9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
اعتراف
بیاعتماد زیستن
اینسان به آفتاب
بیاعتماد زیستن
اینسان به خاک و آب
بیاعتماد زیستن
اینسان به هر چه هست
از آن همه شقایق بالند در سحر
تا این همه درخت گل کاغذین
که رنگ
بر گونهشان دویده و
بگرفته جای شرم
بیاعتماد زیستن
اینسان به چشم و دست
در کوچهای که پاکی یاران راه را
تنها
در لحظه گلوله سربی
در اوج خشم
تصدیق
میتوان کرد
آن هم
با قطرههای اشکی
در گوشههای چشم
شفیعی کدکنی/ م.سرشک
🆔 @Sayehsokhan
کتاب «زیستن با آهنگ زندگی، نه آهنگ خشم» Anger Treatment: Popular Works اثر: جان. پی. فورسیت_متیو مککی_ جورج. ایفرت و با ترجمهی روان آقایان دکتر علی صاحبی و دکتر مهدی اسکتدری
دربارهی مدیریت خشم با رویکرد ACT (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد) است.
در این کتاب نویسندگان تلاش میکنند به خواننده یاد بدهند به جای سرکوب یا انفجار خشم، آن را بشناسد، بپذیرد و با انتخابهای ارزشمحور زندگی کند.
نقطه قوت این کتاب آن است که به خواننده میگوید:
«مشکل اصلی خشم نیست؛ مشکل این است که خشم، فرمان زندگی ما را به دست گرفته است.»
📖 این کتاب را بخوانید اگر چند ویژگی ذکر شده را در خود میبینید:
▪️ این روزها زودتر از گذشته عصبانی میشوید.
▪️ با دیدن اخبار، گرانیها، بیثباتیها و فشارهای زندگی احساس میکنید آستانه تحملتان پایین آمده است.
▪️ مدام با همسر، فرزند، همکار یا اطرافیانتان درگیر میشوید و بعد از آن پشیمان میشوید.
▪️ احساس میکنید خشم، آرامش شما را ربوده است.
▪️ از رانندگی در خیابانها کلافه میشوید.
▪️ در صفها، ترافیک، محیط کار یا فضای مجازی با دیدن بیعدالتیها، خیلی زود از کوره در میروید.
▪️ گاهی از شدت فشارهای زندگی، خشم خود را سر کسانی خالی میکنید که هیچ نقشی در مشکلات شما ندارند.
▪️ شبها با ذهنی پر از دلخوری، عصبانیت و نگرانی که فردا چه خواهد شد، به خواب میروید.
▪️ از رفتار بعضی افراد، مسئولان، سازمانها یا شرایط اجتماعی عصبانی هستید اما نمیدانید با این خشم چه کنید.
▪️ بارها تصمیم گرفتهاید آرامتر باشید اما در لحظه خشم، همه تصمیمهایتان را فراموش کردهاید.
▪️ احساس میکنید زندگی شما بیش از آنکه بر اساس ارزشهایتان پیش برود، بر اساس عصبانیتهایتان اداره میشود.
🔹 در مجموع نویسندگان این کتاب یک سؤال مهم مطرح میکنند:
اگر نتوانیم شرایط اقتصادی، اجتماعی یا رفتار دیگران را تغییر دهیم، آیا باید اجازه دهیم خشم، زندگی ما را نیز نابود کند؟
در فصل نهم کتاب، چهار گام عملی معرفی میشود که به ما کمک میکند حتی در سختترین شرایط نیز اسیر خشم نشویم؛ بلکه یاد بگیریم چگونه با وجود ناراحتیها، زندگی خود را در مسیر ارزشها، اهداف و روابط مهممان ادامه دهیم.
📌 این کتاب برای حذف خشم نوشته نشده است.
📌 این کتاب برای آن نوشته شده است که خشم، فرمانده زندگی شما نباشد.
📌 برای کسانی نوشته شده که میخواهند در روزگار سخت، همچنان عاقلانه انتخاب کنند.
امروز بسیاری از ما زیر فشار مشکلات اقتصادی، ناامنیهای روانی، نگرانی درباره آینده و خستگیهای انباشته زندگی میکنیم.
اما سؤال اینجاست:
آیا میخواهیم قربانی خشم شویم یا یاد بگیریم حتی در میان طوفان، سکان زندگی را در دست نگه داریم؟
این کتاب دقیقاً برای پاسخ به همین سؤال نوشته شده است.
به این جمله میتوانید به عنوان یک جمله طلایی بیندیشید:
«اگر شرایط زندگی شما را عصبانی کرده است، این کتاب کمک میکند خشم، زندگی شما را اداره نکند.»
این جمله کاملاً با روح ACT و همچنین فضای امروز جامعه ما همخوانی دارد 🌹📚✨
➖➖➖➖
اگر نکتههای بالا رو دوست داشتی و به دلت نشست.
