ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻




تکه‌هایِ🫀گمشده



🔷مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔷

Читать полностью…

کتاب دانش

➖➖➖

🔹🔹شرایط اقتصادی

همه‌چیز را تغییر می‌دهد.
هنر را تغییر می‌دهد،
فلسفه را تغییر می‌دهد،
عشق را تغییر می‌دهد،

مفهومِ مزیت و دانش را
تغییر می‌دهد،
حتی خودِ حقیقت را
تغییر می‌دهد ...


🔹مأمور مخفی ؛
✍ جوزف کنراد

Читать полностью…

کتاب دانش

این تکسو فور‌ کن چنلت نانا❗️
اینجا و اسپانسر¹+اسپانسر² جوین باش جوین باش فولدر بزنم +130 جذب بدم بهت‌🥰

شات جوینی چنل+تگت @Add_mm00

فور زدی به تکست اکت بده

گپ جوین باش پستاتو فور کن

Читать полностью…

کتاب دانش

🎓برترین کانال‌های علمی فرهنگی تلگرام 🎓

《■》《■》《■》《■》

📖 سرکتاب قرآنی نیت کن و بیا اینجا 👇👇
@jazbaramashh
📕 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🧠 هیپنوتیزم کوانتومی
@Shafayezendegiii1
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🏥 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
❤️ عشق ناب
@asheghnh58
💰 شکوه ثروت
@shokoh_servat
🌹 مولانای جان
@molanay_gan
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🖋 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
🌧 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
💫 انرژی درمانی و شفا
@Shafayezendegiii2
📘 کتاب خوان
@welll_read
💃 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
👁 خمار چشم یارم
@ghalameshgh0
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🔤 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🔠 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗
@Englishtub
💼 مشــــــاوره شغلــــــی
@Azsefr_beyek
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
🕯 رهروان حقیقت
@rahrovanehaghighat
🧠 گروه درمانی در سطح ایران
@Mentaljourneys
🔥 حریم عشق
@HARIMMASHGH
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
🌙 « زیباترین اشعار شاعران »
@aftabmahtabi
✨ یک فنجان حال خوب انگیزشی
@yefenjanaramsh
📝 ادبیـات و هنـ‍ـر چـکامــه
@SELMULY
🏠 خانه ی دوست
@khanehy_doost
🖋نویسنده شو
@daldastan
🎭 چاوان
@chavan0057
📜 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
🌧 آوای باران
@avay_e_baran
📜 شعر و دوبیتی دلدادگان
@deel_dadegan
📚 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
💻 کامپیــــوتر ICDL , Word
@Azsefr_beyek_test
📖 گزیده کتاب 📚
@venus_boook
📖 رمان‌های راوی قصه‌گو
@ravi_ghsehgoo1028
🏛 کتابخانه میهن
@mihan_book
📘 کتاب های خودشناسی و خودآگاهی
@GASERTYUI
🎵 هتل موزیک
@HOTEL_1_MUSIC
🧘 خودت رو بشناس
@LifeManage
📖 گرامر /مکالمه/اصطلاحات روزمره انگلیسی
@Grammar_in_use25
🌾 کشاورزان موفق
@khridoforosh_y
👩 مجله زن
@mojalehzan
☘دوبیتی ستاره ها
@Sseta_rehaa
🎶 دنیای موسیقی ملل فول آلبوم
@w_music_mp3
🎤 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🏛 هفت هزار سالگان
@abcdef123456_Hafthezarsalegan
🍝 آشپزی مدرن
@ASHPAZXNEMODERN
🏨 هتل کتاب
@Hotel_booook
🌄 شاهکارهای طبیعت ( کلیپ‌های کمیاب )
@afarinshokoh
🌿 الفبای توسعه ایران
@Alefbaietousee
📚 باهم بیاموزیم
@Growthmagazines
🔬 کانال علمی پرشین ساینس
@scince_persian
⭐ کتابهای ناب خودباوری
@Audio_Books_24
📎 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
🎵 زیرخاکی های کمتر شنیده شده
@nuostalzhi
📖 کتاب دانش مطالعه‌گروهی 📖
@ktabdansh
😄 خنده و شـادی
@shadi_jok
💡 اندیشه /آگاهی
@hasty_be_kooshesh
🏙 هفت شهر
@Haftshahreeshghh
✍️ آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
🕌 مراقبه با قرآن و ذکر
@azkarsahar1
💊 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🎭 شعرخوب بخوانیم
@seda_tanha
📜 شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
🌍 عجایب جهان
@Ajayibat_j
📖 برگی از گلستان کتاب
@vaj_hay_eshgh
🌙 نجواےعشق
@shabhaytalkh
📖 با رمان های جذاب زبان بخونیم
@Englishliteraturemagazine
📖 کتابخوانی تلگرام
@ketabkhaniye_telegram
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🌿 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
《■》《■》《■》《■》
1405/6/4
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 🧢
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

.
#قصه_شب

" دو پشته بر الاغ "

