برای شما❤️
🆔 @Sayehsokhan
سیمینبَری
خوانندگان: جمشید شیبانی و اِمِل ساین
آهنگ: انوشیروان روحانی
با حضور: قریب افشار
سیمینبَری، گلپیکری، آری؛
از ماه و گل، زیباتری، آری؛
همچون پری، افسونگری، آری؛
دیوانهی رویت منم،
چه خواهی دگر از من؟
سرگشتهی کویت منم،
نداری خبر از من.
هر شب که مَه بر آسمان،
گردد عیان دامن کشان،
گویم به او راز نهان،
که با من چهها کردی!
به جانم جفا کردی.
هم جان و هم جانانهای اما،
در دلبری افسانهای اما،
اما ز من بیگانهای اما،
آزرده ام خواهی چرا؟
تو ای نوگل زیبا!
افسردهام خواهی چرا؟
تو ای آفت دلها!
عاشقکُشی، شوخی، فسونکاری؛
شیرینلبی اما دلآزاری؛
با ما سر جور و جفا داری؛
می سوزم از هجران تو،
نترسی ز آه من.
دست من و دامان تو،
چه باشد گناه من؟
دارم ز تو نامهربان،
شوقی به دل، شوری به جان؛
میسوزم از سوز نهان
ز جانم چه میخواهی
نگاهی به من، گاهی.
یا رب برس امشب به فریادم؛
بِستان از آن نامهربان، دادم!
بیداد او برکنده بنیادم،
گو ماه من از آسمان،
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من،
ز رخ پرده بگشاید.
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۹:
انتشارات سایه سخن؛
درود و ارادت خدمت همهی اعضای محترم.
امیدوارم همواره در مسیری که هستید موفق و پر تلاش باشید
سال ۱۳۹۵ وقتی با تئوری انتخاب آشنا شدم، اصلا نمیدانستم برای چه زندهام! دچار سردرگمی عجیبی بودم. ارتباط با همسرم روز به روز پیچیدهتر میشد، مدام در تعارض بودم که آیا مادر خوبی هستم؟ کدام رفتارم ایجاد زخمی ماندگار در فرزند کوچکم خواهد کرد؟
من که مدام احساس گناه و ناکارآمدی را با خود حمل میکردم، ناآشنا با واژهی کنترل بیرونی و ناآگاه به عدم توانایی در تغییر دیگری و از همه مهمتر بیتوجه به نقش خود و اینکه چه از دستم بر میآید!
کتاب «در آمدی بر روانشناسی امید، تئوری انتخاب» و همزمان برای درک بهترش، دو کتاب «زندکی در صدف خویش گهر ساختن است» و «ماییم که اصل شادی و کان غمیم»، من را از یک آدم قربانی به آدمی که میتوانست برای بهتر شدن حال خودش و در نتیجه، حال رابطه و اطرافیانش، قدمی بر دارد، تبدیل کرد.
به واسطهی کتابهای خوب انتشارات سایه سخن، شروع به تغییر نگرش، شناخت نقش خود، تا حدودی فهم تفاوت پذیرش و تحمل، تمرین شفقتورزی با خود، سعی در شناسایی نیازها، مداومت در ارزیابی خود و اینکه:
"الان این رفتارت برخواسته از کدام نیازت بود؟"
گاهی به خودم نهیب زدم که چرا تغییری را که در ظاهر لازم است، ایجاد نمیکنی؟ که با بررسی و تغییراتی متوجه شدم، جزو ارزشهای من هستند و نیازی به دستکاری نیست.
در دوران بلوغ و نوجوانی فرزند دلبندم، کتاب «تئوری انتخاب برای والدین و نوجوانان»، پاسخگوی سوالاتم و الگویی برای بعضی از رفتارهایم بود.
در حال حاضر ادعایی برای کامل بودن زندگیام ندارم، انسانم و احساسات ضد و نقیضی را مدام تجربه میکنم، ولی یک رضایت و آسودگی روانی را تجربه میکنم که همواره در جستجویش بودم.
در کنترلم هست که قدمی برای بهبود حال خودم، بردارم.