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی
🆔 @Sayehsokhan
✍️ عبدالحسن نبیزاده
🖊 مسئولان محترم...
این نامه را مردی مینویسد که دیگر چیزی از جوانی، توان و آرزوهایش باقی نمانده است. مردی که تمام عمرش را در راه خدمت به مردم و کشور سپری کرد و امروز در غروب زندگی، با قلبی پر از درد و چشمانی پر از اشک، تنها نظارهگر روزهایی است که یکی پس از دیگری در سختی و نگرانی میگذرند.ما بازنشستگان وزارت کشور، همانهایی هستیم که روزگاری بیادعا و بیمنت، بهترین سالهای عمر خود را وقف این سرزمین کردیم. روزهایی که جوان بودیم، به آینده امیدوار بودیم و باور داشتیم که اگر صادقانه خدمت کنیم، روزی در پایان عمر، با عزت و آرامش زندگی خواهیم کرد.اما امروز...
امروز بسیاری از ما حتی توان خرید داروهای خود را نداریم.
امروز بسیاری از ما شبها با نگرانی هزینههای فردا به خواب میرویم.امروز بسیاری از ما از ترس بیماری، از ترس اجاره خانه، از ترس گرانی و از ترس شرمندگی در برابر خانواده، لحظهای آرامش نداریم.
چه کسی باور میکند مردی که دهها سال خدمت کرده، امروز برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی درمانده باشد؟
چه کسی باور میکند بازنشستهای که روزگاری مسئولیتهای سنگین کشور را بر دوش میکشید، امروز برای پرداخت هزینه درمان خود و همسر بیمارش سرگردان باشد؟
درد ما فقط نان نیست...
درد ما فقط گرانی نیست...
درد ما فقط حقوق ناچیز نیست...
درد بزرگتر این است که احساس میکنیم فراموش شدهایم.
احساس میکنیم سالها خدمت، وفاداری، صداقت و ایثار ما دیگر ارزشی ندارد.احساس میکنیم صدای مان به جایی نمیرسد.
سالها گذشت...
موهای مان سفید شد...
کمرهای مان خم شد...
همکاران مان یکی پس از دیگری از میان ما رفتند...برخی با حسرت، برخی با درد، برخی در حالی که هنوز چشمانتظار شنیده شدن بودند.امروز بسیاری از بازنشستگان دیگر آرزوی خاصی ندارند.نه خانهای بزرگ میخواهند. نه ثروتی میخواهند.
نه مقام و جایگاهی.تنها آرزوی شان این است که با عزت زندگی کنند و با شرمندگی از این دنیا نروند.
مسئولان محترم...
شاید برای شما این واژهها فقط چند سطر نوشته باشد، اما برای ما هر جمله، زخمی است که سالها بر دل مانده است.
ما هر روز شاهد شکستن دل بازنشستگانی هستیم که عمرشان را برای این کشور گذاشتند و اکنون زیر بار مشکلات معیشتی و درمانی آرامآرام آب میشوند.
چه شبهایی که از شدت نگرانی خواب به چشمان مان نمیآید.
چه روزهایی که با لبخندی ساختگی در برابر خانواده میایستیم تا اشکهای مان را نبینند.چه لحظههایی که از خود میپرسیم آیا حاصل یک عمر خدمت باید این باشد؟ما دیگر به وعدههای رنگارنگ دل نبستهایم.
دیگر توان دویدن از این اداره به آن اداره را نداریم.دیگر رمقی برای پیگیریهای بیپایان باقی نمانده است.امروز تنها پناه ما خداوند متعال است. تنها کسی که آه نیمهشب بازنشستهای شرمنده را میشنود. تنها کسی که اشکهای پنهان پیرمردی را میبیند که نمیتواند خواسته ساده نوهاش را برآورده کند.تنها کسی که میداند پشت لبخندهای خاموش ما چه اندوه عظیمی نهفته است.
خدایا...
اگر صدای ما به گوش بندگانت نمیرسد، به درگاه تو پناه آوردهایم.تو شاهد سالهای خدمت ما بودی.تو شاهد رنجهای امروز ما هستی.تو شاهد دلهای شکستهای هستی که دیگر امیدی جز رحمت تو ندارند.
خدایا...
پیش از آنکه آخرین بازماندگان نسل خدمتگزاران این سرزمین چشم از جهان فروبندند، عزت از دست رفته آنان را بازگردان.بگذار پیش از رفتن، طعم عدالت را بچشند.بگذار پیش از خاموش شدن آخرین نفسها، احساس کنند که فراموش نشدهاند.
ما از مرگ نمیترسیم...
سالهاست که با درد و رنج زندگی کردهایم.آنچه روح ما را میآزارد، این است که گویی در زمان حیات مان به فراموشی سپرده شدهایم. بازنشسته خسته از زندگی نیست...خسته از بیمهری است.بازنشسته نان نمیخواهد...