روزها گرم بود, راه دراز بود,
از قریه سنگی می‌بایست به
شهر می‌آمدم. من و زار محمد
خالویم دو پشته بر الاغ دیزه
بندری سوار می‌شدیم و به
جنگ این آفتاب دیوانهٔ تند
گرمسیر می‌رفتیم. من چتر
سیاه را بر سر می‌گرفتم و
زایر عنان و افسار الاغ را
به‌دست داشت.
سه یار همسفر راه می‌افتادیم.
الاغ رفیق نجیب‌تر و بارکش‌تر
و کم‌حرف‌تر بود ، نقش خویش
را در رفاقت سه نفری خوب
می‌دانست و در گفتگوهای
من و زایر محمد شرکت
نمی‌کرد. سرش را زیر
می‌انداخت و حمل ما دونفر
را بر پشت خویش یک
وظیفهٔ ابدی و خدایی
می‌دانست که در این
« تشریک مساعی سه نفری »
یک انتظار بیشتر نداشت که
جو‌ اَش به موقع برسد و
در جواَش ریگ نباشد و
جو‌ اش را بخیسانند،
توقع و تمنای دیگری نداشت
و وسط من و زایر، نمی‌دوید
و عرعر نمی‌کرد و مزاحم
نمی‌شد.
الحق هم زایر مراقبت بود
گاه‌به‌گاه آخور الاغ دیزه
بندری سری می‌زد، دست
در جو و کاه الاغ می‌کرد و
خدای ناخواسته اگر ریگی
در جو می‌دید یا جو خوب
خیسانده نشده بود، پدر
بچه‌ها را درمی‌آورد.
روز اول که من و زایر
دو پشته بر الاغ سوار شدیم،
زایر چتر سیاه را باز کرد و
به دستم داد، چنان از خنده
روده‌بر شدم که زایر سخت
طبع و جدی اما شوخ و
باهوش از آن جلو فهمید
و خندید.

« در روزگاران کودکی،
کودکان می‌توانستند دو
پشته بر الاغ سوار شوند
اما زایر محمد آن زمان
شصت سال داشت و بنده،
شانزده سال. خنده‌آور بود
که دو پشته بر الاغی کوچک
به معبر و گذر مردم رویم.
زیرا که به‌فراست دریاف
گفت:
- خیال نکن همیشه سواره‌ایم،
اگر روزی باران سیل‌آسا
بارید و راهمان باتلاق شد
و روزگار، آن رویَش بالا
آمد، من و تو باید الاغ را
به دوش بکشیم و گفت
« در باتلاق‌های مسیر، افتاده
و خر به گل مانده و به
هزار زح بيرون آمده »
من درس اول را از زایر
محمد گرفتم که گاهی آدم
باید الاغ را به دوش بکشد.
ما با این هیئت مضحک راه
افتاديم و من گفتم این
چتر به سر گرفتنمان خنده
دار است. این چتر باران
است و مثل نقش‌های روی
سنگ‌های تخت‌جمشید، من
مثل قراولی روی سر شما،
چتر گرفته‌ام »
گفت « پدر بیامرز، تو بچه
هستی و این آفتاب لجوج
و نانجیب را نمی‌شناسی.
من که خان کارگذار نیستم
که کالسکه داشته باشم.
حوصلهٔ این‌که آفتاب مرا
بچزاند ندارم. تو را هم به
من سپرده‌اند، باید سالم
بمانی. تازه من دستار روی
سرم دارم و تو سر برهنه‌ای.
دیگران هم غلط می‌کنند
بخندند. مگر ارث پدرشان
را از ما می‌خواهند. به‌علاوه
آدم وقتی نان خودش را
بخورد، جمشید زمان خودش
است. »
بدین ترتیب قافلهٔ سه نفری
راه می‌افتاد و بعد از چند روز
بینش بی‌سوادانهٔ، زایر و
غلتیدن موج‌های مواج دریا
در افق گسترده و غم‌آلود
بندر و نخل‌های بلند قریه
کنار سنگی نخل‌هایی که
چنگ در آسمان زده بودند
و آسمان آبی را در انگشتان
خویش گرفته بودند، من
و زایر را جوش دادند.
حرف بزرگ‌تر و کوچک‌تر
از میان رفت، رفیق شدیم،
کاروان سه نفری با حرف‌های
شیرین و یاد تجربه‌هایی که
حاصل درد و رنج بود و
در وجود زایر پدید آمده بود،
به خوشی می‌گذشت،
معلوم شد که زایر، بینا،
پر هوش و زیرک است و
تنش در تاب سواد داشتن
می‌سوزد.
گفتم
« زایر، اگر سواد داشتی،
چه می‌کردی»
می‌گفت
« غیر از حساب و کتاب
زندگیم، شرح زندگیم را
می‌نوشتم، غم دلم را
می‌نوشتم. حالا مثل
عروسک سنگ‌صبور باید
غم دلم را به سنگ و کوه
و دریا بگویم »
گفتم
« زایر، اگر من یک وقت
دلش را پیدا کردم، شرح
حالت را می‌نویسم »
☆☆
این مطلبی که در همهٔ
تاریخ‌های جهان هست که
باید آدم، حتم، حاکم باشد تا
شرح حال عظیم داشته باشد،
افسانهٔ احمقانه‌ایست.
سیماهای بزرگ و عظیمی
هستند که در جهان آمده‌اند
و رفته‌اند. زندگی آنان از
بسیاری از جهانداران جالب‌تر
و زیباتر بوده و هست.
قد زایر بلند و خدنگ بود و
چشمانش چون عقاب‌های
شکاریِ دشتی، مثل الماس
می‌درخشید و نافذ بود.
آن‌گاه که حله دشتستانی‌اش
را به‌دوش داشت، رستم را
به‌یاد می‌آورد. سینه‌ها
ستبر بود و مچ‌های دست،
به‌پهنای پنج انگشت. گویی
این دست را برای نبردهای
تن‌به‌تن آفریده‌اند. فرزند
نخلستان‌های بلند بود،
نخل‌ها رنج‌ها می‌کشند،
خشم جهنم خورشید را
می‌چشند، بادهای داغ و
آتش‌زا را می‌کند و شهد
می‌دهند، اما هرگز خم
نمی‌شوند، مگر به‌جور تبر.