در تلاشی مداوم و تا حد امکان آگاهانه، مسولیت رفتارم را پذیرفته و برای انتخابهایم حتا در استفاده از کلمات در گفتگو با اشخاص مهم زندگیام، کوشا هستم.
بعید میدانم این موفقیت بزرگ را بدون بهره گرفتن از دهها کتابی که هر کدام پیشنیاز دیگری بودند، کسب میکردم.
از کانال خوب انتشارات سایه سخن سپاسگزارم که با به اشتراک گذاشتن قسمتهایی از کتاب و معرفی آن، کمک میکند که بنا به نیازمان، از هر کدام به وقتش بهرهمند شویم.
هنوز عادت نازیبای مقایسه، در من از بین نرفته و وقتی مقایسهای بین آنچه بعضی همسن و سالانم مشغولش هستند و کارهایی که خودم را با آن سرگرم کردم، میکنم، به خودم میبالم؛ که در چه مسیر ارزشمندی قدم گذاشتم و این میسر نبود مگر به لطف خداوند و داشتن راهنمای خوبی چون شما و دیگرانی که سر راهم قرار گرفتند.
مهری هوشیار
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
ظرافتِ زندگی
زندگیِ انسانی، چینشی از چندین عنصر است که در تعادل و توازن با هم، استوار میمانند. عناصری چون: دانایی، دانش، زیبایی، هنر، رقص، موسیقی، شادی، کتاب، خردمندی، کوشش، عشق، آزادی، عدالت، برابری، مسؤولیتپذیری و رواداری.
ساختمانِ هستیِ فرد و جامعه، بیهریک از اینها فرو میریزد. اینکه کدامیک ازاین عناصر مهمتراست، از فرد و اجتماعی به فرد و اجتماعی دیگر، متفاوت است. کشفِ اهمیتِ آن، همان زیرکی و حکمتی است که باید ازآن بهرهمندبود. شاید آنچه را مهم نمیدانیم همان اهمیتِ درجهاول دارد. گاه، حفظِ توازن و تعادل و ایستایی و استواری یک ساختار، به پَری لطیف بستگی دارد. خودتان ببینید!
/channel/ezzatiparvar
❎ ما در دنیایی که #کنترل_بیرونی بر آن حاکم است زندگی میکنیم،
✳ ولی اگر در زندگی خانوادگی خود از #تئوری_انتخاب استفاده کنید باعث میشود فرزندانتان آن را یاد بگیرند.
♻ وقتی آنها یاد گرفتند قدرت متعادل خواهد شد، زیرا نه شما نه آنها به فکر اعمال قدرت بر دیگری نمیافتید.
❇ تقریبا بیشتر مواقع مشکل این است که شما یا نوجوانتان هنوز از #کنترل_بیرونی استفاده میکنید.
✅ شما نمیتوانید کاری را که او انجام میدهد، کنترل کنید ولی میتوانید کاری را که خودتان انجام میدهید کنترل کنید؛
✳ بنابراین تلاش خود را برای یادگیری به کارگیری #تئوری_انتخاب دو برابر کنید.
📚 #برشی_از_کتاب
#تئوری_انتخاب_برای_والدین_و_نوجوانان
✍️ اثر: #دکتر_ویلیام_گلسر
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی
📇 انتشارات: #سایه_سخن
📖 صفحه: 285
📕 چاپ: #هشتم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
🖊 ابهام از آینده، و زیست غیرِ اخلاقانه
پرسش :
مدتهاست در هر جمع و گروهی این سوال طرح میشود که:
چرا در ایران اختلاس زیاد است؟
تهمت فراوان است؟
دروغ بی.شمار است؟
چرا زیرآب زنی در کار و خیانت در شغل و فساد در خانواده افزون شده است؟
چرا جوانان به مواد مخدر روی آوردهاند؟
چرا رابطههای آنچنانی رواج یافته شد؟
چرا میزان تصادفات رانندگی زیاد شده؟
چرا دعواهای خانگی و خیابانی و چاقوکشی و قتل و جنایت و تجاوز روز به روز بیشتر میشود؟
چرا تحمل ایرانیها کم شده.؟
چرا فحش زیاد شده ..؟
چرا هر کس که سفری به اروپا میکند میگوید انجا احترام دیده و در ایران بیاحترامی ....؟
چرا و چرا؟؟
🔺مگر از صبح تاشب نوای دین از صدا و سیما به گوش نمیرسد؟
مگر هر هفته در کل کشور نماز جمعه برگزار نمیشود؟
مگر این همه مداح و سخنران که شب و روز از خدا و پیغمبر میگویند کم است ؟
پس چرا مشکلات اخلاقی جامعه روز به روز اسفناکتر و فجیعتر میشود؟؟
🔺به طورخلاصه چرا جامعه ایران از اخلاق دور شده است؟
✍️ پاسخ مصطفی ملکیان
پاسخ این همه سوال فقط یک عبارت است:
ابهام از آینده .................!!
در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روانشناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تأسیس كردند.
🔺در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش میدیدند و زندگی میكردند. مدّت یك سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت
و آزمایشهای مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام گرفت.
در طول این یك سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعدهها، ۸۰۰ گرم غذا میخورد.
🔺پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانهروزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیرهبندی شود.
شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰ گرم به ۱۲۰۰ گرم افزایش یافت.
🔺هنگامی كه عملاً جیرهبندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰ گرم به ۱۵۰۰ گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵كیلوگرم غذا میخوردند.
دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم میدیدند.
🔺هنگامی كه مركز شبانهروزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف میكردند
و نسبت به یكدیگر رابطهای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد.
🔺در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.
🔺آیندهی مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و.. آستانۀ اخلاق و تحمل را در هر جامعهای كاهش میدهد.
🔺به طور مثال، در جامعهای كه همۀ افراد با هر تخصصی میتوانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخنچینی، چاپلوسی و.. كمتر است.
🔺به طور كلی در جامعهای كه نیازهای اساسی انسانها در آن تأمین میشود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی میكنند.
🔺پس اخلاقی زیستن
ارتباطی به نصیحتهای اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد.
اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.
🔺به جای صرف هزینههای بسیار برای دعاهای مستحب و سخنرانیهای خسته کننده و مداحیهای سوزناک و خرج برای برپایی مجالس و همایشهای بیاثر ؛ بهتر است این ثروت عمومی را به واجبات مردم مخصوصا
ازدواج و شغل منتقل کنند.
🔺جوانی که شغل دارد و ازدواج کرده ، با خوشبینی به آینده مینگرد و همین آرامش به او زندگی اخلاقی بهتری هدیه خواهد داد.
پس چه خوب خواهد بود که مستحبات را کم کنند و به واجبات برسند.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۸:
سلام و عرض ادب
یکی از شاخصهای بنیادین رشد و توسعه، میزان توجه و گرایش شهروندان به فرهنگ مطالعه و کتابخوانی است. هر جامعهای که در پی پیشرفت و تعالی باشد، باید سرمایهگذاری انسانی را در این مؤلفه حیاتی محور قرار دهد؛ چرا که کتابخوانی، به منزلهی سیر در اندیشههای بزرگان و گشودن پنجرهای به سوی ناشناختههاست.
در این راستا، برترین کتاب تأثیرگذار برای من، اثر «سیلی واقعیت» بود.
بهمن سال گذشته، در غم فقدان پدرم چنان در اندوه فرو رفتم که گویی خویشتن را فراموش کرده بودم و تازیانهی غم و اندوه، بیرحمانه بر جانم میتاخت. در آن ایام، هرگونه اشتیاقی برای مطالعه از من سلب شده بود تا آنکه خواهرم کتاب «سیلی واقعیت» را برایم تهیه کرد. با عشق آغاز به خواندن کردم و هر سطر از این اثر، در روح و روانم رسوخ کرد. به لطف این کتاب توانستم از شدت اندوه خود بکاهم و آموختم که دیر یا زود، واقعیت به ما سیلی خواهد زد؛ پس باید بیاموزیم که رنج و مصیبت را بپذیریم و با صبوری به مسیر زندگی ادامه دهیم.
کلمات این کتاب چنان گویای تجربیات واقعی است که گویی ثبت زندهی وقایع زندگی انسانهاست.
خواندن این اثر را به تمامی دوستان و همراهان ارزشمند «سایه سخن» سفارش میکنم؛ چرا که بیداری روح و روان را به همراه دارد.
در پایان، از انتشارات وزین «سایه سخن» و تمامی عزیزانی که در معرفی چنین آثار نفیس و ارزشمندی تلاش میکنند، سپاسگزاری مینمایم. امیدوارم همواره در سایهسار امن الهی، شاد و موفق باشید.
با سپاس
کبری مکوندی
نویسنده و پژوهشگر
کارشناس ارشد علم اطلاعات و
دانششناسی - خوزستان
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#طنز
«خداکجاست؟»
ترجمه: احمد عزتیپرور
مادری جوان و پریشاناحوال، دو پسر شیطان و بازیگوش داشت که از دستشان ذلّه شده بود و نمیدانست چطور ادارهشان کند. برای آخرین اقدام، بچهها را پیشِ خشنترین کشیش شهر بُرد تا بلکه ادبشان کند. اول، پسر بزرگتر برای دورهی سخت آموزشی پذیرفته شد. کشیش از پشت میز نگاهی به پسرک انداخت و لحظهای درنگ کرد و سپس پرسید:
- خدا کجاست؟
بچه با حیرت خاموش ماند. کشیش از روی صندلی بلند شد و سؤالش را تکرار کرد:
- از تو پرسیدم خدا کجاست؟
پسرک از ترس و نگرانی بر خود لرزید. این چطور آموزش دادن به بچهای بَد است! کشیش، درحالی.که دور میزش قدم میزد، فریادکشید:
- خداکجاست؟
پسرک از صندلی خم شد و با شتاب به طرف درِ خروجی و برادرش دوید. برادر پرسید:
- چی شده؟ موضوع چیه؟
- اوضاع خیلی بد است! کلیسا خدا را گم کرده و میخواهد آن را به گردنِ ما بیندازد!
A desperate young mother had two incorrigible boys. Having exhausted all suggestions for controlling the little hellions, she tried one last approach: she took them to the meanest preacher in town for a lecture. First, the older boy was admitted into the stern minister's study.
Glaring at the boy from behind the desk, the preacher waited a few moments, then challenged the boy: “Young man, where is God?”
The boy was stunned to silence. The preacher rose part way out of his chair and repeated the question, “I asked you, Where Is God?”
The boy began to quake with dread; this was no ordinary lecture for being bad! Stepping around from behind the desk, the impassioned preacher now shouted his question, “WHERE IS GOD!?”
At this, the boy leaped from his chair and bolted out the door, running headlong into his little brother.
“What's wrong? What's the matter?” his brother asked.
“It's awful! The church has LOST GOD and they're BLAMING US!”
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
💞 هشت قرار عاشقانه
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی
گاهی بهترین معرفی یک کتاب، از زبان کسی است که آن را با علاقه خوانده، با مطالبش ارتباط برقرار کرده، تاثیرش را در رابطه خود با همسرش دیده و تجربه خود را صمیمانه با دیگران به اشتراک میگذارد.
در این ویدئو، یکی از دوستان فرهیخته و همراهمان، که با کتابهای ما آشنایی و انس دیرینه داشتهاند، یکی از آثار سایه سخن (#هشت_قرار_عاشقانه) را به انتخاب خود معرفی کردهاند و برداشت و تجربه ارزشمندشان را با شما عزیزان به اشتراک میگذارند.
از سرکار خانم نسرین ابراهیمزاده صمیمانه سپاسگزاریم که با صرف وقت و محبت خود، ما را در ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی همراهی کردهاند.🌺
#هشت_قرار_عاشقانه
#دکتر_جان_و_جولی_گاتمن
#سحر_محمدی
#چاپ_پنجم
#روانشناسی_رابطه
#زندگی_مشترک
#عشق_ماندگار
#ازدواج_قرار_بهبود_رابطه
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