عزت، احترام و حق خود را میخواهد.
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @Sayehsokhan
🏴 فرا رسیدن عاشورای حسینی تسلیت باد.
🆔 @Sayehsokhan
آواز عاشقانۀ ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانۀ دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دلِ باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم...
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
#قيصر_امینپور
#حتی_اگر_نباشی
🆔 @Sayehsokhan
خاکهای تو
ای سرزمین من،
عشق عزیز من،
بیخویش و بیکران،
با چشمهای باز،
با قلب داغدار،
همچون شقایقی،
رویید سرخفام.
ای سرزمین من،
ای سرزمین من
بر خاکهای تو،
در دست مردمت،
روییدهام به رنج
زیر تگرگ و باد،
باران ضربهها
طوفان سهمناک،
روییدهام به رنج
همچون چنارها،
با پنجههای سخت
در قلب قلب تو،
من ریشه کردهام،
دهها هزار سال
ای کوههای رنج
ای چشمههای اشک،
ای سرزمین من
خواهم که بر تنت
پوشم حریر سبز
از هدیه بهار،
در کوچههای شهر
بر سبزههای دشت.
ای سرزمین من!
خواهم گشادهدست
باشی و مهربان،
دریای موج زن
از خوشههای زرد،
چون گیسوی طلا
لغزد به چهرهات
هر جا غریو کار،
هر جا خروش عشق،
لای لای مادران،
لبخند کودکان،
در خوابهای ناز.
خواهم هزار بار
گلگون کنم رخت،
در خون قلب خویش
اندام خاکیت.
ای سرزمین من!
ای سرزمین من!
شاهرخ مسکوب
🆔 @Sayehsokhan
سرآغاز شعر زیبای:
آبی، خاکستری، سیاه : حمید مُصَدّق
خواننده: بهاره قاضی
تو به من خندیدی،
و نمیدانستی،
من به چه دلهره از باغچهی همسایه،
سیب دزدیدم.
باغبان از پی من تُند دوید؛
سیب را دستِ تو دید؛
غضب آلوده، به من کرد نگاه.
سیبِ دندان زده از دستِ تو افتاد به خاک؛
و هنوز،
سالها هست که در گوش من، آرام آرام،
خِش خِشِ گامِ تو، تکرار کنان،
میدهد آزارم؛
و من اندیشهکُنان،
غرقِ این پندارم،
که: چرا خانهی کوچکِ ما سیب نداشت؟
🆔 @Sayehsokhan
🌱 مبارزهای که هر صبح انتخاب میکنم
هر صبح از خودم میپرسم:
مبارزهی امروز من چیست؟
نه لزوماً فریاد،
نه لزوماً خشم،
بلکه نوع رفتار من در چند موقعیت سادهی روزمره.
شر همیشه با چهرهی خشن ظاهر نمیشود؛
گاهی در بیدقتی ما به حقیقت است،
گاهی در بازنشر یک خبرِ بررسینشده،
گاهی در تحقیرِ کسی که با ما همنظر نیست،
گاهی در سکوتی که از ترس میآید.
در کتاب «تئوری انتخاب»، از قول دکتر ویلیام گلسر میخوانیم:
ما همیشه در حال انتخاب رفتار خود هستیم؛
حتی وقتی احساس میکنیم انتخابی نداریم.
امروز من شاید نتوانم همهی شرایط بیرون را تغییر دهم،
اما میتوانم انتخاب کنم:👇👇👇
🔹 خبر نادرست را منتشر نکنم.
🔹 به خشم جمعی دامن نزنم.
🔹 در گفتوگو، حرمت انسان را نگه دارم.
🔹 از تحقیر و برچسبزدن پرهیز کنم.
🔹 اگر اشتباه کردم، مسئولیت رفتارم را بپذیرم.
اینها کارهای کوچکیاند،
اما دقیقاً همینجا شخصیت ما ساخته میشود.
مبارزه همیشه در سر و صدا راه انداختن نیست؛
گاهی در نحوهی حرفزدن ماست،
در لحن ما،
در انتخاب واژههای ما،
در اینکه انسان بمانیم وقتی فضا غیرانسانی میشود.
مبارزه امروز شاید این باشد:
در برابر تحریف، دقیق بمانم.
در برابر خشونت، محترم بمانم.
در برابر ناامیدی، یک اقدام کوچک اما مفید انجام دهم.
هر صبح از خودم میپرسم:
امروز چه رفتاری را انتخاب میکنم که بعداً از آن شرمنده نباشم؟
و همان انتخابهای کوچک،
مبارزهی واقعی من است.
چون آموختهام که "رفتار من، رای من به جهان امروز است"
با مهر و مسئولیت 💚🤍❤️
🆔 @Sayehsokhan
🔵 ایشان دکتر حسن عشایری، دکترای عصبشناسی مغز هستند.
حرفهای او بیش از یک کتاب خوب ارزشمند است.
مخصوصا اونجا که میگه:
اختلاس هوش میخواد اما شعور و خردورزی نمیخواد.
یا قسمتی که میگه انسان شادی لازم داره اما نه برنامهها و خندههای احمقانه.
شورِ عشق!
پیوند استوار دوستی و یگانگی میان مردم، آرزوی همیشگی هنر و دانایی و خردمندی بوده است. عشق به آدمیان، میوهی مبارکِ معرفت و حکمت است.
هرکس به زبانی، صفتِ عشق و دوستی و مهربانی میگوید. ما نیز به آنان بپیوندیم. با خُرافهها دوزخ ساختیم، با خیالهای عاشقانه بهشت بسازیم.
🆔 @Sayehsokhan
✍ تا به حال شده صبح از خواب بیدار شوید و هنوز اتفاقی نیفتاده، اما اضطراب از شما جلوتر بیدار شده باشد؟
شده ساعتها درگیر گفتوگویی باشید که فقط در ذهن شما جریان دارد؛ نگرانی از آینده، حسرت گذشته، ترس از شکست یا احساس ناتوانی؟
بسیاری از ما تصور میکنیم برای رهایی از اضطراب و افسردگی باید منتظر فردی باشیم که بیاید و ما را نجات دهد. اما جوزف لوچیانی در کتاب «خودمربیگری» یک پیام متفاوت دارد:
«قدرتمندترین مربی زندگی شما، خودِ شما هستید.»
این کتاب به شما یاد نمیدهد چگونه از مشکلات فرار کنید؛ بلکه گامبهگام آموزش میدهد چگونه کنترل ذهن، احساسات و رفتارهای خود را دوباره به دست بگیرید.
در «خودمربیگری» میآموزید:
✅ چگونه افکار اضطرابآور را متوقف کنید.
✅ چگونه از دام نشخوار فکری بیرون بیایید
✅ چگونه عزتنفس خود را بازسازی کنید.
✅ چگونه به جای قربانی شرایط بودن، هدایتکننده زندگی خود شوید.
این کتاب میلیونها نفر را در سراسر جهان با روشی ساده، عملی و قابل اجرا با مفهوم «خودمربیگری» آشنا کرده است؛ روشی که به شما کمک میکند از درون خود، نیروی تغییر را پیدا کنید.
اگر احساس میکنید اضطراب، نگرانی یا ناامیدی بخشی از آرامش زندگیتان را ربوده است، «خودمربیگری» میتواند یکی از ارزشمندترین کتابهایی باشد که امسال میخوانید.
📖 گاهی برای تغییر زندگی، کافی است مربی درون خود را بیدار کنیم.
🔹 شاید این کتاب همان گفتوگویی باشد که ذهن شما مدتهاست به آن نیاز دارد. 🌱📚
➖➖➖➖
اگر نکات بالا رو پسندیدی پیشنهاد میکنم:
🎁 لذت مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی
🆔 @Sayehsokhan
زندگی ما نتیجهی مستقیم انتخابهای ماست!
🆔 @Sayehsokhan
📚کتاب: #نگاهی_نو_به_تفکر_راهبری
✍نویسنده: دبراای. بنتون،کایلی رایتفورد
👤مترجم: مریم خسروی
💡بازاندیشی در کیفیت راهبری!
🌊 کشتیای که ناخدایش بیدار نشد...
سالها پیش، ناخدایی کشتی بزرگی را هدایت میکرد. او در کارش خبره بود؛ مسیرها را میشناخت، قوانین را حفظ بود و سالها تجربه داشت.
اما یک روز اتفاق عجیبی افتاد.
دریا دیگر مثل گذشته نبود.
بادها ناگهان تغییر جهت میدادند. امواج از هیچ جا سر برمیآوردند. مسافران هر لحظه سؤال جدیدی میپرسیدند. و نقشههایی که سالها جواب داده بودند، دیگر کارایی نداشتند.
ناخدا همان کاری را کرد که همیشه انجام میداد: دستور داد. کنترل کرد. فریاد زد. و بیشتر تلاش کرد.
اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، کشتی آشفتهتر میشد.
تا اینکه پیرمردی از میان مسافران جلو آمد و گفت:
«مشکل این نیست که تو راهبری بلد نیستی... مشکل این است که هنوز فکر میکنی در همان دریای قدیمی هستی.»
ناخدا سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«در دنیای جدید، راهبر کسی نیست که همه پاسخها را بداند. راهبر کسی است که بتواند یاد بگیرد، تغییر کند، آدمها را کنار هم نگه دارد و در میان طوفان، امید را زنده نگه دارد.»
آن روز ناخدا فهمید که باید پیش از تغییر کشتی، ذهن خود را تغییر دهد.
📚 کتاب «نگاهی نو به تفکر راهبری» دقیقاً درباره همین تغییر است.
دبرا بنتون و کایلی رایتفورد نشان میدهند که راهبری دیگر یک مقام سازمانی یا مجموعهای از تکنیکها نیست؛ بلکه شیوهای برای زندگی کردن است.
در جهانی که هر روز سریعتر از دیروز تغییر میکند، موفقترین راهبران کسانی نیستند که بیشتر دستور میدهند؛ بلکه کسانی هستند که بیشتر میآموزند، بیشتر سازگار میشوند و بهتر انسانها را به یکدیگر پیوند میدهند.
🔹 راهبری یک شغل نیست؛ یک عادت است.
🔹 راهبری یک عنوان نیست؛ یک نگرش است.
🔹 و راهبر واقعی کسی است که پیش از هدایت دیگران، ذهن خودش را نوسازی میکند.
شاید مهمترین سؤال این کتاب از ما این باشد:
آیا ما هنوز با نقشههای دیروز، در حال هدایت سازمانهای امروز هستیم؟
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
👌گاهی یک پیام کوتاه از یک خواننده، خستگی سالها تلاش را از تن آدم بیرون میکند...
یکی از خوانندگان عزیز انتشارات سایه سخن، پس از مطالعه کتاب ارزشمند #ازدواج_بدون_شکست، پیامی برای جناب آقای دکتر علی صاحبی ارسال کردهاند.
خواندن این پیام برای ما بسیار دلگرمکننده و شیرین بود؛ زیرا بار دیگر به ما یادآوری کرد که سالها دقت، وسواس حرفهای و تلاش جمعی ما برای انتخاب، ترجمه و انتشار کتابهای غنی و باکیفیت بیثمر نبوده است.
چه لذتی بالاتر از این که ببینیم یک کتاب میتواند در مسیر ساختن زندگیهای بهتر، روابط سالمتر و آیندهای روشنتر نقشآفرین باشد.
💬 پیام خواننده کتاب
«با سلام
اکنون که این نامه را برای شما مینویسم، از خواندن این کتاب سرشار از شادی هستم و در عین حال از تمام شدن آن احساس دلتنگی میکنم؛ هرچند جای نگرانی نیست، چون میتوانم بارها و بارها آن را بخوانم، از مطالعهاش لذت ببرم و هر بار نکات تازهای بیاموزم.
از شما بابت انتشار این کتاب فوقالعاده صمیمانه سپاسگزارم.
جوانی ۲۸ ساله هستم که برای آغاز زندگی مشترک تصمیم گرفتم این کتاب را مطالعه کنم و آن را به خانمی که قصد دارم با او ازدواج کنم هدیه بدهم؛ تا آموزهها و توصیههای ارزشمند آن را مبنای رابطه و زندگی مشترکمان قرار دهیم و برای تأمین منافع مشترک و ساختن یک زندگی موفق تلاش کنیم.
با احترام و سپاس
وحید»
🌹 پاسخ دکتر علی صاحبی:
«درود بر شما آقای وحید عزیز.
از بازخورد ارزشمندتان سپاسگزارم. امیدوارم مطالب این کتاب برای شما و همه جوانان این سرزمین مفید و راهگشا باشد.»
📚 #كتاب: #ازدواج_بدون_شکست
✍️ اثر: #دكتر_ویلیام_گلسر و #کارلین_گلسر
👌 ترجمه: #دكتر_علی_صاحبی
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🈺 چاپ: #سی_و_سوم
🛒 [لینک سفارش کتاب](https://sayehsokhan.com/product/staying-together/)
➖➖➖➖➖➖
دوست گرامی شما هم اگر پس از خواندن این کتاب به نکات قابل توجهی برخورد کردهای لطفا برایمان *اینجا* بگو:
👇👇👇👇👇
@sayehsokhanpub
[بله](https://web.bale.ai/chat?uid=4700977075) | [سایت](www.sayehsokhan.com) | [تلگرام](t.me/sayehsokhan) | [اینستاگرام](www.instagram.com/sayehsokhan)
🆔 @Sayehsokhan
🌿 امروز شنبه است!
خدا کند امروز، ستارهی اقبالِ تو همزمان با خورشید طلوع کرده باشد...
و خدا کند در کولهپشتی امروزت، جایی برای یک کتاب باشد.
همهی ما آگاهیم که بعضی صفحهها را باید درست در روزهای خاص خواند؛
روزهایی مثل امروز، که انگار جهان کمی بیشتر آمادهی تغییر است.
گاهی یک پاراگراف ساده، شنبهی آدم را از نو میسازد؛
و یک جمله از دل یک کتاب، کاری میکند که لبخندت واقعیتر شود، عمیقتر، ماندگارتر...