از مجموعه داستان‌های کوتاه
( شلوارهای وصله‌دار )
به‌قلم رسول پرویزی
... ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

...

کتاب سوم
قرون وسطی و
دورهٔ تجدد ( رنسانس )

فصل اول
بریان متقی و ملکه
گلامورگان کراکن با تاج ،
ترس، عشق و احترام در دل
ملت برمی‌انگیخت.
سلاطین آلکا دائم در جنگ
و جدال بودند.
بریان متقی عیسوی بود
و به علم و ادب علاقه داشت.
این پادشاه جشن‌هایی در
جزیرهٔ آلکا برگزار می‌کرد...
برایان متقی عادل و
بلندهمت بود...
کشیشی به‌نام « عُدول »
بودکه شیطان به او حسد
می‌ورزید ... به اشکال
مختلف ظاهر می‌شد ...
ولی« مرد خدا » بر او
غلبه می‌کرد » ...
ملکه را بر او اغواگر کرد اما
کشیش جوان هربار عذری
می‌تراشید... ملکه ملازمان
خود را به کمک خواست...
برایان متقی را به گریه و
زاری دستور داد کشیش را
در آتش بسوزاند... کشیش
آیرون مطلع شد و گفت
« ملکه روح خبیث دارد ... »
خداوند هم یک فرشته بر
عدول فرستاد و او آزاد شد.
- خداوندا، کسی را یارای
فهم تو نیست! ...
فصل دوم
پس از برایان متقی
« دراکوی کبیر » به سلطنت
رسید؛ بی‌رحم، سخت و
خشن بود. ... استخوان‌های
دوشیزه سنت اوبروز را به
آلکا انتقال داد و در غار،
مرقد مطهری ساخت؛ معبد
و نمازخانه و مهمانخانه برای
زائرین... منتها بر اثر ویرانی
و بدبختی مرقد او بر اثر
حريق سوخت ... سنت
اوبروز به خواب دهقانی آمد
و از نو ساختند..
فصل سوم ملکه کروشا
برخوردش بسیار سنگین و
تربيت یافته، زیرک و دانا...
هدایای بسیاری به کلیسا و
معابد بخشیده بود... در کتاب
« وقايع منتظم تاریخ قوم
پنگوئن تألیف یوحنا » هست!!
... مورخین کشیش هم
کلام خداوند را در
« انجیل مقدس » می‌نوشتند...
فصل چهارم ادبیات یوحنا تالپا

یوحنا تالپا روحانی مشغول
تدوین کتاب خود بود و
سرزمین پنگوئن‌ها روبه
نابودی می‌رفت...
« مارسوئن‌ها تمام معابد،
صومعه، کتابخانه و ... آتش
زدند و جواهرات را به غارت
بردند... » مورخ پیر در آن‌
حال نیز به نوشتن مشغول
بود...‌
فصل پنجم و ششم
از آثار هنری تا ادبیات
قوم پنگوئن.
اثر گرانبهایی در دست داریم
که سفرنامۀ ماربد کشیش
به جهنم است... سفرنامۀ
ماربد در میان آثار همسنگ
و همطراز خود از نظر
شگفتی چیزی کم ندارد...

📚 جزیرهٔ پنگوئن‌ها
👤 آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۸

Читать полностью…

کتاب دانش

.
ما فقط دوتا چیزُ
توی آدما می‌بینیم؛
یک چیزی‌که دلمون
می‌خواد ببینیم.
دو چیزی‌که اونا دلشون
می‌خواد نشونمون بِدن.

دیالوگ فیلم Dexter

Читать полностью…

کتاب دانش


یکی از
عادت‌های منفورِ
مغزهای ضعیف
این است که
پستی‌های خود را
به دیگران هم
نسبت می‌دهند..


اونوره دوبالزاک

Читать полностью…

کتاب دانش

.

وَ هنوز تنها زندگیِ
هیجان‌انگیز،
زندگیِ خیالی‌ست...

درود به تنهایی
که فشار چشم و تمنای تن
و هر نیازی به دروغ و
جمله‌پردازی را
از بین می‌برد...

موج‌ها /
#ویرجینیا_وولف

Читать полностью…

کتاب دانش

□ حدی برای اختیارات ما ؛

یگانه حد برای هرکسی‌که‌
خود را انسان می‌بیند،
وجدان است ..

[ روژه مارتَن دوگار
خانوادهٔ تیبو ||
جلد دوم چاپ ششم / ص ۷۰۲ ]

Читать полностью…

کتاب دانش

...

بخش ۱
اعترافات حسین تکبعلی‌زاده


یک‌سال و نیم پس از انقلاب
۵۷ سرانجام دادگاهی
تشکیل شد...
به گفتهٔ اسلامیون و گروه‌های
مخالف، رژیم شاه سینما را
آتش زده بود... همین سبب‌
تضمین پیروزی مخالفین
رژیم ‌گردید... تنها
تکبعلی‌زاده جزو متهمان
واقعی بود؛ دیگر
بازداشت‌شدگان مقام‌های
شهری رژیم پیشین بودند!
« از مردم و جوانان عزیز
می‌خواهم که مرا یک
جنایتکار ندانند »
حرف‌های تکبعلی‌زاده است!
" من معتاد به هروئین و
حشیش و کارگر جوشکاری
بودم "
« یکی از بچه‌های محل
گفت اگر دوست‌دارم
می‌توانم وارد گروه مبارزاتی
آنان شوم... ( اصغر نوروزی،
فرج، عبدالله و یدالله »
" اعتیادم را ترک کردم ...
به آبادان رفتیم... ...
قاضی نمی‌خواهد نام دو
تن از رهبران گروه مذهبی
را فاش کند! * ...
" با دانشجویان دانشکده
نفت و... صحبت کردیم...
در خانه‌ای که در سیک‌لین
آبادان جمع شده بودیم
به‌من گفتند به اصفهان
بروم و چند کتاب بگيرم...
" کتاب‌های دکتر شریعتی "
« تکبعلی‌زاده همراه فرج
اعلامیه‌های مذهبی را پخش
می‌کرده و دفتر حزب
رستاخیز اصفهان را آتش
زدند » ...

