9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
به کارم عشق بورزم و آگاهانه رسالتم را دنبال کنم.
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
🌀 گفتگو با استاد ملکیان
درباره رمان بندباز
ساسان حبیبوند، مصطفی ملکیان
جلسه دوم، مارس ۲۰۲۴
در این نشستها که محتوای آن برای استفاده علاقمندان منتشر میشود با استاد گرامی درباب موضوعات مورد علاقه مشترک در زمینه های فلسفی، عرفانی و روانشناختی گفتگو کردهایم. همچنین از دیدگاه های ایشان در خصوص آثار این قلم از جمله رمان فلسفی-روانشناختی «بندباز» بهره گرفتهام.
با سپاس از استاد عزیز بابت صرف وقت و محبتشان در انجام این گفتگوها.
ساسان حبیبوند
🔹 نکات گفتگو، مرتبط با کتاب:
- تعریف و اهمیت منظرگرایی یا شناختگرایی
- فرق افکار و خطورات
- چرا فضای رمان، غربی است؟
- سوال بیهوده چیست؟
- سه شرط مفید بودن یک سوال
- حکمت، برتر از علم و فهم
- کتاب «از رنج تا رهایی» چگونه نوشته شد؟
- علاقه استاد به سادهنویسی این قلم
📌 یادداشت:
استاد ملکیان مدتی بعد رمان #بندباز را رونمایی کردند. فایل صوتی مراسم رونمایی را از لینک زیر بشنوید👇👇
/channel/sasanhabibvand/4395
t.me/sasanhabibvand
🆔 @Sayehsokhan
🔵 پسرک خوشقلب و خوشتیپ که #دستفروش_جوراب است
چه استعدادی!
🆔 @Sayehsokhan
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
به خود بگویم "دیروز" آخرین روزی بود که من بر بهانهام غلبه کردم! دیگر تمام شد! امروز را در اختیار دارم! تسلیم نمیشوم! کنار نمیکشم!
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
اینکه #حافظ به هر دو زبان تسلط داشته ستایش برانگیز است اما اینکه میتوانسته به هر دو زبان زیبایی خلق کند، مایه افتخار ایرانیان است.
دو بانوی هنرمند با دو صدای زیبا اگر از حافظ بخوانند به دو زبان، حاصلش میشود همانی که هنر دلها را به هم نزدیک میکند و حافظ قافله سالار این هنر بوده.
#ملیحه_مرادی با #مینا_دریس، هنرمند عربایرانی، با آواز خود یکی از زیباترین آثار هنری را خلق کردند.
🌷🌹🌷👆🌷🌹🌷
/channel/ketabeabii
🆔 @Sayehsokhan
🤎
مادر از همهی ما ضعیفتر بود...
نه بخاطر غصههای مشترکمان
بلکه بخاطر غصههای خصوصی
هر کدام از ما که خورده بود...
#فراتنس_کافکا
#سیمین_دانشور
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
به خود بگویم مگر نه اینکه من مدت کوتاهی بر روی این کره خاکی زندگی میکنم، پس چرا خودم را وقف یک تجربه فوقالعاده نکنم؟
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
🌀 گفتگو با استاد ملکیان
ساسان حبیبوند- مصطفی ملکیان
جلسه نخست، سپتامبر ۲۰۲۳
در این نشستها که محتوای آن برای استفاده علاقمندان منتشر میشود با استاد گرامی درباب موضوعات مورد علاقه مشترک در زمینه های فلسفی، عرفانی و روانشناختی گفتگو کردهایم. همچنین از دیدگاه های ایشان در خصوص آثار این قلم از جمله رمان فلسفی-روانشناختی «بندباز» بهره گرفتهام.
با سپاس از استاد عزیز بابت صرف وقت و محبتشان در انجام این گفتگوها.
ساسان حبیبوند
📌 مباحث این نشست:
🔹 بخش اول:
- جبر یا اختیار؟
- نظریه یکپارچگی جهان
- اشکال به مفهوم علیت
🔹 بخش دوم: رمان "بندباز"
لایههای معنایی پیام کتاب از نظر استاد:
- فلسفی_عرفانی
- روانشناختی
- اخلاقی
- اخلاق عملی
🔹 بخش سوم: خطای رایج درباره فلسفه
- سخن عرفا، فلسفی است
- نقد دیدگاه دکتر سروش درباره مولوی
- عرفان، زیرمجموعه فلسفه است.
- علوم تجربی، تابع فلسفه است.
- فرق فلسفه بعنوان فرآیند و فلسفه بعنوان فرآورده
t.me/sasanhabibvand
🆔 @Sayehsokhan
.
عمر که میگذره، میفهمی بعضی جنگیدنها چقدر بیمعنی بود..
🆔 @Sayehsokhan
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
به اتفاق یکی از دوستانم کاری را انجام دهیم که او دوست دارد ولی من به آن علاقه ندارم. با این کار #پذیرش خود را محک میزنم.