خدا کند امروز کتابی بخوانی
که حال دلت را بهتر کند؛
که یادت بیاورد هنوز هم میشود انسان بود،
مهربان بود،
و با وجود همهچیز، عاشق ماند.
و اگر در میان این همه رفتوآمد و شلوغی،
حتی فقط پنج دقیقه برای خواندن پیدا کردی،
بدان همان پنج دقیقه شاید بیشتر از یک روز کامل نجاتبخش باشد...
برای تو، یا برای کسی که بعدتر با تو همکلام میشود.
شنبهات پر از واژههای روشن،
پر از معنا،
و پر از لبخندهایی که از دل یک صفحه آغاز میشوند... ✨
🆔 @Sayehsokhan
#از_شما
کوله پشتی کهنه!
(بخش پایانی)
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
#ناشناس
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#از_شما
کولهپشتی کهنه!
(قسمت اول)
درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند.
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.
#ناشناس
"ادامه دارد"
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
💠 بین درد و رنج چه تفاوتی وجود دارد؟
✳️ درد، فقط درد است. همهی ما درد را تجربه میکنیم. برای مثال، همهی ما میدانیم که روزی خواهیم مُرد. این آگاهی میتواند تا اندازهای دردناک باشد و ممکن است هر زمان و هر جایی با آن روبهرو شویم؛ اما این آگاهی، بهخودیخود، رنجزا نیست.
وقتی «نخواستنِ احساس درد» را به این آگاهی اضافه میکنیم، وقتی در دام افکارمان دربارهی درد گرفتار میشویم، و وقتی دیگر در مسیر ارزشهایمان قدم برنمیداریم، آنوقت خودمان درد را به رنج تبدیل میکنیم.
درد، بهخودیخود، به رنج تبدیل نمیشود؛ این ما هستیم که چنین چیزی را میسازیم. این فرمول را میتوان در حوزههای مختلف زندگی دید:
اضطراب + نخواستنِ زندگی در مسیر ارزشمند = حملهی هراس (پنیک)
غم، فقدان، اضطراب یا خشم + نخواستنِ احساس غم، فقدان، اضطراب یا خشم در مسیر یک زندگی ارزشمند = افسردگی
درد + نخواستنِ احساس درد = روانزخم یا تروما
❇️ اجتناب از درد، در واقع، واکنشی طبیعی و خودکار است. نکته هم همینجاست. اجتناب از بسیاری از موقعیتهای دردناک هیچ اشکالی ندارد. مثلاً هیچ دلیلی ندارد دستمان را روی قابلمهی داغ بگذاریم؛ اما رنجی که به تاریخچهی زندگی ما مربوط میشود، چیز دیگری است.
اگر خاطرهای دردناک دارید، مسئله این است که آن خاطره یکی از ساکنان همیشگی ذهن شماست و اجتناب از آن میتواند زندگیتان را به هم بریزد. اگر فکر نامطلوبی دارید، تلاش برای فکر نکردن به آن شبیه تلاش برای فکر نکردن به یک تکه کیک شکلاتی است. وقتی عمداً تلاش میکنید به آن فکر نکنید، بهطور خودکار بیشتر به آن فکر میکنید.
✳️ دلایل من برای اینکه چرا اجتناب از چنین دردی مشکلساز است، اینهاست:
🔹 اول اینکه رویداد دردناک با اجتناب واقعاً از بین نمیرود، فقط از آن دوری میکنیم. دفعهی بعد که دوباره با آن تماس پیدا میکنیم، بزرگتر و نیرومندتر به نظر میرسد و حتی میتواند رفتار ما را تحت کنترل بگیرد.
🔹 دوم اینکه اجتناب از درد، توجه ما را به آن بیشتر میکند؛ درست مثل صدایی که در پسزمینه جریان دارد و تا وقتی به آن توجه نکردهایم چندان آزاردهنده نیست، اما همین که روی آن متمرکز میشویم، تحملش بسیار دشوارتر میشود.
🔹 سوم اینکه اجتناب از افکار یا احساسات دردناک، معمولاً بر این باور استوار است که «واکنش نشان دادن خیلی بد است». اما اجتناب، در عمل، یعنی از همان لحظهای که شروع به دوری کردن از چیزی میکنیم، خودمان اهمیت آن را در ذهنمان بیشتر میکنیم؛ چون این فرایند با این باور آغاز میشود که چیزی که از آن اجتناب میکنیم واقعاً خطرناک است.
❇️ ما به معنای واقعیِ کلمه، کابوسهای خودمان را به واقعیت تبدیل میکنیم؛ چون آسیب واقعی از همان لحظهای آغاز میشود که تجربههای درونیمان را چیزهایی عینی، واقعی و خطرناک در نظر میگیریم. در این نقطه، آن تجربههای درونی از جایگاه فرایندهای ذهنی گذرا بیرون میآیند و به چیزی تبدیل میشوند که میتواند زندگی ما را کنترل کند.
