1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
...
از نتایجی که عایدش میگشت
بهسختی شگفتزده شد.
حادثهای که بتواند گفتههای
مسافر اولی را تأیید کند روی
نداده و شاید حقهای در کار باشد،
یا قصد شوخی داشته.
اما در مورد مسافر دومی، یا آن
مرد دورگه چه میتوان گفت که
پس از پرسوجو آن سؤال و
جواب، به آن نحو خود را باخته
و رنگش پریده بود. مگر نه اینکه
از صحنهسازان اصلی این ماجرا
بودند. اما وقتی که حوادث را
ارزیابی میکرد و شیوهٔ زندگی
آقای هیگین بوتهام را در هم
میآمیخت و ادعای وکیل دعاوی
و آن نامهٔ کذائی و اظهارات
برادرزادهاش ، دچار شک و تردید
میشد که نکند دارند صحنهسازی
میکنند و کاسهای زیر نیمکاسه
باشد. این موضوع مهم را کشف
کرد که وقتی یک ایرلندی بدون
ضامن نزد آقای هیگین بوتهام کار
میکرده و فقط به دستمزدش
راضی بوده همین باعث شده تا
استخدام شود.
من تا صدای آقای هیگین بوتهام
را نشنوم و او را نبینم، آرام
نخواهم نشست.
هوا داشت تاریک میشد.
نیکوس پایک به دروازه نزدیک
شد و از دروازهبان پرسید این یکی
دو روزه آقای بوتهام را ندیده است؟
- اتفاقا همین الان او را دیدم...
عوارضش را پرداخت. امروز رفته
بود به وودفیلد که در آنجا حراجی
گذاشته بودند... اما امشب اوقاتش
تلخ بود. میخواهد ساعت هشت
شب در خانه باشد. من هیچ اربابی
به این لاغری و زردی ندیدهام...
مثل یک شبح بود و یا یک
مومیایی.
دستفروش تا آنجا که چشمش
سو داشت درون تاریکی را کاوید
تا توانست هیکل پیرمرد را در
جادهای که به دهکده منتهی
میشد ببيند. چنین بهنظرش
رسید که او را از پشت شناخته
است ولی از دل سایههای شب
و از میان گرد و غباری که از
سم اسبش به هوا برمیخاست
صورتش محو و مبهم مینمود.
دستفروش بر شتاب مادیانش
افزود و کوشید فاصلهاش را با
شبح حفظ کند که ناگهان آن
هم در پیچ جاده از نظرش ناپدید
شد. اثری از پیرمرد ندید. از
گاری پائین پرید و در جادهٔ
جنگلی شروع به دویدن کرد.
در این لحظه ساعت دهکده
هشت ضربه نواخت. ناگهان
خود را کنار درخت گلابی یافت.
یک شاخهٔ بزرگ از تنه جدا شده
بود. چنان بهنظر میرسید که
در زیر شاخه، کشمکش و تقلایی
در جریان است.
دستفروش میتوانست شجاعت
خود را در اين ماجرایی که با آن
آمیخته بود، به محک بگذارد.
بدون درنگ، به میدان دوید و
با شلاق، ضربهای به سر همان مرد
ایرلندی فرود آورد.
🔹داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر : ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت پنجم.
ادامه دارد
.
[ #روانشناسی ]
فصل ۱۹
پنج رمز ارتباط صمیمانه
مهارت گوشکردن روش
خلعسلاح. ۱-
تأثیر آرامبخش عجیبی دارد.
بدون توجه به غیرمنطقی بودن
یا غیرمنصفانه بودن صحبتهایش.!
با جملهٔ من احساس میکنم بهاو
احترام گذاشته و سپس گفتگو کنید. انعطاف نشان دهید.
ببینید عصبانیت رفع میشود!
قانون اضداد میشه؛ انتقاد، حالت
تدافعی، اعتراض. درمقابل با
گوشدادن احساس را باهم
درمیان میزارید بههمین راحتی :)
مهارت ابراز وجود. نوازش ۲-
میگویم برای من اهمیت دارد
و ترسش میریزد ( ما هردو
خشمگین هستیم اما بهتو علاقه
دارم ) با تو موافق نیستم اما این
مسأله را حل میکنیم. اغلب
دوست دارند بهکارشان ارج
گذاشته شود.
نظرات مثبت را هم اعلام کنيد.
پاسخ دهید:
ارتباط خوب...
ارتباط بد....
چرا؟...
مهارت گوشدادن برخورد
همدلانه ۳-
خوب گوش دهید تا بفهمید
منظورش چیست. جزئیاتش را
بپرسید. از خشم و اختلاف
نهراسید، آنها را بهنمایش نگذارید،
آنها را بیان کنید.
وقتی تمایل به ادامه دادن
رابطهای هم ندارید بهکاربردن
این آزمون تاثیرگذار است...
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
قسمت قبل 👉
نیمی از زیبایی شما،مربوط
به نحوهٔ صحبت کردن است.
کریشنا مورتی گفته:
کلماتت را بهخوبی انتخاب کن
چرا که آنها،
جهان پیرامونت را میسازند...
...📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
تو همیشه با گفتن
حقیقت مشکل داشتی
همیشه ببینید دروغ
کوچیک باعث میشه
بحثوجدل اتفاق نیفته
دروغه رو میگی
همیشه سادهترین راه
انتخاب میکنی
بهشکل عجیب و غریبی
انگار مجبورت کرده بودن
به این کار
قسمت قبل 👉
از خانه بیرون میروم و دوباره
همسایهمان را میبینم که
درحال برقانداختن اتومبیلش
است. جلو میروم و علتش را
میپرسم.
-دیروز عالی نشده بود.
مسیر گفتگو را عوض میکنم و
از او میپرسم، بهنظر شما مردم
در زندگیشان دنبال چهچیزی
هستند؟
- اوه، خیلی ساده است. اینکه
بتوانند صورتحسابشان را بپردازند، خانهای شبیه من یا شما بخرند،
باغی پر از درخت داشتهباشند
که روزهای یکشنبه دورشان
شلوغ باشد و وقتی بازنشسته
شدند بتوانند بهچندجای دنیا سفر
کنند.
از خودم میپرسم یعنی واقعا
مردم از زندگی همینها را
میخواهند؟ پس چهمشکلی در
دنیا پیش آمده که اینقدر در
آسیا و خاورمیانه جنگ است؟
متن از کتابِ خیانت
اثر ؛ #پائولو_کوئلیو
مترجم؛ خانم پروانه طاهری
نشر کتاب پارسه
بهجز کُشتن نشوند اهل
جهان صاف بههم
صیقل آینه، گرد صف جنگ
است اینجا ...
...📚
...
دلیجان آهسته آهسته بهطرف
کاروانسرا بهحرکت درآمد
درحالیکه صدهانفر بهدنبال آن
بهراه افتادند تا این خبر دستاول
را بشنوند. هرکس از ایشان حرفی میپرسید و سؤالی میکرد.
مردم فریاد میکشیدند: چه بر سر
آن پیرمرد بدبخت آمد! دادگاه چه
حکمی صادر کرد؟
قاتلها دستگیر شدهاند؟
برادرزاده آقای هیگین بوتهام
بههوش آمد؟ وکیل دعاوی که
باوجود خوابآلود بودنش هشیار
مینمود پس از آنکه از علت هیجان
جمعیت سردرآورد، بیآنکه سخنی
بگوید دفتر بزرگ قرمزرنگی از
جیبش بیرون کشید.
نیکوس پایک هم دست آن بانوی
جوان را گرفت و کمک کرد تا از
دلیجان پایین بیاید.
وکیل رو کرد به مغازهدارها و
آسیابانها و گفت:
خانمها و آقایان... من با اطمینان
کامل خدمتتان عرض کنم، یک
اشتباه فاحش قوی و یک سوءنیت
برای مخدوش ساختن اعتبار آقای
هیگین بوتهام چنین غائلهای را بوجود آورده. ما در ساعت سه بعد از
نیمهشب از کیمبالتون راه افتادیم
و طبعأ اگر قتلی در آنجا اتفاق افتاده
بود ما از آن مطلع میشدیم. ولی
من مدرک معتبری در دست دارم که
خلاف این مدعا را ثابت میکند و
آن هم وصیتنامه شفاهی ایشان
است و دادخواستی که درست
ساعت ۱۰ شب گذشته نوشتهاند.
وکیل در پی اظهارات خود، نامه را
در جلوی چشمان جمعیت نگاه داشت
و تاریخ و امضای آن را نشان داد.
دزهمانحال، دوشیزه جوان بر
آستانه در مهمانخانه ظاهر شد و
با صدایی آرام گفت:
- چنانکه ملاحظه میفرمائید این
داستان کاملآ بیپایه و اساس است
و من اطمینان دارم عموی عزیزم
هم از شنیدن آن دچار تعجب
خواهد شد. شهادت میدهم وقتی
از کیمبالتون بیرون میآمدم، هنوز
زنده بود و مطمئنم همچنان زنده
است. ناگهان غریبهای ندا سر داد که توطئهای علیه جان آقای هیگین
بوتهام صورت گرفته و کار او را
تمام شده دانسته بودند. خشم
اهالی متوجهٔ نیکوس پایک شد
و معتمدان خواستند او را که سبب
پخش شایعات بیاساس بود به
دست قانون بسپارند. اما بانوی
جوان از وی دفاع کرد و او هم
با کلماتی شکسته تشکر کرده و در چشمبههمزدنی، گریخت.
دومی نیکوس پایک حالا به دروازهٔ کیمبالتون رسیده بود. میخواست
سری به آنجا بزند. در حینی که به
محل وقوع جنایت نزدیک میشد،
یکبار دیگر وقایع را مرور کرد.
🔹 داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت چهارم.
ادامه دارد
...📚✨
.
آدمهای بیاصلونصب،
هرگز اصیل نمیشن.
نه با زمان.
نه با تلاش.
نه با عشق.
📔 بامداد خمار
نوشتهٔ
خانم فتانه حاجسید جوادی
پیدیاف وَ
کتاب صوتی این اثر
را اینجا بخوانید 👉
...📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
فکر میکنم همهچیز
درحال فروپاشیدن است
این فکر قطعی و راسخ
من است این صریحترین
حرفهاییست که میتوانم
بگویم میتوانم پشیمانی را
از حرفهایی که دارم
مینویسم در چهرهٔ خودم
ببینم افتضاحی که در آن
گیر کردهایم بهاین سادگیها
درستبشو نیست
خرج زندگی نکبتمان را
نمیتوانیم دربیاوریم
من از زندگیِ فقیرانه
متنفرم متنفرم و این
شرایط اصلا تقصیر
من نیست
قسمت قبل 👉
من از دنیا این را دریافتم که
آن کسیکه بیشتر میگفت
نمیدانم ؛ بیشتر میدانست.
کسیکه قویتر بود؛ کمتر زور
میگفت.
کسیکه راحتتر میگفت
اشتباه کردم ؛ اعتمادبهنفسش
بالاتر بود.
کسیکه صدایش آرامتر بود ؛
حرفهایش بانفوذتر بود.
کسیکه خودش را واقعا دوست
داشت ؛ بقیه را واقعیتر دوست
داشت.
و کسیکه بیشتر طنز میگفت ؛
به زندگی جدیتر نگاه میکرد.
➖➖➖
آقای پروفسور محمود حسابی
سناتور، پدر علم فیزیک،
تنها شاگرد ایرانی انیشتین.
دارندهی نشان لژیون دونور فرانسه.
🔃
حاصلضرب توان در ادعا
مقدار ثابتی است.
هرچه توان انسان کمتر باشد
ادعای او بیشتر است،
هرچه توان او بیشتر باشد
ادعایش کمتر است.
...📚🍃
...
نسیم خنک بامداد حالش را
جا آورد.
در لحظهای که به رودخانهٔ
سلیمان رسید، از مردی که مقابلش
پدیدار شد پرسید:.
- اگر شما از کیمبالتون میآیید،
ماجرای هیگین بوتهام پیرمرد را
نشنیدهاید؟ میگویند این بندهخدا
را دونفر که یکیشان ایرلندی و
دیگری کاکاسیاه بوده، دو سه شب
پیش کشتهاند،
پایک در اظهارنظر خیلی تند
رفته بود و شاید متوجهٔ رنگ تيرهٔ مخاطبش نشده بود.
آن مرد، دورگه و سیاهپوست بود
و با شنیدن سخنان او منقلب شد.
منمنکنان گفت:
- نه، نه! ابدا سیاهپوست نبود!
دیشب یک ایرلندی او را ساعت
هشت بهدار کشید.
ناگهان شروع به دویدن کرد.
دستفروش شگفتزده با نگاه او
را دنبال میکرد.
این وقایع پیچیده و چهرهٔ
وحشتزده و هراسیده مرد غریبه،
دومی نیکوس را به فکر انداخت.
داستان قتل پیرمرد مالک همچون
آتشی که به پنبهزار خشک بیفتد،
در یک آن در همهجا پیچید و چنان
ورد سخنان اهالی شد که کسی
ندانست منبع خبر از کجاست.
آقای هیگین بوتهام که سرمایهدار
و مشهور بود سبب توجه اهالی
شده بود. نشريه محلی روزنامهٔ
پارکرفال بر خلاف معمول، یک
شمارهٔ فوقالعاده با یک صفحهٔ
سفید منتشر کرد و بر بالای صفحهٔ
دیگر با حروف بسیار درشت نوشته
شده بود: قتل هولناک آقای هیگین
بوتهام! از متن خبر چنین میآمد
که اثر طناب بر دور گردن، منظرهی وحشتناکی بهوجود آورده و
درضمن سارقان هزاران دلار را از
جیب او درآوردهاند. همگی برای
بازمانده او و یا تنها برادرزادهاش
ابراز همدردی کرده و به وی تسلیت
گفته بودند.دختر جوان با شنیدن بر
دار شدن عموی بیچارهاش،
چندین بار از هوش رفته بود
شاعر دهکده در رثای مرگ عموی
دختر جوان هفده بیت شعر سرود
و اعضای انجمن ده، جلسه یادبودی بهمناسبت درگذشت آقای هیگین
بوتهام -که خدمات ارزندهای برای
آن ناحیه انجام داده بود-تشکیل
داده و فیالمجلس مبلغ ۵۰۰ دلار
جایزه برای کسانیکه بتوانند
سرنخی از قاتلان بهدست آورند
تعیین میکردند..چنان هیاهویی
بهپا شد که آیا آقای هیگین بوتهام میدانست پس از درگذشتش چنین
تجلیلی از وی بهعمل میآورند و
آیا روحش از این همه غریو و
غوغا آگاه بود؟
از آن طرف دوستمان، نیکوس
پایک درحالیکه از دستگاه
آتشنشانی بالا میرفت، فریاد
برآورد که این من بودم که اولین بار
این خبر را رساندم. نیکوس پایک که بهصورت مرد قهرمان ماجرا درآمد
یکبار دیگر با آب و تاب تمام ماجرا
را تعریف کرد.
ناگهان دلیجان پست با شتاب وارد
خیابان دهکده شد .
جمعیت فریاد برآورد:
- همین حالا میخواهیم جزئیات
اخبار را بشنويم. داخل دلیجان،
وکیل دعاوی و بانویی جوان با
شنیدن جاروجنجال و سروصدا
توان سخن گفتن را از دست داده
بودند.
🔹 داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت سوم.
ادامه دارد
...📚
...
ادامهٔ فصل ۲.
قضاوت ملالآور است.
در دادگاه شمارهٔ ۳، محاکمهٔ
میروسلاو پرچاتس،
میلوییتسا کوز، ملادیور رادیچ
و زوران ژیگیچ جریان دارد.
همهٔ این افراد متهم به جنایت و
شکنجه در اردوگاههای اومارسکا
و کراتوم در بوسنی هستند.
دادگاه با دیواری ضدگلوله..
کفپوش خاکستری...
روبروی سه قاضی مینشینم...
متهمان خیلی معمولی بهنظر
میرسند...
ملادیور رادیچ: از حزب محافظهکار
زوران ژیگیچ: افسر ذخیره ...
ژیگیچ راننده تاکسی بود!
توصیف ظاهری پنج مرد ...
ساعتها ترجمهٔ سخنان وکلا و
قضات را میشنوند... این محاکمه
حدود یکسال طول کشیده است...
به متهم نگاه میکنم. ژیگیچ
بهسختی دارد تمرکز میکند.
محاکمه نمایشی نیست، عدالت
زیر سؤال است، زندگی انسانها
در خطر است... نگهبان سعی
میکند از ژیگیچ که در قتلعام
شرکت داشت، دفاع کند... میگوید
کشتار بهاین دلیل اتفاق افتاد که
زندانيان سعی داشتند فرار کنند...
قاضی میپرسد:چرا دیوارها
خونآلود بود؟
مرگ یکصدوبیست زندانی، دیگر
توهم نیست... مرگهای واقعی،
قربانیان واقعی...
نگاهی ممتد به متهمان؛ دیوارهای خونپاشیده.
فصل ۳.
نوعی سناریوی خودکشی.
میلان لوار بیستوهشتمآگوست
بهقتل رسید و فرد مظنون بهسبب
نبود مدرک آزاد شد. خانوادهاش را
همیشه پلیس همراهی میکرد...
خانههایی ویران مانند اهالی شهر،
آثار عمیق جراحات جنگ را برتن
دارند. ... همه از سیاست میگویند
و منتظرند تا اتفاقی بیفتد...
دو چیز در شهر شایان است:
ترس و سکوت. البته این سکوت
واقعی نیست. ... تنها زمانیکه
سعی داری دربارهٔ موضوعهای
خاص صحبت کنی، سکوتی
خفقانآور حاکم میشود.
هیچکس نمیتواند دربارهٔ
غیرنظامیان صرب در سال ۱۹۹۱
یا قتل میلان لوار حرف بزند.
لوار متمایز بود. او اسرارشان را
میدانست. بنابراین به تهدیدی
برای همهٔ آنها تبدیل شده بود. ...
بزرگترین اشتباه او تصمیمش به
گفتن حقیقت و دادن شهادت نبود
بلکه فکر میکرد میتواند پس از
ادای شهادت در شهر گسپیچ
( کرواسی ) زندگی کند.
این نوعی سناریوی خودکشی
بود. در آن زمستان در گسپیچ
چه اتفاقی افتاد؟
میلان لوار شاهد چهچیزی بود؟
📚 آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
مترجم نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامه هم داره ...
...📚📖
🛑 به زودی این پست حذف خواهد شد لطفاً
زودتر وارد شوید .💎🎓
از فرصت پیش آمده استفاده کنید... 🍎
.
غَمِ نان اگر بگذارد
غمِ عشق را خواهم خورد..
نیما یوشیج
...
📖 #مطالعه #رمان
📚جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
قسمت ۹.
۳. من به آن مرد پیشنهاد سههزار
روبل و آزادی خودش و همسرش
را دادم... ماکار ایوانوویچ (پدرت)
ساکت ماند. عبوس و ترشرو بود..
اما کاملا متفاوت. بسیار محجوب
و مؤدب...
' پول را گرفت؟
" ... بله ... و چندباری به دیدن
ما آمد. بسیار ابهت داشت...
ورسیلوف در حال خودنمایی بود.
' حالا بروید و مرا تنها بگذارید '
" ... خداحافظ. عشق را نمیتوان
بهزور بهدست آورد.
" نامهٔ توشار به ناتیانا پاولوونا
بهدست ایوانوونا افتاده...
رنگش پرید.
مواظب باشید ورسیلوف مرا دشمن
خود نکنید. ...
۴. چرا به او توهین کردم؟ آمده بود
ببیند آیا نامهٔ دیگری در اسناد
آندرونیکوف است، این مرد
هوشمند، خام و ابله بود؟
فصل هشتم.
۱. صبح زود هوای پترزبورگ را
دوست دارم. ... به منزل افیم
زوسیرف رفتم... به او گفتم قصد
دارم یکی از افسران گارد، یعنی
شاهزاده سوکولسکی را به دوئل
دعوت کنم... زیرا بهصورت پدر
من سیلی زده است... از همهچیز
من خبر داشت و ساکت و جدی
گوش کرد... تو شاهد باش.
- تو چه حقی داری که در کارش
فضولی میکنی؟چهچیزی را
میخواهی ثابت کنی؟
- اول اینکه ما شرف را درک میکنيم..
و یکنفر از توهین او خود را فدا میکند..
- قبول نمیکنم.... شاهزاده با همگنان
خود میجنگد....
۲. ... من از بعضی چیزها و جاها
نفرت میگیرم انگار که آدم هستند.
من آدمهایی را دیدهام که در برابر
نخستین مانع ، مسیرشان را رها
کردهاند.. همینطور آرمانشان را
و به چیزی خندیدهاند که تا یک
ساعت پیش آن را مقدس
میپنداشتند و با چه سهولتی این
کار را میکنند.
... ساعت ۱۲ به خانهٔ واسین رسیدم.
... در خانه نبود... گمان میکردم
بدون یاری دیگران نمیتوانم از این
مخمصه رها شوم ... خود را در
مقام قاضی قرار دادن کار درستی
نبود... اتاقش مرتب بود با دو ردیف
کتاب نفیس که ظاهرآ همه را
خوانده بود ... در باز شد و ناپدری
واسین وارد شد ...آقای ستبلکوف.
شروع کرد حرف زدن....از سهام و ..
گفتم من پول را رد نمیکنم اما فکر
میکنم اول اندیشهها میآيند و
دوم پول. اجتماع پولدار بدون
اندیشهٔ والا به بدبختی دچار میشود.
' ورسیلوف، هی؟ منصفانه برنده شد...
..او مرا شناخته بود. سرخ شدم.
ورسیلوف روی آن طفلی که از
مادموازل لیدیا آخماکوف دارد
پنهانی بزرگ میکند چیزی نصیبش
نخواهد شد..
- کدام طفل؟
' دوتا خرگوش را دنبال کردن
یعنی هیچکدام را نگرفتن.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚📖
.
جامِ مِیُ خونِ دل،
هر یک بهکسی دادند
در دایرهٔ قسمت،
اوضاع چنین باشد..
حافظ
...
دیکتاتوری تمام عیار
بهدنبال این نیست که مردم را
بهیک عقیدهٔ خاص معتقد کند،
بلکه هدفش اين است که
تواناییِ حقیقت از دروغ را
در آنها نابود کند..
خانم هانا آرنت
..
...
📚جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۰
دختری از اتاق مجاور با ستبلکوف،
داد و بیداد کرد...
... به صاحبخانه گفتم به واسین
خبر بدهد، که آمده بودم...
۳. میخواستم یک اتاق اجاره کنم...
کرایهشان بالا بود... بهخانهٔ ناتالیا
پاولونا رفتم... آشپز او، زن فنلاندی
کینهتوز و گستاخ در را باز کرد...
اتاق مثل قفس بود...
توصیف آپارتمان... * ناتالیا پاولونا
با زنی دیگر وارد شد... قایم شدم!
آن زن، کاترینا نیکولایونا بود! ...
دربارهٔ آن سند گفتند... این که
کرافت خود را با گلوله کشته است!
... بیرون پریدم... دادشان بلند شد
... ناتالیا پاولونا مرا هل داد...
کاترینا نیکولایونا درمورد نامهای
که دنبالش هستید، نگران نباشید...
رنگش پرید... - کدام نامه؟
بهسرعت خارج شدم.
فصل نهم.
۱- بهسویخانه شتافتم... ذهنم
مملو از یاد کرافت بود. ... یک
انسان شریف، اگر لازم شود حتی
زندگی را هم فدا میکند!
میدانید من نسبت بهخودم چندان
گذشت نمیکنم. من خودم را
تربیت میکنم که حقیقت را
بگویم. زنی که بهدنبال ورسیلوف
بود... با من وارد خانه شد...
پولی روی میز پرت کرد و
گفت: این آقا زنان را اغوا میکند...
و رفت.! نامهٔ کرافت را به
ورسیلوف دادم...کرافت خودش
را کشت... هیچ نگفت! خونسرد!
بهخواهرم گفتم ورسیلوف از
زن دیگری بچه دارد...
برادر، دست از این حماقت بردار
تاهمهچیز برایت روشن شود.
وسایلم را جمع کرده، درشکهای
گرفتم، بهخانهٔ واسین بازگشتم.
۲. واسین حقايق را به آگاهیام
رساند. درمورد کرافت حرف زدیم
... از وی یک کتاب دستنویس مانده
پر از تئوریهای پیچیده...
آخرین اندیشهها بعضیوقتها
فوقالعاده پیشپاافتاده هستند.
میخواسته ثابت کند، روسها
نژاد درجه دوماند. راجع به ورسیلوف صحبت کردیم و ستبلکوف... و
فهمیدم آن بچهٔ شاهزاده سوکولسکی
و لیدیا آخماکوف است...
شاهزاده سوکولسکی نه شعور دارد
نه قدرت...
۳. همهچیز را باید از نو آغاز کنم.
دیربازیست که من با ترس،
دستبهگریبان شدم... خوابم برد.
۴. با یک تکان از خواب برخاستم.
از اتاق مجاور صدای ناله میرسید.
در اتاق ما باز بود. واسین آمد.
چهخبر شده؟
دختر، خودش را حلقآویز کرده.
دویدیم توی راهرو... رویش ملحفه
بود. ... پلیس آمد... تا صبح
میلرزیدم. ... مادر دختر بهشدت میگریست. ...چای نوشید.
سماور درواقع ضروریترین چیزها
در روسیه است، بهویژه در لحظات
بحرانی و بدبختی و مصیبت.
زنان هرگاه بهدردسر میافتند
و گرفتار میشوند باید اجازه
يابند حتیالمقدور آزادانه
حرفشان را بزنند. و افرادی
هستند که گویی غم و اندوه آنان
را کرخت و بیحس کرده آنانکه
سختی کشیدهاند، از هیچچیز
حیرتزده نمیشوند. شاید
صادقانهترین نیکخواهی را
بتوان در قلبهای ساده پیدا کرد
تا در قلوب قهرمانان.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚📖
میدانم که مردم،
هیچوقت کسی را که
رؤیاهایشان را بهقتلرسانده است
نمیبخشند ..
{ عمرو عبدالحمید || سهگانهٔ
قوانین چارتین | انتشاراتنیماژ
ترجمه فرشته مولائی/
جلد اول؛ ص ۱۶۴ }
....
[ همه بهفکر تغییر جهاناند، اما
هيچکس بهفکر تغییر خودش
نیست. لئو_تولستوی ]
قسمت آخر
در پایان این سقوط مهيب،
باخود میگفت مقاومت
ممکن نیست...چنین چیزی
را نمیشود پذیرفت...
دوهفتهای گذشت...
حال او بدتر شد... به زن و
دخترش گفت که بهزودی
همهٔشان را از بار وجود خود
خلاص میکند...
تقصیر ما چیست؟ انگار ما
مریضش کردیم! ...
بهدکتر گفت شما که کاری از
دستتان ساخته نیست...
راحتم بگذارید...
بیش از همه دردهای روحی
او بود... حالا اگر زندگی من،
زندگی اگاهانهام، همه گمراهی
بوده باشد چه؟
چهبسا کوششهایش در خدمت
به دولت و مبارزه علیه
بلندپایگان و... نادرست بوده
باشد چه؟...اگر من با یقین
بهتباهکردن نعمتهایی که بهمن
داده شده بود از دنیا بروم و هیچ
راهی برای اصلاح این حال
نباشد چه؟... ناله کرد و تقلا کرد...
بر مقدار تریاکش افزودند... همه
را از خود میراند...
کشیش آمد و اعترافاتش را شنید.
... رنجهایش کاهش یافت. نور
امیدی بر دلش افتاد ...
میخواهم زنده بمانم.
زنش پرسید حالت بهتر است؟ ...
لحن صدایش این بود:
تمام آنچه برایش زندگی کردهای
و میکنی دروغ است و فریبی که
زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.
بیزار شد. مثل این بود که پیچی
در اندرونش میچرخید و تیری
از تنش میگذشت.
... بروید، راحتم بگذارید.
و این فریادها سهروز ادامه یافت.
... دانست که کارش تمام است و
برگشتی در کار نیست. ...
با یقینی که نجاتی برايش نیست ...
ناگهان نیرویی ناشناخته بهپهلویش
ضربه ضربه زد... حالش مثل وقتی
بود که گاهی در قطار نشسته و
پیشمیروی و حال آنکه قطار
پسمیرود و حرکت را درمییابی ...
بله میتوانم اما راه درست کدام
است؟ اینها همه در سهروز و
یکساعت پيش از مرگ رخ داد.
... دست پسرش را گرفت و آن را
بر لبهای خود فشرد و گریه کرد.
ایوانایلیچ احساس کرد از سوراخ فروافتاده و روشنائی را ديده...
به زنش گفت این طفلمعصوم را
از اینجا ببر. ... عفوم کن...!
ولم کن...!
دریافت آنچه آزارش میداد ،
از او فاصله میگیرد... دلش برای
آنها میسوخت. ... آن درد کجا
رفت؟ و مرگ، مرگ کجاست؟
دیگر وحشتی از مرگ نداشت.
بهجای مرگ، روشنایی بود. با
صدای بلند گفت:
چه خوب! چه شادی بزرگی!
اینها همه در یکلحظه روی داد...
در سینهاش چیزی صدا میکرد.
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد!
ایوانایلیچ آن را شنید و تکرار کرد.
در دل گفت تمام شد. دیگر از مرگ
اثری نیست. نفسش نیمهکاره ماند
و مرد.
|| مرگ ایوانایلیچ
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه.
پایان. |
زمانیکه بخواهید وصیتنامه
بنویسید متوجه خواهید شد
تنها کسیکه از دارائیتان سهمی
ندارد، خودتان خواهید بود! پس
از زندگیتان تا میتوانید لذت ببرید.
✍ نیکولا یوویچ تولستوی
زادهٔ سپتامبر ۱۸۲۸،
وفات ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰، روسیه.
مطالعه کتاب بعدی با
انتخاب شما
《 مستند کوتاه از روزهای
پایانی زندگی لئو_تولستوی
اینجا 👉 》
( شاهکاری از تولستوی؛
فیلم سینمایی آناکارنینا
جمعه ۲۲ خرداد
در کانال کتاب دانش )
...📚📖
.
مردم،
منترِ یکدسته شیادِ کلاهبردار
شدهاند..
- اشک تمساح
- صادق هدایت
...
مطالعه 📖 قسمت ۲۷
همه مشغول خواندن نسخهای از
فیلیپ بودند....
مرز بین آموزش و درمان خیلی
مبهمه... آموزش و منطق ابزارهای
لازم برای پیکار با رنج انسانیاند.
مشاوران فلسفی، آموزش را
اساس درمان میدانند... این
شعار لایبنیتس هست: خرد و
محبت. گروه اشارهای به داستان
قایق میکنند؛ * قسمت ۲۵.
کشتی نمادِ مرگه؟ ... نمیشه
از مرگ، جامیمونی. میگه مثل
گوسفند طنابپیچت میکنن و
میبرنت... جولیوس گفت: باید از
وابستگی زیاد پرهیز کرد، داره
هشدار میده... پم اضافه کرد:
شاید نماد زندگی اصیله، بودن
محض، اگر مجذوب سرگرمیها
بشیم، خود هستی رو نمیبینیم...
فیلیپ گفت: دقیقا.
هایدگر هم این مجذوب شدن در
زندگی را روزمرگی مینامید.
تسکین در این است که اجازه ندم
چیزهای پیشپاافتاده- موقعیتها
یا شکستهای بیاهمیت، چیزایی
که در تملک منِ، نگرانی دربارهٔ
محبوبیت و اینکه کسی از من
خوشش میاد یا نه- جوهر هستیم
رو ببلعه. برای من آزاد موندن و
قدردانی از معجزهٔ بودن یهجور
تسکینه.
فیلیپ ادامه داد: زمانیکه به
پرسهزدن و رابطههای مختلف
ادامه دادم، برای درمان به
جولیوس مراجعه کردم... توجهم
به افلاطون، کانت و شوپنهاور
معطوف شد...اما فقط شوپنهاور
بود که کلماتش برام حکم طلای
ناب را داشت... زندگیش با درد
تنهایی من خیلی جوره... دکترای
فلسفه را گرفتم و کار بالینی را
شروع کردم...جولیوس گفت: بعد
از بیماریم با فیلیپ تماس گرفتم...
نتونسته بودم حتی یکذره هم
کمکش کنم... ارزیابی اون و درمانش
توسط شوپنهاور و خواندن رمان بودنبروکها...
فیلیپ گفت: یکی از فرمولهای
شوپنهاور این ایده بود که شادیِ
نسبی از سهمنبع سرچشمه
میگیره: آنچه هستی، آنچه داری
و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.
فصل ۳۳.
بهفرزانگان و فیلسوفان اروپا:
برای شما، مرد وراجی چون فیشته،
با کانت- برترین اندیشمند همهٔ
زمان- برابر است و شیاد بیشرمی
چون هگل را اندیشمندی پرمغز
میدانید. از اینرو برای شما نیست
که مینویسم. ص ۳۷۸.
"مراجعه کنید قسمت ۱۹، ۲۰،
۲۱، بهتوصیههای شوپنهاور"
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره.
■ادامه دارد
...📚📖
آنکه دائم
از دشمن سخن میگوید
خودِ دشمن است..
👤 برتولت برشت
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۸.
سقراط داستانی تعریف میکند از
دیوتیما ( کاهنه ) :
سادهترین تعریف عشق آن است
عشق نه نیک است نه زیبا...
فضای میان خدایان و انسانها را
در وجود خویش پر کرده و
پیشگوییها و برکت و بخشش
را بهوجود آورده...
گفت: مگر لازم است آنچه زیبا
نیست، زشت باشد؟
باور درستی که نتواند منطق خود
را اثبات کند، دانایی نیست، اما
چون شناخت بهحقیقت است،
نادانی هم نمیباشد و این فاصلهٔ
میان دانایی و نادانی است.
عشق، محتاج است و نیازمند و
در آرزوی خوبی... و کسیکه
بهرهای از خوبیها ندارد چگونه
تواند خدا باشد؟
... اروس، واسطهایست میان
خدایان و موجودات فانی...
توان و قدرت او در چیست؟
نیازها و نیایشها را بهپیش
خدایان میبرد... وحدت و
یکپارچگی ایجاد میکند و فردی
که از این رمز آگاه باشد، فردی است آسمانی...چون آفرودیت تولد یافت، پوروس(خدای چارهجویی) و
متیس(خدای خردمندی)
و پنیا(خدای تهیدستی) در این
جشن حضور یافتند و ... پنیا
اروس را بارور کرد و عشق پدید
آمد ... عشق از مادر خود تهیدست
است و از پدر شکارگری زبردست.
هرلحظه چاره میاندیشد... نه به
خدایان شباهت دارد نه به آدمیان
... گاه پژمرده و گاه سرزنده...
پس عشق نه تهیدست است، نه
توانگر... در دانایی و نادانی هم
همینطور... آنکه نه فضیلت دارد
و نه دانش، به آنچه هست
خرسند است... اما عشق، طالب
حکمت است ...
جویندگان دانایی چهکسانیاند؟
کسانیکه در میان دانایی و نادانی
قرار دارند. سقراط از دیوتیما
پرسید: عشق برای آدمیان چهسودی
دارد؟ گفت: اگر بهجای زیبایی
خوبی را بگذاریم نتیجه میگیریم
آنکه خوبی را بهدست میآورد،
سعادتمند خواهد شد. ...
آنچه سبب شود که نیستی
صورت هستی بهخود گیرد آفرینش
و خلاقیت است.
از این رو همهٔ هنرها آفریدن است
و هنرمندان، همه خلاق و
آفرینشگرند...
در مورد عشق نیز وضع بههمین
صورت است و مفهوم و معنی
بهطورکلی عبارت است هرگونه
تلاش و کوشش برای رسیدن
بهخوبی و خوشبختی ...
از راه کسب مال و معرفت و
حکمت نه، بلکه عاشقان یک راه
بخصوص دارند.
شنیدهای که میگویند کسانیکه
در جستجوی نیمهٔ دیگر خود هستند عاشقاند، اما من میگویم؛
عاشقان نه بهدنبال نیمهٔ خود هستند
و نه بهدنبال تمام خود، مگر اینکه
این نیمه و این تمام، هم خوب باشد
و هم نیکو.
آنچه مردمان خواهان آن هستند
فقط خوبی است و ولاغیر...
" دانایی حقیقی، آگاهی از
نادانیِ خویش است. " افلاطون.
این ضیافت ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
بازترجمانی محمدابراهیم امینیفرد
...📚📖
✍ #طبیب_اصفهانی
🎼 خانم #هایده
مَرَنجان دِلَم را
ک این مرغِ وَحشی
زِ بامیکه برخاست
مشکل نِشیند..
از آن زمانکه آرزو
چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل
سوال بیجواب شد...
چه سینهسوز آهها
که خفته بر لبانِ ما
هزار گفتنی بهلب
اسیر پیچوتاب شد
نه شور عارفانهای
نه شوق شاعرانهای
قرار عاشقانه هم
شتاب در شتاب شد..
📚 کتاب دانش
.
پشت بهدنیا وَ
رو به
درِ بسته ایستاده بود.
📓 دکتر ژیگوا
|| نشر نو ص ۵۸۹
📸 دیدار جولیانا ملکه هند
و محمدرضا شاه پهلوی از
معبد شکوهمند چغازنبیل،
یادگار تمدن ( عیلام ) ایلام در
خوزستان، شهریور ۱۳۴۲.
کهنترین اثر تاریخی ثبتشده
در فهرست جهانی یونسکو
این عبادتگاه باستانی شوش،
تقریبآ ۱۲۵۰ سال قبل میلاد بهفرمان
پادشاه اونتاش احداث شده.
چغا در زبان لری بهمعنای تپه است
و زنبیل هم یعنی سبد. درون شهری
بهنام دورانتاش، این بنا تا قبل از
حفاری همانند سبد برعکس بود.
این بنا حدودا بهطول ۱۰۰۰ و
عرض ۱۳۰۰ متر از جنس خشت
در حصاری تودرتو، کاخها،
تصفیهخانه و آرامگاههای
زیرزمینی قرار دارد. این مجموعه
در پنجطبقه ساخته شده بود که
تنها دو طبقه از آن باقی مانده
است... و دو سکو بهشکل دایره
که گویا در آن دوران محل پیشگویی
و ستارهشناسایی وساعت
خورشیدی، رصدخانه، تصفیهخانه
آب بوده است که طی حمله سپاه آشوربانیپال پادشاه آشور تخریب
شد و بقایای این عبادتگاه از
مهمترین آثار معماری جهان
بهشمار میرود.
وجود چغازنبیل در سال ۱۸۹۰ م.
توسط ژاک دومورگان زمینشناس
فرانسوی کشف شد. او از وجود
نفت در این منطقه خبر داد. ...
@ktabdansh 📚
.
🔴برترین کانالهای علمی فرهنگی تلگرام 🔴
🔹🔻🔹🔻🔹
🍷 کانال تخصصی هزار خُم
@hezar_khom
📚آرشیو کامل کتاب و فیلم کوتاه
@Archivesbooks
📜 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
💚 کانال شفای زندگی
@Shafayezendegiii1
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🎓 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🩺 دانستنی های پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🧘 آموزش مراقبه" پاڪسازی" تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
💰 شکوه ثروت
@shokoh_servat
🕊️ مولانای جان
@molanay_gan
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
📖 کتابخوان های حرفه ای بیان
@Audio_Books_24
📚 کتاب دانش مطالعه گروهی 📖
@ktabdansh
📘 کتاب خوان
@welll_read
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
💚 کانال درمانی شفای زندگی
@Shafayezendegiii2
🌍 شاهکارهای طبیعت ( کلیپهای کمیاب )
@afarinshokoh
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
📌 تکه هایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🖋️ « زیباترین اشعار دوبیتی و متن کوتاه»
@aftabmahtabi
🏡 خانه ی دوست
@khanehy_doost
💕 حریم عشق
@HARIMMASHGH
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
📿 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
💗 یک عاشقانه ی آرام♡
@el00m
🌾 چاوان
@chavan0057
☔ آوای باران
@avay_e_baran
🦚 آوای ققنوس
@avayQoqnus
📝 روشهای نوین ترجمه و ترجمهورزی
@translation1353
🍲 خوشمزههای رنگین
@Easycooking20
✍️ آموزش نویسندگی
@daldastan
🎭 ادبیات و هنر چکامه
@SELMULY
🎶 موسیقی ملل
@w_music_mp3
💪 استوری های جدید انگیزشی
@yefenjanaramsh
🌸 گیسوی تو
@giisuyetoo
🌺 راز و رمز شادابی
@health4020
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
📜 « بهترین ابیات در کلبه شعر»
@kolbeh_sheerr
📘 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🎤 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🏆 نويسندگان برتر جهان
@Adabiate_art20
🌿 "سلامتی"زیبایی"درمان"
@gasedak_health
🌧️ بوی باران
@bouyebaran
🔗 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
🎵 زیرخاکی های کمتر شنیده شده
@nuostalzhi
✨ سفر به روشنای رهایی
@shine41
⭐️ جملهسازی، ترجمه و مکالمه عربی
@ArshadDoktoriArabi
💖 ❰❰ اشـ؏ـار ناب و ماندگار ❱❱
@delaviztarin_sher_jahan
💕 ❰❰ شعر بهانهاے براے عاشقے ❱❱
@kolbeh_sher_delaviz
💬 دنیای کلمات
@vaj_hay_eshgh
💆 آموزش ماساژ ویوگا
@yougasozok
🌿 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
🎬 کتاب صوتی و فیلم مفهومی
@ArchiveAudio
🔮 تاروت قهوه و شمع تراپی
@maryami137189
🔹🔺🔹🔺🔹
1405/3/13
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
شاید بهنظر شما مسخره باشه
ولی قاعدش اینه من در تمام
روز کار میکنم
گیل پین جاخورد
ببینم تو از اون آدمهای سنتی
هستی؟ ... بالاخره هرکسی باید
یه کاری انجام بده تا زندگی پیش
بره زندگی مثل یه ماشینه
ینفر رانندگی میکنه ولی ینفر
باید تمیزش کنه ببرتش کارواش
تعمیرگاه
...
قسمت قبل 👉
...
📖از حالبد ... [ #روانشناسی ]
گاهی دوستان و پدر و مادرمان
یا همسرمان را مأیوس میکنیم.
اگر شکستبخوریم، احتراممان را
از دست میدهیم. ( تن به
خواستههای دیگران دادن یا
بقدری نگرانم که نمیتوانم کاری
انجام بدهم. )
● وقتی نگران عملکرد خود هستیم
احساسات آمیختهای داریم.
■ نگران، دلتنگ، خشمگین، افسرده،
بیپول، متنفر... برگردید به تفکر
هیچ یا همهچیز و خطاهای
شناختی و واکنش منطقی را بنویسید.
بهخود فرصت بدهید، دیگران از
تغییراتِ سازندهٔ شما وحشت
میکنند یا از شما میرنجند.
پس با هراسهایتان روبرو شوید *
□ اضطراب خود را در جعبهای
بگذارید و در هر لحظهٔ معینی
بخشی از کارهای خود را انجام دهید
● آیا در رؤیا و ناکامی فرو میروید؟
بگوئید من عالی نیستم اما در حد
متناسب کار میکنم و با هر شکستی
میتوانم مقابله کنم :)
فصل ۱۸. ارتباط خوب و بد
وقتی شاد هستید خب، همهچیز
خوب است، اما در شرایط اختلاف،
آنوقت است که باید مهارت کلامی
خود را مورد قضاوت قرار دهید.
■ در زمان عصبانیت چگونه
صحبت میکنید؟
■ با انتقاد چه میکنید؟
■ اگر طرف مقابل شما
غیرمنطقی بود چکار میکنید؟
در اینجا نقش ارتباط خوب،
حیاتی است.
مخصوصا در کسبوکار و دوستیها.
ارتباط خوب دو خصوصیت دارد:
یک؛ من احساساتم را بروز دهم و
دو؛ سعی کنم احساس و اندیشهٔ
طرف مقابلم را درک کنم.
○○ هنر خوب گوش کردن. ○○
ارتباط بد؛ نیشوکنایه، طعنهآمیز
صحبت کردن، پرخاشگری انفعالی،
انکار، توقع، سرزنش و...
وقتی کسی متوجهٔ از خود
گذشتگیهای شما نیست، بهجای
ناراحتی حرف بزنید ؛ این ترس
از آسیبپذیری دیگران یا اینکه
●○ اگر حرف دلم را بگویم،
منجر به ایجاد شکاف میشود،
این آشکارا حرف زدن، بهتر از این
نیست که بحث کنید یا حالت
تدافعی بگیرید
○ یا بار غمی را بکشانید؟؟!!
○ در برابر هرچیزی که شما را
ناراحت میکند، سبب وسواس
فکری میشود یا بدخلق میشوید
••• لطفأ حرف بزنید •••
□□ در صورت احاطه
به این مهارت میتوانيد
ارتباط بهتری برقرار سازید.
📚 از حالبد بهحال خوب
✍ دکتر #دیوید_برنز
ترجمه #مهدی_قراچه_داغی
ناشر انتشارات آرین کار
قسمت قبل 👉
به زندگی اجازهٔ درهمشکستنتان
را ندهید. با هر سختی باید
مبارزه کرد، در بین تمامی
مشکلاتی که همه با آن
کموبیش درگیریم و طبعأ ما
مسؤل بسیاری از آنها نیستیم ؛
مسؤل حال خوبمان که هستيم.
□□ دستی که در دستهای ما
برای تحمل قرار دارند، بگیریم.
نمیگم قانع باش! میگم تنها
فردی که باید از او بهتر باشی
کسیِکه دیروز بودهای.
...📚🍃
...
ماجرائی بس عجیب و پیچیده بود.
چگونه امکان داشت خبر به این
سرعت پخش شده باشد.
کیم بالتون حدود ۱۲ فرسخی اینجا
بود. اگر جنایت در ساعت هشت شب
قبل صورت گرفته و دومی نیکوس
خبر آن را ساعت هفت صبح شنیده
باشد، بهفرض آنکه خانوادهٔ آن بدبخت
جنازهٔ او را که از درخت گلابی
آویزان بوده بلادرنگ کشف کرده
باشند آنوقت چنین سؤالی مطرح
میشود که آن مرد غریبه چگونه
توانسته این مسافت طولانی را پای
پیاده با این سرعت پیموده باشد.
دومی نیکوس پایک در دل گفت:
اخبار بد بال درمیآورند ولی صحبت
سر آن مرد مسافر است که او هم اگر
بال داشته که چنین فاصلهای را به
این سرعت طی کرده مگر اینکه با
قطار سریعالسیر خود را به اینجا
رسانده باشد.
البته این مشکل هم با این فرض حل
میشد که منبع خبر در نقل روایت و
قید تاریخ، حدود یکروز مرتکب
اشتباه شده باشد ولی بههرحال این
امر مانع از این نمیشد که دوستِ
دستفروش ما وقت خود را به
بطالت بگذراند و تعریف واقعه را به
زمانیکه صحت موضوع تأیید میگردد
موکول نمايد.
آنگاه پا به هر مهمانخانه یا مسافرخانهای
میگذاشت، یا هر مغازه و فروشگاه،
این خبر مهم را با آب و تاب تعریف
میکرد. آنها هم وحشتزده از فرط
هراس، دهانشان باز میماند. تا اینکه
در این گیرودار به یکی از مشتریان
سابق آقای هیگین بوتهام برخورد
کرد و او هم که چند مدتی پیشِ
وی کار کرده بود اطلاعات بیشتری
در اختیار دستفروش قرار داد.
از آن جمله که جنتلمن پیر تا
دیروقت کار میکرد و تمام پولهایی
را که نقدا در باغستانش و همچنین
اوراقبهادار و سفتهها و رسیدها
را در جیب میگذاشت و کوچههای
تاریک را میپیمود تا به منزلش
میرسید. پیرمرد بسیار خسیسی
بود و بهقول معروف آب از دستش نمیچکید و تمام ماترک او بعد از
مرگش به برادرزادهاش که در حال
حاضر مدرسهٔ کیمبالتن را اداره
میکرد میرسید.
غروب، پایک در یک مهمانخانه بیتوته
کرد و در سالن شروع به تشریح
ماجرا کرد. هيچکس اعتراضی نکرد،
تنها یکنفر که پیرمردی زارع بود،
از ته سالن بلند شد و آمد و مقابل
پایک ایستاد و به چشمان او زل زد
و سؤال کرد:
جنابعالی شهادت میدهید و قسم
میخورید که ارباب پیر، هیگین بوتهام
همین پریشب تو باغ سیبش کشته
شده و او را به شاخههای گلابی بزرگش
دار کشیدند و دیروز صبح، جسدش
را پیدا کردهاند؟
نیکوس که سیگار نیمسوختهاش را
بهدور میانداخت جواب داد:
- حضرت حضرت آقا... من این داستان
را همانطور که شنیدم، تعریف کردم.
- ولی من میتوانم بگويم که اگر
ارباب هیگین بوتهام پریشب کشته شده
پس لابد من هم با روح او امروز صبح
گیلاسی بالا انداختم. او همسایهی
من است و امروز از من خواست کار
کوچکی برایش انجام دهم و خیال
مردن هم نداشت.زارع این را گفت و رفت سر جای اولش
در ته سالن و پایک را مبهوت برجای گذاشت.
دستفروش دیگر حوصلهی قاطی شدن با جمعیت را نداشت. مسأله زنده شدن اسفناک آقای بوتهام مطرح میشد.
به بستر رفت. در طول شب فقط در
خواب میدید که دارند خودش را بر درخت گلابی بر دار میکشند. آفتاب نزده برخاست و مادیان کوچکش را به ارابهٔ سبز رنگش بست و بتاخت بهطرف پارکرفال بهراه افتاد.
...
🔹داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر : ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت دوم.
...📚✨
...
قسمت ۱۶ 📖 #رمان
کسانیکه با کشتی لابرادور به اینجا
آمده بودند از فقر یا مجازات گریخته
و با درد و سنگ روبرو شدند...
فرانسویانی با چهرههایی مشابه.
پدر ژاک از نسل آنها بود. مهاجری که
از گذشتهٔ خود خوشش نمیآمد...
بیآنکه اثری از خود بهجای گذارد جز
بر روی سنگ قبر... پسرها و نوهها،
خشن، بدون اخلاق، بیدین،
بیدرسعبرت، اما خشنود که در عالم
روشنگری چنیناند... فرورفته در
خود، چون کوهی از خاک فراموشی...
به چه مرگی میمردند! خاموش و
از همهچیز روگردان، همانند پدرش،
که دور از وطن مرد... جنگ او را
کشت و خاک کرد و برای همیشه
ناشناخته ماند... اینان بچههایی سر
راهی بودند که شهرهای ناپایدار را
ساختند، گوئی تاریخ این مردمان،
تاريخی اندک از خود برجای گذاشت.
هرگز نخواهد توانست پدرش را
بشناسد، پدری که در خواب ابدی
فرورفته. خیل مردگان بینام تا دنیا
را برپا دارند... در تاریکی شب، کنار
پزشک پیر موسیقی عرب گوش
میداد و اندوهی که دلش را
میفشرد. چهرهٔ پر اضطراب
مادرش را در هنگام انفجار بمب
در سرزمین فراموشیها که در آن
هرکس آدم اول بود. که ناگزیر بود
تنها، بیپدر، پرورش یابد... پدری
که راز خانواده را برای او بگوید...
هرگز آن لحظهها را ندید...
ژاک بیست ساله هم شد و هیچکس
با او حرف نزد... ناگزیر بود
دستتنها بزرگ شود... با زور، با
قدرت.. حقیقت را بیابد... تا با تولدی
سختتر بار دیگر بهدنیا بيايد...
هواپیما که به الجزایر فرود آمد، ژاک
بهیاد گورستان سنبریو افتاد... ژاک
سعی کرده از بینام و نشانی، از
زندگی جاهلانه و لجوجانه بگریزد،
هستیها را آفریده، سوزانده بود...
روزهای عمرش انباشته از انفجار بود.
حال، به دنیای مردمان عصر خویش
و سرگذشت ترسناک خود پا گذاشت.
بخش دوم ؛
پسر،
آدم اول.
یک؛ دبیرستان؛ شرح رفتن به
دبیرستان وصف قیافه و..
( با آنکه دوستش پیِر
شانه به شانه با او بود، هردو
احساس تنهایی میکردند..
در خانههایشان هم ناآگاهی
عیارتر بود...نه رادیو، نه
روزنامه، نه بیرون رفتن... مرز
بین طبقات کمتر بود تا مرز بین
نژادها. دانشآموزان عرب، پسران
پولدار اعیان.
میتوانست بگوید پدرش در
جنگ کشته شده و مادرش؟ پیِر
گفت بنویسد؛ کلفت. ژاک
میخواست همین کلمه را بنویسد،
ناگهان مکث کرد و عار داشتن
را فهمید.
بچه بهخودیخود هیچ
نیست، پدر و مادر هستند که او
را نشان میدهند. با وجود آنهاست
که حد خود را معین میکند.
بهواسطهٔ آنها قضاوت میشود.
مردم، خوب یا بد، خودِ آدم را
میبینند و قضاوت میکنند و
بسیار کمتر از روی خانوادهٔ آدم
قضاوت میکنند و حتی از روی
بچهای که بزرگ شده
خانواده را قضاوت میکنند.
شرم و رنج و خشم. ژاک تواضعی
میخواست که داشتن آن محال بود.
... ص ۱۶۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