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
🔖حجره خورشید؛ شرحی درخشان بر مقالات شمس تبریزی
کتاب «حجره خورشید» شرحی دقیق بر گفتارهای شمس تبریزی به قلم سودابه کریمی است، اثری که مهر تأیید و همراهی بزرگترین شمسشناس زمانۀ ما محمدعلی موحد را پیشانی خود دارد. این کتاب تلاش میکند لایههای عمیق عرفان و انسانشناسی در گفتار شمس را دسترسپذیرتر سازد. خواننده با هر بخش، گام به گام با هستیشناسی شمس آشنا میشود؛ از معنای عشق و نیاز تا راز حضور انسان در جهان.
در این پست تصویری، دکتر ایرج شهبازی (نویسنده، استاد دانشگاه و محقق ادبیات عرفانی) دربارهٔ این کتاب صحبت میکند و چشماندازی تازه میگشاید برای درک سخنان شمس.
📎تلگرام نشر روزنه
@kaleme
🆔 @Sayehsokhan
#از_شما
.
سایهسار مهر؛ به یاد خواهری که تکیهگاه کودکی ما بود
ده سال بیشتر نداشتم؛ تازه سال سوم دبستانم تمام شده بود و مهران، کوچکترین عضو خانواده، حدود یک سال داشت. خانوادهی ما پنج فرزند بودیم: مینا، نخستین فرزند خانواده که دو سال از من بزرگتر بود؛ من؛ سپس مهرداد؛ بعد از او میترا که دو سال از مهرداد کوچکتر بود، و در نهایت مهران که تولدش همزمان شد با فقدان بزرگ دیگری: مرگ پدربزرگ.
مادر، با روحیهای عاطفی و احساسی، دلبستگی ژرفی به پدر خود داشت. او در کودکی دو برادرش را از دست داده بود و این غمِ دیرپا، در آن دوران پرالتهاب بارداری، با اندوه مرگ پدرش گره خورد و او را دچار بحران عصبی شدیدی کرد. بهقدری که پدر ناچار شد برای درمان، او را بیش از یک ماه به بیمارستانی در تهران بسپارد. در این مدت، ما پنج فرزند در خانهی پدری، کنار مادربزرگ زندگی میکردیم؛ مادربزرگی که خود نیز ناتوان و بیمار احوال بود.
روزهای سختی بود؛ پدر درگیر کار و نگرانی، مادری که در بیمارستان تحت درمان بود، و نوزادی یکساله که نبودن مادر نگهداریاش را دشوار میکرد. اما در میان همهی آن آشوبها و سختیها، یک تکیهگاه آرام و کوچک اما بزرگقامت در کنارمان بود: مینا.
او تنها دوازده سال داشت، سنی که معمولاً کودکان تازه معنای مسئولیت را میفهمند، اما مینا انگار سالها پیشتر از سن واقعیاش بزرگ شده بود. در کنار مادربزرگ، که توان چندانی در اداره خانه نداشت، مینا بار همهی امور خانه را به دوش میکشید. درحالیکه هنوز کودکی بیش نبود، باید هم به درسهایش میرسید ــ که همیشه جزو شاگردان بااخلاق و زرنگ کلاس بود ــ و هم از چهار کودک دیگر مراقبت میکرد، بهویژه مهران یکساله که تر و خشک کردنش کاری طاقتفرسا و وقتگیر بود.
در همان روزها بود که برای نخستین بار مفهوم «بزرگی» را نه در قامت آدمهای بزرگسال، که در چهرهی یک دختر دوازدهساله دیدم. هرگاه از کارهای روزانه لحظهای فراغت پیدا میکرد، او را در گوشهای آرام و خلوت میدیدم؛ نشسته با کتابهایش، در سکوتی شکسته از صدای گریهی آرامی که از چشمهای خستهاش جاری بود. اما همین اشکها نیز هرگز به شکوه یا گلایه نمیانجامید. هیچگاه به یاد ندارم که در آن روزهای سخت صدایی از او بلند شده باشد، فریادی، گلهای، اعتراضی… تنها آرامش، تلاش، و مهری بیدریغ.
آن روزها ما هنوز کودک بودیم و نمیتوانستیم عمق رفتار او را درک کنیم. اما مینا در دل همهی ما بذری از محبت و اعتماد کاشت که تا آخرین روز زندگیاش در وجودمان ماندگار ماند. حضور او خلا نبودِ مادر را برایمان پر میکرد. نگاه مهربان و همیشه نگرانش نسبت به تکتک اعضای خانواده، پیوندی بود که گویی از جان او میجوشید؛ پیوندی که هرگز گسستنی نبود.
مینا از معدود زنانی بود که عشق به کتاب، دانش و بحثهای فکری جزء جداییناپذیر زندگیاش بود. ذهنی روشن، کنجکاو و همیشه در جستوجوی فهم عمیقتر. حتی در ماههای بیماریاش ــ روزهایی که تنش زیر فشار رنج میلرزید ــ دست از مطالعه برنداشت. به یاد دارم چگونه با کتابهای روانشناسی مثبت، در پی یافتن ذرهای آرامش درونی بود، آرامشی که در تمام عمرش سخاوتمندانه به دیگران بخشیده بود.
یاد او، نه تنها سوگِ انسانی شریف و یگانه است، بلکه چراغی است که راه فهم عشق، مسئولیت و بزرگواریِ بیصدا را برایمان روشن میکند. حضور او، چه در روزهای کودکی و چه در سالهای پختگی، همواره معنای مهر و فداکاری را برای ما بازتعریف میکرد. اکنون که در نبودش به گذشته مینگرم، درمییابم که هر لحظه از زندگیاش درسی بود برای بهتر شدن، برای انسانتر زیستن، برای قدر دانستن یکدیگر.
روحش شاد و یادش، همچون نوری آرام و پایدار، تا همیشه در دل ما روشن خواهد ماند.
.
با سپاس و قدردانی فراوان از استاد طالبی طاهر و شادی روح بلند خواهر مهربانش که به راستی معلمی فرهیخته، صبور و مبارز بود.
🆔 @Sayehsokhan
معجزه حضور و مهر مادر
"زن" یعنی آفرینشِ دوباره، یعنی سرچشمهی مهر بیپایان.
و "مادر" واژهای است که در قاموس هیچ زبانی، نمیگنجد؛ او خود معجزهی تکرارنشدنی خدا بر زمین است.
هر کجا که مهر مادری جاریست، زندگی شکوفا میشود.
بوی بهشت، استعارهایست از عطر نفسهای پر مهر مادرها
روز زن و روز مادر بر تمامی اعضای محترم و بانوان سرفراز ایران زمین خجسته باد.
یاد و خاطرهی مادران سفرکرده، گرامی باد
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
#تیک_نات_هان در این جمله میگوید همیشه لازم نیست در برابر هر موقعیت، فوراً واکنش نشان دهیم یا کاری انجام دهیم. بسیاری از تصمیمهای عجولانه از اضطراب، ترس یا نیاز به کنترل ناشی میشوند و معمولاً نتیجه مطلوبی ندارند. گاهی «ایستادن»، «نظارهکردن» و «تنفسکشیدن» به ما اجازه میدهد وضعیت را بهتر ببینیم و از واکنشهای نسنجیده دور بمانیم. در این سکوت و مکث، وضوح بیشتری پیدا میکنیم.
بیعملی در این نگاه، نوعی انتخاب آگاهانه است. نه از روی تنبلی یا بیتفاوتی، بلکه از روی حکمت. یعنی انتخاب میکنیم فعلاً کاری نکنیم تا شرایط روشنتر شود، احساسات آرام بگیرند و پاسخ درست در زمان مناسب شکل بگیرد. این نوع بیعملی، عملِ متعالی حضور است: تصمیمی برای دخالت نکردن، تا مسیر خودش را نشان دهد و ما به جای واکنش، پاسخ بدهیم.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
دماغ(۱۴)
هرچه نظر فقهی و حقوقی بود به قدر وسع خواندم و جمع آوری کردم و لایحهای نوشته و تجدیدنظر کردم. گاهی به علوم ریاضی، فیزیک، شیمی و آنچه از آن به علوم دقیق گفته میشود غبطه میخورم، چون تکلیف آدم معلوم است. اب در همه جای دنیا در صد درجه میجوشد و زمین همه جا جاذبه دارد ولی امان از علوم نظری؛ هرکس چیزی میگوید و عقیدهای دارد و راهها بسیار است و از هر طرف که برویم جز حیرت و گاه وحشت نصیبی نخواهیم داشت.
شعبه دادگاه تجدیدنظر که تعیین شد با آن که عادت به رفتن به نزد قضات و سخن گفتن رودررو نداشتم، برای ستاندن حق کامل صاحب دماغ راه عدلیه پیش گرفتم و به نزد دادرسان دادگاه عالی رفتم.
قضات مو سفید کرده و خاک خورده میز قضا بودند. از رفتن من استقبالی نشد و یکی از آن دو سرد گفت: "مگر مطالب را ننوشتهاید؟ میخوانیم دیگر. نیازی به حضور نیست". با زبان بی زبانی میگفت که چرا آمدهای.
به اختصار شرح ماجرا گفتم و برای مصیبتهایی که بر موکل رفته روضهای سوزناک خواندم و از پول زیر میزی گزافی که موکل به اطبا داده و هیج جا ضبط نشده نیز یاد کردم.
یکی از قضات سرش را از روی پروندهای که میخواند بلند کرد و گفت: "بالاخره قانون برای جبران ضررها فقط از دیه نام برده و سوابق فقهی هم ....". نگذاشتم که ادامه دهد و گفتم که زمین فراخ فقه را به قصد یافتن گنج مطلوب شخم زده و از زیر و بم سوابق مطلعم. دادرسی که به آمدن من ایراد گرفته بود در بحث دخالت کرد:
"ببین! ما اینجا اهل احتیاط هستیم. نمیتوانیم هر نظر فقهی را رای کنیم. خوب، در این مساله اقوال متعدد است و رویه ثابتی هم که نیست". دیدم که آقایان تصمیم خود را گرفتهاند و بحث، جدل میآفریند و آب هرچه در هاون کوفته شود، همان آب است.
خواستم بر گردم که یکی از قضات گفت: "زیر میزی و این جور چیزها مشکل نبود قانون و نقص حقوق نیست، اگر مجریان درست کار میکردند و نظارتها بیشتر بود، ما هم در پشت میز قضا درگیر اینطور مسائل نمیشدیم". شاید درست میگفت ولی برای شاطر نانوایی از این حرفها و نظرات نانی گرم نمی شد.
او پولی از سر ناچاری داده بود که مسولیت آن متوجه پزشک جراح لا ابالی و مغرور بود.
همانطور که حدس میزدم رای تایید شد؛ بی کم و کاست. کاش استدلالی قوی و متین در آن مییافتم. حیف از آن همه مطالعه و سیاه کردن کاغذ. رایی در سه خط و فاتحه بر خسارت معنوی و آن چه اضافه بر دیه است.
تلفنی به نانوا خبر دادم. گفت: "بازم خدا را شکر. بالاخره من جوونم و رویم به دنیاس. مجبورم بیشتر کنار تنور وایستم تا جبران بشه. اقا نون خواستی فقط تلفن بزن نیا نونوایی خودم میآرم دفتر". از معرفتش تشکر کردم.
القصه که دماغ موکل بعد از آن همه زجر و عذاب چاق شد و به آرزویش رسید. دماغ جراح پر نخوت هم با خاک آشنا شد؛ فقط ماند دماغ من که هنوز به قول جراح پیازی مانده و هیچگاه تیغ پزشکی آن را خراش و برش نخواهد داد.
پایان
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
این سخن هانا آرنت نگاهی عمیق به چرخهی قدرت و خشونت در ساختارهای سیاسی دارد. او میگوید حکومتها در دو مقطع بیش از همیشه به خشونت متوسل میشوند: آغاز و پایان؛ یعنی زمانی که قدرت هنوز مستقر نشده، و زمانی که قدرت در حال سقوط است.
در آغاز، خشونت ابزاری است برای تثبیت؛ برای خاموش کردن مقاومتها و ایجاد ترس.
حکومت تازهساز هنوز مشروعیت و مقبولیت ندارد، پس زور را جایگزین رضایت میکند. در پایان اما خشونت رنگ دیگری دارد: اضطراب، وحشت از فروپاشی، و تلاشهای بیثمر برای حفظ چیزی که از درون تهی شده است. هرچه پایههای مشروعیت فرو میریزد، خشونت بالا میرود و حکومت بیش از پیش به زور چنگ میزند.
پیام پنهان آرنت این است که خشونت نشانهی قدرت نیست؛ نشانهی نبود قدرت است. حکومتی که در قلب مردم جای دارد، نیازی به سرکوب ندارد. و حکومتی که مجبور میشود بیش از همیشه خشونت به خرج دهد، معمولاً در آستانهی تغییر، دگرگونی یا فروپاشی است.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
.#از_شما (بخش پایانی)
.
پدر، ساواک و راز یک رفاقت
روز ۲۷ مرداد قرار بود همه طرفداران حزب در میدان شهرداری رشت تجمع کنند و اعتراض کنند. پدر نیز در میان معترضان حاضر بود. هیجان جمعیت باعث شد پدر شروع به دشنام دادن به شاه، همسرش و خاندان او کرد. در همین هنگام، یکی از افسران به او نزدیک شد، مشت سنگینی به صورت و بینی او زد، و پدر در حالی که خون از بینیاش جاری بود، همراه دیگر معترضان دستگیر و روانه زندان شد. بسیاری از دستگیرشدگان ــ که اغلب از طبقات فرودست بودند ــ پس از چند روز آزاد شدند؛ پدر اما پس از چهل روز از زندان بیرون آمد. وقتی به مغازه برگشت، دید ویترین، شیشهها و قفسهها را شکستهاند، عکسهای لنین و استالین را پاره کردهاند و ابزار کفاشیاش را بردهاند.
روز بعد، همراه دو نفر از شاگردانش تعمیر مغازه و تهیه ابزار را آغاز کرد و کار کفاشیاش را از سر گرفت، هرچند از سرنوشت بسیاری از همصنفان و همحزبیهای سابقش بیخبر بود. وجدان ــ سرپرست سابق گروه ــ نیز آزاد شده و به شغل آزادش ادامه داده بود. تا آنجا که به یاد دارم، همیشه او را میدیدم که به مغازه پدر میآمد و ساعتها با هم درباره مسائل مختلف صحبت میکردند؛ رابطهشان آنقدر صمیمی بود که من و برادرم او را «عمو» صدا میزدیم.
پاییز سال ۱۳۶۰ بود. مدت کوتاهی از پایان خدمت سربازیام میگذشت و یک هفته پس از بازگشت به رشت، با یک مصاحبه یکساعته در گزینش آموزشوپرورش، دبیر دینی حقالتدریس شده بودم. صبحها به مدرسه میرفتم و بعدازظهرها مثل گذشته در مغازه کمک پدر بودم. یک غروب، وقتی در مغازه بودم، وجدان وارد شد. پدر از دیدنش متعجب بود و نمیدانست چه واکنشی باید نشان دهد. وجدان با قدی کوتاه و حالتی آمیخته به شرمندگی، آرام سلام کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، پدر را در آغوش گرفت و بوسید و از او طلب حلالیت کرد.
پس از چند لحظه سکوت، وجدان شروع به صحبت کرد. از فقر بعد از کودتای ۲۸ مرداد گفت؛ از فشارها و تهدیدهای ساواک؛ و اینکه چرا ناچار شده با ساواک همکاری کند. البته تأکید میکرد که گزارشهایش درباره افراد مختلف همیشه ملایم بوده و طوری مینوشت که برای کسی دردسر جدی ایجاد نشود. گویا حرفش چندان هم بیربط نبود؛ برخورد بازجویان ساواک با پدر در سال ۵۶ بسیار محترمانه بود. نیم ساعتی درد دل کرد، اشک شرمندگی ریخت، خداحافظی کرد و رفت. از آن پس دیگر هیچگاه او را ندیدیم و نفهمیدیم سرنوشتش چه شد.
.
.
با سپاس فراوان از دوست و معلم فرهیخته جناب طالبیطاهر از رشت
🆔 @Sayehsokhan
#بهترين و #بدترين آدمها را در بين #دينداران ديدم
🍃 #بهترين آنها کساني بودند که ميخواستند خودشان به #بهشت بروند و چقدر بيآلايش و پاک بودند، سرشان به کار خودشان بود و بيآزار بودند و بهترين مشوق من به دين بودند.
🌵و #بدترين آنها کساني بودند که ميخواستند غير از خودشان بقيه را هم به #بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با آنها، #تظاهر و #ريا و #خشونت و #توحش در بين آنها موج
ميزد.
👤 #گاندی
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
این سخن گوته یک تمایز مهم را برجسته میکند: میان اندیشیدنِ ضروری و اندیشیدنِ فرساینده. بسیاری از ما گمان میکنیم آرامش زمانی میآید که همهچیز را تحلیل کنیم، پاسخ پیدا کنیم و مسئلهها را یکییکی حل کنیم؛ اما گوته یادآوری میکند که گاهی خودِ این فکر کردنِ بیوقفه، سرچشمهی اضطراب است. ذهن ما همیشه تشنهی حل مسئله است، حتی وقتی مسئلهای ارزش فکر کردن ندارد. در چنین شرایطی، آرامش نه در استمرار اندیشه، بلکه در رها کردن اندیشههای بیارزش است.
درواقع، آرامش نتیجهی یک انتخاب است: انتخاب اینکه کدام چالشها شایستۀ توجه ما هستند و کدامها فقط نویزهاییاند که باید خاموششان کرد. انسان زمانی به تعادل میرسد که بتواند میان «اندیشیدنِ ثمربخش» و «اندیشیدنِ فرسایشی» مرز بکشد. پیام گوته این است که گاهی برای رسیدن به سکوت درونی، باید جسارت داشته باشیم و بعضی فکرها را کنار بگذاریم؛ نه از روی بیاعتنایی، بلکه برای حفظ سلامت روان و تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#از_شما (بخش نخست)
.
پدر، ساواک و راز یک رفاقت
تابستان سال ۵۶، مثل تمام تابستانهای کودکی و نوجوانیام، صبح و عصر برای کمک به پدر به مغازه میرفتم تا کار نوشتن صورتحسابهای مشتریان را برایش انجام دهم. پدر خواندن و نوشتن نمیدانست و ناچار بودیم من و مهرداد از دوران دبستان در مغازه حضور داشته باشیم. کلاس یازدهم را به پایان رسانده بودم؛ همان سالی که به اصطلاح «کتابخوان» شده بودم. این علاقه نیز از طریق خواهر بزرگترم در من ایجاد شده بود؛ استادی که او در سپاه دانش داشت، او را با آثار شریعتی آشنا کرده بود و هرگاه کتابهای جلد زرد و خاکستری شریعتی را میخرید و به خانه میآورد، من و دیگر بچهها مشتاقانه آنها را میخواندیم.
البته اشتیاق به خواندن این کتابها بیارتباط با فضای اعتراضی آن روزها نبود؛ اعتراضهایی که گاهبهگاه از طریق رادیو بیبیسی، رادیو مسکو و حتی رادیو پراگ به گوش میرسید. پدر عادتی داشت که هر شب پس از آمدن از مغازه، رادیوی جعبهای قدیمی را روشن میکرد و در گوشه اتاق، همانطور که تکیه داده بود، با چرخاندن پیچ رادیو موج مناسب را پیدا میکرد و با علاقه خبرها را دنبال میکرد. شنیدن این اخبار از یکسو، مطالعه کتابهای شریعتی از سوی دیگر، و زمزمههای مردم در بازار، آرامآرام مرا وارد وادی سیاست میکردند.
یک صبح تابستانی سال ۵۶، در مغازه نشسته بودم که مردی وارد شد و پدرم را خواست. پدر طبق معمول در یکی از مغازههای همسایه ــ که اغلب کفاش بودند ــ مشغول گفتوگو بود. پدر را صدا زدم. معلوم شد آن مرد حامل نامهای از ساواک است و پدر باید صبح روز بعد برای پاسخگویی به چند مسئله به آنجا برود.
صبح فردا، یکی از همسایگان کفاش پدر او را همراهی کرد. حدود سه ساعت بعد، نزدیک ظهر، هر دو برگشتند. خیلی از همسایهها به مغازه آمدند تا ببینند چه خبر شده است. موضوع بازجویی پدر بیشتر مربوط به همان رادیوهای خارجی بود که هر شب خبرهایشان را دنبال میکرد و روز بعد با شور و شوق برای دوستانش تعریف میکرد. البته همانطور که خودش نقل میکرد، برخورد بازجویان ساواک با او محترمانه بود. به او گفته بودند: «سنی از تو گذشته، مسئولیت خانواده بر دوش توست؛ مصلحت نیست خودت را درگیر سیاست کنی.» و در نهایت با گرفتن چند تعهد آزادش کرده بودند.
دو سال بعد، یکی از صبحهای تابستان سال ۵۸ بود. دیپلم گرفته بودم، انقلاب پیروز شده بود و همه هنوز از نشئه پیروزی سرمست بودیم. مردی بلندقد و چهارشانه با ریشی بلند وارد مغازه شد؛ ظاهرش نشان میداد که از اعضای سپاه یا کمیته انقلاب است. نام پدر را پرسید و وقتی مطمئن شد، پس از احوالپرسی گفت برای رساندن یک خبر مهم آمده است. من و پدر متعجب و کنجکاو گوش سپردیم. گفت هنگام بررسی پروندههای ساواک، در اسناد بازجوییها نام پدر را هم دیدهاند؛ همان احضار سال ۵۶. سپس نام فردی را گفت که خبرچینی پدر را برای ساواک انجام داده بود. من و پدر از شنیدن آن نام شوکه شدیم. باورش برای پدر دشوار بود که دوست سیسالهاش ــ کسی که از برادر به او نزدیکتر بود و ما او را «عمو» صدا میزدیم ــ چنین کاری کرده باشد. تازه آن زمان بود که فهمید چرا از زمان پیروزی انقلاب دیگر به دیدار پدر نیامده بود.
سالهای نهضت ملی ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ بود. پدر مغازه کفاشی داشت، حدود ۲۷ سال سن داشت و هنوز مجرد بود. پنج یا شش شاگرد نیز زیر دستش کار میکردند. آن روزها بسیاری از اصناف رشت، همچون کارگران، گرایشهایی تودهای داشتند. عکسهای لنین و استالین بر دیوار مغازه نصب شده بود. حزب توده میان پیروان خود نوعی سازماندهی داشت؛ هر پنج یا شش نفر زیر نظر یکی از اعضا اداره میشدند. نام فردی که سرگروه پدر بود، «وجدان …» بود. او زندگی فقیرانهای داشت، اما چون خواندن و نوشتن بلد بود، چند نفر از طرفداران بیسواد حزب اعتراضهای خود را با او هماهنگ میکردند.
(ادامه دارد)
.
با سپاس فراوان از دوست و معلم فرهیخته جناب طالبیطاهر از رشت
🆔 @Sayehsokhan
📖📖📖
*ازشنبه کتاب می خوانم*
روزها، هفتهها و ماهها چرخیدند و باز رسیدیم به «هفته کتاب». برای من که از کودکی، حتی پیش از مدرسه رفتن، بزرگترین دلخوشیام به کتابخواندن است این پرسش پیش آمد که: *اگر کتاب نخوانیم چه میشود*؟ چند پاسخ نوشتهام بیهیچ آدابی و ترتیبی:
اگر کتاب نخوانیم، *حرفهای سطحی را بهجای حرف علمی میپذیریم*.
اگر کتاب نخوانیم، *به ابتذال مجریان و برنامههای تلویزیون دلخوش میشویم*.
اگر کتاب نخوانیم، *خیال میکنیم از همهچیز باخبریم و در همهچیز تخصص داریم*.
اگر کتاب نخوانیم، *در لکههای فنجان قهوه و فرکانس کائنات دنبال تقدیرمان میگردیم*.
اگر کتاب نخوانیم، *بدون تخصص و شایستگی هر مقام و منصبی را میپذیریم*.
اگر کتاب نخوانیم، *عنوانمان از خودمان مهمتر میشود و از اینکه ناگهان دکتر ، مهندس و وکیل شدهایم خوشمان میآید*.
اگر کتاب نخوانیم، *زبانمان فقیر، محدود و پرغلط میشود و مانند مقامات مسئول و مجریان تلویزیون، سطحی و نادرست حرفمیزنیم*.
اگر کتاب نخوانیم، *بسیار بیشتر از آنچه میدانیم، حرف میزنیم و حتی سخنرانی میکنیم*.
اگر کتاب نخوانیم، *حتی اگر استاد باشیم، دانشجو را وادار میکنیم که مقالهاش را بهنام ما کند که امتیاز بگیریم*.
اگر کتاب نخوانیم، *خیال میکنیم مداحان عالمان دین هستند و سلبریتیها هنرمندند و بلاگرها، مبارزان نستوه*.
اگر کتاب نخوانیم، *گمان میکنیم هرکس که چشمانش را خمار کرد، میتواند شرح مثنوی بگوید و از عرفان دم بزند، حتی با شعرهای سست و جعلی*.
اسماعیل امینی | شاعر و نویسنده
پی نوشت نگارنده : بد نیست روزی حداقل یک الی دوساعت به موبایل هایمان خیانت کنیم و کتاب ها را از کتابخانه ها و پستوها بیرون بیاوریم و در مقابل چشمانمان بگذاریم و بخوانیم و بیندیشیم !
هفتهای سرشار از رشد و آگاهی و شکوفایی برای مردم سرزمینمان ایران آرزومندم.
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
این جملهی ادوارد یانگ یادآوری میکند که برخی چیزها در زندگی ممکن است بدون تلاش مستقیم به ما برسند؛ مثل مقام، شهرت یا ثروت که گاهی نتیجهی شانس، شرایط یا جایگاهی است که در آن به دنیا آمدهایم. اما اینها هیچکدام معیار ارزش واقعی انسان نیستند، چون ناپایدارند و میتوانند همانگونه که آمدهاند، از دست بروند.
در مقابل، خرد چیزی است که هرگز ناگهانی و اتفاقی به دست نمیآید. خرد محصول تجربه، تفکر، یادگیری، و مهمتر از همه، صداقت با خود است. باید برایش وقت گذاشت، درد رشدش را پذیرفت و آن را مانند گنجی درونی پرورش داد. این جمله دعوتی است برای اینکه بهجای تکیه بر دستاوردهای بیرونی، روی آنچه شخصیت و کیفیت زندگی ما را میسازد سرمایهگذاری کنیم: خرد.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
پدر -یادش بخیر- میگفت؛ رفاقت را نوبتی نکنید. نوبتی رابطه را نابود و نفله میکند. نوبتی تماس نگیرید. نوبتی به هم سر نزنید. نوبتی مهمانی ندهید. نان و سفره را نوبتی نکنید. دوست داشتن «قَرت و فَرت»۱ نیست که یکی بدهد و دیگری پس بدهد. میگفت؛ رابطه آلاکلنگی عاقبتش سرنگونی است.
میگفت؛ نگویید او دو بار سلام کرده و من سه بار. نشمارید یکبار آنها آمدهاند و دو بار ما رفتهایم. میگفت حساب و کتاب برکت را از دوستی و رفاقت میبَرَد. نوبتی کفن رابطه است!
میگفت؛ آدم «آش میزونی»۲ نباشید. آش میزونی یعنی چه؟ یعنی آش فقط به اندازه آدمها! میگفت، برای دوست و رفیق و قوم و خویش بی حساب و کتاب باشید. برای رفاقت نشمارید. به پای رفاقت بریزید. رفاقت و ریخت و پاش. ده نفر اگر مهمان دارید به اندازه پانزده نفر میزبانی کنید.
میگفت؛ رابطه مثل نَفَس است. باید در هر لحظه جاری باشد. بی اجازه بجوشد. بی نوبت بیاید. سرزده برود. آدم برای نفس کشیدن که وقت و وعده نمیگذارد!
میگفت؛ منتظر نوبت نمانید. نوبتی دوست نداشته باشید. نوبتی دشمنی نکنید. نوبتی مهمانی ندهید. نوبتی احوال نپرسید. نان نوبتی نخورید. آدمها خستهاند. سرشان شلوغ است. دستشان بند است. پایشان گیر است. دلشان پر است. ذهنشان درگیر است. آدمها فراموشکارند. یک روز یکی نوبت را فراموش میکند و مرگ رابطه و رفاقت فرا میرسد!
پ.ن
۱، بده بستان.
۲، آشی که دقیق به اندازه مهمانها پخته شود. صفتی برای آدمهای آزمند و طماع.
@Khapuorah
🆔 @Sayehsokhan
#ماشااکبری
#از_شما
*❣به نام خالق مهر و هستی❣*
*💐🌿 بامداد آدینهتان سرشار از عشق، مهربانی و آرامش باد 🌸🍃💞*
در زندگی، رخدادهایی پیش میآید که در لحظه تلخ و سنگین هستند، اما بسیاری از آنها معنا و ضرورت خود را در گذر زمان آشکار میکنند.
چهبسا همان اتفاقی که ابتدا رنجمان داد، ما را به نقطهای رساند که جز با عبور از آن مرحله ممکن نبود.
در عین حال، انسان برای رسیدن به آرزوهایش بیتاب است و راههای گوناگونی را میآزماید. امّا دستاوردی که بر پایه خطا یا آسیب بنا شده باشد، آرامش، ماندگاری و رضایت حقیقی نمیآورد. هیچ مقصدی ارزش از دست دادن انسانیت را ندارد، و درست در همینجاست که تفاوت نیتهای پاک با نیتهای نادرست روشن میشود. کسی که با نیت درست گام برمیدارد—حتی اگر مسیرش دشوارتر باشد—با ذهنی آرامتر و وجدانی آسودهتر پیش میرود.
*✅ موفقیت حقیقی تنها مقصد نیست؛ انسانیست که در مسیر به آن تبدیل میشوی.*
🌺🌿🌸🌾🌺🌿🌸🌾
محمدحسین فرقانی
با سپاس از مهندس فرقانی بزرگوار
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
این نگاهِ کازانتزاکیس به خدا، نگاهی سراسر تجربهزیسته، شاعرانه و عمیقاً انسانی است. او خدا را نه در مفاهیم سنگین، نه در مکاتب فلسفی، و نه در آسمانی دور از دسترس، بلکه در تجربههای کوچک، روزمره و بهظاهر عادی پیدا میکند. لحظههایی که آنقدر سادهاند که گاهی از کنارشان عبور میکنیم: یک لیوان آب سرد در گرما، خندهی کودک، نوازش یا حضور معشوق، یا قدمزدنی کوتاه زیر آسمان سحر. اینها برای او فقط لحظه نیستند؛ تجلیهایی هستند از نیرویی بزرگتر که در زندگی جاری است.
جملهی آخر اما هستهی اصلی پیام را روشن میکند: توانایی شناخت خدا زیر هر نقاب، نشانهی بیداری روح است. انسانی که چشم دل دارد، حضور امر قدسی را تنها در معبد و کتاب و آیین نمیجوید، بلکه در جریان معمول زندگی آن را میبیند. چنین انسانی نه فقط «ایمان» دارد، بلکه حساسیت دارد؛ حساسیت به معنا، به زیبایی، و به لحظههایی که زندگی را ارزشمند میکنند. در نگاه کازانتزاکیس، خدا همیشه هست—این ما هستیم که باید یاد بگیریم هرجا که لبخند زندگی پیدا میشود، او را بشناسیم.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#باورهای #نلسون_ماندلا
✳ من باور دارم که......
همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات و #عبارات_زیبا و دوستانه ترک گویم، زیرا ممکن است آخرین باری باشد که آنها را میبینم.
❇من باور دارم که.......
زمینهها و #شرایط خانوادگی و اجتماعی بر آنچه که هستم تاثیرگذار بودهاند اما من خودم #مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
✅ من باور دارم که........
دو نفر ممکن است که دقیقا به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملا متفاوت را ببینند.
❇من باور دارم که.......
#شادترین مردم لزوما کسی که بهترین چیزها را دارد، نیست بلکه کسی است که از چیزهایی که دارد #بهترین_استفاده را می برد.
🆔 @Sayehsokhan
🎉 امروز، روز عشاق و علاقمندان کتابه! 🎉
🌟 بیستم هر ماه، با تخفیف ۲۰٪ در خدمت شما عزیزان هستیم 🌟
📚 اگه دنبال کتابهایی برای #رشد_فردی، #خودیاری، #فرزندپروری #رواندرمانی، یا #مهارتهای_ارتباطی هستید، امروز بهترین فرصت برای تهیهی آنهاست!
همهی کتابهای نشر #سایه_سخن فقط تا پایان امروز با ۲۰٪ تخفیف در دسترس شماست.
💻 سایت ما اینجاست:
🔗 www.sayehsokhan.com
👇 برای راحتی، مستقیم برید سراغ دستهبندی مورد نظرتون:
🔹 [تئوری انتخاب]
🔹 [روانشناسی ACT]
🔹 [روانشناسی مثبتگرا]
🔹 [زوجدرمانی و روابط زناشویی]
🔹 [کتابهای صوتی]
انواع کارتها
انواع کتابهای صوتی
📦 با یک کلیک، کتاب رو انتخاب کن و در خانه تحویل بگیر!
📲 ما اینجاییم:
🆔 @SayehSokhan
در ⏰ #قرارملاقات با خودم #امروز_تصمیم_دارم:
به همسرم/عزیزم هنگامی که کنار سفره نشستهایم، بگویم:
مرسی که هستی!
چه خوبه که دارمت!
از بودن در کنار تو احساس غرور و شادمانی میکنم!
🌷🆔 @Sayehsokhan🌷
تکنوازی نی در گوشه #حجاز آواز #ابوعطا.
نی :استاد محمد موسوی
موسیقی بیکلام
@matalebzib
قاصد روزان ابری
داروگ
کی میرسد باران؟!
#نیما_یوشیج
@matalebzib
راستی قرضت را به نفر بعدی دادهای؟؟
🎬تیکهای از فیلم جهان با من برقص
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan