18810
اهدای کتاب اهدای کلمه است. کلمات نور هستند، باعث میشوند زندگی را بهتر ببینیم. ارتباط با ادمین @fara1358h @zarnegar503 زبان انگلیسی 👇 @Ladybug_English ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016 کتابخانه صوتی👇 @book_tips_audio
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۳۹ تا ۲۴۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
ماه نو آمد…
باشد که باران برکت، دلهایمان را شستشو دهد
و روشنایی عشق الهی را بنشاند. 🌧
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۲)
دیگر مصمم بودم و تمام تردیدها از دلم بیرون رفته بود: "مطلبی که میخواهم بیان کنم به عنوان دفاع از موکل نیست، چون با حرفهایی که الان شنیدیم شاید دیگر موکل من نیاز به دفاع دیگری نداشته باشد، ولی چون خانم نگین صفایی به آرامش وجدان اشاره کرد، من نیز برای آنکه بعدها خاطری آسوده داشته باشم سخنان این خانم را تصدیق میکنم.
در ملاقاتی که مدتی پیش در خانه وی داشتم، ماجرای قتلمرحوم حامد از زبان ایشان دقیقا به همین صورت بیان شد. شاید این سوال پیش بیاید که چرا از این نکته در دفاع استفاده نکردم؟علتش اصرار بیش از حد موکل در سر پوشیده نگاه داشتن ماجرا بود. او به شکل غریبی که مرا هم تحت تأثیر قرار داد از من خواست تا حقیقت واقعه قتل میان ما سه نفر مکتوم بماند. او با این که زیر تیغ دادگاه است و احتمال هرگونه حکمی را علیه خود میدهد به دلیل علاقه فوق العادهای که به این خانم دارد حاضر است هر مجازاتی را به جان بخرد و معشوقهاش دچار خطر نشود، به قول حافظ:
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر....
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"
.رئیس دادگاه با انگشت اشاره خود زیر چانهاش را خاراند و گفت: "شما یک وظیفه حرفهای را فراموش کردید و من واقعا متاسفم از اینکه میبینم جذبه عشق و اینطور حرفا وکیل را از کارش باز میدارد. ببینید! هدف همه ما خدمت به عدالت و تحقق آن است و شما با کوتاهی در رسیدن به این هدف خلل ایجاد کرده اید".
نمیتوانستم ساکت باشم ؛حرفهایی که میشنیدم ظاهرآ ایرادی نداشت ولی: "آقای رئیس! من یک وکیل دعاوی هستم ولی ربات آهنی که نیستم. انتظار نداشته باشید که من و مانند من همه چیز را در چارچوب خشک فرمولهای قضایی ببینیم. انصاف و آنچه به آن مروت میگویند فوق عدالت است و من...
"نگذاشت ادامه دهم و با دست اشاره کرد که بنشینم. این یک نوع تحقیر عملی است که بارها در دادگاهها شاهد آن بودم. گفتم: "اجازه بدهید که موکل به دادگاه برگردد، اظهارات او در این هنگام میتواند پرده از تمام ناگفتهها بر دارد". با مستشار خود شور کوتاهی کرد و گفت: "به شرط آنکه وی را کنترل کنید...".
منشی را فرستاد که رامین را بیاورند. اجازه خواستم و با وی بیرون رفتم. رامین پریشان احوال و سردرگم نشسته بود و دو مامور در اطراف وی نشسته بودند. زودتر از منشی گفتم: "باید بیایی داخل. شرطش اینه که سر و صدا راه نیازی و درست رفتار کنی. متوجهای؟" نگاه سنگینی به من کرد و سرش را پایین آورد که موافق است....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: یکم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۳۰ تا ۲۳۸
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
خوشحال باشم از این حجم از زیبایی:)
یا ناراحت ...؟
چون این کتاب در خارج از ایران چاپ شده کتابی که ریشه اش در خاک ماست اما متاسفانه در غربت متولد شد. بعلت تحریم ها باید در حسرت داشتن این کتاب فرهنگی بمانیم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی(۴۹)
لحظاتی دوباره قضات به گفتگو مشغول شدند و سپس از نگین خواستند در جایگاه مخصوص قرار بگیرد. نگین که تا آن موقع نشسته و طوری چادر را بر سر و صورتش کشیده بود که صورتش دیده نمیشد، با تانی به سمت جایگاه رفت و ایستاد. حالا میتوانستم صورت او را ببینم. صورتش به زمین خشکیدهای میماند که از آب اشک چشم سیراب شده بود.
به نظرم رسید که نوعی بهجت در او راه یافته بود. دیگر از اینکه نقش بازی کند و پسر جوانی را سپر خود سازد آسوده شده بود. او زورق شکستهای را میمانست که از دور شبحی را دیده بود: "آیا خشکی است یا نهنگی که میخواهد مرا در خود ببلعد؟ اگر نهنگ هم باشد سیاهی کام او را با شمع خاطر رامین روشن خواهم کرد".
رییس دادگاه شروع کرد، آرام و جدی: "به حرفهایی که میزنید و عواقب آن توجه داشته باشید. هر سخنی که میگویید میتواند مسئولیت سنگینی را متوجه شما کند. شما در مکانی مقدس ایستاده اید، مواظب سخنگفتن خود باشید".
نگین که دیگر گريه نمیکرد، صورتش باز شده بود، گویی تبسم داشت. با آرامی گفت: "به خدا قسم میخوام حقیقت را بگم. من درس زیادی نخوندم ولی میفهمم که تو این جا همه چی باید صاف و صادقانه بیان بشه". صورت قاضی باز شد و با مهربانی گفت: "پس آنچه را که دیدید یا انجام دادید، بیآنکه احساساتی شوید بیان کنید".
نگین بلافاصله گفت: "من از اینکه دیگه ماجرا را مخفی نمیکنم خوشحالم. خسته شدم از اینکه هی داستان اون روز را کم و زیاد کنم. رامین فقط به فکر نجاتدادن منه ولی من میخوام حقیقت را بگم. فکر میکنم که الان باری از روی دوشم برداشته شده.
به خدا قسم ماجرا را همونطور که اتفاق افتاد میگم، کور شم اگه بخوام ذرهای دروغ تو حرفام باشه. "در حرفهایش بیآلایشی آشکار بود. قاضی سر کم مویش را به طرف پایین تکان داد و گفت: "بله؛ ما هم حقیقت را میخواهیم....بفرمایید "
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
نهایتِ تمامی نیروها «پیوستن» است، پیوستن
به اصلِ روشنِ خورشید
و ریختن به شعورِ نور
چرا توقف کنم؟
من خوشههای نارسِ گندم را
به زیرِ پستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهشِ شفافِ آب به جاری شدن
صدای ریزشِ نورِ ستاره بر جدارِ مادگی خاک
صدای انعقادِ نطفهی معنی
و بسطِ ذهنِ مشترکِ عشق
صدا، صدا، تنها صداست که می ماند.
#فروغ_فرخزاد
کتاب: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
@book_tips 🐞
⏰💰 به زودی این پست حذف خواهد شد لطفاً
زودتر وارد شوید .👑✅
🍃🌺🍃
#رسوایی(۴۸)
مستشار مداخله کرد: "سوال خوبی است. چطور میشود که متهم در حال مبارزه بتواند به پشت سر کسی روی سینه او نشسته ضربه بزند؟" او پرونده را ورق زد و گفت: "در صفحه ۳۴ پرونده نظریه پزشکی قانونی به روشنی اعلام کرده که سه ضربه به پشت سر مقتول اصابت کرده است".
نگین شکست و شروع کرد به گریهکردن و رامین با دست سرش را گرفته بود و به پایین نگاه میکرد. وکیل نشست و رئیس دادگاه آرام و شمرده گفت: "شما خانم نباید دادگاه را منحرف کنید. این که متهم توانسته باشد در آن وضعیت به سر مقتول ضربه وارد کرده باشد بعید بلکه محال است.
بنشینید"، اما نگین که بر شدت گریهاش افزوده میشد بر جا ننشست. رییس دادگاه بیآنکه به او نگاه کند با لحنی سرد گفت: "شما باید به اعصابتان مسلط باشيد. با گریه و زاری کاری درست نمی شود.
بفرمایید". باز بلند شدم تا حرفی بزنم و آن جو ایجاد شده را بشکنم یا تعدیل کنم ولی قاضی اعتنا نکرد. در این سر درگمی ناگهان نگین با صدایی که بیشتر به جيغ میمانست و همراه با سوز گریه فریاد زد: "من زدم ....به خدا سنگ را من به سر حامد زدم ...این جوون بیگناهه...اون داره پاسوز مصیبتی میشه که من سرش درآوردم ...".
بهت مثل بختک بر سر رامین فرود آمد. رامین میخواست بلند شود و محافظ او اجازه نمیداد. با کشمکش و لجاجت توانست برخیزد و در حالی که فریاد میزد گفت: "دروغ میگه به خدا دروغ میگه ...من کشتمش، من با همین دستام سنگ را به سر اون نامرد زدم ...".
کلمه نامرد مادر حامد را تحریک کرد و بلند شد و شروع کرد به فریاد زدن و دشنام دادن به نگین و رامین. جو دادگاه پر تنش شده بود و اگر قضات نمیتوانستند این هیجانات را کنترل کنند، دادرسی متوقف میماند. رامین ارام نمیگرفت. او فریاد میکرد و اصرار داشت که قاتل اوست. صحنه دیدنی ولی تاثرآور بود. شور عشق کار را به جایی رسانده بود که دو نفر همزمان مدعی قتل حامد شده بودند.
رامین آن قدر فریاد زد و از خود جوشش و تقلا نشان داد که با کمک مامورین دیگر از دادگاه اخراج شد. هنوز صدای نعرههای او را که مامورین به زور او را به بیرون دادگاه میکشاندند در خاطر دارم. تجربه به کمک رئیس دادگاه آمد و او با قاطعیت وتهدید به اخراج از جلسه و حتی تشر زدن بر سر مادر حامد توانست آرامش را به جلسه بر گرداند.
نگین آنقدر گریسته بود که دیگر میتوانستم صدای هق هق او را بشنوم. من هم متاثر بودم و هم نمیدانستم که در ان لحظه چه باید بکنم و وظیفه من به عنوان وکیل متهم چیست؟ آیا از آنچه نگین گفت به نفع موکل استفاده کنم یا به وضعیت عاطفی متهم که در آتش دلدادگی میسوخت را توجه نمایم.
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
▪️مناظره میان #مولوی و #نیچه
یکی از تنهایی انسان گفت، یکی از بیزمانی عشق…
و چه زیبا بود شنیدنِ این گفتوگوی ناممکن.
با بهره گیری از هوش مصنوعی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و ششم
نگین خود را معرفی کرد. سخن گفتن او همراه با اضطراب بود. حق داشت، چون هر کلمهاش میتوانست در تعیین سرنوشت رامین موثر باشد. رئیس دادگاه از نسبت او با متهم به قتل و مقتول پرسید. نگین که من حالا میتوانستم صورت مهتاب زده او را به خوبی ببینم گفت:
"من قبلا همسر حامد بودم ولی طلاق گرفتم .بعد از این که با رامین آشنا شدم قصد ازدواج داشتیم که آن روز اومد به ما حمله کرد و بعدش هم که ..."ارتعاش صدایش بیشتر شده بود و من انتظار داشتم که در جریان سوالات قاضی دچار احساسات بیشتری شود: "از روز قتل بگویید.
دقیقا چه اتفاقی افتاد؟". این سوال را مستشار دادگاه پرسید. نگین گفت: "من چند بار باز جویی پس دادهام. دیگه چی بگم؟ حامد راه را رو ما بست و هی فحش داد و آخر هم که ..."هروقت به جای حساس ماجرا میرسید از ادامه باز میایستاد.
رئیس دادگاه پرسید: "ما ماجرا را از زبان متهم و شما در بازجوییهای مقدماتی در پرونده داریم. اما اینجا یک مساله مهم وجود دارد. متهم میگوید که مقتول روی او افتاده و نزدیک بوده که با چاقو او را بکشد، آیا شما این را تایید میکنید؟". نگین گفت: "بله، حامد چاقو را گرفته بود روی صورت و گردن رامین و سعی میکرد که چاقو را فرو کند تو گردنش ...".
قاضی ارشد پرسید: "میتوانید طرز قرار گرفتن آن دو نفر را موقع جدال تشريح کنید". متوجه بودم که قاضی سوال حساس و دقیقی میپرسد. نگین که هنوز دچار هیجان بود گفت: "رامین رو زمین افتاده بود و درست جایی را نمیدید. حامد خاک تو چشاش ریخته بود.حامد تقریبا افتاده بود رو سینه رامین ..."
مستشار میان حرف نگین دوید که: "شما کجا ایستاده بودید و چکار میکردید؟". نگین جواب داد که درست پشت سر آنها مشغول جیغ زدن بوده ". دو قاضی سر در گوش هم برده و چیزهایی گفتند. فهمیدم که سخنان آخر نگین دریچهای شده برای سوالات بیشتر و دقیقتر.
وکیل مادر حامد برخاست و از قاضی خواست تا اجازه سوال کردن از نگین را داشته باشد.
رئیس دادگاه با پایین آوردن سر موافقت خود را اعلام کرد. میترسیدم؛ میترسیدم که تجربه و فطانت شغلی وکیل برسادگی و معصومیت نگین غلبه کند .....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و ششم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۹۸ تا ۲۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
کاش بر بنیادِ موهومی نمیکردم نظر
فهمِ خود بيش از خرابیها خرابم میکند
#بیدل_دهلوی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و چهارم
توجه دادم به شهادت نگین، تنها ناظر کشمکش خونین که موکل نه تنها از جان خودش که از جان نامزدش نیز دفاع کرده است. مجبور بودم که بیافزایم مقتول سابقه حمل و استفاده از مواد مخدر داشته و این احتمال وجود دارد که در هنگام نزاع تحت تاثیر مواد افیونی بوده است.
وکیل مادر حامد به میانه سخنانم دوید و با مخاطب ساختن رئیس دادگاه گفت: "حاج آقا!همکار من متوسل به شک و گمان شده و سعی دارد مسیر یک پرونده که در آن خونی به ناحق بر زمین ریخته شده را منحرف کند. شما...". رئیس دادگاه یا همان که وکیل حاج آقا خطابش کرده بود با اشاره دست از وکیل خواست که بر جای بنشیند و به من گفت: "ادامه دهید".
معلوم بود که قاضی خواستار شنیدن بیشتر راجع به شخصیت مقتول میباشد.خودم را جمع و جور کردم و باز با لحن آرام گفتم: "موکل یک آدم بیآزار است و تحقیقات صورت گرفته به روشنی معلوم ساخته که وی هیچ شرارتی نداشته و خانواده او به خوشنامی و اعتبار شهره منطقه هستند.
بنابراین و در حالی که موکل قصد داشته در پایان ماه صفر خانم نگین صفایی را به عقد خود درآورد و مقتول نیز کم و بیش از ماجرای ازدواج مجدد همسر سابقش آگاه بوده به قصد جلوگیری از این خواست مشروع موکل و نامزدش، راه را بر آنها بسته تا با کشتن هر دو یا یکی از آنها مانع از این وصلت شود، پس...
"قاضی که در حال یادداشت مطالب بود، با خودکاری که در دست داشت شروع کرد به خاراندن سر تقریبا بیمویش. سپس با صدایی بلند گفت: "چه دلیلی دارید که او قصد قتل آنها را داشته است؟" سوال مهمی بود؛ یک پرسش کلیدی.
جواب دادم که استفاده از چاقو مهمترین قرینه در این باره است. تاکید کردم که مقتول قبلا به کرات افرادی را با چاقو مجروح کرده بود. وکیل مادر حامد دوباره بیتابانه گفت: "بله...زخمی کرده ولی هیچوقت آدم نکشته بود...". درست میگفت، مجبور بودم که پای نگین را به میان بکشم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
۲۴ آبان آغاز هفته #کتاب_و_کتابخوانی بر دوستداران و عاشقان کتاب فرخنده باد
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
توانایی آرام ماندن از جمله مهارتهای بسیار مهم زندگی است که بسیار نادیده گرفته شده است. بدترین تصمیمات را هنگامی میگیریم که آرامشمان را از دست دادهاییم یا دچار اضطراب و آشفتگی شدهاییم.
ترس بهطورِ کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلا به این معنا نیست که فکر کنیم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفا بدین معناست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیِمان روبهرو خواهیم شد.
#آلن_دو_باتن
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
دنیای مجازی با همه خوبیهایش، گمان میکنم چیزهای زیادی از ما گرفته است. تصور کنید عزیزی از دوستانمان بیمار است. قبلتر از این، زنگ میزدیم حالش را بپرسیم. قبلترش به دیدنش میرفتیم. در آغوش میکشیدیمش، چشم در چشم و نگاه در نگاه ابراز عشق میکردیم. چراغانیها و شبنشینیها را داشتیم. اگر نیم روزی میگذشت در خانه همسایه باز نمیشد، درش را میزدیم و خبر میگرفتیم. اگر نان میگرفتیم یک نان تازه هم به همسایه میدادیم.
حالا برای حال و احوال، پیامک میدهیم. تبریک تولد را استوری می کنیم.از آن بدتر، اگر از شرایط اجتماعی و جامعه راضی نیستیم، اگر حرفی برای گفتن داریم، در فضای مجازی، به چند مقاله و پست و نهایتا طنز، بسنده میکنیم و تمام! دلمان خنک میشود!! دنیای مجازی نه نان سنگک تازه ایست که به همسایه میدهیم، نه آغوش محبتی ست که به دوست و نه فریادی که حق بگیرد. فقط دنیای مجاز است از دنیای واقعی، همین!
#محبوبه_احمدی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۱)
قدری کاغذهایش را ورق زد و سپس خطاب به قضات گفت: "این گفتههای امروز خانم صفایی در تضاد آشکار با اظهاراتی است که وی در تمام دوره تحقیقات گذشته داشته است. برای این که معلوم شود که کدامیک از این دو ادعا صحیح است باید به قصد و نیت ایشان توجه کرد. بدون تردید این خانم دلباخته متهم اصلی است و شدت دلباختگی به اندازهای است که او حاضر شده خود را در معرض عقوبت شدید قانونی قرار دهد.
به نظر میرسد که سخنان امروز این خانم هیچ اعتباری ندارد و این را میشود از تأثیری که بر روح و روان متهم گذارد و باعث تحریک شدید عصبی او شد استنباط کرد". نگین بیآنکه درنگ کند گفت: "به خدا من امروز حقیقت را گفتم و حالا وجدانم راحته. هر اتفاقی میخواد برای من بیفتد من تسلیم قانونم. چون به نظرم گناهی نکردم و کاری را کردم که باید انجام میدادم".
من دقایقی بود که در جنگ وجدال با خود بودم . میاندیشیدم که آیا پس از حرفهای آخری که نگین زد و مسؤولیت قتل حامد را بر عهده گرفت، دیگر مسوولیت من به عنوان وکیل رامین تمام شده است یا نه؟ بدون تردید اگر داستانی که نگین تعریف کرد و قرائن بسیاری آن را تایید میکرد مورد پذیرش دادگاه قرار میگرفت، موکل من از خطر جسته بود و من دیگر تکلیفی بر دوش نداشتم.
آیا باید سکوت میکردم و ارزیابی نهایی را به دادگاه میسپردم؟ از سوی دیگر به رامین قول داده بودم که راز مگوی قتل حامد را بازگو نکنم. خواستم سکوت را ادامه دهم ولی چیزی زبر و زمخت چون سنبادهای خشن از درون روحم را آزار میداد. از درون گداخته و ملتهب بودم و نمیتوانستم بیتفاوت به آنچه در جلوی چشم من در حال وقوع بود بنگرم و بر صندلی جوری تکیه بزنم که گویی شاهد یک فیلم سینمایی مهیج هستم:
"به تو چه؟ مگر نگین حقیقت را نگفت؟ خیلی خوب؛ سرجات بتمرگ تا طوفان تمام شود؛ سرت را هم بیار پایین. نمیخواد نقش وکیلهای تو فیلمها را بازی کنی؛ اونا فیلمه؛ دنیای واقعی همینه که داری میبینی؛ این گریهها، داد و فریادها، نفرین و نالهها....".
روی صندلی با دودلی جا به جا شدم و سپس برخاستم. دست بالا گرفتم تا سخنی بگویم. اجازه از سوی قاضی ارشد صادر شد ..
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
🎵🎶آهنگ زیبای دامن زردو کاری زیبا از ممرض
بر اساس یک حکایت واقعی ناخدای که اب لنج اون میبره به جایی که دوسال طول می کشه برگرده به محل زندگیش و با هزار امید و ارزو بر میگرده به سمت معشوقش که دیگه نیست...
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۰)
نگین دوباره شروع به نقل داستان زد و خورد میان حامد و رامین نمود: "حامد چاقو تو دست راستش بود و رامین که افتاده بود دست حامد را گرفته بود تا چاقو را به بدنش فرو نکنه. من متوجه شدم که اگه کاری نکنم حامد کَلَک رامین را می کَنه. از پشت سر چنگ انداختم و موهای حامد را گرفتم و کشیدم. با دست چپش ضربهای به شکم من زد که درد همه وجودم را گرفت. دیدم حریفش نمیشم.
رامین با اون چشمهای پر از خاک این قد عرق ریخته و داغون بود که دیگه کاری ازش بر نمیآد. چارهای نداشتم. یه سنگ ور داشتم و از عقب زدم تو سر حامد. برگشت عقب و من رو نیگاه کرد. چشماش عین دو تا کاسه خون بود. چاقو را ول نکرد و من دوباره با سنگ به سرش زدم.
شروع کرد به فحشای بد دادن به من ولی ول کن نبود. با سنگ اینبار محکمتر از دوبار قبل زدم پشت سرش. از رو رامین هول خورد و افتاد ولی یه دفعه بلند شد و اومد طرف من. تلو تلو میخورد و فحشای بد ناموسی به من میداد. دو سه قدم دیگه مونده به من برسه. چاقو هنوز تو دستش بود من مرگ رو جلو چشام میدیدم.
حامد این قدر تقلا کرده بود که نای بلند شدن نداشت. یه دفعه افتاد، از سرش خون میاومد.شروع کرد به خزیدن رو سینه و همینطور اومد تا نزدیک پای من. این قدر ترسیده بودم که در جا خشکم زده بود. هنوز چاقو تو دستش بود. میخواست بلند بشه، من میترسیدم به چشاش نیگاه کنم.
بالاخره نیگاه کردم. چشاش باز مونده و زل زده بود به من....". نگین دیگر گريه و یا ناله نمیکرد. به نظرم او تصمیمش را گرفته بود و باکی از پیآمدهای حرفهایش نداشت. او مانند مادری میماند که خودش را به کام اژدهای حوادث انداخت تا رامین نجات یابد.
جو سنگینی بر دادگاه مستولی شده بود. فقط مادر حامد بود که گاهی به فارسی و گاهی ترکی به نگین نفرین میکرد و مرگ او را از خدا میخواست. وکیل او برخاست. چه میخواست بگوید؟...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
موفقیت، محصول عادتهای روزانه است، نه یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی.
ایجاد عادتهای ماندگار، دشوار است. مردم تغییرات کوچک اندکی ایجاد میکنند و چون نتیجهٔ قابل توجهی مشاهده نمیکنند، متوقف میشوند. فکر میکنید «یک ماه است که هر روز میدوم، پس چرا هیچ تغییری در بدنم نمیبینم؟» زمانی که اینگونه فکرها غلبه کنند، خیلی راحت عادتهای مثبت به آخر خط میرسند.
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
@book_tips 🐞
از جهانگردی ظاهر نشود کار تمام
هرکه در خویش سفر کرد جهاندیده بود
✍#صائب_تبریزی
@book_tips 🐞
🟣برترین کانالهای علمی فرهنگی 🟣
🌈❤️🌈❤️🌈
🍎 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
📕شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
📚 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🎓کتابهای نایاب تاریخی و طبی
@FA_TI_MI
🍃 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
⚖️ وکیل تخصصی در مشهد
@adllak1
🏫 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🇮🇷 کانال طب ایرانی
@iranian_teb
🩺 دانستنی های پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🌀 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
💎 شکوه ثروت
@shokoh_servat
☯️ مولانای جان
@molanay_gan
✍️ از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
💌 عاشقانه های من و زندگیم
@asheghnh58
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
💃 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
📼 نوستالژی زیرخاکی های خاطره انگیز
@nuostalzhi
🧘♀️ خودشناسی و درمانگری
@reiki4444
📖 دروازه ی دانایی BOOKZ
@Audio_Books_24
👁️ کانال طبی ، اما متفاوت
@gasedak_health
🌄 جهانگردی و طبیعت زیبا و دلنشین
@afarinshokoh
📖 کتاب خوان
@welll_read
🏨 هتل کتاب
@Hotel_booook
🎵 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
📖 آموزش زبان عربی با متون داستانی
@taaribedastani
🍷 شـراب نـاب
@sharabnab1348
🎭 هنرمندان برتر جهان
@Adabiate_art20
✨ فرکانس پاکسازی
@Cleanup_inward
🔗 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
📈 الفبای توسعه
@Alefbaietousee
🖊️ نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan
🌾 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
✒️ خوشنویسی
@afsongharyghalam
🗣️ پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🎤 شعرڪوتاه و مشاعره
@sher_moshaer
🌙 شعرخوب و کمیاب
@seda_tanha
🌳 کتابها مثل ریشههای یک درختاند
@nevisandbdonya
🏫 استخدامی آموزگاری و دبیری ۴۰۳
@svcnhit
📚 کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
⛳️معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
🎧 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🔮 تاروت و شمع ترابی
@maryami137189
🪬 علوم خفیه و علوم اسلامی
@olomkhafiyeh
⚠️ دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
💆♀️ اینجاماساژ ویوگا یادبگیر
@yougasozok
🌈❤️🌈❤️🌈
1404/8/28
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
👇
@HHo_bb
🍃🌺🍃
#رسوایی (۴۷)
وکیل ایستاد و من رامین را میدیدم که چگونه مضطربانه به او و نگین نگاه میکند. وکیل خودکاری را که در دست داشت تکان داد و گفت: "خانم؛ شما میگویید که متهم روی سینه مقتول نشسته بود و با هم در جدال بودند. از طرف دیگر میگویید که چشمان متهم در اثر پاشیدن خاک درست جایی را نمیدیده است، پس چطور امکان دارد که او بتواند سنگی را یافته و بر سر مرحوم حامد زده باشد؟"
نگین قدری مکث کرد و با لکنت در بیان گفت: "من ...من هرچی را که دیدم میگم". وکیل مثل دادستان شروع کرد به استنطاق از نگین: "چطور کسی که افتاده و در کشمکش با فردی است که بر سینه او نشسته میتواند به پشت سر طرف ضربه بزند؟...خانم؛ شما در پیشگاه خدا، وجدان خودتان و دادگاه هستید و نباید دروغ بگویید تا خونی هدر برود، هرچند این خون کسی باشد که شما از او تنفر دارید...".
نگین ساکت مانده بود و من اضطراب بیشتر را در صورت او تشخیص میدادم. این سکوت به نفع ما نبود. وکیل که درماندگی نگین را دریافته بود با صدای بلندتری گفت: "آیا واقعیت این نیست که چون رامین قویتر بوده توانسته بر حامد چيره شود و وقتی چاقو را از دست او در آورده و او را خلع سلاح کرده و حامد راهش را گرفته برود از پشت با سنگ به او حمله کرده و چند ضربه به سر او زده است؟"
نگین در حالی که صدایش میلرزید گفت: "نه ...بهخدا اینطوری نبود". نمیتوانستم بنشینم تا نگین زیر بار سوالات مکرری که با لحن تند ادا میشد در هم بشکند. او یک زن روستایی بود، پاسگاه و دادگاه نديده و از همه مهمتر آن که سعی میکرد حقیقتی را که به چشم دیده ودر آن مداخله داشته پنهان کند..
اجازه گرفتم تا حرفی زده باشم. میخواستم ریل دادرسی را عوض کنم. رئیس دادگاه موافقت نکرد و با حرکت دست اشاره کرد که بنشینم. رامین بیقرار بود و عصبی و نگین زیر فشار و من در فکر چارهای که آن را نمیجستم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
*گلستان سعدی*
*باب چهارم در فواید خاموشی »*
*حکایت چهاردهم*
ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟ گفت: از بهرِ خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل وپنجم
گفتم: "تمنا دارم به اظهارات خانم نگین صفایی در بازجوییها توجه شود. وقتی مقتول روسری زن بیچاره را دور گردن او پیچیده و در حال خفه کردن او بوده موکل که ناظر این صحنه فجیع بوده چه میبایست میکرده؟ من از دادگاه محترم تقاضا دارم تا به اظهارات خانم صفایی که در جلسه حضور دارد توجه شود....".
قاضی ارشد با مستشار خود به گفتگو پرداخت. حرفهای آنان را نمیشنیدم ولی معلوم بود که راجع به شهادت نگین بحث میکنند. رئیس دادگاه با احضار نگین موافقت کرد. من نشستم و شاهد برخاست.
من و رامین و این زن که در حال نزدیک شدن به تریبون بود میدانستیم که قاتل کی است. این دو برای کتمان حقیقت دلیل خودشان را داشتند؛عشق و دلدادگی. عاشق همیشه کور است و رامین هم چشم خود را بر روی همه چیز جز خوبی محبوب بسته بود ولی من...؟
من گرفتار چه بودم؟ من چرا از چیزی دفاع میکردم که به آن اعتقاد نداشتم؟. آن دو یار با بیرون از خود در جدال بودند و من با درون میجنگیدم.
ان دو دروغ میگفتند و من واقعیت را کتمان مینمودم. حس و شور عشق آنان را به دروغگویی واداشته بود و این بازی تا کجا میخواست ادامه یابد من نمیدانستم. نگین ایستاد. فرصتی دوباره شد تا در او بنگرم.چادری مشکی بر سر داشت و جز صورتش بقیه اندام را پوشانده بود. قد نسبتا بلندی داشت، سفید رو و مقبول.
میتوانستم نوعی اضطراب را در رفتار او تشخیص دهم. قاضی خواست که خود را معرفی کند که کرد. نوعی لرزش را در صدايش حس کردم. قاضی پرونده را ورق میزد، میخواست صورت بازجویی نگین را پیدا کند. از شاهد خواست تا راجع به حادثه قتل بگوید.
نگاهی به رامین کردم، چشم از نگین بر نمیداشت، گویی محو او شده بود. برعکس، مادر حامد با نوعی تندی در شاهد یا عروس سابقش مینگریست. یکی در نگاهش شیدایی موج میزد و دیگری نفرت....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
دنیا محل گذر نیست ،
دنیا محلِ دوست داشتن است . . .
#محمد_صالح_علاء
@book_tips 🐞
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و پنجم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۸۹ تا ۱۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و سوم
نوبت من شد. باید دفاع خود را عرضه میکردم. تا به حال چنین خودم را در مقابل وجدانم عاجز و شرمگین نیافته بودم. من باید از کسی دفاع میکردم که قاتل نبود، خونی بر گردنش نبود ولی متهم بود. قاتل واقعی مستور بود در چادری سیاه و در سیاهی چادری که بر حقیقت کشیده شده بود.
رامین از من خواسته بود که مُهر بر دهان داشته باشم. او طناب دار را پذیرفته بود ولی اتهام به نگین را نه. محبوبهاش برای نجات او کوشیده بود و اگر لحظهای آن زن درنگ کرده بود خونش جاری و جانش تباه شده بود. چقدر در این چند روز با خودم جنگیده بودم ولی این نبرد سخت بیپایان و بینتیجه بود. در خودم فرو رفته بودم که قاضی ارشد مرا خواند تا آن چه در دفاع از موکل لازم است به زبان جاری کنم.
ایستادم به احترام دادگاه و همه حاضران. لایحه مفصلی تنظیم و تحویل دادگاه داده بودم. ترجیح دادم که به آن عبارات لایحه جانی دوباره دهم؛ در گفتار. خطابه نمیدانستم و همیشه سعی داشتم از خودنمایی در بیان، ان هم با کلمات هیجانی دوری کنم.
وکیل باید قانونی سخن گوید و متین؛ شلاق بر جان کلمات نزند و گزافه نگوید. نیک میدانستم که من وکیل فیلمهای هالیودی نیستم تا در مقابل اعضای هیات منصفه نطق کنم و روان انان را مسخر کلمات خود سازم.
در آغاز سخن به مادر و دیگر اعضای خانواده مقتول تسلیت گفتم و آرزو کردم که سخنان من منجر به رنجش آنان نشود؛ گرچه میدانستم که این آرزو محال است. من مجبور بودم برای رهانیدن جان موکل، جان دادن مقتول را مباح جلوه دهم. زود رفتم سراغ روز قتل؛ این که حامد راه را بر آن دو دلداه بسته؛ این واقعیت که چاقو متعلق به حامد بوده؛ این حقیقت که او شرور بوده و چند نوبت سابقه کیفری موثر داشته است.
نیم نگاهی به خانواده حامد انداختم، خیره و با ناراحتی به من نگاه میکردند و میدانستم آن چه گفتهام و بدتر از آن را خواهم گفت، آتش بر جان آنان خواهد افکند؛ ولی آیا چاره دیگری داشتم؟
آنان از موکل خون میخواستند و تا سر او را آونگ دار نمیدیدند قرار نمیگرفتند. مادر حامد میدانست که او شرور بود و ستمها بر زن بینوا و بیپناهش کرده بود، اما مهر مادری او را در مقابل بدیهای پسر نابینا کرده بود، او حامد را به جان پروریده بود و حالا نمیتوانست آن را که جان فرزند او را گرفته ببخشد یا رها کند....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
🔹طبیعت در نمایش تازهاش می درخشد
❄️برف سرخ زیر نور شفق قطبی
@book_tips 🐞