در نهایت، وقتی این تجربهها میتوانند تلاشهای اجتنابی ما را کنترل کنند، در همان حال دارند زندگی ما را هم کنترل میکنند.
✳️ بهتر است دست از اجتناب، اعتیاد و نبردهای ذهنی برداریم؛ چون ادامه دادن این رفتارها معمولاً به قیمت از دست دادن چیزهایی تمام میشود که در زندگی برایمان ارزشمندند.
جالب اینجاست که بسیاری از افراد هرگز واقعاً به این فکر نکردهاند که از زندگی چه میخواهند. آنها درگیر نبردهای ذهنی شدهاند، منتظرند زندگیشان بالاخره آغاز شود، اما هیچوقت با این سؤال روبهرو نشدهاند و به آن پاسخ ندادهاند: «منتظر چه نوع زندگیای هستم؟»
❇️ میتوانید این سفر را با این پرسش آغاز کنید:
«واقعاً میخواهم زندگیام در چه جهتی حرکت کند و دربارهی چه چیزی باشد؟»
پاسخ این سؤال، جهت قطبنمای زندگی شماست.
🖊 #دکتر_استیون_هیز
قسمتهایی از مصاحبهی انتشارات نیوهاربینگر با دکتر استیون هیز
مترجم: #سحر_محمدی
#اکت #تعهد_به_ارزشها #پذیرش_و_تعهد
✅ @school_of_happiness
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
🖊 تو احمق نبودی و نیستی، اوضاع خراب است
✍️ محمود مقدّسی
تقصیر تو نیست، اوضاع خراب است. تو آدمِ ضعیفی نبودی، اوضاع خراب است.
تو دیوانه نبودی و نیستی، اوضاع خراب است. تو احمق و گیج نیستی، اوضاع خراب است.
خودت را محاکمه نکن، تو نمیتوانستی برای هر تصمیمت به جای یک دولت یا به جای کل جهان فکر کنی و بعد تصمیم بگیری.
تو نمیتوانستی همه چیز را پیشبینی کنی و تازه اگر پیشبینی میکردی نمیتوانستی باور کنی، یا حتی اگر باور میکردی که به اینجا میرسیم، چیزی نمیتوانست تو را یکسره مصون کند.
تو هرقدر هم هشیار میبودی نمیتوانستی به جبرهای گوناگون غلبه کنی.
تو رفتهای و داری درد میکشی (کم هم نه)، ماندهای و داری درد میکشی (لحظه به لحظه)، رشته مورد علاقهات را خواندهای و داری درد میکشی (میگویی کاش کار پولسازتری میداشتی)، رشتۀ مورد علاقهات را نخواندهای و داری درد میکشی (چون همان که قرار بود علیرغم بیعلاقگی از نظر مالی مصونت کند هم نمیکند)
وارد رابطه شدهای و داری درد میکشی (از دوری، از هزینههای رابطه، از نگرانی برای او و خودت و از ابهام آینده)
جدا شدهای و داری درد میکشی (که حالا باید همۀ اینها را تنها از سر بگذرانی، یا علاوه بر درد همه، دردِ تنهایی و زخمهای جدایی را هم داری)
مشاوره و درمان رفتهای و داری درد میکشی (آخر جادو که نیست، دردِ بیرون را که یکسره چاره نمیکند)، هیچ کدام از این کارها را نکردهای و داری درد میکشی (ابزارهای جدیدی هم برای فهمیدن وکاری کردن پیدا نکردهای).
واقعیت این است که نمیشد درد نکشی. بیا و این درد ِاضافه که «میشد درد نکشی» و تو اشتباه بودی که داری اینطور درد میکشی را تا جای ممکن کمتر بکشیم.
اوضاع خراب است و این خرابی آنچنانِ هر کدام از ما را آنچنانتر کرده. اوضاع خراب است و این خرابی، هزینههای نحوۀ بودن هر کدام از ما را بیشتر کرده است
همین.
اگر اوضاع بهتر بود، هر کدام از ما آدم معمولیای بودیم که با همۀ نقصها و ندانستههایمان زندگی میکردیم و برای دردهای معمولمان هم دنبال چارهای میگشتیم.
بیا و خرابیِ اوضاع را به حساب خودت ننویس. بیا سهمِ دردِ ناگزیرمان را برداریم و شانه زیرِ بار دردهای جدیدی نبریم.
.
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
*آیا خشونت و مطالعه با هم رابطه دارند؟*
✍موسسه مطالعاتی اقتصاد و صلح ، تازهترین گزارش خود را با عنوان «شاخص جهانی صلح» را منتشر کرد.