روز ۲۸ مرداد پس از
این‌که به آبادان رسید.

« همان فردی که در خانهٔ
سیک‌لین بود و به او
مأموریت در اصفهان را داده
بود، از آمدنش به آبادان
خبر داده »
فرج، فلاح و یدالله به
دنبالش رفتند و فرج گفته
" ما می‌خواهیم سینما
سهیلا را آتش بزنیم و ...
تکبعلی‌زاده هم قبول کرده ...

« چهارنفری رفتیم خانهٔ ما
... شیشه‌هایی را از تینر پر
کردیم و بستیم به پایمان و
... جلوی سینما پیاده شدیم
و بلیت گرفتیم »
... مایع را در سالن انتظار
ریختند ولی آتش نگرفته...
فرج، محلول رو با روغن
موتور مخلوط کرده... و
قرار گذاشتند فردا برگردند
و سینما سهیلا را اتش بزنند.
بازپرس گفته حالا چرا این
سینما؟ بخاطر فیلمهاش؟
که تکبعلی‌زاده ناراحت
شده و حالا چرا بازپرس
عقب کشیده سؤالی بوده
که می‌شده تماشاچیان
دادگاه داشته باشند!! ...
در نشست بعدی دادگاه
تکبعلی‌زاده گفت که
فرج همان شب با محلول
جدید آمده... گيشه سینما
تعطیل بوده ...
می‌خواستند بروند خانه
که فرج گفته بريم
سینما رکس و رفته بلیت
هم گرفته..‌.‌
سرهنگ اردشیر بیات
رئیس پلیس وقت آبادان
می‌گوید کسی‌که بلیت
خریده انعام هم داده تا
بلیت‌فروش برود غذا بخورد.
📌در ادامهٔ داستان از
زبان تکبعلی‌زاده

« هیچ‌کس در راهروها
نبود. رفتیم داخل. ...
اوایل فیلم، فرج گفت
وقتش رسیده... به من و
فلاح گفت به‌طرف سالن
بوفه برویم... جنب
آب‌سردکن موقعی که
کبریت زدم ، تقریبآ دور تا
دور سالن انتظار آتش
گرفت... وحشت‌زده
برگشتم ...‌ نشستم پهلوی
فرج و یدالله... یک‌نفر داد
زد سینما آتش گرفته...
همه جیغ زدند... در خروجی
بسته بود... همه هجوم
آوردند طرف پردهٔ سینما »
بنا بر این گزارش، در اینجا
تکبعلی‌زاده درهم شکست
و به گریه افتاد...
صدای گریهٔ بازماندگان در
دادگاه پیچید...

📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان

در ادامهٔ این فاجعهٔ تلخ ...

Читать полностью…

کتاب دانش

این تکسو فور‌ کن چنلت قشنگم❗️
اینجا و اسپانسر جوین باش جوین باش فولدر بزنم +130 جذب بدم بهت‌💕

شات جوینی چنل+تگت @Add_mm00

فور زدی به تکست اکت بده

گپ جوین باش پستاتو فور کن

Читать полностью…

کتاب دانش

...

#قصه_شب

به هر رنجی بود خود را روی
بام انداختم از آنجا میدان
زیر چشمم بود همه را
می‌دیدم - نیم ساعتی گذشت
چشم‌ها متوجهٔ ارک بود-
یک‌وقت زار صفر وارد شد.
صفر هيبت رستم داشت،
کشیده و بلند بود.
حله سفید کار دشتستان را
به دوش انداخته بود،
بی‌خیال از در ارک بیرون آمد،
دو آژان دنبالش بودند.
چشمش را به میدان انداخت
بعد مردم را دید بعد
چوبه دار را، صفر همان‌طور
که به نخلستان می‌رفت از
در ارک خارج شد. خم بر
ابرو نداشت، مردم جیغ و
داد می‌کردند. لات‌ها سوت
می‌کشیدند، دل در سینه‌ها
می‌تپید. ناگهان صدای گرم
صفر بلند شد همینطور که
سنگین می‌آمد می‌خواند:
ز دست دیده و دل هر دو
فریاد
که هرچه‌ دیده بیند دل کند
یاد
بسازم خنجری نیشش ز
فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.
" پایان "

قسمت اول ؛
" دو پشته بر الاغ "

همین‌که زندگی ترش‌رو شد
گوش مرا کشید و ... لولو رو
برد و گفت دیگر درب خانه و
مدرسه را به‌رویت بستم.
زود گورت را گم کن و مثل
توله تفلیسی عقب من بدو.
اول مقاومت کردم‌. زندگی را
نمی‌شناختم. آخر ۱۶ سالم بود.
ولی کشیدهٔ اول را که زندگی
به گوشم کوبید پشت‌سرش
دویدم و دويدم...
زندگی خیلی گردن‌کلفت است.
جدال با وی فایده ندارد.
خشمگین و تندخوست که
گاه لبخند می‌زند اما جدی
و سخت‌گیر است.
من تا آن روز انسی به زندگی
نداشتم. نمی‌دانستم آن‌گاه که
خشم می‌راند همهٔ آرزوها را
چون تخم‌مرغی که با پا
لگد کنند له و لورده می‌کند.
با این همه در آن روزگار،
زندگی به‌من رحم کرد. در
این دنیای بزرگ کاری به‌من
سپرد و ماهی بیستُ‌پنج تومان
به ما رساند.
مرا کتابدار مدرسهٔ سعادت
بوشهر کرد. خانه‌ام در قريهٔ
سنگی بود. خانهٔ زائر محمد
خالویم بود. تازه از شیراز
جنت‌طراز آمده بودم.
آب و هوای شیراز کجا؟
آب و هوای بندر بوشهر کجا؟
آفتاب شیراز نجيب بود،
خشمگین نمی‌شد. آدم را
گرم می‌کرد ولی با آتش
نمی‌سوخت.‌ هوا مرطوب نبود.
طوفان‌های خشن ریگ و شن
نداشت ولی آفتاب این بندر
عزیز خل بود و دیوانه بود.
من تعجب می‌کردم. آفتاب
شیراز که از پشت کوه درمی‌آید
باید ستیزه‌گر باشد چون اهل
کوهستان بود و کوهستانیان
پرخاش خویند ولی آفتاب
این بندر صبح سرتاسر بدنش
را در دریای بی‌کران می‌شست
و غروب همان‌گونه در دریا
می‌افتاد و شب همه شب در
این دریای بی‌کران زیر آب
می‌ماند و شنا می‌کرد.
ولی از کله سحر جنونش
آغاز می‌گشت و هرچه دم
دستش بود می‌سوزانید و
منم دم دستش بودم.

از مجموعه داستان‌های
( شلوارهای وصله‌دار )
به‌قلم رسول پرویزی
... ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

....

« مادر، کامل‌ترین و
نشاط‌آورترین مخلوق است...
این اواخر با آنا آندر یونا
ملاقاتی داشته‌ام »
« بله، از زبان خودش
شنیده‌ام... در دیدن
خصوصیات اخلاقی مردم
باید دیدگاهی وسیع داشت »
... « اوه، بی‌شک هرکس باید
راه خودش را برود... شما
گفتید که زندگی با روح
چیزی است کاملآ مستقیم و
ساده، چیزی که مستقیم
به‌شما نگاه می‌کند و همین
مستقیم و آشکار بودن آن
است که نمی‌گذارد ما باور
کنيم که آن درست همان
چیزی است که ما در تمام
دورهٔ زندگی‌مان فعالانه و با
جد در جستجویش هستيم...
شما پدر بزرگوار من هستید...
در روابط با زنی، تعهد سکوت
هم سنگین است. آیا شما هم
صمیمیت‌هایی داشته‌اید؟
( می‌خواستم از نشاط خفه
شوم ) »
« فرض کنيم تخلف‌هایی
داشته‌ام... »
۳- ... راهمان را گدای قدبلندی
سد کرد... ورسیلوف ناگهان گفت
« اگر کنار نروید، پلیس را خبر می‌کنم... »..‌. پسرجان ، بی‌نظمی و اخلال در خیابان‌ها امان‌مان را گرفته‌...
« لعنت خدا بر شیطان ...
شلیک خنده! ... این هم بیست
کوپک... »
ورسیلوف هیجان‌زده و
چهره‌اش درخشان بود...
به رستوران کوچکی رفتیم...
« پيشخدمت‌های بی‌ریخت
روسی، توتون‌های ارزان‌قیمت،
اتاق‌های بیلیارد... به قصه‌های
تخیلی می‌ماند. من چای اینجا
را دوست دارم... کرافت آن
نامه را سوزاند؟ »
« بله. ... نگاهش سوزان و
سنجیده بود... »
« از ساعت سه تا چهار در
خانهٔ تاتیانا پاولوونا بودید؟
خانه نبود؟ من چهارُنیم به
دیدنش رفتم. پیراهن گشادی
به تن داشت »
«... خدای من چه نیرنگی! ...
همهٔ حرف‌های مرا شنیده
است... »
« اگر من جای اتللو بودم و
شما جای یاگو، بهتر از این
نمی‌شد انجام بدهید... از قماش
اتللو را دیگر نمی‌توان
یافت...‌ » ...
« راجع به زن‌ها هیچ‌چیزی
را نباید به شخص سومی
بگویید؛ هیچ شخص مورد
اعتمادی آن را درک نمی‌کند.
اگر به زنی احترام می‌گذارید
آن را به‌کسی نگویید! اگر به
خودتان هم احترام می‌گذارید
بازهم به کسی اعتماد نکنید.
حالا من به‌خودم احترام
نمی‌گذارم. نمی‌توانم خودم را
ببخشم. فعلآ خداحافظ »
فصل ۶
۱ او مرا خواهد پذیرفت.
خیال می‌کند راجع به آن
نامهٔ کذایی است. اگر درست
فهمیده باشم، قابل سرزنش
است... همه‌چیز پایان خواهد
یافت! این وسوسه است، آن
را باید پشت‌سر بگذارم.
وسوسه نمی‌تواند مرا از راه
به‌در کند. من به احساس خود
احترام می‌گذارم. او
می‌دانست تاتیانا آنجا نشسته
و گوش می‌دهد... در مغزم
اندیشه‌ها جولان می‌دادند.
ناشی از سفسطه کردن با
خودم نبود، بلکه از
فقدان شعورم بود.
... به خانه‌ام رفتم ...
تصمیم گرفته بودم آن شب
برای آخرین بار بختم را روی
قمار بیازمایم و ... و، گذشته
از این که به بردن‌ سخت نیازمند
بودم، شوق بازی در من جان
گرفته بود. اگر جایی نمی‌رفتم
به‌سوی آن زن می‌شتافتم.
...جوان‌خام

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه

📖 قسمت ۱۸

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

══ ❤️ ══ ❥

🛑 دانـش ریڪی • انرژی‌درمانـی
Reiki•Knowledge
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

تماشا کنید ؛ ⤵️
🎦 فیلم سینمایی
بی‌داد
*

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📖 قسمت ۶


خفاش از صدا برای درک
جای اشیاء در جهان
سه‌بعدی استفاده می‌کند؛

« چگونگی درک درونی یک
حیوان، از خصوصیات
اوست»
دونالد گریفین وقتی در
همایشی، حیرت‌زده از
خفاش‌ها سخن گفته بود
می‌گفت « ما نباید هر نظر
دور از عقلی را جدی بگیریم؛
رادار و سونار برای مردم قابل
قبول نیست » دوباره
می‌پرسد
« انسان دقیقآ چیست.
حواس ما مثل خفاش‌ها
نیست. ما محاسبات ریاضی
می‌دانیم. " ما می‌توانیم
ببینیم " ولی نمی‌توانیم از
طریق پژواک صدا جای
چیزها را مشخص کنیم »
... عضو بسیار تخصصی
" چشم " و خورشید
" منبع نور " و عدسی
" تصویر روی " شبکیه "
« ظاهر خفاش‌ها این‌طوری
هست که گویا مهندسان و
فیزیک‌دانان آنان را طراحی
کرده‌اند » یا سرعت‌سنج
درون آنان!!
خفاش یک دستگاه زنده
است... که مانند یک موشک
هدایت می‌شود.
« اما تجربهٔ ما از تکنولوژی
این تمایل را نیز ایجاد
می‌کند که یک ذهن
هدف‌دار، مبتکر و خلاق
را دست‌اندرکار دستگاه‌های
پیشرفته بدانيم »
انتخاب‌های طبیعی ناآگاه
یا همان
" ساعت‌ساز نابیناست. "
' امیدوارم خواننده هم
مثل من از خواندن داستان
خفاش حیرت‌زده شود. '
نمی‌خواهم عظمت طبیعت
را دست‌کم بگیرید.
« پالی بدن را از سر تا پا
با اجزای ساعت مقایسه
می‌کند؛ ... فرضیه‌ای که
بتواند چگونگی گردش
خفاش‌ها را توجیه کند »
"" فرضیهٔ او این است که
ماشین‌های زنده را یک
ساعت‌ساز ماهر طراحی
کرده اما در فرضیهٔ جدید
معتقدیم طی مراحل
تدریجی تکامل از طریق
انتخاب طبیعی صورت
گرفته است ""
« اما روحانیون می‌گویند
از ظاهر آن‌ها می‌توان پی
برد که خالقی مانند یک
ساعت‌ساز آن‌ها را ساخته
است. اما این تمایل هم
هست که بگویند بعید است
که باور کنیم که چنین
پیچیدگی و کمالی ناشی از
انتخاب طبیعی باشد » در
کتابم از مثال‌هایی که
اسقفِ بیرمنگاه،
هواگ مونتیفور' زده
استفاده می‌کنم. او می‌خواهد
خداشناسی را از روی
طبیعت شرح دهد. مونتیفور
از بیان واقعیت ترسی ندارد.
این اسقف، تکامل را قبول
دارد ولی نمی‌تواند بپذیرد
که انتخاب طبیعی توضیح
کاملی برای مراحل تکامل
باشد. او در کتابش می‌نویسد
« درک مشکل است... فهم
آسان نیست... توضیح
مشکل است... غيرممکن
است... چگونه عضوی به
این پیچیدگی می‌تواند
تحول یابد »
همان‌طور که داروین
می‌گوید برهان از روی
ناباروری خود، استدلال
ضعیفی است. مثلآ رنگ
سفید خرس‌های قطبی:
براساس اصول نو داروینیسم
نمی‌توان موضوع استتار را
تبيين نمود.
اگر خرس‌های قطبی در
شمال جاندارانی غالب‌اند،
نیازی نیست برای بقا با
طبیعت همرنگ شوند.
تعبیرش؟
« من در اتاق کارم نشسته‌ام
تحصیلات ادبیات و الهیات
دارم. هرگز به قطب نرفته‌ام.
خرس قطبی را از نزدیک
ندیده‌ام، دلیل فایدهٔ رنگ
سفید خرس قطبی چیست »
« این فرضیه بر اساس تفکر
ما یعنی فقط حیواناتی که
طعمه می‌شوند نیاز به
استتار دارند. توجه نکرده‌اید
که حیوانات وحشی هم باید
از طعمه‌هایشان پنهان شوند »
یک خرس سیاه که روی برف
راه می‌رود، به شکار سگ آبی
می‌رود، حل مسئله آسان بود!
ولی موضوع چیز دیگری است.

📚 ساعت‌ساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار

نادانی بیش از دانش
موجب اعتمادبه‌نفس
می‌شود؛ چارلز داروین


ادامه در قسمت ۷

Читать полностью…

کتاب دانش

🛑تا حذف نشده عضو بشید🔷


✅برای داشتن مجموعه کانالهای علمی فرهنگی آموزشی در مدت محدود، وارد شوید.💟🔰

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب؛ زوال بشری
نه آدمی دیگر انسان نیست...

Читать полностью…

کتاب دانش

بسیار
نادر هستند
کلماتی که
ارزششان
بیشتر از سکوت باشد.

ژان هنری دونانت

Читать полностью…

کتاب دانش

□■
مَردُم،
همهٔ اوقات منظور هم
را غلط می‌فهمند، از حالات
چهرهٔ هم برداشت اشتباه
دارند، لحن هم را نادرست
تعبیر می‌کنند؛
برخوردهای مشکل‌دار
سابق‌شان را همراه خود
به تعاملات آیندهٔ‌شان می‌برند
و فرافکنی می‌کنند،
علاوه بر این‌ها، این فاکتورها
هم در معادله نقش دارد:
سوگیریِ تأییدی،
سوگیری منفی،
سوگیری درون‌گروهی،
راه‌حل دم‌دستی،
خطای بنیادی برچسب‌زدن،
اصل فقدان هم‌دلی،
تمرکز بر نکات برجسته،
رفتار گله‌ای و توجه انتخابی
.

📝 هرچه‌ باداباد
🖊 استیو تولتز

Читать полностью…

کتاب دانش

#کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین


هم به‌من داری
دروغ میگی
هم به‌خودت
داری از واقعیت
فرار می‌کنی
نمی‌گم خودت رو
گول نزن اما
طوری این‌کار رو
بکن که مغزت
متلاشی نشه
چون بالاخره
یروز با واقعیت
آشنا میشی

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

...

یک رسالهٔ تاریخی سیاسی

مطالعهٔ گروهی 📖

فرانسسکو اسفورزا
به مقام پادشاهی میلان
رسید، یک فرد عادی
به‌شمار می‌رفت... مملکت
را با کمترین زحمتی
توانست حفظ کند ...
سزار بورجیا مملکت را
به‌وسیلهٔ مساعدت پدر
نتوانست نگاهداری کند...
گرچه بااستعداد بود، هر‌کاری
هم کرد اما از دستش خارج
شد! قبلآ گفتيم
« در اولین قدم بنیان
حکمرانی را محکم نکرد »
... اگر تمام اقدامات و
عملیات او منتج به نتیجه‌ای
نشد تقصیر از او نیست...
پاپ الکساندر ششم ( پدرش )
با مشکلات دور و نزدیک
روبرو شد... ایالات متعلق
به کلیسا که ونیسی‌ها راضی
نبودند در دست او باشد،
منتظر یک آشوب بود تا
بدون خطر ایالات ایطالیا را
تصاحب کند... بالاخره
پادشاه فرانسه به تحریک
ونیسی‌ها و رضایت پاپ
الکساندر داخل ایطالی شد.
پاپ هم به کمک فرانسه به
رومانا لشکر کشید و ...
فتح شد. ... سزار بورجیا
خواست فتوحات را توسعه
دهد اما ترسید سکنه برعلیه
او متحد شوند... به پادشاه
فرانسه هم اطمینان نکرد...
پاپ الکساندر هم افراد
مشهور و معروف را با دادن
مقرری‌های زیاد به‌طرف
خود جلب کرد...
سکنهٔ اورسینی متوجه
شدند که دوک ( سزار بورجیا )
و نفوذ کلیسا براشون مخربه.
شورا تشکیل دادند و دوک
هم بر این شورش غلبه کرد
... پس‌ از آن‌که دوک مالک
رومانا شد، فهمید حکمرانان
سابق، بیشتر غارتگرند تا ا
صلاح‌گر...‌ لازم دانست این
خرابی و فساد را اصلاح کند...
به یک مردی جدی و لایق و
موقر « رمیرو دورکو » اختیار
تام داد. این مرد هم مملکت
را منظم و امنیت را مستقر
کرد... بعدها دوک تصمیم
گرفت اختیاراتش رو سلب
کنه و در مرکز مملکت هم
یک هیئت شورای مرکزی
برقرار نمود. هر شهر دارای
نمایندهٔ خصوصی شد. و ...
خواست احساسات مردم
را نسبت به خودش بهتر کنه
... سعی کرد نشون بده
همه‌چیز تقصیر وزیر بوده...
پس سر رومیرو را از تن جدا
نمود و منظرهٔ وحشتناکی
برای جلب قلوب مردم
به‌نمایش گذاشت...

« برگردیم سراغ موضوع اول »
دوک قوی شد، یک قشون هم
آماده ساخت و از مشکلات
هم تا اندازه‌ای خلاص شد...
به‌فکر توسعهٔ فتوحات افتاد.
سعی کرد متحدان دیگری
جز فرانسه به‌دست آورد...
خواست برعلیه مملکت ناپل
و اسپانیول اقدام کند. ...
( که از طرف فرانسه ایمن باشه )
اگر پدرش پاپ وفات نمی‌نمود
حتما به مقصود می‌رسید...
برای آینده متوحش بود که
پاپ جدید شاید دوستش نباشد
و متصرفاتش رو ازش بگیره...
برای جلوگیری از این اتفاق
محتمله چهار طریق به فکرش
خطور کرد:
« اول ؛ اعدام تمام
خویشان شهریارانی که
ممالکشان را متصرف
شده بود »
« دوم ؛ جلب تمام رومی‌ها
که اقدام پاپ را فلج کند »
« سوم ؛ کاردینال‌ها را تحت
نفوذ خویش قرار دهد »
« چهارم ؛ محکم نمودن
اساس سلطنت خود که پس
از مرگ پدرش از هر
حادثه‌ای جلوگیری کند » ...

⤵️⤵️
بنابراین
تمام شهریارانی که ممالک
آنها را غصب نموده بود
معدود ساخت یک‌سری
هم متواری شدند... تمام
اعیان و اشراف روم را
به‌طرف خود جلب کرد و
مجمع کاردینال‌ها را به
طرفداری خود آماده ساخت...
چند مملکت را هم تحت
سلطه داشت و به فرانسه
اهمیتی نداد.... زیرا
فرانسه به خبط‌های
سابق خود متوجه شد...
اگر پیزا گرفته می‌شد لوکا
و سینا ( ایالت‌ها ) تسلیم
می‌شدند.
به‌هرحال این مرد با همت
در نقشه‌های خود به
موفقیت‌هایی نائل می‌شد؛
« يقينا برای خود قدرت و
نفوذی تحصیل می‌نمود که
برای هر پیشامد مقاومت کند »
لکن پاپ الکساندر وفات نمود
و پسرش را فقط با یک
ایالت رومانا باقی گذاشت.
دوک در بستر بیماری افتاد
بااین‌حال یک جرأت و
جسارت فوق‌العاده‌ داشت
و می‌دانست چگونه با مردم
باید رفتار کند؛ کنار آمدن،
مدارا کردن یا خورد کردن آنان؟!
در قسمت بعد می‌خوانیم.

📚 شهریار II principe
✍ نیکولو ماکیاولی
مترجم محمود محمود
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۶

Читать полностью…

کتاب دانش

خانه بوی نم می‌دهد و
به‌هم ریخته است.
ولی چاره‌ای نیست.
روزها هم‌چنان بلندتر می‌شوند.
آنچه نیاز دارم یک
فوران قدیمی است.
ديگر می‌خواهم " درون‌گرا "
باشم؛
خوابیدن، تنبلی،
درخود فرورفتن، آشپزی کردن،
و یک کتاب سخت و پر از
سنگلاخ.
این تجویز من است.

نامه‌ها / جان‌های همدل.
#ویرجینیا_وولف

Читать полностью…

کتاب دانش

Eckhart Tolle

چگونه صدای درون سر
را خاموش کنيم‌

می‌دانید که ذهن هرگز متوقف
نمی‌شود
اگر به‌طور کامل غرق افکار
باشید، با ذهن هم‌هویت
شده‌اید
تمام توجه‌تان به افکار است
از خودتان بپرسید آیا
می‌توانم انرژی را درون
دستانم حس کنم
اگر واقعا در بدنتان
باشید ذهن آرام می‌گیرد

اکهارت تله پاسخ می‌دهد
تمرین نیروی حال

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

🍎دسترسی ویژه به کانالهای علمی🍎

✔️🔘برای داشتن این مجموعه در مدت✔️🔘
محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید📌

کانال ویژه‌ی امشب: ⬅️«بازگشت نور»؛ پیام‌های به‌روز از خانوادۀ کهکشانی👇
@returnoflight

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

ویلیام بلیک

هر صبح و هر شب
برخی در شادکامی شیرین
زاده می‌شوند
و برخی در یک شب بی‌پایان..



خطِ آخر، ما؟؟؟ هستیم؟؟؟

Читать полностью…

کتاب دانش

نخستین نشانهٔ فساد؛
ترک‌کردنِ صداقت است.

میشل دومونتی

Читать полностью…

کتاب دانش

📚☘🌼☘🌼

ماجرای ملاقات ابوعلی سینا
و ابوسعید ابوالخیر

آورده‌اند که ابوعلی سینا
از نیشابور می‌گذشت و
قصد دیدار ابوسعید ابوالخیر
را کرد و راهی خانقاه
ایشان شد ...
چون برسید، شیخ را سرگرم
مجلس دید و در میان جمع
بنشست. پس از پایان مجلس
شیخ و بوعلی باهم وارد
خانه شدند و سرگرم صحبت
بودند چنان‌که سه‌شبانه‌روز
در خلوت کسی از سخن آنها
آگاه نشد و کس بدون اجازه
به داخل راه نیافت و جز
برای نماز جماعت بیرون
نیامدند...
پس از سه شبانه روز
بوعلی برفت؛ در راه شاگردان
بوعلی از او پرسیدند که
شیخ را چگونه یافتی؟
گفت: هرچه ما می‌دانیم
او می‌بیند...
در آن سو مریدان شیخ
ابوسعید از وی سؤال کردند
که بوعلی را چگونه یافتی؟
گفت: هرچه‌ ما می‌بینیم او
می‌داند...

برگرفته از عرفان و
عارفان ایرانی.

( حکایتی از ابوعلی سینا )

ای آن‌که به مُلک خویش
پاینده تویی
وز دامن شب، صبح نماینده تویی
کار من بیچاره قوی بسته شده
بگشای خدایا که گشاینده تویی
ابوسعید ابوالخیر *

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

#کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین


گاهی وقتا
مذاکره راه به
جایی نمی‌بره و
صحبت کردن
بی‌فایده‌س مثل
وقتی‌که کسی‌که
دوستش داری
یهو بی‌دلیل رهات
می‌کنه یا نسبت
بهت بی‌تفاوت
می‌شه

قسمت قبل

Читать полностью…
Subscribe to a channel