9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
در وصف نکوداشت رفیق واقعی!
با سپاس از دوست نازنین آقای دکتر باقری از تبریز
🆔 @Sayehsokhan
🖊 ده سال پس از ازدواج، از «شعلۀ عشق» چه باقی مانده است؟
✍️ هیثر هاوریلسکی
«چطور عاشق بمانیم؟» این یکی از پرتکرارترین سؤالاتی بود که زنها و مردهای تازه ازدواجکرده، از هیثر هاوریلسکی، روانشناس و زوجدرمانگر پرسابقه، میپرسیدند. آنها میترسیدند که ازدواج در گذر زمان باعث شود برای هم عادی بشوند و شور و شوقی که در رابطهشان داشتند از میان برود. هاوریلسکی میدانست که وقتی این سوال را میپرسند، منظورشان چیزی است که او «عشق سنتی» مینامید؛ برداشتی از عشق که فرهنگ مدرن، با رمان و فیلم و موسیقی، برای ما ساخته است. جواب او کمابیش ساده بود: «عشق سنتی؟ نه، نمیماند. البته چه بهتر».
🔴 عشق سنتی با همۀ احساسات شدید و رمز و رازهایش، حول یک سوال شکل میگیرد: «آیا او (معمولاً یک غریبه) مرا دوست دارد؟» و جوابش هم همیشه روشن است: «نه»، یا «نه به اندازۀ کافی».
🔴 هاوریلسکی میگوید این سوال و افکار وسواسیِ بیانتها دربارۀ آن، واقعاً راه خوبی برای جلوبردن زندگی نیست. چون حتی وقتی با کسی که دوستش دارید ازدواج کنید، باز هم جستجوی خُرده اثباتهای مربوط به آن دست از سرتان برنخواهد داشت: «وای برایم گُل خریده است! پس خیلی دوستم دارد»، یا «راضی نشد با هم برویم سینما! شاید دیگر دوستم ندارد». این تعقیب و گریز شبانهروزی، ناگریز تمام میشود. زن و شوهرها به محدودیتهای همدیگر آگاه میشوند و آنوقت میتوانیم بگوییم که آمادۀ عبور از «عشق سنتی»اند.
🔴 بااینحال، توضیحدادن اینکه چه چیز جای عشق سنتی را میگیرد، آسان نیست. از نظر هاوریلسکی، ده سال که بگذرد، حسی ملموس و اطمینانبخش از اینکه «ما انسانهایی فانی» هستیم جای عشق را میگیرد.
🔴 شاید فکر کنید فهمیدن اینکه ما انسانهایی فانی هستیم که به کمک و مراقبت نیاز داریم، چیز کوچکی است، اما ابداً چنین نیست. هاوریلسکی مینویسد: «بگذارید عاشقانهترین خاطرۀ عمرم را برایتان تعریف کنم: یک شب، بیدلیل به اسهال خونی مبتلا شدم. چنان شدید که قبل از آنکه به توالت برسم، از هوش رفتم، خوردم زمین، دندهام شکست و خانه شبیهِ یک قسمت از سریال بازی تختوتاج شده بود، فقط نسخۀ اسهال خونی آن. شوهرم مرا در آن حال پیدا کرد و همهچیز را مرتب کرد، خوشحال نبود، اما کلمهای هم غُر نزد. به این میگویند عشق».
🔴 بعد بچهها از راه میرسند و تبدیل میشوید به دو آدم در مرزِ جنون که با دریایی از کثافت و هرجومرج دست و پنجه نرم میکنند. دیگر کمتر با هم تنها هستید و آخر شبها که تنها میشوید، نای حرفزدن هم ندارید. «به این میگویند عشق».
🔴 اگر ازدواج خوب پیش برود و دوام پیدا کند، به درکی بسیار عمیق از ناخوشایند بودنِ خودمان میرسیم، اما میدانیم که علیرغم همۀ این ناخوشایندی، کسی را کنارمان داریم. احتمالاً حالا خیلی بیشتر از اینکه به شریک زندگیتان بگویید «دوستت دارم»، میگویید: «کمرم درد میکند»؛ از کارهای احمقانۀ بچههایتان میخندید و دربارۀ گرفتاریهای روزتان غر میزنید. هاوریلسکی میگوید: «کمرم درد میکند، واقعاً جملۀ عاشقانهای است، اگر فریب فرهنگ عشق سنتی را نخورید». عشق سنتی در ازدواج خوب از بین میرود، «چه بهتر».
📌آنچه خواندید، مروری است بر مطلب « What Romance Really Means After 10 Years of Marriage» نوشتۀ هیثر هاوریلسکی (Heather Havrilesky) که در وبسایت کات منتشر شده است.
.
🆔 @tarjomaanweb
🆔 @Sayehsokhan
به مناسبت بزرگداشت حافظ
غزلی از حضرت حافظ با صدای استاد شجریان
@molanatarighat
🆔 @Sayehsokhan
🔴 گزیده ای از نامه های سنکا، فیلسوف رواقی:
🔹«میپرسی چه پیشرفتی حاصل کردهام؟
نرمنرمک به «دوستی از برای خویشتن» بدل میشوم. حقاً که پیشرفتی است ارزنده: انسانی از این گونه هرگز تنها نخواهد بود. این سخن از من بپذیر که او دوستی است از برای جملهیِ ابناء بشر.»
(مکتوبات رواقی: گزیدهیِ نامههای سنکا؛ ص ۳۹)
@mostafamalekian
دیروز بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ بود.
دیوان حافظ، دریچهی آزادیِ روحِ انسانِ ایرانی است. درست است که هر اثر هنری میتواند مصداقِ دریچهی آزادیِ روح به شمار آید، امّا برای قومِ ایرانی هیچ اثرِ هنری در حدّ "دیوانِ حافظ" این توانایی را ندارد که با چنین لطافتی تابوهای حاکم بر جامعه را مورد تجاوزِ خود قرار دهد و در عین حال همواره عزیز و قُدسی بماند و در طاقچهی منازل در کنارِ قرآن.
شنیدهام که در بعضی مناطقِ ماوراءالنّهر هنوز وقتى مادرانْ طفلِ خُردسالِ خود را برای مدّتی کوتاه در منزل تنها رها میکنند، دیوان حافظ را در زیرِ بالشِ طفل میگذارند و عقیده دارند که معنویّتِ «حضرت حافظ» در مدّتِ غیبتِ مادر، پاسدارِ طفل خواهد بود.
🌲دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی🌲
این کیمیای هستی، جلد اوّل
🆔 @Sayehsokhan
🎧 اپیزود سیزدهم پادکست «مدرسهی شادمانی» منتشر شد!
اپیزودی برای ذهنهایی که شبها خاموش نمیشن،
برای آدمهایی که به تخت میرن اما ذهنشون هنوز بیداره.
📖 این قسمت بر پایهی کتاب «نسخهی هفتروزهی خواب» نوشته شده
و بهجای نسخههای پیچیده،
با هفت تمرین ساده، کمک میکنه خوابتون رو پس بگیرین.
🛏 از تنظیم ساعت زیستی گرفته
تا روتین شبانه، دوری از نور آبی، و مهار افکار مزاحم قبل خواب.
و حتی یه تمرین عجیب ولی مؤثر: محدودیت خواب!
Spotify | Castbox | Apple Podcasts
لینک اپیزود سیزدهم در اپلیکیشن کستباکس:
https://castbox.fm/vb/836095010
✨ اگه ذهنت نمیذاره بخوابی،
اگه با خستگی بیدار میشی،
و اگه خوابت دوباره از مسیر خارج شده،
این اپیزود برای توئه.
🎧 گوش بده و تمرینها رو شروع کن.
✅️ Channel: @school_of_happiness
سِیَرالملوک(سیاستنامه) خواجه نظامالملک، به اهتمام: هیوبرت دارک، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1372(چاپ اول1340)
نیکی به سگ
مردی بود در شهر «مرو رود» او را رشیدحاجی گفتندی و محتشم بود و املاک بسیار داشت. و از او توانگرتر کس نبود. و سلطان محمود و مسعود را خدمتها کرده بود و عَوانی(مأمور و کارگزارِ خشنِ حکومتی) سخت بود و ظلم بسیار کرده بود.
در آخر عمر توبه کرد و به کار خویش مشغول گشت. مسجد جامع بکرد به هر ناحیتی و حج رفت و از حج بازآمد و به بغداد روزی چند مقام کرد.
روزی در بازار در راه سگی را دید گَرگین و از رنجِ گر(بیماری پوستی سگ) سخت بیچاره گشته. چاکری را گفت:
ـ این سگ را بردار و به خانه آور.
چون به خانه آورد، سیرش بکرد و به دست خویش او را روغن بمالید آن سگ را میداشت و داروش همیکرد تا نیک شد.
پس از آن، حجّ دیگر بکرد و بسیار خیر کرد در حج، تا به خانه شد و به «مرورود» فرمان یافت.(مُرد)
مدتی بگذشت. او را به خواب دیدند نیکو حال. گفتند:
ـ ما فَعَل اللهُ بِک؟ (خدا با تو چه کرد؟)
گفت:
ـ مرا رحمت و عفو کرد و آن چندان طاعت و خیر و حج، مرا سود نداشت، مگر آن سگک که به دست خویش او را بیندودم(پماد مالیدم). مرا ندا دادند که: تو را در کار آن سگ، مُعاف کردیم.(بخشیدیم)
مرا از همهی طاعتها، آن یکی بود که دست گرفت.
🆔 @Sayehsokhan
🎉 امروز، روز عشاق و علاقمندان کتابه! 🎉
🌟 بیستم هر ماه، با تخفیف ۲۰٪ در خدمت شما عزیزان هستیم 🌟
📚 اگه دنبال کتابهایی برای رشد فردی، خودیاری، رواندرمانی، یا مهارتهای ارتباطی هستید، امروز بهترین فرصت برای تهیهی آنهاست!
همهی کتابهای نشر #سایه_سخن فقط تا پایان امروز با ۲۰٪ تخفیف در دسترس شماست.
💻 سایت ما اینجاست:
🔗 www.sayehsokhan.com
👇 برای راحتی، مستقیم برید سراغ دستهبندی مورد نظرتون:
🔹 [تئوری انتخاب]
🔹 [روانشناسی ACT]
🔹 [روانشناسی مثبتگرا]
🔹 [زوجدرمانی و روابط زناشویی]
🔹 [کتابهای صوتی]
انواع کارتها
انواع کتابهای صوتی
📦 با یک کلیک، کتاب رو انتخاب کن و در خانه تحویل بگیر!
📲 ما اینجاییم:
🆔 @SayehSokhan
در این خاک
در این خاک
در این مزرعه پاک
بجز مهر، بجز عشق نکاریم
@dr_robab_hamedi
🆔 @Sayehsokhan
🎁 #هر_دانشآموزی_میتواند_موفق_شود
#در_یک_نگاه اینو به شما هدیه میده:
🔸 کتاب «هر دانشآموزی میتواند موفق شود» از #دکتر_ویلیام_گلسر با ترجمه روان آقای #دکتر_علی_صاحبی یکی از آثار درخشان او در زمینهی آموزش و یادگیری است.
دکتر گلسر در این کتاب با زبانی ساده و روان، به نقد نظام آموزشی سنتی میپردازد و نشان میدهد که چرا مدارس امروز اغلب در انگیزهدادن به دانشآموزان شکست میخورند. او بر پایهی «تئوری انتخاب» توضیح میدهد که رفتار انسان، از جمله یادگیری، زمانی شکوفا میشود که نیازهای بنیادی ما—بهویژه نیاز به عشق، تعلقخاطر، قدرت، آزادی و تفریح—برآورده شود. در نتیجه، دانشآموزان زمانی انگیزهی واقعی برای یادگیری پیدا میکنند که احساس کنند در محیط مدرسه مورد احترام و اعتماد هستند.
در ادامه، گلسر راهکارهایی عملی برای معلمان و مدیران ارائه میدهد تا کلاسهای خود را به محیطهایی تبدیل کنند که در آن مسئولیتپذیری، همکاری و لذت از یادگیری جای اجبار و نمرهمحوری را بگیرد.
📕این کتاب الهامبخش همهی کسانی است که باور دارند هر دانشآموز، اگر در فضای مناسب قرار گیرد، میتواند موفق شود. مطالعهی آن برای معلمان، والدین و حتی دانشآموزان، دریچهای تازه به معنای واقعی «یادگیری» میگشاید.
👌#دکتر_ویلیام_گلسر میگوید:
"هیچکس نمیتواند ما را وادار به یادگیری کند؛ ما فقط زمانی یاد میگیریم که خودمان بخواهیم".
#دکتر_ویلیام_گلسر
#مدرسه_کیفی
#یادگیری_درونی
#دکتر_علی_صاحبی
#هر_دانشآموزی_میتواند_موفق_شود
#انگیزش_درونی
#آموزش_نوین
#موفقیت_تحصیلی
#کتاب_خوب
#سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
👌این جمله یادآور یکی از ژرفترین پیامهای رمان کیمیاگر است: بسیاری از ما پیش از آنکه واقعاً رنجی را تجربه کنیم، از تصورش رنج میکشیم. ترس از شکست، از دست دادن یا درد، آنچنان در ذهنمان بزرگ میشود که ما را از حرکت بازمیدارد. اما وقتی واقعاً وارد میدان میشویم، معمولاً درمییابیم که خود رنج، گذرا و قابلتحملتر از آن بود که میترسیدیم. ترس، ذهن را فلج میکند، در حالیکه رنج، اگر رویارو شویم، اغلب ما را پختهتر و آگاهتر میسازد.
👌در زندگی، کسی که از رنج میترسد، هرگز طعم رشد را نمیچشد. عشق، آفرینش، سفر، یادگیری، و حتی ایمان همه مستلزم شکنندگی هستند. ترس از درد، ما را پشت دیوار امنیت نگه میدارد، اما همان دیوار، مانع بالندگیمان نیز میشود. گاهی باید بگذاریم دلمان بلرزد و باز هم گام برداریم، چون همان راهی که از آن میترسیم، شاید ما را به کیمیاگریِ روحمان برساند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
آقا قدم(۳)
درست مثل فیلمهای هندی یکشبه پول در خانه اقا قدم را زد و شد میهمان او. اوسا نو نوار شد و کبکش هر صبح و شب خروس میخواند. خدا به همه بدهد، ما که بخیل نیستیم ولی ماجرا نیمه تلخ هم داشت.
تقریبا شش هفت ماهی گذشت و در یک ظهر تابستان که همه از دست گرمای خورشید فروزان به خانهها گریخته بودند و بزرگترها، بچهها را با تهدید به کتک و با زور میخواباندند از خانه اقا قدم سر و صدا بلند شد. صداها که بیشتر شد و در آن جیغ زنانه با فریاد مردانه درآمیخت، معلوم شد که اقا قدم با زنش کوکب خانم دعوایشان شده و مشغول مشت و مال یکدیگرند.
خوب؛ آن موقع اینقدر آپارتمان نبود تا این ساختمانهای مرتفع از همسایهها مردمی بیگانه بسازد. مردم با هم سلام علیک داشتند و البته فضولی و سر در کار هم بردن هم تا دلتان بخواهد فراوان بود. عصرهای تابستان و قبل از این که مردهای خسته با دستهایی که پر بود از نان یا میوه بود بر میگشتند، زنها دم در یکی از خانهها جمع میشدند و اطلاعات ذیقیمت و محرمانه از حال و روز دیگران را رد و بدل میکردند؛ خبرهایی تازه، دست اول و شنیدنی.
بگذریم؛ داد و قال که از خانه اقا قدم بلند شد و فریادهای ممتد و بیانقطاع کوکب خانم که: "مَردم به دادم برسید"، لشکر زنان فضول را کشاند به در خانه اقا قدم. یکی دو تا مرد محل هم که مغازهدار بودند و آمده بودند در آن گرمای طاقتفرسا به قول خودشان در خانه کپه مرگشان را بگذراند غُرغرکنان آمدند تا ببینند که چه شده است و چه گرهی با دست آنان باز میشود.
زنها کوکب خانم را که مدام به اقا قدم حمله میکرد و با ناخنهای بلندش میخواست چشمهای شوهرش را در آورد به گوشهای بردند و مردها هم اقا قدم را که شروع کرده بود به فحش دادن به زنش، آرام میکردند. چه دردسرتون بدهم، زنان محیل محل مانند کارگاهی زبردست اطلاعات را از زیر زبان کوکب خانم کشیده و او را تخلیه خبری کردند و راز مگوی زندگی آنان برملا شد.
میخواهید چه شده باشد؟ تنبان مرد که دو تا شود چه میشود؟ بله؛ زیر سرش بلند میشود.اقا قدم هم که از فروش آن زمین کذایی به نان و نوایی رسیده بود، دل به عاریت به شلال گیسویی سپرده بود....
(ادامه داد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
#از_شما
*❣️به نام خالق بیهمتا❣️*
*🌺 آدینه پاییزیتان بخیر و شادمانی💖🍃🌼*
✍ به خودت اهمیت بده؛
زیرا اگر این کار را نکنی، در ازدحام روزمرگیها و شلوغی زندگی کمکم محو میشوی و حتی شاید هیچکس متوجه فرسودگی تو نشود.
🔹 خودمراقبتی خودخواهی نیست؛ بلکه زیربنای تمام مهربانیها و موفقیتهای دیگر است. وقتی به جسم و روانت احترام بگذاری، بهتر میتوانی به دیگران نیز عشق بورزی و جهان پیرامونت را زیباتر کنی. حتی در سختترین روزها، چند لحظه مکث کن، نفس عمیق بکش، به خودت یادآوری کن که ارزشمند هستی و حق داری مراقب خودت باشی.
*✅ با اهمیت دادن به خود، نه تنها در لابهلای زندگی گم نمیشوی، بلکه قدرت مییابی تا روشنتر بدرخشی و دیگران را نیز از نور حضورت بهرهمند کنی. مراقبت از خود، نقطه آغاز شکوفایی و خلاقیت است؛ جایی که زندگی، رنگ تازهای به خود میگیرد.*
💖🍀💖🍀💖🍀💖🍀
محمدحسین فرقانی
با سپاس فراوان از دوست عزیزمان جناب مهندس فرقانی از یزد
🆔 @Sayehsokhan
▪️بارون
▪️آواز: محمدرضا شجریان
آه باران!
ای امید جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست،
در گرداب آن غرقیم،
آیا چیره خواهی شد؟!
▪️فریدون مشیری
http://t.me/yademan20
🆔 @Sayehsokhan
🎁 #هشت_قرار_عاشقانه #در_یک_نگاه
اینو به شما هدیه میده:
کتاب هشت قرار عاشقانه (The Eight Dates) از جان و جولی گاتمن و داگ و راچل آبرامز
💞 هشت قرار عاشقانه
"گفت و گوهایی ضروری برای عشقی ابدی"
گاهی عشق در هیاهوی زندگی آرامآرام گم میشود… نه با فریاد، بلکه با سکوت.
کتاب #هشت_قرار_عاشقانه دعوتی است برای بازگشت؛ بازگشت به گفتوگو، به لمس، به شنیدن صدای دل همدیگر. گاتمنها در این کتاب نشان میدهند که رابطهی عاشقانه، فقط با دوست داشتن زنده نمیماند—با «حضور آگاهانه» زنده میماند.
در هر یک از این هشت قرار، زوجها یاد میگیرند دوباره بنشینند، بیعجله حرف بزنند، بخندند، و دربارهی مهمترین چیزهای زندگیشان گفتوگو کنند: اعتماد، صمیمیت، خانواده، رؤیاها، و آینده.
این کتاب یادآوری است از اینکه عشق، اگر مراقبتش کنیم، هرگز تمام نمیشود—بلکه عمیقتر و روشنتر میشود.
#هشت_قرار_عاشقانه
#دکتر_جان_و_جولی_گاتمن
ترجمه:#سحر_محمدی
#چاپ_چهارم
#روانشناسی_رابطه
#زندگی_مشترک
#عشق_ماندگار
#ازدواج_قرار_بهبود_رابطه
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
شعری از #گوته ادیب، فیلسوف و شاعر آلمانی در ستایش #حافظ
ترجمه:شجاعالدین شفا
حافظا ! بگذار لحظهای در بزم عشق تو بنشینم
آنگاه مستانه گوش به غزلی دهم که تو با شوق و حال، در وصفِ یار میسرائی
و با این غزلسرائی، روح شیفتهی خویش را نوازش میدهی.
سپاس ای استاد!
ای حافظ!
ای حامی بزرگوار!
ما همه به دنبال تو روانیم، تا ما را با نغمههای دلپذیرت در نشیب و فراز زندگی رهبری کنی و از وادیِ خطر بهسوی سر منزلِ سعادت ببری.
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
یونگ در این جمله تفاوت بنیادین بین تحمل رنج و درک رنج را نشان میدهد. بسیاری از ما وقتی با درد و سختی روبهرو میشویم، غم و یأس را تجربه میکنیم و گاه در همان حالت باقی میمانیم. اما یونگ یادآوری میکند که رنج، ذاتاً یک زنگ هشدار است؛ فرصتی برای آگاهی و تغییر. این زخمها ما را وادار میکنند زندگیمان را بازبینی کنیم و از مسیرهای ناسالم فاصله بگیریم.
درک رنج، ما را از قربانی بودن خارج میکند و به هوشیاری و رشد میرساند. وقتی با رنج مواجه میشویم و آن را میفهمیم، به جای اینکه ما را بشکند، ما را پختهتر و قویتر میسازد. رنج، فرصتی برای بیداری است؛ درک آن، دروازهای به سوی آزادی درونی و پایان بیچارگی است.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
آقا قدم (۶)
آن شب اوسا قدم گفت که مهریه زن دوم زیاد است. اینطور که اقا قدم میگفت زن موقت که خواب زن دائمیشدن و اقامت همیشگی در خانه اوسا را دیده بود، شوهر را تهدید کرده بود که اگر به فکر جدایی بیفتد، نقره داغش خواهد کرد.
من ریش سفید نبودم و در آن سالها تجربه زندگی زناشویی را نداشتم، با این حال به آقا قدم گفتم که برود دل زن قهر کرده و مهر بریده را به دست اورد و مهر زن دوم را هر طور هست پرداخت کند.
باید هر طور بود زن دوم را با زبان خوش و اگر نمیپذیرفت با قدرت قانون از زندگیاش دور میکرد و الا روزگارش سیاهتر از قبل میشد. نمیدانم آقا قدم آن شب حرفهای من را فهمید یا نه. او آن قدر از آن آشامیدنی ممنوعه خورده بود که موقع بدرقه من روی پایش بند نبود.
یکی دو روز بعد که برای تعويض طوقه چرخ موتورم به مغازه اقا قدم مراجعه کردم، با در بسته مواجه شدم و کاغذی روی شیشه که دکان را به دلیل پارهای تعمیرات تا پايان هفته تعطیل اعلام میکرد.
اما زنهای خفیه نویس محله خبر آوردند که آقا قدم رفته نیشابور تا والده آقا مصطفی را به برگشت راضی کند. اوسا چکار کرد و چه گفت و چه شنید که موفق برگشت. سر و کله کوکب خانم زن وراج اقا قدم که در کوچه و هنگام سخنپراکنی با زنان همسایه پیدایش شد، نشانه فتح و ظفر اقا قدم بود.
چند وقت بعد اقا قدم ماشین پژو را فروخت و با یک موتور لکنته این طرف آن طرف میرفت. شاگردش را جواب کرد و دیگر از آن سیگار خارجی هم خبری نبود.
یک روز رفتم تا سیم ترمز موتور را عوض کند. پیرمرد سمج که یک ریز حرف میزد به من گفت: "ماشین رو فروختم دادم زنیکه...بازم میخواست ...دو قورت و نیمش هنوز باقی بود ....میگفت کمه ....گفتم لامصب مگه من رو گنج خوابیدم ...رفتم از چند تا قرضالحسنه و دوست و آشنا هم دستی گرفتم و خودم را تا خرخره بردم زیر بار قرض تا دست از سرم ورداشت ....
بالاخره از خر شیطون پایین اومد ولی من را که لخت کرد، خدا ازش نگذره ... همین که عیال برگشت سر خونه و زندگی خدا را صد هزار بار شکر میکنم که بدتر از این نشد....هی ...پول باد اوره را باد برد". با طعنه گفتم که: "نه اقا قدم باد نبرد، دلربایی جنس ظریف برد". با حسرت آخرین پیچ را سفت کرد وگفت: "دور و بر زن را خیط بکش بچه...برو دنبال درس و مشق...زن خوبشم خوب نیست". نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و گفتم: "پس اگه این نسخه که میپیچی خوبه چرا جفت جفت زن گرفتی ؟".
لبخند تلخی زد و گفت: "گفتم که خر شدم ...راستی شب جمعه کوکب و خواهرش میرند قم زیارت، شب بیا دور هم باشیم، بیصفا نیست. موتور را روشن کردم و گفتم: "اوسا من که گفتم معدهام عادت بعضی چیزا را نداره". آمدم بیرون. از پشت صدای اوسا قدم را میشنیدم که کفت :"من رات میاندازم..."
پایان
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
نیچه در این جمله به مسیر طبیعی رشد و تکامل انسان اشاره میکند. او میگوید پرواز، نماد تعالی و آزادی است، اما رسیدن به آن نیازمند مراحل اولیه و پایهای است: ایستادن، راه رفتن، دویدن و حتی رقصیدن. هیچ موفقیتی یا توانمندی بزرگی را نمیتوان یکشبه به دست آورد؛ هر مرحله، مهارتها و درک جدیدی به ما میدهد که برای مرحله بعد ضروری است.
این دیدگاه به ما یادآوری میکند که صبر و پشتکار در رشد شخصی حیاتی است. هر قدم کوچک، حتی اگر به ظاهر ساده باشد، ما را به «پرواز» نزدیکتر میکند. پرواز کردن یعنی فراتر رفتن از محدودیتها، و تنها کسانی میتوانند پرواز کنند که پایههای مسیر را با تمرین و تجربه مستحکم کردهاند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
آقا قدم (۵)
شب رفتم خانه اقا قدم. بیجهت نیست که از قدیم گفتهاند زن چراغ خانه است. دور و بر اتاق نشیمن پر از خرت و پرت بود؛ از کیف و کتاب بچهها تا لباس و ظروف نَشُسته. اقا قدم خوشامد گفت: "خوش اومدی بچه. بیا که ببنیم چه خاکی باید تو سرم کنم"
دو پسر بچه قد و نیم قد مشغول تماشای تلویزیون بودند و حواسشان به موش و گربه کارتون والت دیزنی بود. دلم برای بچهها سوخت. توجه نداشتند که بازی موش و گربه در خانه آنها به صورتی دیگر در جریان است و نمیشد به این بازی خندید.
اقا قدم مرا برد به یک اتاق دیگر. رفت بیرون و با یک ظرف آجیل برگشت. به دور و بر نگاه کردم. خانه بدجوری درهم ریخته بود. اقا قدم باز رفت و برگشت. یک بطری آورد و دو استکان. رنگ شیشه، محتویات آشامیدنی درون آن را فاش میکرد. پس اقا قدم هم اهل بخيه بود. تعارف کرد "بزن روشن شی بچه".
باخنده گفتم: "معده من عادت به این نوشیدنیها نداره. همین آجیل برا من کافیه". خندید که "بزن تا راه مغزت واشه". جواب دادم: "میترسم وا که نشه هیچی، کور کور هم بشه" حالا نوبت آقا قدم بود که بخندد و بگوید: "من همشهری خیام خدا بیامرزم. همیشه سفارش کرده که:
می نوش که باده شادت سازد...
از رنج و غم و غصه رهایت سازد...
جون بچه بقیشم یادم رفته.
"آقا قدم به کار خودش مشغول شد و بعد از یکی دو بار پر و خالی کردن استکان گفت: "من از قانون و این حرفا سررشته ندارم. حالا کوکب رفته شکايت کرده، آخرش چی میشه؟. بوی تند الکل آزارم میداد. میخواستم هرچه زودتر از خانه این همشهری باده پرست جناب خیام فرارکنم.
گفتم: "هیچی طلاق میگیره، چون بدون اجازه زن گرفتی. تازه ممکنه که زندانم بری". آقا قدم که تازه داشت کلهاش را از خون درخت تاک داغ میکرد با تعجب گفت: "زندان؟مگه قتل کردم؟ کلاه کسی رو ور داشتم. صیغه کردم مسلمون؛طیب و طاهر".
سیگاری روشن کرد و من که از بوی آن مایع به ستوه آمده بودم از بوی این بخار سفید به تنگ آمدم: "ببین اقا قدم. این قانونه. باید از زنت اجازه میگرفتی؛ فهمیدی؟ "اقا قدم پوزخند زد که "زن ...زن آدمو بدبخت میکنه، زن که نداری برو خدا را شکر کن بچه...نداشته باشی یه جور در عذابی، داشته باشی یه جور دیگه ...هی برات گربه میرقصونه".
میخواستم زود به این مکالمه مست و هشیار پایان دهم: "این بچهها گناه دارن آقا قدم، مادر میخوان. مهریه اون زن را بده بره." اوسا قدم که صورتش ارغوانی شده و چشمهاش رو به خماری میرفت گفت: "قبالش زیاده. ندارم بدم. باید چیزی بفروشم ...".
گفتم: "مگه رفتی دختر خاقان چین رو گرفتی که مهر زیاد بستی؛ نکنه اون موقع مست بودی؟" و لبخندی زدم. اوسا قدم بغص کرد و چشمهایش پر از اشک شد و گفت: "خریت کردم بچه...یک دفعه پول اومد تو زندگیم ملتفت کارم نشدم ...خر شدم ...حالا اون سوار منه و پایین هم نمیآد..."
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
کمال خجندی » غزلیات »
شمارهٔ ۵۰۵
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند!
صد شربت شیرین ز لبت خستهدلان را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
گفتم شنود مژدهٔ دشنام تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند
زلف تو چه امکانِ کشیدن که رقیبان
سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند
بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل
بر خاک بریزند و تپیدن نگذارند
دل شد ز تو صدپاره و فریاد که این قوم
نعرهزدن و جامهدریدن نگذارند
مگریز کمال از سر زلفش که درین دام
مرغی که درافتاد پریدن نگذارند
💫💫💫💫
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
📕 برنارد شاو در این جمله مرز بین زندگیکردن و زیستن را روشن میکند. بسیاری از موجودات، از گیاهان گرفته تا حیوانات، به نوعی «عمر میکنند»؛ یعنی نفس میکشند، حرکت میکنند، و نیازهایشان را ارضا میکنند. اما انسان با ظرفیت تفکر، انتخاب و تعالی درونی، میتواند فراتر از صرفاً موجود بودن برود و به رشد برسد. رشد، تنها جمعآوری تجربه نیست، بلکه فهم عمیق، خودآگاهی، و ارتقای روح و ذهن است.
📕 این نگاه برنارد شاو ما را به چالش میکشد: آیا ما صرفاً عمر میکنیم، یا عمداً در حال رشد هستیم؟ زندگی بدون رشد، ممکن است طولانی باشد اما تهی از معناست؛ و رشد واقعی، حتی اگر اندک باشد، زندگی را با ارزش و باشکوه میسازد. هر گام در خودشناسی، هر تصمیم آگاهانه و هر تلاش برای بهتر شدن، نشانهی زندگی واقعی است، نه صرفاً گذر عمر.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
اقا قدم(۴)
آقا قدم سیگاری در آورده و به آن کبریت کشید و با صدایی گرفته گفت: "آخه چیکار کردم...خلاف کتابخدا که نکردم...طوریم که نشده ...صیغه است ...هروقت خواستم میزنم به هم".
کوکب خانم که پس از جیغهایی گوشخراش فرصت گریه کردن را به دست اورده بود، مدام نفرین و ناله بود که مسلسلوار حواله اقا قدم میکرد:
"خیر نبینی مرد، رو سنگ مردهشور خونه ببینمت به حق علی، کوری و گداییات رو ایشالا میبینم...آقا دو تا نون اضافه که اومد تو سفرش فیلش یاد هندوستان کرد...چقدر با نداریها و بدبختیهاش ساختم ..."بعد ناگهان به جنبش در میآمد و میخواست به آقا قدم حملهور شود که زنها جلوش را میگرفتند و ساکتش میکردند.
خلاصه که از قدیم و ندیم درست میگفتند که پولداری و خوشگلی باعث دردسر است. اقا قدم که خوشگلی نداشت ولی پولدار شدن ناگهانی بد جوری کار داد دست اقا قدم. زنهای محل بیکار نشستند و هزار توی قضیه را در آوردند.
ماجرا از این قراربوده که توران خانم خواهر شاگرد آقا قدم که سالها پیش از شوهرش جدا شده بود و برای خرج و مخارج زندگی آرایشگر زنانه شده بود و مدام دستش در صورت زنان بود و ابروی انان را بالا و پایین میبرد یا قوس خنجری شکل ان را بیشتر میکرد، قاپ آقا قدم را دزدیده و آنچه نباید میشد، شده بود.
زنها یک کلاغ چل کلاغ کرده بودند و هزار شاخ و برگ به شکم این داستان بستند و از یک ماجرای دم دستی قصه حسین کرد شبستری ساختند و پرداختند.
چند روزی این داستان نُقل مجالس بود و اقا قدم هم سعی میکرد کمتر در انظار افتابی شود ولی کار به این آسانیها حل نمیشد و گرفتاری بدجوری یقه آقا قدم را گرفته بود. ماجرا از آن جایی برای اقا قدم بدتر شد که زنش کوچکترین بچه را برداشت و رفت نیشابور خانه پدرش. حالا آقا قدم مانده بود با دو تا بچه بیمادر و دروازه گشاد دهان مردم ....
حالا این همه افتاب و ریسمان را بافتم تا بگویم که پای من چگونه به این داستان باز شد.
من در آن تابستان، با کارشناسی حقوق وداع گفته و خود را برای امتحانی که جهت ورود در مرحله کارشناسی ارشد برگزار میشد آماده میکردم.
ان موقع مثل حالا نبود که تو هر خانوادهای چند فارغالتحصیل حقوق و البته بیکار حضور داشته باشند. این بود که گاهی همسایهها مشکلات خودشان را که بیشتر راجع به طلاق نور چشمانشان بود و یا چکهای برگشتی از من میپرسیدند.
روزی که موتورم نیاز به تعمیر داشت رفتم مغازه اقا قدم . همینطور که مشغول کار روی موتور من شد شاگردش را فرستاد دنبال نخود سیاه و گفت: "ببین بچه! بدجوری گرفتار شدم. کاسه چکنم چکنم دستم گرفتم. زنه ول کرده و رفته خونه باباش و مهریه رو گذاشته به اجرا. دو تا بچه دستگیر تخم جن هم انداخته بیخ ریش نداشته من. موندم چکار کنم .
"دست کرد از تو کشوی میز مغازه یک کاغذی درآورد و داد به من. اخطاریه دادگاه بود برای طلاق و مطالبه مهریه. وقت رسیدگی دو ماه دیگر بود و اقا قدم وقتی نداشت. بادی در گلو انداختم و شرحی از حقوق زوجه در نکاح را مثل بچهای که پیش معلم درس پس میدهد بیان کردم .
آقا قدم کمی سرش را خاراند و گفت: "میگی من چکار کنم بچه؟". گفتم که چون عقد موقت کرده، مدت را به زوجه منقطعه بذل کند و خودش را خلاص. باز رفت سراغ موتور و ور رفتن به آن. دست از کار کشید و گفت: "کار به این آسونیها نیس. مهریه زنیکه زیاده. اگه ولش کنم پدرم را در میآره. اون یکی مهرشو ازم بریده، این یکی مهرش رو می خواد."
شاگردش آمد و استاد قدم دست از کار کشید و گفت: "امشب یه سر بیا خونه ما اون جا حرفامون را بزنیم".
چارهای نداشتم ؛ باید میرفتم.
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
🌷 روز جهانی دختر مبارک 🌷
دخترهای شجاع سرزمینمان، یادآور لطافت، امید، جسارت و معنا در زندگیاند. حضورشان مثل نسیمی آرام، سختیها را نرم میکند و به دنیای اطرافشان رنگ و جان میبخشد. هر لبخندشان نوریست بر دلها و هر نگاهشان، نشانی از عشق و آیندهای روشن.
در روز دختر، با مهر و احترام به همه دختران سرزمینمان درود میفرستیم؛ به آنان که با اندیشه و تلاش، با صداقت و عشق و با شجاعت بینظیر، مسیر فردای این کشور را روشنتر میسازند.
روزتان مبارک، دختران عزیز کانال سایهسخن؛ شما الهامبخش زیبایی، دانایی و مهربانی هستید.
چقدر خوبه که شماها هستید! 💖
🆔 @Sayehsokhan
🔊فایل صوتی
فصل زنان و پرسش رهایی - نشست اول: زیبایی زن و مساله سالخوردگی با سوزان سانتاگ - تاریخ برگزاری: 27 اکتبر 2024 - 6 آبان 1403
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @Sayehsokhan
خانهی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت
به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازهی
پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،
سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا،
خش خشی میشنوی:
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا،
جوجه بردارد از لانهی نور
و از او می پرسی، خانهی دوست کجاست؟
#سهراب_سپهری
#زادهی_۱۵_مهرماه_۱۳۰۷
درگذشتهی ۱۳۵۹
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح زیباتون بخیر و نیکویی!
:
🔸 گاهی ناخواسته با یک کلمه یا رفتار، دل کسی را میرنجانیم. اولین گامِ شجاعت، پذیرفتن این است که به دیگری آسیب زدهایم. پوزش خواستن نشانهی ضعف نیست، بلکه نشان میدهد هنوز دل ما زنده و رابطه برایمان ارزشمند است.
🔸 اما همیشه تنها گفتن «ببخشید» کافی نیست. گاهی لازم است جبران کنیم؛ با مهربانی، با دقت بیشتر در رفتار آینده یا با یک اقدام کوچکِ ترمیمی. همین گامهای ساده، پلهای شکستهی اعتماد را دوباره میسازند.
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📩 #از_شما
آقا قدم (۲)
اوسا قدم از مال دنیا چیز زیادی نداشت؛ یک خانه کوچک و یک مغازه اجارهای و یک فولکس قورباغهای قدیمی. همیشه خدا از نداری مینالید: "هرچی تو این دنیا دُویدم به جایی نرسیدم؛ چه تو شهرمون چه اینجا. نون همیشه خدا یک قدم جلوتر از اوسا قدمه. او میدوئه، منم به دنبالش..."
بعد یک شعری را که یاد گرفته بود برای هزارمین بار میخواند که:
"اگر دستم رسد بر چرخ گردون...
از او پرسم که این چون است و آن چون ....
یکی را دادهای صد ناز و نعمت...
یکی را دادهای صد لقمه در خون".
چرخ گردون گشت و گشت و یک دفعه از جایی که اوسا قدم فکرش را هم نمی.کرد دنیا به او لبخند زد. هیچکس نمی دانست که یک دفعه چه اتفاقی افتاد که ورق زندگی استاد تعمیرکار برگشت.
خودش میگفت که یک زمین روستایی در شهرشان دارد از ارث پدر که چون بی آب بوده به امان خدا رها کرده و ان زمین شده لانه موشهای صحرایی. چند بار میخواسته که زمین را بفروشد ولی به قول خودش حال و حوصله این کارها را نداشته و از همین جا سنگ اقبال خورده بود به در خانهاش.
یک شرکتی که برای ساخت نیروگاه برق ترکیبی دنبال یک مکان مناسب بوده زمین استاد قدم را پسندیده بود حاضر می شود ان را به چند برابر قیمت بخرد. دردسرتان ندهم که یک دفعه باز شاهین مینشیند روی شانه اوسا و او به الاف و الوف حسابی رسيد.
آن فولکس قورباغهای با ان صدای موتور عجیبش را فروخت و یک پژوی نو که تازه در آن سالها وارد بازار شده بود خرید. دستی هم به سر و روی منزل کشید و به جای آن سیمان زمخت تیره رنگ، سنگهایی به رنگ سفید شد نمای خانهاش. مغازه هم بینصیب از تغییر نماند؛ استاد قدم سرقفلی ان را خرید و کف مغازه را سنگ کرد.
یک شاگرد چابک هم شد وردست استاد و یک تابلوی نئوندار هم در بالای مغازه نصب کرد: "تعمیرات موتورسیکلت صداقت ". حوادث بعدی میزان صداقت استاد قدم را به خوبی به نمایش گذاشت. راستی یادم نرود که استاد قدم بعد از فروش زمین سیگار وطنی نمیکشید و به جای آن سیگار پر دود از یک جعبه خوشرنگ ظریف و کم دود یک نخ سیگار بیرون میآورد و میگذاشت گوشه راست لبش. دیگر اوسا قدم شده بود اقا قدم.
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
«در فضیلت خودپرستی»
مرتضی نعمتی
«اگر میان صداقت و فروتنی مجبور به انتخاب باشیم، بهتر آنست که صداقت را برگزینیم چراکه فروتنی در روزگار ما فضیلت درماندگان است»(جغرافیای شخصی).
«غرور اغلب مورد سرزنش و تقبیح قرار میگیرد، اما گمان میکنم این کار را کسانی میکنند که خود دلیلی برای مغرور بودن ندارند. اگر بیشرمی و حماقت اکثر انسانها را در نظر بگیریم، به این نتیجه میرسیم که کسی که دارای هرگونه برتری است، باید تفاوت خود و دیگران را مدّنظر داشته باشد تا آن را به کلی فراموش نکنند زیرا اگر چنین کسی از روی پاکی و خوش قلبی، امتیازات خود را نادیده بگیرد و با آنان طوری بیامیزد که گویی در ردیف آنهاست، باور میکنند و با او مانند همسنخ خویش رفتار میکنند».
اینها را شوپنهاور «در باب حکمت زندگی» میگوید؛ و «این راند» در کتاب «فضیلت خودپرستی» حمله به خودپرستی را تهاجم به «عزت نفس» قلمداد کرده است!
و من که هیچکس نیستم گمان میکنم حمله به «خودخواهی» تهاجم به خودِ «نفس» است. چراکه صیانت از نفس بدون درجاتی از خودخواهی (به معنای خواستنی بودن خود) ممکن نیست! اگر برای خود «خواستنی» نباشیم مستعد هر لغزش و خسارتی هستیم. زمانی به رذیلت و ابتذال تن میدهیم که وجودمان برای خود ارزشمند و «خواستنی» نباشد.
آنچه نکوهیده و ناپسند است نه «خودخواهی» که «زیادهخواهی» است و جعلی به نام «دیگرخواهی»! این دو اغلب به ناروا یکی قلمداد میشوند!
«خودپرستی» معادل شر نیست! شرارت اغلب زمانی است که ریاکارانه خود را «دیگرخواه محض» جلوه دهیم حال آنکه هر انسانی در حقیقت «خودخواه» است.
چنین جلوهگری دروغینی را باید به نقد بنشینیم و بدانیم که در هر مدعای بلند «دیگرخواهی» یک دروغ بزرگ نهفته است چرا که «فضیلت در گمنامی و خاموشی است»! من نمیگویم که «دیگرخواهی» و فداکاری دروغ است؛ حرفم اینست که «دیگرخواهی راستین» تنها در خفا و خاموشی مطلق ممکن است. آنچه دیده و یا شنیده میشود «خودخواهی» در لباس «دیگرخواهی» است.
من البته مسئولیت کجفهمی این گزارهها را بر عهده نمیگیرم!
دیگر آنکه «نارسیسم هنری» از «خودشیفتگی» به عنوان یک اختلال روانی متمایز است. هر هنر و فضیلتی با درجاتی از خودستایی و خودخواهی توام است. فروتنیِ جعلی گاه خود جلوهای از «نارسیسمِ رواننژند» است به آن اعتبار که «نادیدهانگاری خود» در لباس فروتنی مستلزم درجاتی رقتانگیز از خودخواهی است! چنانکه خودستاییِ «حافظ» در این بیت بیش از مدعای فروتنی جاعلان به دل مینشیند:
«به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی...»
🆔 @Sayehsokhan