در این بررسی مهربانترین کشورها عبارتند از:
۱- ایسلند ۲- دانمارک ۳- اتریش ۴- نیوزیلند ۵- سوئیس ۶- فنلاند ۷- کانادا ۸- ژاپن ۹- استرالیا ۱۰- جمهوری چک
همچنین قهرآمیزترین کشورها عبارتند :
۱۶۲- سوریه ۱۶۱- عراق ۱۶۰- افغانستان ۱۵۹- سودان شمالی ۱۵۸- آفریقای مرکزی ۱۵۷- سومالی ۱۵۶- سودان ۱۵۵- کنگو ۱۵۴- پاکستان ۱۵۳- کره شمالی ۱۵۲- روسیه ۱۵۱- نیجریه
جالب این که ایران با بیش از ۶ میلیون نزاع خیابانی در سال! و بیش از ۱۵ میلیون پرونده قضایی از زد و خورد و قتل و طلاق و تجاوز و ... تازه در سال گذشته رتبه ای بهتر از ۱۳۸ در جدول نیافته است .
در این گزارش، اروپا آرامترین قاره جهان و آسیا دعواییترین قاره ی کرهی زمین است.
جالبتر این که ۳۰ کشور آرام جهان، در صدر کشورهای پر مطالعه هستند و بدون استثنا سرانهی مطالعه کشورهای خشونتآمیز بسیار پایین است!
این بدان معناست که کسانی که کمتر کتاب می خوانند، افراد بیسوادترند! بیشتر دعوا می کنند و آرامش کمتر دارند! که کشور ما از آخر رتبه بیست و چهارم را دارد.
جالبتر از آن : تمامی کشور های مسلمان با هر نوع تفکر ۹۰٪ در جنگ و درگیری هستند.
⁉️چه چیز باعث این نوع درگیریها و جنگهاست؟
- عدم مطالعه و نداشتن سواد کافی !!
- اعتقاد به خرافات که منشاء آن بیسوادی و عدم مطالعه است یکی از مهمترین عوامل در افزایش افراطگرایی و تفریط است .
تمامی طرفین درگیر ، کشتههای خود را جهادگر و شهید مینامند. در حالی که قربانی بیسوادی هستند و بس!!
تمامی زمامداران با سوءاستفاده از بیسوادی مردم و خرافات به خواسته هایشان میرسند.
✅برای مثال : مردم ما وقتی در تکاپوی رفتن به ترکیه و آنتالیا هستند در سواحل همین کشورها محال است اروپایی ها را بدون کتاب ببینند. اما ما مسافرت می کنیم تا پاساژگردی کنیم. فرق ندارد کجا ! چه ترکیه چه سفرحج، چه قطب شمال یا سفر بیبازگشت به مریخ ، کتاب از وسایل چمدان ما نیست.
این در حالی است که فقط و فقط با روزی ۳۰ دقیقه مطالعه، جایگاه ما از صد و سی و چهارمین کشور نزاع دوست دنیا ، به جمع ۱۰ کشور صلح طلب دنیا میتواند تغییر جایگاه دهد!
✅نکتهی مهم این است که مطالعه حالت ویروسی دارد و اگر یکی از افراد خانواده کتابخوان باشد، سایر اعضای خانواده به این ویروس مبتلا می شوند! پس در مرحله اول باعث رشد و پیشرفت خودمان و نسل آینده شویم و در مرحله بعد باور کنیم که اگر خودمان تغییر کنیم باعث توسعه کشورمان خواهیم شد.
✍موسسه مطالعاتی اقتصاد و صلح
شاخص جهانی صلح
🆔 @Sayehsokhan
#مادر
خواننده: فرهاد
به یادِ مادرم تاجماه
جهان به مادر تعلق دارد.
هر روز با مادر یا یادِ مادر از نو آفریده میشود.
برای من، مادرم معیارِ اخلاق و زیبایی بود. از او آموختم که عشق بورزم و نیکی کنم و نیکو بمانم و در نیک شدن جهان، بکوشم.
اکنون نیز در هر زنی که نشانی از مادرم بیابم، مِهر و احترامم را تقدیمش میکنم.
چای برای ایرانیها اهمیتی ویژه دارد. مهمانیها با آن صفا میگیرد و گفتوگوها لطیفتر میشود. یاد دارم از کودکی، چای همیشه در خانهی ما آماده بود و سماور همیشه میجوشید و جوششِ آن مهربانی میآفرید. مادرم شیدای چای بود. این شیوه، در خانهی من نیز شادیبخش و یادگارِ مادر است.
زنان زیادی در زندگی من اثرگذار بودهاند. اما مخصوصا دو تَن، مادرم و خاله بتولم، بیجانشین هستند. خاله بتول سیگار میکشید و بوی خوب سیگارش برایم گواراترین و گیراترین عطرهای دنیا بود. فرهاد انگار از زبان من میخواند:
وقتی که بچه بودم،
خوبی، زنی بود که بوی سیگار میداد.
به یاد مادرم و خاله بتول، این ترانه را گوش میکنم.
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan